حوالیِسڪوت
رفتن به کانال در Telegram
نگفتههاییازجنسِسکوت. خوشحال میشم فور بزنید. کپی نکنید.
نمایش بیشترإيران201 033دسته بندی مشخص نشده است
343
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+337 روز
+7130 روز
در حال بارگذاری دادهها
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+67
در 27 کانالها
سپتامبر '26
+62
در 33 کانالها
Get PRO
اوت '26
+63
در 26 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+27
در 11 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+233
در 17 کانالها
Get PRO
مه '26
+15
در 5 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+37
در 27 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+99
در 21 کانالها
Get PRO
دسامبر '250
در 22 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+190
در 13 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 15 اکتبر | +8 | |||
| 14 اکتبر | 0 | |||
| 13 اکتبر | +7 | |||
| 12 اکتبر | 0 | |||
| 11 اکتبر | +3 | |||
| 10 اکتبر | +4 | |||
| 09 اکتبر | +21 | |||
| 08 اکتبر | +5 | |||
| 07 اکتبر | +1 | |||
| 06 اکتبر | +3 | |||
| 05 اکتبر | +4 | |||
| 04 اکتبر | +1 | |||
| 03 اکتبر | +3 | |||
| 02 اکتبر | +2 | |||
| 01 اکتبر | +5 |
پستهای کانال
| 2 | سلام،
دیشب ناشناس نداشتیم،
امشب هستیم،
حالتون چطوره؟
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6431797909 | 22 |
| 3 | sticker.webp | 38 |
| 4 | فور کنید ازتون پست فور کنم . | 26 |
| 5 | کسی هست خوشش نیومده باشه؟ | 26 |
| 6 | نمیدونم،
احتمالش هست،
ولی به من چیزی نگفتن.🤝 | 27 |
| 7 | تا حالا شده کسی از متن هایی که براش مینویسی خوشش نیاد؟ | 29 |
| 8 | چهارشنبه که میشه، دلم بدجوری میگیره،دیگه مادربزرگی نیست که آخر هفتهها برم پیشش، سرمو بذارم روی پاهاش و از نوازش دستاش آروم بگیرم. دیگه کسی نیست که برام چای میخک بریزه و با همون مهربونی همیشگی تعارفم کنه. دیگه قرار نیست خودمو توی آغوشش جا بدم و برای چند لحظه، همهی خستگیهای دنیا رو فراموش کنم.
حالا چهارشنبهها فقط یادآوری میکنن که یکی از قشنگترین پناهگاههای زندگیم رو از دست دادم، کسی که بودنش برام عادت نبود، امنیت بود. و من هنوز دلم میخواد یه آخر هفتهی دیگه برگردم به همون روزها، به خونهش، به عطرش، به دستاش،به آغوشی که حالا برای همیشه، دلتنگش میمونم.
_از سری یادداشت های دلی_
✍🏼میمآبی | 58 |
| 9 | غروبهای نارنجی، 🌅
عطر دارچین، 🍂
و چنلهایی که هرکدوم قصهای برای گفتن دارن . . .✨
شاید قصهی چنل تو،
از همین پاییز شروع بشه. 🍁
CLICK1 ⭐️
CLICK2 🍁
CLICK3 ☘ | 45 |
| 10 | @havalisokoott | 51 |
| 11 | این روزها سختترین کار دنیا را انجام میدهم،زندگی کردن با دو احساس متضاد که هرکدام مرا به سمتی میکشند.هم غمگینم برای چیزی که آنطور که میخواستم پیش نرفت، هم امیدوارم به چیزی که هنوز نمیدانم چیست.شبها را با گریه میگذرانم و روزها را با نقاب رضایت سر میکنم، طوری رفتار میکنم که انگار پذیرفتهام، انگار دیگر چیزی برای حسرت خوردن نمانده است.اما حقیقت این است که بعضی آرزوها، حتی وقتی از رسیدن به آنها دست میکشی، باز هم گوشهای از دلت جا میمانند. هنوز گاهی به آنچه میتوانست باشد فکر میکنم و از خودم میپرسم اگر همهچیز جور دیگری پیش میرفت، حالا کجای زندگی بودم.با این حال، نمیخواهم تمام آیندهام را در حسرت چیزی که نشد، گم کنم.شاید هنوز مسیری باشد که پیدایش نکردهام، هدفی که روزی برایش ذوق کنم و زندگیای که دوباره بتوانم با تمام وجودم بخواهمش.فعلا میان اندوه گذشته و امید آینده ایستادهام،با دلی که هنوز درد میکند و نوری که با وجود تمام تردیدها، حاضر نیست کاملا خاموش شود.
https://t.me/+P4SbomVMBdAyNTlk | 64 |
| 12 | طبق روال همیشه منتظر نظراتتون هستم.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6431797909 | 50 |
| 13 | ممنونم بابت صبوری و همراهیتون ببخشید که دیشب نتونستم چالش رو بذارم، حالم مساعد نبود و تمرکز کافی نداشتم. ممنون که درک کردین و منتظر بودین. | 50 |
| 14 | دلتنگم،دلتنگ عطری که گاهی بیهوا از کنارم میگذرد و پیش از آنکه بفهمم از کجا آمده، مرا به روزهایی میبرد که تو هنوز بخشی از زندگیام بودی.عجیب است که بعضی بوها، حافظهای قویتر از خود آدم دارند،کافیست جایی، میان ازدحام آدمها، بوی آشنایی به مشامم برسد تا برای چند ثانیه فراموش کنم چقدر از تو دور شدهام.
ناگهان دوباره همانجا هستم، میان خاطرههایی که خیال میکردم دیگر دستم به آنها نمیرسد، کنار حضوری که مدتهاست سهم من نیست.بعد عطر محو میشود، آدمها به راهشان ادامه میدهند و من میمانم با دلتنگیای که هیچکس از دلیلش خبر ندارد.کاش میدانستی گاهی تمام چیزی که از تو باقی مانده، نه عکسیست که نگاهش کنم، نه پیامی که دوباره بخوانمش،فقط عطریست که ممکن است هر جایی، بیخبر از من، از کنارم عبور کند.و من هر بار، بیآنکه بخواهم، برای چند ثانیه دوباره دلتنگت میشوم، انگار بعضی رفتنها آنقدر کامل نیستند که حتی بویشان هم از زندگی آدم برود.
https://t.me/delsepordeeeh | 63 |
| 15 | تو را انگار دیدم، اما تو نبودی، فقط شبیهت بود.عجیب است، نه؟ اینکه آدمی بتواند از زندگیات برود، اما چشمهایت هنوز او را از میان غریبهها پیدا کنند، حتی وقتی دیگر هیچ دلیلی برای گشتنش نداری.برای چند ثانیه، تمام چیزهایی که با هزار زحمت به فراموشی سپرده بودم، از جایشان بلند شدند. دلم زودتر از عقلم تو را شناخت و خاطرهها، بیاجازه، راهشان را به امروزم باز کردند.بعد اما غریبه از کنارم گذشت و من ماندم و حقیقتی که هر بار به شکلی تازه یادم میآید، اینکه جهان پر از آدمهاییست که ممکن است شبیه تو باشند، اما هیچکدام تو نیستند.شاید دلتنگی همین باشد،
اینکه آدم دیگر انتظارت را نمیکشد، اما هنوز با دیدن کسی شبیه تو، برای لحظهای یادش میرود که تمام شدهای.من دیگر نمیدانم کدام تلختر است،اینکه تو را نمیبینم، یا اینکه گاهی خیال میکنم دیدهام.کاش میشد به چشمهایم یاد بدهم که از میان اینهمه چهره، دیگر تو را صدا نزنند،تو که مدتهاست از این خیابانها رفتهای، اما انگار هنوز چیزی از تو در تمام شهر جا مانده است.
https://t.me/iazghaza | 51 |
| 16 | گاهی هم زندگی کردن بینظم و بدون برنامه، تجربهی جالبیست.اینکه ندانی فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد، برای هر ساعتت تصمیمی نگرفته باشی و مجبور نباشی مدام خودت را به برنامهای که چیدهای برسانی.گاهی خوب است صبح از خواب بیدار شوی و بگذاری روز، خودش تو را با خودش ببرد، بیدلیل از خانه بیرون بزنی، در خیابانی قدم بزنی که تا به حال از آن نگذشتهای، با کسی همصحبت شوی که انتظارش را نداشتی یا ساعتها کاری را انجام بدهی که هیچ فایدهی مشخصی ندارد، جز اینکه حال دلت را بهتر میکند.
ما آنقدر درگیر رسیدن شدهایم که گاهی فراموش میکنیم مسیر هم بخشی از زندگیست.همیشه لازم نیست بدانیم کجا میرویم، قرار است به چه چیزی برسیم و بعد از این چه باید بکنیم.گاهی باید اجازه بدهیم بعضی روزها بیحاصل به نظر برسند، بعضی تصمیمها از روی دل باشند و بعضی اتفاقها بدون هیچ مقدمهای رخ بدهند.شاید زندگی همیشه به نظم و برنامه نیاز داشته باشد، اما نه آنقدر که جایی برای اتفاقهای پیشبینینشده باقی نماند.
بالاخره قرار نیست تمام عمرمان را صرف مدیریت کردن زندگی کنیم،گاهی هم باید آستین کنترل کردن همهچیز را پایین بکشیم و فقط زندگی کنیم.
https://t.me/Oceans_Lullaby | 52 |
| 17 | خستهام و به نرمی نفس میکشم،
انگار تمام توانم را جایی میان بایدها و نبایدهای زندگی جا گذاشتهام.هر روز چیزی روی شانههایم سنگینی میکند و من،بیآنکه فرصتی برای زمین گذاشتنش داشته باشم، بار دیگر به راه میافتم.گاهی دلم میخواهد کسی از من نپرسد چه کارهایی انجام دادهام، چقدر پیش رفتهام یا برای فردا چه برنامهای دارم.دلم میخواهد یک بار هم که شده، لازم نباشد برای خستگیام دلیلی بیاورم،فقط بنشینم، به جایی خیره شوم و اجازه بدهم زمان بدون انتظار چیزی از من بگذرد.عجیب است که آدم میتواند اینهمه مسئولیت داشته باشد و در عین حال، دلش برای سادهترین چیزها تنگ شود، برای یک خواب بیدغدغه، یک عصر آرام، یک آغوش امن، یا حتی چند ساعت زندگی کردن بدون فکر به فردا.من از تلاش کردن خسته نیستم،از این خستهام که انگار هیچوقت فرصت نمیرسد نفسی تازه کنم.هنوز کارهایی مانده، هنوز تصمیمهایی هست که باید بگیرم و هنوز زندگی منتظر پاسخهای من است.اما کاش کسی میفهمید که گاهی آدم برای ادامه دادن، بیشتر از انگیزه و نصیحت، به کمی آسودگی نیاز دارد،به فرصتی برای اینکه دوباره خودش را پیدا کند، پیش از آنکه زیر بار تمام چیزهایی که باید باشد، فراموش کند واقعا چه کسی است.
https://t.me/awhitehappening | 53 |
| 18 | لبخند زدی و من برای چند ثانیه از جهان جاماندم.انگار کسی بیخبر، صدای همهچیز را قطع کرده بود تا فقط تماشایت کنم.
نمیدانم در آن لبخند چه رازی پنهان بود،
که ناگهان یادم رفت برای چه آمده بودم، چه میخواستم بگویم و اصلا پیش از تو چه کسی بودم.دستهایم کاری را که مشغولش بودند، از یاد بردند،فکرم رشتهاش را گم کرد و دلم، بیاجازهی من، سمت تو دوید.تو اما خبر نداشتی که در همان چند ثانیه،چه آشوب آرامی در من به پا شده است.برای تو شاید فقط لبخندی بود میان هزار اتفاق معمولی روز، اما برای من، لحظهای بود که جهان از حرکت نایستاد،فقط تمام معنایش را برای چند ثانیه در چهرهی تو جا گذاشت. و من ماندم و کاری که دیگر یادم نمیآمد، و لبخندی که تا مدتها نمیتوانستم از خاطرم پاکش کنم.
https://t.me/llstormll | 51 |
| 19 | همیشه ساکت نیستم،اتفاقا آدم پرحرفیام، البته پیش آدمهای خودم.از آنهایی که وقتی کنار کسی باشند که دوستش دارند، موتورشان روشن میشود و دیگر کسی نمیتواند خاموششان کند.بلند میخندم، بیدلیل حرف میزنم، از کوچکترین اتفاقهای روزم تعریف میکنم و گاهی آنقدر ذوق میکنم که خودم هم نمیفهمم کی اینهمه حرف برای گفتن پیدا کردهام.پیش آدمهای موردعلاقهام، لازم نیست حواسم به تکتک کلمههایم باشد،لازم نیست قبل از هر حرفی فکر کنم نکند زیادی باشم، نکند حرفم خستهکننده باشد، نکند حضورم سنگین شود.کنارشان خودم هستم،با تمام شیطنتها، خندههای بلند، حرفهای بیربط و حتی سکوتهای ناگهانیام.شاید برای بقیه آدم کمحرفی به نظر برسم، اما آدمهای محبوبم نسخهای از من را میشناسند که هر کسی فرصت دیدنش را پیدا نمیکند.من برای همه به یک اندازه باز نمیشوم،بعضی آدمها باید آنقدر به دلم نزدیک شوند که بالاخره دلم بخواهد بیوقفه برایشان حرف بزنم.و چه حس قشنگیست وقتی کنار کسی هستی که دوستش داری و لازم نیست برای دوستداشتنی بودن، خودت را سانسور کنی.
https://t.me/baharnarenj026 | 43 |
| 20 | باورها و اعتقادهای قلبی، گاهی آخرین پناه آدمیاند؛ بهخصوص وقتی زندگی آنقدر سخت میگیرد که آدم تا مرز بریدن پیش میرود.وقتی بارها به مو رسیده و هر بار، بیآنکه معجزهای از راه برسد، بهنوعی از آن روزها عبور کرده، وقتی نه اتفاق خارقالعادهای افتاده، نه دستی از غیب بیرون آمده، نه چیزی آنطور که باید درست شده، باز هم چیزی درونش نمیگذارد کاملا تسلیم شود.شاید اسمش ایمان باشد، شاید عادت به ادامه دادن، شاید هم همان باور کوچکی که ته دلش میگوید هنوز تمام نشدهای.آدم گاهی به چیزی تکیه میکند که نه میتواند نشانش بدهد، نه برای کسی توضیحش دهد فقط میداند اگر همان را هم از دست بدهد، دیگر نمیداند به کجا باید پناه ببرد.انگار پناه آدم همیشه قرار نیست معجزهای باشد که نجاتش میدهد،گاهی همان باوریست که در تمام روزهای بیمعجزه، کمک میکند دوام بیاورد.
https://t.me/nopooo313 | 38 |
