en
Feedback
حوالیِ‌سڪوت

حوالیِ‌سڪوت

Open in Telegram

نگفته‌هایی‌از‌جنس‌ِسکوت. خوشحال میشم فور بزنید. کپی نکنید.

Show more
Iran144 093The category is not specified
262
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+1130 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+7
in 12 channels
August '26
+63
in 23 channels
Get PRO
July '26
+27
in 10 channels
Get PRO
June '26
+233
in 15 channels
Get PRO
May '26
+15
in 5 channels
Get PRO
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+37
in 27 channels
Get PRO
January '26
+99
in 21 channels
Get PRO
December '250
in 22 channels
Get PRO
November '25
+190
in 13 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September0
06 September+1
05 September0
04 September0
03 September0
02 September+6
01 September0
Channel Posts
2
ممنون از مشارکتتون، منتظر نظراتتون هستم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6431797909
26
3
•°•°•○•°•°•《نمیدونم》•°•°•○•°•°• نمی‌دونم، دنبال یک کلمه می‌گردم که از دهان کسی بیرون بیاید و بتوانم آرام بگویم: منم همین‌طور.
•°•°•○•°•°•《نمیدونم》•°•°•○•°•°• نمی‌دونم، دنبال یک کلمه می‌گردم که از دهان کسی بیرون بیاید و بتوانم آرام بگویم: منم همین‌طور... یک کلمه که تمام این حال مبهم را بی‌آنکه مجبور باشم توضیحش بدهم، توصیف کند. شاید خسته‌ام، شاید دلتنگ، شاید فقط کمی گم شده‌ام میان آدمی که بودم و کسی که دارم می‌شوم. نمی‌دانم اسمش چیست، فقط می‌دانممدت‌هاست منتظرم کسی آن را بگوید تا بفهمم تنها من نیستم که این‌طورم. https://t.me/sky_20288
26
4
•°•°•○•°•°•《خرذوق》•°•°•○•°•°• هنوز چند قدم مانده بودتا به چیزی که می‌خواست برسد،اما لبخندش از همین حالا تمام صورتش را گرفته ب
•°•°•○•°•°•《خرذوق》•°•°•○•°•°• هنوز چند قدم مانده بودتا به چیزی که می‌خواست برسد،اما لبخندش از همین حالا تمام صورتش را گرفته بود.از آن آدم‌هایی بود که برای کوچک‌ترین اتفاق‌های خوب،چشم‌هایش برق می‌زد، یک پیام، یک خبر خوب، حتی دیدن آسمانی که بعد از باران آبی‌تر شده بود، می‌توانست روزش را بسازد. شاید دیگران اسمش را می‌گذاشتند خرذوقی، اما خودش خوب می‌دانست در این دنیا که غم، برای خوشحال کردنمان دلیل نمی‌خواهد، باید بلد باشی از کوچک‌ترین بهانه‌ها، برای خودت یک دنیا شادی بسازی. https://t.me/Octinsit
23
5
•°•°•○•°•°•《آسمون》•°•°•○•°•°• آبی بود، رنگ زندگی، رنگ آرامش، رنگ زیبایی. آبی را با تمام وجود نفس می‌کشید،انگار هر نفسش تکه‌ای
•°•°•○•°•°•《آسمون》•°•°•○•°•°• آبی بود، رنگ زندگی، رنگ آرامش، رنگ زیبایی. آبی را با تمام وجود نفس می‌کشید،انگار هر نفسش تکه‌ای از آسمان بود.آسمان آبی را آن‌قدر دوست داشتکه گویی نه فقط آن را می‌دید، بلکه در آن پناه می‌گرفت.برای او آسمان چیزی فراتر از یک تکه‌ی بی‌انتها از جهان بود، معبودی بود که هر روز چشم به سویش می‌گشود و بی‌آنکه کلمه‌ای بر زبان بیاورد، پرستیدنش می‌کرد. شاید برای همین بود که هر وقت دلش می‌گرفت، اولین جایی که نگاهش می‌کرد، آسمان بود، جایی که همیشه برایش کمی امید، کمی آرامش و یک فردای دیگر داشت. https://t.me/mimsinka
23
6
•°•°•○•°•°•《صبر》•°•°•○•°•°• دست‌به‌سینه به دیوار تکیه داده بود و به سوختن آرزوهایش خیره مانده بود. کاری از دستش برنمی‌آمد، نه
•°•°•○•°•°•《صبر》•°•°•○•°•°• دست‌به‌سینه به دیوار تکیه داده بود و به سوختن آرزوهایش خیره مانده بود. کاری از دستش برنمی‌آمد، نه جانی برای نجاتشان داشت، نه توانی برای خاموش کردن این آتش.فقط ماند، بی‌آنکه بداند ماندن تا کی قرار است ادامه داشته باشد. تماشا کرد که چگونه شعله‌ها،یکی‌یکی، تمام آنچه را برایش عزیز بود بلعیدند،اما عجیب بود که خودش هنوز ایستاده بود.شاید صبر همین باشد، نه امیدی که همیشه روشن باشد، بلکه نوری کوچک که حتی زیر خاکستر همدست از زنده ماندن نمی‌کشد.صبح که رسید، از آن همه آتش چیزی جز خاکستر نمانده بود، اما او فهمید بعضی پایان‌ها برای تمام شدن نمی‌آیند، می‌آیند تا جا برای جوانه‌ای تازه باز کنند. https://t.me/mimsinka
31
7
•°•°•○•°•°•《رسیدن》•°•°•○•°•°• کفش‌هایش را از پا درآورد، کوله‌باری از یک مسیر پرپیچ‌وخم را که سال‌ها با خود به دوش کشیده بود،ب
•°•°•○•°•°•《رسیدن》•°•°•○•°•°• کفش‌هایش را از پا درآورد، کوله‌باری از یک مسیر پرپیچ‌وخم را که سال‌ها با خود به دوش کشیده بود،بالاخره روی زمین گذاشت و برای نخستین‌بار، عطر خانه را نفس کشید. انگار تمام خستگی راه،همین که به مقصد رسیده بود، از تنش پر کشید و از آن همه روز سخت، فقط ردی کمرنگ از خاطره بر جای ماند.ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد،به راهی که روزی پایان‌ناپذیر به نظر می‌رسید. لبخند کوچکی زد و فهمید گاهی رسیدن فقط پیدا کردن یک مقصد نیست،گاهی یعنی بالاخره جایی برسی که دیگر دلت نخواهد از آن فرار کنی. https://t.me/fhabsir
26
8
•°•°•○•°•°•《خسته اما امیدوار》•°•°•○•°•°• آسمان دلش تاریک بود، اما روزنه‌های امید، صفحه‌ی سیاه آسمانش را سوراخ می‌کردند و همچو
•°•°•○•°•°•《خسته اما امیدوار》•°•°•○•°•°• آسمان دلش تاریک بود، اما روزنه‌های امید، صفحه‌ی سیاه آسمانش را سوراخ می‌کردند و همچون ستاره‌های پولکی که بر لباس شب دوخته شده باشند، می‌درخشیدند. خسته بود،از راهی که طولانی‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کرد،از شب‌هایی که انگار خیال تمام شدن نداشتند،اما هنوز، جایی در عمیق‌ترین نقطه‌ی دلش،چراغ کوچکی روشن مانده بود.شاید خسته بود، اما هنوز به صبح ایمان داشت، هنوز باور داشت پشت تمام این تاریکی‌ها، آسمانی هست که یک روز سهم دل خسته‌اش از آفتاب خواهد شد. https://t.me/Foundbetweendays
50
9
.
31
10
.
31
11
sticker.webp
23
12
خیلی حس بدیه:) خوب شو زود
23
13
چقد امشب دلم هوای مشهد کرده بود.
23
14
مشهد تو حرم امام رضا یادت کردم
23
15
دلتنگی عمیقی که خیلی وقته با آدم رفیق میشه.
22
16
دلتنگی که روی دلت میشینه یهویی یا از اونا؟
23
17
اگر بخوام حقیقت رو بگم، به معنای واقعی دلتنگم.
25
18
خودت اگر بخوای حالتو بگی چی میگی؟
25
19
No text...
25
20
https://t.me/havalisokoott/6827 سلیقه موسیقی خوبی داری و من عاشقشم
24