حوالیِسڪوت
前往频道在 Telegram
263
订阅者
无数据24 小时
+47 天
+2730 天
数据加载中...
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+6
在10个频道中
八月 '26
+63
在23个频道中
Get PRO
七月 '26
+27
在10个频道中
Get PRO
六月 '26
+233
在15个频道中
Get PRO
五月 '26
+15
在5个频道中
Get PRO
四月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+37
在27个频道中
Get PRO
一月 '26
+99
在21个频道中
Get PRO
十二月 '250
在22个频道中
Get PRO
十一月 '25
+190
在13个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 05 九月 | 0 | |||
| 04 九月 | 0 | |||
| 03 九月 | 0 | |||
| 02 九月 | +6 | |||
| 01 九月 | 0 |
频道帖子
| 2 | بعد نوشت:
"خیلی خسته بود."
مکث کرد.
"سرش درد میکرد.
یه لحظه هم سرش گیج رفت."
قلم را بین انگشتهایش چرخاند.
بعد اضافه کرد:
"گفت چیز خاصی نیست."
چند ثانیه به این جمله نگاه کرد.
زیرش نوشت:
"کاش واقعاً چیزی نباشه."
صفحه را ورق زد.
مدتی چیزی ننوشت.
بعد، خیلی ساده نوشت:
"امروز دوباره خوابش برد."
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
"ولی این دفعه نگذاشتم زود بیدار بشه."
کمی پایینتر:
"نمیدونم چرا وقتی خواب بود، دلم میخواست همینجا بمونه."
قلمش را متوقف کرد. جمله را خط زد.دوباره نوشت:
"خوبه که اینجا راحت میخوابه."
دفتر را بست. اما قبل از اینکه بلند شود، دستش را روی جلد دفتر گذاشت و آرام گفت:
— پنجشنبهی بعد میبینمت، رها.
و خودش هم نمیدانست چرا گفتنش اینقدر شبیه یک دعا شده بود.
✍🏼میمآبی | 13 |
| 3 | 《نامه هایی که هرگز نرسیدند.》
"قسمت چهارم | نامهای که نوشته نشد"
پنجشنبه بود.
رها تقریبا یک ساعت دیرتر از همیشه آمد.
آرمان داشت چند کتاب را از روی میز جمع میکرد که صدای زنگ بالای در بلند شد.
رها وارد شد، لبخند کوچکی زد و گفت:
__سلام.
آرمان نگاهش کرد.
— سلام. بالاخره پیدات شد.
— ببخشید.
— چیزی شده؟
— نه، خواب موندم.
آرمان خندید.
— باز؟
رها کیفش را روی صندلی گذاشت.
— آره، باز.
— فکر کنم این صندلیها زیادی راحتن.
رها خندید.
— تقصیر من نیست.
— معلومه.
رها خواست چیزی بگوید، اما وسط جمله مکث کرد و دستش را برای چند لحظه روی پیشانیاش گذاشت.آرمان متوجه شد.
— خوبی؟
دستش را پایین آورد.
— آره. یه کم سرم درد میکنه.
— قرص نداری؟
— دارم.
زیپ کیفش را باز کرد، چیزی داخلش را گشت و بعد منصرف شد.
— بعدا میخورم.
آرمان چیزی نگفت.
فقط رفت سمت کتری.
— چای؟
— قهوه.
— قهوه که همیشه.
— خب؟
— هیچی.
لبخند زد.
— یه لحظه فکر کردم امروز قراره چیز جدیدی سفارش بدی.
— نه. من آدم ثابتیام.
— آره، خیلی.
رها روی صندلی نشست و کتابی را که هفتهی قبل گرفته بود از کیفش بیرون آورد.
— تمومش کردم.
— بالاخره؟
— سه صفحه آخرشو دیشب خوندم.
— چرا سه صفحه آخر؟
رها شانه بالا انداخت.
— بعضی کتابا رو دلم نمیاد تموم کنم.
آرمان فنجان قهوه را جلویش گذاشت.
— یا شاید بعضی وقتا آدم دلش نمیخواد چیزی تموم بشه. رها نگاهش کرد.
— تو چرا همیشه جوابای عجیب میدی؟
— من؟
— آره.
— تو سوالای عجیب میپرسی.
رها خندید.
— باشه. تقصیر من.
کتاب را باز کرد.
چند دقیقهای گذشت.
آرمان مشغول مرتب کردن قفسهها بود که صدای افتادن چیزی آمد. برگشت.
کتاب از دست رها روی زمین افتاده بود.
— رها؟
— هوم؟
— خوابت برد؟
— نه.
خم شد کتاب را بردارد،
اما لحظهای همانجا ماند.
آرمان جلو آمد.
— صبر کن.
کتاب را از روی زمین برداشت و گذاشت روی میز.
— چیزی نیست. رها آرام گفت:
— یه لحظه سرم گیج رفت.
آرمان جدیتر شد.
— مطمئنی خوبی؟
— آره.
— بشین یکم.
— من که نشسته بودم.
آرمان خندید.
— خب پس همونجا بمون.
رها هم خندید.
— چشم.
چند دقیقه بعد، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
— خیلی خستهای؟
رها چشمهایش را بست.
— یکم.
— این چند وقت زیاد اینطوری شدی.
چشمهایش را باز کرد و نگاهش کرد.
— تو خیلی دقت میکنی.
آرمان کمی دستپاچه شد.
— خب... معلومه.
— به چی؟
— هیچی.
رها لبخند زد.
— باشه.
چند لحظه سکوت بینشان ماند.
صدای باران آرامی از پشت شیشه میآمد.
رها دوباره چشمهایش را بست.
— فقط پنج دقیقه.
آرمان گفت:
— بخواب.
— اگه مشتری اومد بیدارم کن.
— حتماً.
— قول؟
— قول.
چشمهایش بسته ماند.
این بار خوابش برد.
آرمان رفت سراغ کارهای خودش، اما حواسش مدام پیش او بود.
نیم ساعت گذشت.
رها تکان کوچکی خورد و چشمهایش را باز کرد. چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید کجاست. بعد آرام نشست.
— من دوباره خوابم برد؟
آرمان از پشت پیشخوان گفت:
— آره.
— چند وقت؟
— زیاد نه.
رها به ساعت نگاه کرد.
— نیم ساعت؟!
— تقریباً.
— وای...
دستش را روی صورتش کشید.
— خیلی بده.
— چرا بده؟
— چون من معمولاً اینقدر نمیخوابم.
آرمان چیزی نگفت.
رها فنجان آب روی میز را برداشت.
— آب داری؟
— آره، همونجاست.
چند جرعه خورد.
آرمان پرسید:
— بهتر شدی؟
— یکم.
— رها...
— هوم؟
— جدی میگم،
اگه حالت خوب نیست، برو دکتر.
رها چند لحظه ساکت ماند.
لبخندش این بار کمی خسته بود.
— میرم.
— کی؟
— نمیدونم.
— پس چرا میگی میرم؟
رها خندید.
— چون اگه بگم نمیرم، تو تا شب غر میزنی. آرمان هم لبخند زد.
— آره، احتمالاً.
رها فنجان را روی میز گذاشت.
— چیز خاصی نیست، آرمان.
— امیدوارم.
این بار رها جواب نداد.فقط نگاهش کرد.
بعد لبخند زد و گفت:
— نگران نباش.
آرمان نگاهش را از او گرفت.
— نیستم.
رها با خنده گفت:
— دروغ میگی.
آرمان هم خندید.
— شاید.
رها وسایلش را جمع کرد.
موقع پوشیدن مانتو، برای چند لحظه ایستاد و نفس عمیقی کشید.
آرمان متوجه شد.
— کمک میخوای؟
— نه، خوبم.
— مطمئنی؟
— آره.
بعد دستش را روی دستگیرهی در گذاشت.
— چترت رو آوردم.
آرمان چتر را از دستش گرفت.
— ممنون.
رها گفت:
— پنجشنبهی بعد پس میبینمت.
آرمان لبخند زد.
— اگه خواب نمونی.
رها خندید.
— قول نمیدم.
و رفت.
زنگ بالای در که خاموش شد، کتابفروشی دوباره ساکت شد.
آرمان چند لحظه همانجا ایستاد.
بعد نگاهش افتاد به صندلیای که رها روی آن خوابیده بود.فنجان نیمهخوردهی قهوه هنوز روی میز بود.
دفتر سیاهش را باز کرد.
نوشت:
"امروز دیر اومد.
گفت خواب مونده."
چند لحظه فکر کرد. | 13 |
| 4 | 没有文字... | 25 |
| 5 | فور بزنید،
بدون اینکه بدونین چرا فور میزند.🪷 | 1 |
| 6 | پرایوت. | 34 |
| 7 | sticker.webp | 38 |
| 8 | 没有文字... | 10 |
| 9 | اینجا کسی تو رابطه هست؟ | 11 |
| 10 | کسی خونده؟ | 11 |
| 11 | میشه بپرسی ببینی اینجا کسی کتاب چهار اثر فلورانس رو خونده؟ | 11 |
| 12 | سلام.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6431797909 | 19 |
| 13 | @havalisokoott | 43 |
| 14 | "آها." رها چتر را باز کرد و دوباره بست.
"پس هفتهی بعد پسش میدم."
آرمان گفت:"باشه." رها چند قدم رفت.
بعد برگشت."آرمان؟"
آرمان سرش را بلند کرد. این بار دیگر خبری از آقا نبود. "ممنون بابت کتاب."
آرمان لبخند زد. "خواهش میکنم."
رها کمی مکث کرد. "شب بخیر."
"شب بخیر، رها."
در بسته شد.زنگ کوچک بالای در چند ثانیه تکان خورد.آرمان همانجا ایستاد و به خیابان نگاه کرد.رها زیر چترش دور میشد.
تا وقتی از جلوی مغازه رد شد، نگاهش کرد.
بعد آرام برگشت سمت پیشخوان.
فنجان قهوهی خودش هنوز آنجا بود.
برداشت.سرد شده بود. لبخند زد.
"بازم سرد شد." فنجان را کنار گذاشت.
بعد چشمش افتاد به صندلیای که رها روی آن نشسته بود. چند لحظه نگاهش کرد.
بعد رفت سراغ کشوی زیر پیشخوان.
دفترچهی مشکی را بیرون آورد.
صفحهی تازهای باز کرد. تاریخ را نوشت.
مدتی چیزی ننوشت. بعد:
"امروز زودتر آمد."مکث کرد. زیرش اضافه کرد:"گفت اینجا را دوست دارد."
لبخند زد.چند ثانیه بعد نوشت:
"اسمم را صدا زد." این بار هم چیزی خط نزد. کمی پایینتر نوشت:" نمیدانم چرا از شنیدن اسمم از زبان او اینقدر خوشحال شدم."قلم را روی کاغذ گذاشت.بعد اضافه کرد:"شاید چون بعضی اسمها وقتی از زبان یک آدم خاص شنیده میشوند، فرق میکنند."چند لحظه به جمله نگاه کرد. صفحه را ورق زد. روی صفحهی بعد نوشت:
"گفت پنجشنبهی بعد میآید."
این جمله را که نوشت، لبخند زد.
بعد آرام گفت:" پس میاد."
دفترچه را بست. کشو را قفل کرد.
چراغهای مغازه را یکییکی خاموش کرد.
قبل از اینکه در را ببندد، یک بار دیگر به صندلی خالی نگاه کرد.بعد زیر لب گفت: "پنجشنبهی بعد." در را قفل کرد. اما آن شب، برای اولین بار، پنجشنبهی بعد برای آرمان خیلی دور به نظر میرسید.
✍🏼میمآبی | 41 |
| 15 | 《نامههایی که هرگز نرسیدند》
"قسمت سوم | یک پنجشنبهی دیگر"
پنجشنبهی بعد، رها زودتر از همیشه رسید.
آنقدر زود که وقتی جلوی کتابفروشی "قو" ایستاد، هنوز کرکرهی مغازه پایین بود.
به ساعتش نگاه کرد. پنج دقیقه مانده بود تا ساعت باز شدن. با خودش گفت:
"چرا اینقدر زود اومدم؟"
جوابی نداشت. چند قدم آنطرفتر ایستاد و وانمود کرد دارد ویترین مغازهی کناری را نگاه میکند. اما هر چند ثانیه یکبار، چشمش برمیگشت سمت درِ "قو"
بالاخره صدای کلید آمد.آرمان سرش را بالا آورد و وقتی رها را دید، لحظهای مکث کرد.
"صبح به خیر." رها لبخند زد.
"صبح به خیر." آرمان به ساعتش نگاه کرد.
"خیلی زود رسیدی" رها شانه بالا انداخت.
"آره." "اتفاقی افتاده؟"
"نه." "پس چرا زود؟"
رها چند لحظه فکر کرد.
"نمیدونم. حوصلهم سر رفته بود."
آرمان لبخند زد.
"پنجشنبهها حوصلهت سر میره؟"
"نه، اتفاقا."
نگاهش را به مغازه انداخت.
"اینجا رو دوست دارم."
آرمان چیزی نگفت. فقط در را بیشتر باز کرد.
"بفرمایین." رها وارد شد.
کتابی که هفتهی قبل گرفته بود هنوز در کیفش بود. آرمان همین که چشمش به آن افتاد، پرسید: "خوندیش؟" رها کتاب را بیرون آورد. "آره." "خوب بود؟"
"آره. " "فقط آره؟"
رها خندید. "خیلی خوب بود."
آرمان لبخند زد.
"پس انتخابم بد نبود." "نه، بد نبود."
"بد نبود؟"
"خیلی هم خوب بود."
خب خدا رو شکر."
رها کتاب را روی پیشخوان گذاشت.
"ولی یه ایراد داشت."
آرمان ابرو بالا انداخت.
"چی؟" "آخرش."
"مگه آخرش رو خوندی؟"
رها با شیطنت نگاهش کرد.
"این بار آره."
"پس چی شد؟"
"دوستش نداشتم."
آرمان کتاب را برداشت.
"چرا؟" "نمیگم."
"چرا؟" "خودت باید بخونیش."
"خودم؟"
"آره." آرمان خندید.
"یعنی کتابی که خودم بهت معرفی کردم رو باید دوباره بخونم؟"
"آره. تازه آخرش رو هم برات تعریف نمیکنم."
"خیلی خب." کتاب را کنار گذاشت.
"پس از این به بعد کتاب معرفی نمیکنم."
رها خندید.
"دروغ میگی." "چرا؟"
"چون هفتهی بعد باز یکی میذاری جلوم و میگی اینو بخون."
آرمان چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت: "احتمالا."
آن روز مغازه خلوتتر از همیشه بود.چند نفر برای خرید آمدند و رفتند.رها بیشتر وقتش را روی همان صندلی همیشگی نشست و کتاب ورق زد.آرمان هم پشت پیشخوان مشغول کار خودش بود. گاهی چیزی مینوشت، گاهی کتابی را جابهجا میکرد و گاهی بیدلیل نگاهش میافتاد سمت رها. رها یک بار سرش را بلند کرد و گفت: "چیه؟" آرمان سریع نگاهش را برگرداند. "هیچی."
"پس چرا نگاه میکردی؟" "نگاه نمیکردم."
"نگاه میکردی."
"نه." رها خندید.
"باشه." چند ثانیه بعد دوباره گفت:
"راستی، قهوه داری؟" "دارم."
"پس چرا تعارف نمیکنی؟"
آرمان خندید. "فکر کنم دفعهی قبل گفتی قهوهم خوب نیست." "گفتم زیادی تلخه."
"خب بدون شکر میخورم."
"من که بدون شکر نمیخورم." آرمان از جایش بلند شد. "باشه، این یکی شیرینتر."
رها لبخند زد. "مرسی." وقتی قهوه را آورد، رها یک جرعه خورد. چند لحظه نگهش داشت. بعد گفت:"این خوبه." آرمان نشست.
"بالاخره." "ولی یه کم زیاده شیرینه."
"خب خودت گفتی شیرین باشه."
"نگفتم اینقدر." آرمان خندید.
"دفعهی بعد درستش میکنم."
رها فنجان را روی میز گذاشت.
"یعنی دفعهی بعد هم قهوه هست؟"
آرمان بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
"اگه پنجشنبه بیای." رها لبخند زد.
"میام." جوابش خیلی سریع بود. خودش هم متوجه شد. چند لحظه هر دو ساکت ماندند. آرمان فقط گفت:"خوبه."
عصر که شد، هوا ابری بود. رها کنار پنجره ایستاد."فکر کنم بارون بگیره."
آرمان که داشت کتابها را مرتب میکرد گفت:"آره، از صبح معلوم بود."
"تو بارون رو دوست داری؟" "آره."
"چرا؟" آرمان کمی فکر کرد.
"نمیدونم. مغازه خلوتتر میشه."
رها خندید. "فقط برای همین؟"
"نه." چند لحظه مکث کرد.
"صدای بارون رو دوست دارم."
رها سرش را به شیشه تکیه داد.
"منم." بعد از چند ثانیه گفت:
"ولی یه چیزش بده."
"چی؟" "وقتی بارون میاد، آدم بیشتر دلش میخواد یه جا بمونه."
آرمان به او نگاه کرد. "خب بمون."
رها برگشت سمتش.
"تا کی؟" آرمان شانه بالا انداخت.
"تا بارون بند بیاد." رها لبخند زد.
"اگه بند نیومد چی؟" "اونوقت فردا میری."
رها خندید. "خیلی راحت."
"آره." "پس میتونم امشب اینجا بمونم؟"
آرمان با خنده گفت: "نه، اون دیگه یه کم دردسر میشه." رها خندید."دیدی؟"
"چی رو؟" "گفتم بالاخره یه جا کم میاری."
باران کمی بعد شروع شد.آرام و ریز.
رها تا نزدیک غروب ماند. وقتی خواست برود، آرمان چتری از کنار در برداشت."این رو ببر." رها چتر را گرفت. "پس خودت چی؟" "من ماشین دارم." | 38 |
| 16 | "آها." رها چتر را باز کرد و دوباره بست.
"پس هفتهی بعد پسش میدم."
آرمان گفت:"باشه." رها چند قدم رفت.
بعد برگشت."آرمان؟"
آرمان سرش را بلند کرد.
این بار دیگر خبری از آقا نبود.
"ممنون بابت کتاب."
آرمان لبخند زد.
"خواهش میکنم."
رها کمی مکث کرد.
"شب بخیر."
"شب بخیر، رها."
در بسته شد.
زنگ کوچک بالای در چند ثانیه تکان خورد.
آرمان همانجا ایستاد و به خیابان نگاه کرد.
رها زیر چترش دور میشد.
تا وقتی از جلوی مغازه رد شد، نگاهش کرد.
بعد آرام برگشت سمت پیشخوان.
فنجان قهوهی خودش هنوز آنجا بود.
برداشت.سرد شده بود. لبخند زد.
"بازم سرد شد." فنجان را کنار گذاشت.
بعد چشمش افتاد به صندلیای که رها روی آن نشسته بود. چند لحظه نگاهش کرد.
بعد رفت سراغ کشوی زیر پیشخوان.
دفترچهی مشکی را بیرون آورد.
صفحهی تازهای باز کرد. تاریخ را نوشت.
مدتی چیزی ننوشت. بعد:
"امروز زودتر آمد."مکث کرد. زیرش اضافه کرد:"گفت اینجا را دوست دارد."
لبخند زد.چند ثانیه بعد نوشت:
"اسمم را صدا زد." این بار هم چیزی خط نزد. کمی پایینتر نوشت:" نمیدانم چرا از شنیدن اسمم از زبان او اینقدر خوشحال شدم."
قلم را روی کاغذ گذاشت.بعد اضافه کرد:
"شاید چون بعضی اسمها وقتی از زبان یک آدم خاص شنیده میشوند، فرق میکنند."
چند لحظه به جمله نگاه کرد. صفحه را ورق زد. روی صفحهی بعد نوشت:
"گفت پنجشنبهی بعد میآید."
این جمله را که نوشت، لبخند زد.
بعد آرام گفت:" پس میاد."
دفترچه را بست. کشو را قفل کرد.
چراغهای مغازه را یکییکی خاموش کرد.
قبل از اینکه در را ببندد، یک بار دیگر به صندلی خالی نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت: "پنجشنبهی بعد."
در را قفل کرد. کلید را در جیبش گذاشت و راه افتاد. اما آن شب، برای اولین بار،
پنجشنبهی بعد برای آرمان
خیلی دور به نظر میرسید.
✍🏼میمآبی | 1 |
| 17 | 《نامههایی که هرگز نرسیدند》
"قسمت سوم | یک پنجشنبهی دیگر"
پنجشنبهی بعد، رها زودتر از همیشه رسید.
آنقدر زود که وقتی جلوی کتابفروشی "قو" ایستاد، هنوز کرکرهی مغازه پایین بود.
به ساعتش نگاه کرد. پنج دقیقه مانده بود تا ساعت باز شدن. با خودش گفت:
"چرا اینقدر زود اومدم؟"
جوابی نداشت. چند قدم آنطرفتر ایستاد و وانمود کرد دارد ویترین مغازهی کناری را نگاه میکند. اما هر چند ثانیه یکبار، چشمش برمیگشت سمت درِ "قو"
بالاخره صدای کلید آمد.
آرمان سرش را بالا آورد و وقتی رها را دید، لحظهای مکث کرد.
"صبح به خیر."
رها لبخند زد.
"صبح به خیر."
آرمان به ساعتش نگاه کرد.
"خیلی زود رسیدی"
رها شانه بالا انداخت.
"آره."
"اتفاقی افتاده؟"
"نه."
"پس چرا زود؟"
رها چند لحظه فکر کرد.
"نمیدونم. حوصلهم سر رفته بود."
آرمان لبخند زد.
"پنجشنبهها حوصلهت سر میره؟"
"نه، اتفاقا."
نگاهش را به مغازه انداخت.
"اینجا رو دوست دارم."
آرمان چیزی نگفت.
فقط در را بیشتر باز کرد.
"بفرمایین."
رها وارد شد.
کتابی که هفتهی قبل گرفته بود هنوز در کیفش بود. آرمان همین که چشمش به آن افتاد، پرسید:
"خوندیش؟"
رها کتاب را بیرون آورد.
"آره."
"خوب بود؟"
"آره."
"فقط آره؟"
رها خندید.
"خیلی خوب بود."
آرمان لبخند زد.
"پس انتخابم بد نبود."
"نه، بد نبود."
"بد نبود؟"
"خیلی هم خوب بود."
خب خدا رو شکر."
رها کتاب را روی پیشخوان گذاشت.
"ولی یه ایراد داشت."
آرمان ابرو بالا انداخت.
"چی؟"
"آخرش."
"مگه آخرش رو خوندی؟"
رها با شیطنت نگاهش کرد.
"این بار آره."
"پس چی شد؟"
"دوستش نداشتم."
آرمان کتاب را برداشت.
"چرا؟"
"نمیگم."
"چرا؟"
"خودت باید بخونیش."
"خودم؟"
"آره."
آرمان خندید.
"یعنی کتابی که خودم بهت معرفی کردم رو باید دوباره بخونم؟"
"آره. تازه آخرش رو هم برات تعریف نمیکنم."
"خیلی خب." کتاب را کنار گذاشت.
"پس از این به بعد کتاب معرفی نمیکنم."
رها خندید.
"دروغ میگی."
"چرا؟"
"چون هفتهی بعد باز یکی میذاری جلوم و میگی اینو بخون."
آرمان چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
"احتمالا."
آن روز مغازه خلوتتر از همیشه بود.
چند نفر برای خرید آمدند و رفتند.
رها بیشتر وقتش را روی همان صندلی همیشگی نشست و کتاب ورق زد.
آرمان هم پشت پیشخوان مشغول کار خودش بود. گاهی چیزی مینوشت، گاهی کتابی را جابهجا میکرد و گاهی بیدلیل نگاهش میافتاد سمت رها. رها یک بار سرش را بلند کرد و گفت:
"چیه؟"
آرمان سریع نگاهش را برگرداند.
"هیچی."
"پس چرا نگاه میکردی؟"
"نگاه نمیکردم."
"داشتی."
"نه."
رها خندید.
"باشه."
چند ثانیه بعد دوباره گفت:
"راستی، قهوه داری؟"
"دارم."
"پس چرا تعارف نمیکنی؟"
آرمان خندید.
"فکر کردم دفعهی قبل گفتی قهوهم خوب نیست."
"گفتم زیادی تلخه."
"خب بدون شکر میخورم."
"من که بدون شکر نمیخورم."
آرمان از جایش بلند شد.
"باشه، این یکی شیرینتر."
رها لبخند زد.
"مرسی."
وقتی قهوه را آورد، رها یک جرعه خورد.
چند لحظه نگهش داشت.
بعد گفت:"این خوبه."
آرمان نشست.
"بالاخره."
"ولی یه کم زیاده شیرینه."
"خب خودت گفتی شیرین باشه."
"نگفتم اینقدر."
آرمان خندید.
"دفعهی بعد درستش میکنم."
رها فنجان را روی میز گذاشت.
"یعنی دفعهی بعد هم قهوه هست؟"
آرمان بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
"اگه پنجشنبه بیای."
رها لبخند زد.
"میام."
جوابش خیلی سریع بود. خودش هم متوجه شد. چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
آرمان فقط گفت:"خوبه."
عصر که شد، هوا ابری بود. رها کنار پنجره ایستاد."فکر کنم بارون بگیره."
آرمان که داشت کتابها را مرتب میکرد گفت:"آره، از صبح معلوم بود."
"تو بارون رو دوست داری؟"
"آره."
"چرا؟"
آرمان کمی فکر کرد.
"نمیدونم. مغازه خلوتتر میشه."
رها خندید.
"فقط برای همین؟"
"نه."
چند لحظه مکث کرد.
"صدای بارون رو دوست دارم."
رها سرش را به شیشه تکیه داد.
"منم."
بعد از چند ثانیه گفت:
"ولی یه چیزش بده."
"چی؟"
"وقتی بارون میاد، آدم بیشتر دلش میخواد یه جا بمونه."
آرمان به او نگاه کرد.
"خب بمون."
رها برگشت سمتش.
"تا کی؟"
آرمان شانه بالا انداخت.
"تا بارون بند بیاد."
رها لبخند زد.
"اگه بند نیومد چی؟"
"اونوقت فردا میری."
رها خندید.
"خیلی راحت."
"آره."
"پس میتونم امشب اینجا بمونم؟"
آرمان با خنده گفت:
"نه، اون دیگه یه کم دردسر میشه."
رها خندید."دیدی؟"
"چی رو؟"
"گفتم بالاخره یه جا کم میاری."
باران کمی بعد شروع شد.آرام و ریز.
رها تا نزدیک غروب ماند.
وقتی خواست برود، آرمان چتری از کنار در برداشت."این رو ببر."
رها چتر را گرفت.
"پس خودت چی؟"
"من ماشین دارم." | 1 |
| 18 | 没有文字... | 38 |
| 19 | چی باعث بی خوابیت شده؟
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6431797909 | 1 |
| 20 | دوستان،
شماها دیدین جایی رو که نویسنده اینا نیاز داشته باشن؟
به عبارتی نویسندگی بازار کار داشته باشه.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6431797909 | 14 |
