حوالیِسڪوت
Відкрити в Telegram
نگفتههاییازجنسِسکوت. خوشحال میشم فور بزنید. کپی نکنید.
Показати більшеІран144 134Категорія не вказана
263
Підписники
-324 години
-17 днів
+2330 днів
Триває завантаження даних...
Залучення підписників
вересень '26
вересень '26
+7
в 12 каналах
серпень '26
+63
в 23 каналах
Get PRO
липень '26
+27
в 10 каналах
Get PRO
червень '26
+233
в 15 каналах
Get PRO
травень '26
+15
в 5 каналах
Get PRO
квітень '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+37
в 27 каналах
Get PRO
січень '26
+99
в 21 каналах
Get PRO
грудень '250
в 22 каналах
Get PRO
листопад '25
+190
в 13 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 06 вересня | +1 | |||
| 05 вересня | 0 | |||
| 04 вересня | 0 | |||
| 03 вересня | 0 | |||
| 02 вересня | +6 | |||
| 01 вересня | 0 |
Дописи каналу
| 2 | @havalisokoott | 30 |
| 3 | دوباره چشمهایش را بست.این بار آرمان چیزی نپرسید.فقط صدای نفسهای آرامش را شنید.نیم ساعت بعد رها بلند شد.
کمی آرامتر از همیشه.
— من برم.
آرمان گفت:
— چیزی نخوندی.
رها کتاب را برداشت.
— هفتهی بعد میخونمش.
— قول؟
— قول.
به سمت در رفت.دستش روی دستگیره ماند. برگشت و گفت:
— آرمان؟
— هوم؟
— پنجشنبهی بعد هم هستی؟
آرمان لبخند زد.
— آره.
رها سر تکان داد و رفت.
آرمان تا چند ثانیه به در بسته نگاه کرد.
بعد برگشت سمت صندلی.
روی میز، فنجان قهوه تقریبا دستنخورده مانده بود.کتابی که رها انتخاب کرده بود هم همانجا بود.آرمان آن را برداشت و روی پیشخوان گذاشت.بعدفتر سیاهش را باز کرد.این بار مدت بیشتری به صفحه خیره ماند. نوشت:
امروز زود اومد.
کمی پایینتر:
چتر رو هم پس داد.
مکث کرد.
گفت حوصلهی کتاب خوندن نداره.
بعد نوشت:
خیلی خسته نبود.
ولی یه جورایی...
قلم را نگه داشت.
کلمهی مناسبی پیدا نکرد.خط زد.
بیخیال.
چند خط پایینتر نوشت:
پرسید اگه یه روز نیاد، ناراحت میشم یا نه.
این جمله را چند بار خواند.بعد اضافه کرد:
گفتم آره. واقعاهم آره.
دفتر را بست.
اما دوباره بازش کرد.
آخر صفحه نوشت:
امروز گفت اینجا رو دوست داره.
بعد کمی فکر کرد و آرامتر نوشت:
منم دوست دارم وقتی اینجاست.
قلم را گذاشت کنار.دفتر را بست.
بیرون، باران دوباره شروع شده بود.
و آرمان برای اولین بار از خودش پرسید اگر یک پنجشنبه واقعا رها نیاید، کتابفروشی ماه بدون او چه شکلی خواهد بود.
✍🏼میمآبی | 32 |
| 4 | حوالیِسڪوت:
《نامه هایی که هرگز نرسیدند.》
"قسمت پنجم | روزهایی که زود میگذرند"
پنجشنبهها برای آرمان دیگر مثل قبل نبودند.قبلاً پنجشنبه فقط یکی از روزهای هفته بود، روزی که کتابفروشی کمی خلوتتر میشد و فرصت میکرد بیشتر پشت میز بنشیند. حالا اما از صبح، بیآنکه بخواهد، هر چند دقیقه یکبار به ساعت نگاه میکرد.نزدیک ظهر بود که صدای زنگ در بلند شد.رها وارد شد.این بار نه دیر کرده بود و نه مثل هفتهی قبل خسته به نظر میرسید.همانطور که چترش را میبست، گفت: — سلام.
آرمان از پشت پیشخوان جواب داد:
— سلام.
رها چتر را گذاشت کنار در.
— چترت.
— دیدم.
— بالاخره پسش دادم.
— فکر کردم دیگه مال خودت شده.
رها خندید.
— راستش چند بار یادم رفت بیارمش.
— میدونستم.
— از کجا؟
— قیافت.
رها ابرو بالا انداخت.
— قیافهم چی میگه؟
— اینکه آدم خیلی منظمی نیستی.
— من خیلی منظمم.
— آره، معلومه.
رها خندید و رفت سمت قفسهها.
— امروز میخوام خودم انتخاب کنم.
آرمان گفت:
— باشه.
— حق نداری پیشنهاد بدی.
— چشم.
— حتی اگه کتاب بدی انتخاب کنم.
— مخصوصا اون موقع.
رها برگشت و نگاهش کرد.
— خیلی خوب. پس بعدا
اگه بد بود، تقصیر خودته.
— چرا تقصیر من؟
— چون میتونستی جلوشو بگیری.
آرمان خندید.رها چند دقیقه بین قفسهها گشت. بعد یک کتاب قطور بیرون کشید و به جلدش نگاه کرد.
— این خوبه؟
آرمان از پشت پیشخوان گفت:
— نه.
— چرا؟
— چون سه هفته طول میکشه تمومش کنی.
— خب؟
— پنجشنبهی بعد میای و میگی هنوز تمومش نکردم. رها کتاب را بست.
— شاید اصلاً پنجشنبهی بعد نیام.
آرمان نگاهش کرد.
رها چند لحظه ساکت ماند و بعد لبخند زد.
— شوخی کردم.
آرمان هم لبخند زد.
— میدونم.
اما نمیدانست چرا همان جملهی ساده، برای چند ثانیه دلش را خالی کرده بود.رها بالاخره کتاب دیگری برداشت و آمد سمت میز.
— اینو میبرم.
— مطمئنی؟
— آره.
— پس امیدوارم این یکی رو نصفه ول نکنی.
— من هیچ کتابی رو نصفه ول نمیکنم.
— هفتهی پیش گفتی سه صفحهی آخر رو دیر خوندی چون دلت نمیاومد تموم بشه.
رها لبخند زد.
— خب اون فرق داشت.
— چه فرقی؟
رها کمی فکر کرد.
— بعضی چیزا رو وقتی تموم میکنی، دیگه مثل قبل نیستن.
آرمان نگاهش کرد.
— شاید.
رها کتاب را بست.
— قهوه داری؟
— دارم.
— پس چرا نپرسیدی؟
— فکر کردم امروز خودت میخوای انتخاب کنی.
— قهوه که جزو انتخاب کتاب نیست.
— باشه.
آرمان رفت سمت دستگاه.
— همون قبلی؟
رها لبخند زد.
— آره.
— شیرین؟
— کمتر از دفعهی قبل.
آرمان برگشت سمتش.
— بالاخره تغییر کردی.
— دیدی؟ آدم میتونه تغییر کنه.
— دیر یا زود.
رها چیزی نگفت.
چند لحظه بعد قهوه را گرفت.
— ممنون.
روی صندلی نشست.
کتاب را باز کرد، اما این بار بیشتر از چند صفحه نخوانده بود که آرام کتاب را بست.
آرمان پرسید:
— خوب نیست؟
— نه، خوبه.
— پس چرا بستی؟
رها به فنجانش نگاه کرد.
— امروز حوصلهی خوندن ندارم.
آرمان چیزی نگفت.
بعد از چند ثانیه پرسید:
— حالت خوبه؟
رها سرش را بالا آورد.
— آره.
— مطمئنی؟
— چرا همه امروز این سؤالو ازم میپرسن؟
— کیها؟
— هیچکس.
لبخند زد.
— فقط خودم.
آرمان چیزی نگفت.
رها کمی قهوه خورد و بعد دستش را روی شکمش گذاشت.
آرمان متوجه شد، اما چیزی نپرسید.
چند دقیقه بعد رها گفت:
— میتونم یه کم اینجا بشینم؟
— معلومه.
— بدون اینکه مجبور باشم کتاب بخونم؟
— اینجا کتابفروشی نیست که امتحان کتابخوانی بگیره.رها خندید.
— خوبه.
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
— پس امروز فقط میشینم.
آرمان مشغول کار خودش شد.
گاهی چیزی مینوشت، گاهی کتابی را جابهجا میکرد. رها هم ساکت بود.
بعد از مدتی گفت:
— آرمان؟
— هوم؟
— تو هیچوقت از اینجا خسته نمیشی؟
— از کتابفروشی؟
— آره.
آرمان کمی فکر کرد.
— بعضی روزا چرا.
— پس چرا میمونی؟
نگاهش را به قفسهها دوخت.
— چون بعضی روزا هم هست که نمیخوام جای دیگهای باشم. رها لبخند زد.
— میفهمم.
چند لحظه بعد، خیلی آرام گفت:
— منم بعضی وقتا همینطوریام.
آرمان نگاهش کرد.
— کجا؟
رها شانه بالا انداخت.
— همینجا.
چیزی در دل آرمان تکان خورد.
اما فقط گفت:
— پس خوبه.
رها لبخند زد.
— آره.
سکوت دوباره بینشان نشست.این بار اما سکوتشان غریبه نبود.رها چشمهایش را بست.آرمان فکر کرد شاید دوباره خوابش برده.اما بعد از چند لحظه، صدایش را شنید:
— آرمان؟ — جانم؟
— اگه یه روز نیام، ناراحت میشی؟
آرمان چند ثانیه ساکت ماند.
— چرا نباید بیای؟
رها چشمهایش را باز کرد.
— هیچی. همینجوری پرسیدم.
آرمان لبخند کوچکی زد.
— آره.
— چی؟
— ناراحت میشم.
رها چند ثانیه نگاهش کرد.بعد لبخند زد. | 28 |
| 5 | فقط صدای نفسهای آرامش را شنید.
نیم ساعت بعد رها بلند شد.
کمی آرامتر از همیشه.
— من برم.
آرمان گفت:
— چیزی نخوندی.
رها کتاب را برداشت.
— هفتهی بعد میخونمش.
— قول؟
— قول.
به سمت در رفت.
دستش روی دستگیره ماند.
برگشت و گفت:
— آرمان؟
— هوم؟
— پنجشنبهی بعد هم هستی؟
آرمان لبخند زد.
— آره.
رها سر تکان داد.
— خوبه.
و رفت.
آرمان تا چند ثانیه به در بسته نگاه کرد.
بعد برگشت سمت صندلی.
روی میز، فنجان قهوه تقریباً دستنخورده مانده بود.
کتابی که رها انتخاب کرده بود هم همانجا بود.
آرمان آن را برداشت و روی پیشخوان گذاشت.
بعد دفتر سیاهش را باز کرد.
این بار مدت بیشتری به صفحه خیره ماند.
نوشت:
«امروز زود اومد.»
کمی پایینتر:
«چتر رو هم پس داد.»
مکث کرد.
«گفت حوصلهی کتاب خوندن نداره.»
بعد نوشت:
«خیلی خسته نبود.
ولی یه جورایی...»
قلم را نگه داشت.
کلمهی مناسبی پیدا نکرد.
خط زد.
«بیخیال.»
چند خط پایینتر نوشت:
«پرسید اگه یه روز نیاد، ناراحت میشم یا نه.»
این جمله را چند بار خواند.
بعد اضافه کرد:
«گفتم آره.»
مکث.
«واقعاً هم آره.»
دفتر را بست.
اما دوباره بازش کرد.
آخر صفحه نوشت:
«امروز گفت اینجا رو دوست داره.»
بعد کمی فکر کرد و آرامتر نوشت:
«منم دوست دارم وقتی اینجاست.»
قلم را گذاشت کنار.
دفتر را بست.
بیرون، باران دوباره شروع شده بود.
و آرمان برای اولین بار از خودش پرسید اگر یک پنجشنبه واقعاً رها نیاید، کتابفروشی ماه بدون او چه شکلی خواهد بود. | 1 |
| 6 | 《نامه هایی که هرگز نرسیدند.》
"قسمت پنجم | روزهایی که زود میگذرند"
پنجشنبهها برای آرمان دیگر مثل قبل نبودند.قبلاً پنجشنبه فقط یکی از روزهای هفته بود؛ روزی که کتابفروشی کمی خلوتتر میشد و فرصت میکرد بیشتر پشت میز بنشیند. حالا اما از صبح، بیآنکه بخواهد، هر چند دقیقه یکبار به ساعت نگاه میکرد.نزدیک ظهر بود که صدای زنگ در بلند شد.رها وارد شد.
این بار نه دیر کرده بود و نه مثل هفتهی قبل خسته به نظر میرسید.
همانطور که چترش را میبست، گفت:
— سلام.
آرمان از پشت پیشخوان جواب داد:
— سلام.
رها چتر را گذاشت کنار در.
— چترت.
— دیدم.
— بالاخره پسش دادم.
— فکر کردم دیگه مال خودت شده.
رها خندید.
— راستش چند بار یادم رفت بیارمش.
— میدونستم.
— از کجا؟
— قیافت.
رها ابرو بالا انداخت.
— قیافهم چی میگه؟
— اینکه آدم خیلی منظمی نیستی.
— من خیلی منظمم.
— آره، معلومه.
رها خندید و رفت سمت قفسهها.
— امروز میخوام خودم انتخاب کنم.
آرمان گفت:
— باشه.
— حق نداری پیشنهاد بدی.
— چشم.
— حتی اگه کتاب بدی انتخاب کنم.
— مخصوصاً اون موقع.
رها برگشت و نگاهش کرد.
— خیلی خوب. پس بعداً اگه بد بود، تقصیر خودته.
— چرا تقصیر من؟
— چون میتونستی جلوشو بگیری.
آرمان خندید.
رها چند دقیقه بین قفسهها گشت.
بعد یک کتاب قطور بیرون کشید و به جلدش نگاه کرد.
— این خوبه؟
آرمان از پشت پیشخوان گفت:
— نه.
— چرا؟
— چون سه هفته طول میکشه تمومش کنی.
— خب؟
— پنجشنبهی بعد میای و میگی هنوز تمومش نکردم.
رها کتاب را بست.
— شاید اصلاً پنجشنبهی بعد نیام.
آرمان نگاهش کرد.
رها چند لحظه ساکت ماند و بعد لبخند زد.
— شوخی کردم.
آرمان هم لبخند زد.
— میدونم.
اما نمیدانست چرا همان جملهی ساده، برای چند ثانیه دلش را خالی کرده بود.
رها بالاخره کتاب دیگری برداشت و آمد سمت میز.
— اینو میبرم.
— مطمئنی؟
— آره.
— پس امیدوارم این یکی رو نصفه ول نکنی.
— من هیچ کتابی رو نصفه ول نمیکنم.
— هفتهی پیش گفتی سه صفحهی آخر رو دیر خوندی چون دلت نمیاومد تموم بشه.
رها لبخند زد.
— خب اون فرق داشت.
— چه فرقی؟
رها کمی فکر کرد.
— بعضی چیزا رو وقتی تموم میکنی، دیگه مثل قبل نیستن.
آرمان نگاهش کرد.
— شاید.
رها کتاب را بست.
— قهوه داری؟
— دارم.
— پس چرا نپرسیدی؟
— فکر کردم امروز خودت میخوای انتخاب کنی.
— قهوه که جزو انتخاب کتاب نیست.
— باشه.
۴
آرمان رفت سمت دستگاه.
— همون قبلی؟
رها لبخند زد.
— آره.
— شیرین؟
— کمتر از دفعهی قبل.
آرمان برگشت سمتش.
— بالاخره تغییر کردی.
— دیدی؟ آدم میتونه تغییر کنه.
— دیر یا زود.
رها چیزی نگفت.
چند لحظه بعد قهوه را گرفت.
— ممنون.
روی صندلی نشست.
کتاب را باز کرد، اما این بار بیشتر از چند صفحه نخوانده بود که آرام کتاب را بست.
آرمان پرسید:
— خوب نیست؟
— نه، خوبه.
— پس چرا بستی؟
رها به فنجانش نگاه کرد.
— امروز حوصلهی خوندن ندارم.
آرمان چیزی نگفت.
بعد از چند ثانیه پرسید:
— حالت خوبه؟
رها سرش را بالا آورد.
— آره.
— مطمئنی؟
— چرا همه امروز این سؤالو ازم میپرسن؟
— کیها؟
— هیچکس.
لبخند زد.
— فقط خودم.
آرمان چیزی نگفت.
رها کمی قهوه خورد و بعد دستش را روی شکمش گذاشت.
آرمان متوجه شد، اما چیزی نپرسید.
چند دقیقه بعد رها گفت:
— میتونم یه کم اینجا بشینم؟
— معلومه.
— بدون اینکه مجبور باشم کتاب بخونم؟
— اینجا کتابفروشی نیست که امتحان کتابخوانی بگیره.
رها خندید.
— خوبه.
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
— پس امروز فقط میشینم.
آرمان مشغول کار خودش شد.
گاهی چیزی مینوشت، گاهی کتابی را جابهجا میکرد.
رها هم ساکت بود.
بعد از مدتی گفت:
— آرمان؟
— هوم؟
— تو هیچوقت از اینجا خسته نمیشی؟
— از کتابفروشی؟
— آره.
آرمان کمی فکر کرد.
— بعضی روزا چرا.
— پس چرا میمونی؟
نگاهش را به قفسهها دوخت.
— چون بعضی روزا هم هست که نمیخوام جای دیگهای باشم.
رها لبخند زد.
— میفهمم.
چند لحظه بعد، خیلی آرام گفت:
— منم بعضی وقتا همینطوریام.
آرمان نگاهش کرد.
— کجا؟
رها شانه بالا انداخت.
— همینجا.
چیزی در دل آرمان تکان خورد.
اما فقط گفت:
— پس خوبه.
رها لبخند زد.
— آره.
سکوت دوباره بینشان نشست.
این بار اما سکوتشان غریبه نبود.
رها چشمهایش را بست.
آرمان فکر کرد شاید دوباره خوابش برده.
اما بعد از چند لحظه، صدایش را شنید:
— آرمان؟
— جانم؟
— اگه یه روز نیام، ناراحت میشی؟
آرمان چند ثانیه ساکت ماند.
— چرا نباید بیای؟
رها چشمهایش را باز کرد.
— هیچی. همینجوری پرسیدم.
آرمان لبخند کوچکی زد.
— آره.
— چی؟
— ناراحت میشم.
رها چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد لبخند زد.
— خوبه.
آرمان پرسید:
— چی خوبه؟
— هیچی.
رها دوباره چشمهایش را بست.
این بار آرمان چیزی نپرسید. | 1 |
| 7 | Немає тексту... | 23 |
| 8 | سلام.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6431797909 | 1 |
| 9 | sticker.webp | 28 |
| 10 | sticker.webp | 1 |
| 11 | ویس های خودتو گوش بده. | 1 |
| 12 | یه آهنگ برا گریه بگو | 1 |
| 13 | بهونه موجود نیست. | 5 |
| 14 | بنظرت چه بهونه ای پیدا کنم برای پیام دادن به کراش؟ | 5 |
| 15 | سلام.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6431797909 | 10 |
| 16 | @havalisokoott | 33 |
| 17 | بعد نوشت:
"خیلی خسته بود."
مکث کرد.
"سرش درد میکرد.
یه لحظه هم سرش گیج رفت."
قلم را بین انگشتهایش چرخاند.
بعد اضافه کرد:
"گفت چیز خاصی نیست."
چند ثانیه به این جمله نگاه کرد.
زیرش نوشت:
"کاش واقعاً چیزی نباشه."
صفحه را ورق زد.
مدتی چیزی ننوشت.
بعد، خیلی ساده نوشت:
"امروز دوباره خوابش برد."
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
"ولی این دفعه نگذاشتم زود بیدار بشه."
کمی پایینتر:
"نمیدونم چرا وقتی خواب بود، دلم میخواست همینجا بمونه."
قلمش را متوقف کرد. جمله را خط زد.دوباره نوشت:
"خوبه که اینجا راحت میخوابه."
دفتر را بست. اما قبل از اینکه بلند شود، دستش را روی جلد دفتر گذاشت و آرام گفت:
— پنجشنبهی بعد میبینمت، رها.
و خودش هم نمیدانست چرا گفتنش اینقدر شبیه یک دعا شده بود.
✍🏼میمآبی | 34 |
| 18 | 《نامه هایی که هرگز نرسیدند.》
"قسمت چهارم | نامهای که نوشته نشد"
پنجشنبه بود.
رها تقریبا یک ساعت دیرتر از همیشه آمد.
آرمان داشت چند کتاب را از روی میز جمع میکرد که صدای زنگ بالای در بلند شد.
رها وارد شد، لبخند کوچکی زد و گفت:
__سلام.
آرمان نگاهش کرد.
— سلام. بالاخره پیدات شد.
— ببخشید.
— چیزی شده؟
— نه، خواب موندم.
آرمان خندید.
— باز؟
رها کیفش را روی صندلی گذاشت.
— آره، باز.
— فکر کنم این صندلیها زیادی راحتن.
رها خندید.
— تقصیر من نیست.
— معلومه.
رها خواست چیزی بگوید، اما وسط جمله مکث کرد و دستش را برای چند لحظه روی پیشانیاش گذاشت.آرمان متوجه شد.
— خوبی؟
دستش را پایین آورد.
— آره. یه کم سرم درد میکنه.
— قرص نداری؟
— دارم.
زیپ کیفش را باز کرد، چیزی داخلش را گشت و بعد منصرف شد.
— بعدا میخورم.
آرمان چیزی نگفت.
فقط رفت سمت کتری.
— چای؟
— قهوه.
— قهوه که همیشه.
— خب؟
— هیچی.
لبخند زد.
— یه لحظه فکر کردم امروز قراره چیز جدیدی سفارش بدی.
— نه. من آدم ثابتیام.
— آره، خیلی.
رها روی صندلی نشست و کتابی را که هفتهی قبل گرفته بود از کیفش بیرون آورد.
— تمومش کردم.
— بالاخره؟
— سه صفحه آخرشو دیشب خوندم.
— چرا سه صفحه آخر؟
رها شانه بالا انداخت.
— بعضی کتابا رو دلم نمیاد تموم کنم.
آرمان فنجان قهوه را جلویش گذاشت.
— یا شاید بعضی وقتا آدم دلش نمیخواد چیزی تموم بشه. رها نگاهش کرد.
— تو چرا همیشه جوابای عجیب میدی؟
— من؟
— آره.
— تو سوالای عجیب میپرسی.
رها خندید.
— باشه. تقصیر من.
کتاب را باز کرد.
چند دقیقهای گذشت.
آرمان مشغول مرتب کردن قفسهها بود که صدای افتادن چیزی آمد. برگشت.
کتاب از دست رها روی زمین افتاده بود.
— رها؟
— هوم؟
— خوابت برد؟
— نه.
خم شد کتاب را بردارد،
اما لحظهای همانجا ماند.
آرمان جلو آمد.
— صبر کن.
کتاب را از روی زمین برداشت و گذاشت روی میز.
— چیزی نیست. رها آرام گفت:
— یه لحظه سرم گیج رفت.
آرمان جدیتر شد.
— مطمئنی خوبی؟
— آره.
— بشین یکم.
— من که نشسته بودم.
آرمان خندید.
— خب پس همونجا بمون.
رها هم خندید.
— چشم.
چند دقیقه بعد، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
— خیلی خستهای؟
رها چشمهایش را بست.
— یکم.
— این چند وقت زیاد اینطوری شدی.
چشمهایش را باز کرد و نگاهش کرد.
— تو خیلی دقت میکنی.
آرمان کمی دستپاچه شد.
— خب... معلومه.
— به چی؟
— هیچی.
رها لبخند زد.
— باشه.
چند لحظه سکوت بینشان ماند.
صدای باران آرامی از پشت شیشه میآمد.
رها دوباره چشمهایش را بست.
— فقط پنج دقیقه.
آرمان گفت:
— بخواب.
— اگه مشتری اومد بیدارم کن.
— حتماً.
— قول؟
— قول.
چشمهایش بسته ماند.
این بار خوابش برد.
آرمان رفت سراغ کارهای خودش، اما حواسش مدام پیش او بود.
نیم ساعت گذشت.
رها تکان کوچکی خورد و چشمهایش را باز کرد. چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید کجاست. بعد آرام نشست.
— من دوباره خوابم برد؟
آرمان از پشت پیشخوان گفت:
— آره.
— چند وقت؟
— زیاد نه.
رها به ساعت نگاه کرد.
— نیم ساعت؟!
— تقریباً.
— وای...
دستش را روی صورتش کشید.
— خیلی بده.
— چرا بده؟
— چون من معمولاً اینقدر نمیخوابم.
آرمان چیزی نگفت.
رها فنجان آب روی میز را برداشت.
— آب داری؟
— آره، همونجاست.
چند جرعه خورد.
آرمان پرسید:
— بهتر شدی؟
— یکم.
— رها...
— هوم؟
— جدی میگم،
اگه حالت خوب نیست، برو دکتر.
رها چند لحظه ساکت ماند.
لبخندش این بار کمی خسته بود.
— میرم.
— کی؟
— نمیدونم.
— پس چرا میگی میرم؟
رها خندید.
— چون اگه بگم نمیرم، تو تا شب غر میزنی. آرمان هم لبخند زد.
— آره، احتمالاً.
رها فنجان را روی میز گذاشت.
— چیز خاصی نیست، آرمان.
— امیدوارم.
این بار رها جواب نداد.فقط نگاهش کرد.
بعد لبخند زد و گفت:
— نگران نباش.
آرمان نگاهش را از او گرفت.
— نیستم.
رها با خنده گفت:
— دروغ میگی.
آرمان هم خندید.
— شاید.
رها وسایلش را جمع کرد.
موقع پوشیدن مانتو، برای چند لحظه ایستاد و نفس عمیقی کشید.
آرمان متوجه شد.
— کمک میخوای؟
— نه، خوبم.
— مطمئنی؟
— آره.
بعد دستش را روی دستگیرهی در گذاشت.
— چترت رو آوردم.
آرمان چتر را از دستش گرفت.
— ممنون.
رها گفت:
— پنجشنبهی بعد پس میبینمت.
آرمان لبخند زد.
— اگه خواب نمونی.
رها خندید.
— قول نمیدم.
و رفت.
زنگ بالای در که خاموش شد، کتابفروشی دوباره ساکت شد.
آرمان چند لحظه همانجا ایستاد.
بعد نگاهش افتاد به صندلیای که رها روی آن خوابیده بود.فنجان نیمهخوردهی قهوه هنوز روی میز بود.
دفتر سیاهش را باز کرد.
نوشت:
"امروز دیر اومد.
گفت خواب مونده."
چند لحظه فکر کرد. | 29 |
| 19 | Немає тексту... | 37 |
| 20 | فور بزنید،
بدون اینکه بدونین چرا فور میزند.🪷 | 1 |
