حوالیِسڪوت
Open in Telegram
نگفتههاییازجنسِسکوت. خوشحال میشم فور بزنید. کپی نکنید.
Show moreIran144 093The category is not specified
262
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+1130 days
Posts Archive
262
در میان جمعیت،
در کنار دوستان،
حتی میان آغوش خانواده،
گاهی احساس تنهایی گریبانت را میگیرد.
همه هستند، صداها بلندند،
لبخندها روی لبهاست، اما انگار هیچکدام
به آن قسمت خاموش تو نمیرسند.
عجیب است،گاهی آدم نه از نبودن آدمها،
که از نداشتن کسی که تو را بفهمد تنها میشود. و چه تنهایی عجیبیست
وقتی دور و برت پر از آدم است،
اما دلت دنبال یک نفر میگردد
که فقط نگاهت کند و بگوید:
میفهممت.
✍🏼میمآبی
262
رها سرش را بالا آورد.
— اگه خواب نمونم.
— این دفعه خودم زنگ میزنم بیدارت کنم.
— شمارهمو که نداری.
هر دو خندیدند.
رها وسایلش را برداشت.
این بار قبل از رفتن چند ثانیه کنار در ایستاد.
— آرمان؟
— هوم؟
مکث کرد. بعد لبخند زد..
— چی میخواستی بگی؟
— یادم رفت.و رفت.
زنگ بالای در که صدا کرد، آرمان چند لحظه همانجا ماند.بعد آرام نشست پشت پیشخوان.دفتر سیاهش را باز کرد.
نوشت: هفتهی پیش نیومد.
زیرش:
گفت حالش خوب نبوده.
کمی مکث کرد.
امروز هم خسته بود.
دستش میلرزید.
چند ثانیه به جمله نگاه کرد.
بعد پاکش نکرد.
ادامه داد:
گفت چیزی نیست.
صفحه را ورق زد.
روی صفحهی جدید نوشت:
امروز دوباره خوابش برد.
و بعد از چند لحظه:
خیلی خوابش میاد این روزا.
قلم را پایین گذاشت.
چند دقیقه بعد دوباره برداشت.
یه چیزی هست که نمیگه.
مکث کرد.
ولی شاید خودش هم نمیخواد بگه.
و آخر صفحه، کوچکتر از همه نوشت:
فقط کاش پنجشنبهی بعد هم بیاد.
دفتر را بست.
بیرون، هوا داشت تاریک میشد.
آرمان برای اولین بار به این فکر کرد که شاید بعضی آدمها قبل از رفتن، بیآنکه خودشان بدانند، کمکم نشانههای رفتنشان را جا میگذارند.و بعضی آدمها آنقدر دیر متوجه میشوند که دیگر کاری از دستشان برنمیآید.
✍🏼میمآبی
262
《نامه هایی که هرگز نرسیدند.》
"قسمت ششم | چیزی که نگفتی"
پنجشنبهی بعد، رها نیامد.
آرمان تا ظهر چند بار بیاختیار به در نگاه کرد.هر بار زنگ بالای در صدا میکرد، سرش را بلند میکرد.اما رها نبود.
عصر که شد، کتابی را که هفتهی قبل انتخاب کرده بود برداشت و روی همان صندلی گذاشت. با خودش گفت:
"شاید امروز نمیاد."
اما خودش هم میدانست
که از صبح همین را به خودش گفته.
پنجشنبهی بعد، درست حوالی ظهر، زنگ در صدا کرد.رها بود. آرمان ناخودآگاه لبخند زد.
— سلام.
رها لبخند زد.
— سلام.
— بالاخره.
— چی بالاخره؟
— هیچی.
— چرا اینطوری نگام میکنی؟
— فکر کردم دیگه نمیای.
رها چند لحظه ساکت ماند.
— چرا؟
آرمان شانه بالا انداخت.
— چون هفتهی پیش نیومدی.
رها آرام گفت:
— حالم خوب نبود.
آرمان لبخندش کمی محو شد.
— الان خوبی؟
— بهترم.
کیفش را روی صندلی گذاشت.
آرمان پرسید:
— چیزی شده بود؟
رها زیپ کیفش را بست.
— نه، چیز خاصی نبود.
— مطمئنی؟
— آره.
بعد سریع گفت:
— قهوه داری؟
آرمان فهمید که نمیخواهد دربارهاش حرف بزند.
— دارم.
— همون همیشگی؟
— آره.
— شیرین؟
— یه کم.
— امروز کمتر؟
رها لبخند زد.
— حافظهت خوبه.
— بعضی چیزا یادم میمونه.
رها چیزی نگفت.
قهوه را گرفت و چند جرعه خورد.
بعد کتابی را که روی میز گذاشته بود دید.
— اینو نگه داشته بودی؟
آرمان گفت:
— آره.
— فکر کردی برنمیگردم؟
— نمیدونستم.
رها کتاب را برداشت.
— پس خوبه که نگهش داشتی.
— آره.
رها کتاب را ورق زد.
— خوندمش.
— بالاخره؟
— آره.
— نظرت؟
رها لبخند زد.
— خوب بود.
— فقط خوب؟
— خیلی خوب بود.
— پس چرا قیافت غمگینه؟
رها سرش را بالا آورد.
— قیافهم غمگینه؟
— یکم.
رها لبخند زد.
— خستهم.
آرمان چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد، رها دستش را آرام روی لبهی میز گذاشت.انگشتهایش کمی میلرزید.خیلی زود دستش را زیر میز برد.
آرمان دید.اما وانمود کرد ندیده.
— چای هم میخوای؟
— نه.
— آب؟
رها کمی مکث کرد.
— آره.
آرمان برایش آب آورد.
لیوان را گرفت، اما قبل از نوشیدن چند ثانیه همانطور نگهش داشت.
— رها؟
— هوم؟
— واقعاً خوبی؟
رها نگاهش کرد.
این بار لبخند نزد.
— یه کم خستهم. همین.
— این همین هات زیاد شده.
رها خندید.
— تو از کی انقدر غرغرو شدی؟
— از وقتی یکی هر هفته میاد اینجا و هر هفته یه چیزیش هست.
— هفتهی پیش که اصلانیومدم.
— دقیقا.
رها خندید.بعد سرفهی کوتاهی کرد.
دستش را جلوی دهانش گرفت.
— ببخشید.
آرمان گفت:
— سرما خوردی؟
— نه.
— پس؟
— هیچی. گلوم خشک شده.
آرمان رفت و پنجره را کمی بست.
— اینجا سرده.
رها گفت:
— من که گفتم گرممه.
— تو با بقیه فرق داری.
رها خندید.
— بالاخره قبول کردی.
چند لحظه بعد رها آرام گفت:
— آرمان؟
— جانم؟
— اگه یه روز دیدی نیومدم...
آرمان حرفش را قطع کرد.
— دوباره شروع نکن.
رها لبخند زد.
— چی رو؟
— همین حرفا رو.
— چه حرفایی؟
— اگه نیومدم، اگه نبودم...
رها ساکت شد.
آرمان تازه فهمید صدایش کمی جدی شده.
آرامتر گفت:
— منظورم اینه که... لازم نیست از الان به نبودن فکر کنی.
رها چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد گفت:
— باشه.
لبخند زد.
— ناراحت نشو.
آرمان هم لبخند زد.
— نشدم.
— دروغگو.
— شاید.
رها سرش را روی پشتی صندلی گذاشت.
چشمهایش را بست.
— پنج دقیقه فقط.
آرمان گفت:
— بخواب.
— دوباره؟
— آره، دوباره.
— اگه خوابم برد؟
— بیدارت نمیکنم.
رها لبخند زد.
— خوبه.
چشمهایش بسته شد.
آرمان به کتابی که جلویش بود نگاه کرد، اما دیگر حواسش به کتاب نبود.
بعد از چند دقیقه، متوجه شد نفسهای رها آرام و منظم شده. خوابش برده بود.
آرمان نشست و به او نگاه کرد.
این بار چیزی در چهرهی رها بود که نمیتوانست اسمش را بگذارد،
خستگی؟رنگپریدگی؟
یا فقط خواب عمیق؟
نمیدانست.فقط میدانست که دلش نمیخواست بیدارش کند.
نزدیک یک ساعت بعد، رها چشمهایش را باز کرد.با دیدن ساعت، فوری نشست.
— وای، دوباره خوابم برد؟
آرمان لبخند زد.
— آره.
— چرا بیدارم نکردی؟
— خودت گفتی پنج دقیقه.
— یک ساعت شد!
— پنج دقیقهی تو بود.
رها خندید.اما وقتی خواست بلند شود، لحظهای دستش را روی میز گذاشت.
آرمان سریع جلو آمد.
— صبر کن.
— خوبم.
— بشین.
رها نشست.
چند ثانیه بعد گفت:
— الان خوبم.
آرمان برایش آب آورد.
رها لیوان را گرفت.
— تو خیلی عوض شدی.
— چطوری؟
— قبلاً فقط کتاب پیشنهاد میدادی.
— الان چی؟
رها لبخند زد.
— الان آب هم میاری.
آرمان خندید.
— پیشرفت کردم.
رها سرش را پایین انداخت و لبخند زد.
— آره.
بعد آرام گفت:
— ممنون که هستی.
آرمان جوابش را نداد.
فقط گفت:
— پنجشنبهی بعد میای؟
262
•°•°•○•°•°•《نمیدونم》•°•°•○•°•°•
نمیدونم، دنبال یک کلمه میگردم
که از دهان کسی بیرون بیاید و بتوانم آرام بگویم:
منم همینطور...
یک کلمه که تمام این حال مبهم را بیآنکه مجبور باشم توضیحش بدهم، توصیف کند.
شاید خستهام، شاید دلتنگ، شاید فقط کمی گم شدهام میان آدمی که بودم و کسی که دارم میشوم. نمیدانم اسمش چیست،
فقط میدانممدتهاست منتظرم کسی آن را بگوید تا بفهمم تنها من نیستم که اینطورم.
https://t.me/sky_20288
262
•°•°•○•°•°•《خرذوق》•°•°•○•°•°•
هنوز چند قدم مانده بودتا به چیزی که
میخواست برسد،اما لبخندش از همین حالا
تمام صورتش را گرفته بود.از آن آدمهایی بود که
برای کوچکترین اتفاقهای خوب،چشمهایش برق میزد، یک پیام، یک خبر خوب، حتی دیدن آسمانی که بعد از باران آبیتر شده بود، میتوانست روزش را بسازد. شاید دیگران اسمش را میگذاشتند خرذوقی، اما خودش خوب میدانست در این دنیا که غم، برای خوشحال کردنمان دلیل نمیخواهد، باید بلد باشی
از کوچکترین بهانهها، برای خودت یک دنیا شادی بسازی.
https://t.me/Octinsit
262
•°•°•○•°•°•《آسمون》•°•°•○•°•°•
آبی بود، رنگ زندگی، رنگ آرامش، رنگ زیبایی.
آبی را با تمام وجود نفس میکشید،انگار هر نفسش تکهای از آسمان بود.آسمان آبی را آنقدر دوست داشتکه گویی نه فقط آن را میدید،
بلکه در آن پناه میگرفت.برای او آسمان چیزی فراتر از یک تکهی بیانتها از جهان بود،
معبودی بود که هر روز چشم به سویش میگشود
و بیآنکه کلمهای بر زبان بیاورد، پرستیدنش میکرد. شاید برای همین بود که هر وقت دلش میگرفت، اولین جایی که نگاهش میکرد،
آسمان بود، جایی که همیشه برایش کمی امید، کمی آرامش و یک فردای دیگر داشت.
https://t.me/mimsinka
262
•°•°•○•°•°•《صبر》•°•°•○•°•°•
دستبهسینه به دیوار تکیه داده بود
و به سوختن آرزوهایش خیره مانده بود. کاری از دستش برنمیآمد، نه جانی برای نجاتشان داشت،
نه توانی برای خاموش کردن این آتش.فقط ماند، بیآنکه بداند ماندن تا کی قرار است ادامه داشته باشد. تماشا کرد که چگونه شعلهها،یکییکی، تمام آنچه را برایش عزیز بود بلعیدند،اما عجیب بود که خودش هنوز ایستاده بود.شاید صبر همین باشد، نه امیدی که همیشه روشن باشد، بلکه نوری کوچک که حتی زیر خاکستر همدست از زنده ماندن نمیکشد.صبح که رسید، از آن همه آتش چیزی جز خاکستر نمانده بود، اما او فهمید بعضی پایانها برای تمام شدن نمیآیند، میآیند تا جا برای جوانهای تازه باز کنند.
https://t.me/mimsinka
262
•°•°•○•°•°•《رسیدن》•°•°•○•°•°•
کفشهایش را از پا درآورد، کولهباری از یک مسیر پرپیچوخم را که سالها با خود به دوش کشیده بود،بالاخره روی زمین گذاشت و برای نخستینبار، عطر خانه را نفس کشید. انگار تمام خستگی راه،همین که به مقصد رسیده بود، از تنش پر کشید و از آن همه روز سخت، فقط ردی کمرنگ از خاطره بر جای ماند.ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد،به راهی که روزی پایانناپذیر به نظر میرسید. لبخند کوچکی زد و فهمید گاهی رسیدن فقط پیدا کردن یک مقصد نیست،گاهی یعنی بالاخره جایی برسی که دیگر دلت نخواهد از آن فرار کنی.
https://t.me/fhabsir
262
•°•°•○•°•°•《خسته اما امیدوار》•°•°•○•°•°•
آسمان دلش تاریک بود، اما روزنههای امید، صفحهی سیاه آسمانش را سوراخ میکردند
و همچون ستارههای پولکی که بر لباس شب دوخته شده باشند، میدرخشیدند.
خسته بود،از راهی که طولانیتر از آن چیزی بود که فکر میکرد،از شبهایی که انگار خیال تمام شدن نداشتند،اما هنوز، جایی در عمیقترین نقطهی دلش،چراغ کوچکی روشن مانده بود.شاید خسته بود،
اما هنوز به صبح ایمان داشت،
هنوز باور داشت پشت تمام این تاریکیها،
آسمانی هست که یک روز
سهم دل خستهاش از آفتاب خواهد شد.
https://t.me/Foundbetweendays
