دومآن.
Ir al canal en Telegram
حاشیهیِ نور/ داروساز؛ پناهگرفته در رنگ و واژه. ردّی از خودت به جا بگذار: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8334943286
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
343
Suscriptores
+2224 horas
-27 días
-230 días
Archivo de publicaciones
334
در قضیه خودکشی پسر اروین یالوم، اکثراً از این متعجبند که پسر یک رواندرمانگر مشهور بوده. نکتهی مهمتر شاید این باشه که ویکتور یالوم، خودش دکتری روانشناسی بالینی داشت و نزدیک به ۴۰ سال به کار رواندرمانی مشغول بود.
334
بعضی آدمها آنقدر تنها میشوند که دیگر تنهایی برایشان یک انتخاب نیست؛ سرنوشت است. نه خانواده آنها را میفهمد، نه دوستان، نه جامعهای که هر روز از آنها توقع بیشتری دارد. همه طلبکارند، اما کمتر کسی میپرسد: «حالت چطور است؟»
هر بار که زیر بار بیانصافی خم میشوند، به جای دستی برای بلند شدن، انگشتی به سمتشان نشانه میرود. دردهایشان قضاوت میشود، سکوتشان بیتفاوتی تعبیر میشود و خستگیشان تنبلی. انگار هیچکس نمیبیند که آنها مدتهاست در حال جنگیدناند. و کمکم، آدم از جایی به بعد دیگر توضیح نمیدهد. دیگر از خودش دفاع نمیکند. فقط عقب مینشیند و در تنهاییِ خودش فرو میرود؛ نه چون تنهایی را دوست دارد، بلکه چون از درک نشدن خسته شده است.
334
دلم میخواست چیز محکمی به او بگویم که بداند چقدر دوستش دارم...
گفتم: تو مسیح منی.
_سمفونی مردگان / عباس معروفی
334
میتواند ساعت ها، روز ها و حتی ماه ها سخن نگوید. بعضی روزها صدای خود را فراموش میکند و از تارهای صوتی خود برای گوش کردن به صدایش استفاده میکند. آنقدر در ذهنش حرفهایش را تکرار کرده است که نمیتواند تشخیص دهد کدام حرف را به زبان آورده و کدام یک را نیاورده است. نمیتواند واقعیت و خیال را از هم تفکیک کند.
فاصله...
تنها چاره برای بهبود روح و روانش. میگفتند زمان همه چیز را حل میکند. اما فاصله رقیبی سخت برای زمان است. فاصله انسان را دوست داشتنیتر و محترم میکند.
یک قدم از هر چیزی ک به آن نزدیک هستید، فاصله بگیرید.
334
هر خوشی ای در دلش احساس میکرد، از درون ترس و عذابی جانش را میگرفت. به گونهای بزرگ شده بود، که فکر میکرد وقتی خوشحال است، به کسی چیزی بدهکار است. انگار که اجازه نداشت اندکی برای خود و در حال خود باشد. اگر تنهایی به زندگی خود میپرداخت و لذت میبرد، از آنها چیزی جز اخم و تخم نصیبش نمیشد. کسی او را دوست نمیداشت. گلهای از این بابت هم نداشت.
تنها چیزی ک آزارش میداد این بود که "او را فقط زمانی دوست داشتند که شبیه به چیزی باشد که آنها میخواهند."
334
غرق شدن او در اندک علایق باقی ماندهاش نه از روی تفریح؛ بلکه آخرین راه نجات او از رنج حیات بود.
