en
Feedback
Ask The Dust

Ask The Dust

Open in Telegram

Show more
Iran145 031The category is not specified
251
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-130 days
Posts Archive
Repost from N/a
آذر عظیما (حنانه) از نخستین خوانندگان زن ایرانی و اولین بانوی آوازخوان اصفهانی بود که دوم تیر ماه ١۴٠۵ درگذشت. به یاد روزهای اولی که اومده بودم شیراز و این رو زیاد گوش میدادم و به یاد ایشون، داشته باشیدش.

در باب خنده‌ی روز بعد شوخ‌طبعی نوعی تردید به نفس بازیگوشانه در خودش دارد که به عزت نفس منجر می‌شود، البته آن نوع شوخ‌طبعی که من از سرزمینی دوردست همراه خود آورده‌ام؛ از جایی که به سرکوب، فقر و دروغ‌های مقامات عادت دارد. شوخ‌طبعی به سرزمین جدید منتقل نمی‌شود، شاید چون وقتی حقوق بشر در آن رعایت شود دیگر نیاز نیست از مسیر انحرافی تردید، بر ارزشمندی خودت پافشاری کنی. چرا این‌جا آدم‌ها از بازی روزمرهٔ پرس‌وجو می‌هراسند؟ در رومانی وقتی می‌خواهم تکه‌ای گوشت نارغوب و سفت سفارش بدهم (چون چیز دیگری گیر نمی‌آید) و از فروشنده می‌خواهم یک «لنگه کفش» برایم بگذارد، هیچ مشکلی پیش نمی‌آید. آن‌جا شوخ‌طبعی بدینانه نوعی واقع‌بینی است. [...] آیا شوخ‌طبعی یادگرفتنی است؟ آیا وقتی که مایوس‌ترین و کم‌رمق‌ترینی، می‌توانی شوخ‌طبعی را چنان خوب یاد بگیری که در سر خودت یا با صدای بلند به دیگری بگویی «آن‌قدر خسته‌ام که از شدت گرسنگی نمی‌دانم امشب باید کجا بخوابم»؟ آیا وقتی شوخی با احوالت جور در نمی‌آید و کم‌ترین تمایل را به آن داری، می‌توانی به خاطر خودت هم که شده، بر اندیشیدن به شوخی یا بر زبان آوردنش پافشاری کنی؟ آری، می‌توانی ذائقهٔ خودت را چنان پرورش دهی که حقیقت سودمندی شوخ‌طبعی را بپذیرد. البته اگر عزمت را از کم‌ترین وضعیت هم دوباره با کمک زبان علیه خودِ افسرده‌ات دست‌به‌کار شوی. با شوخ‌طبعی، هیچ‌چیز بدتر نمی‌شود. تو موضع درونی‌ات را ارتقا می‌دهی هر چند دستت از تغییر موضع بیرونی‌ کوتاه است. می‌توانی شوخ‌طبعی را یاد بگیری حتی اگر در زادگاهت وجود نداشته باشد. می‌توانی تصمیم بگیری برخلاف تمام آنچه در کودکی یادت داده‌اند عمل کنی، چون به شوخ‌طبعی دیگران حسادت می‌کنی. حس می‌کنی آنها که لحظه‌های شاد را تجربه می‌کنند هاله‌ای درخشان دارند که در آن، به‌تنهایی یا همراه دیگران، با نوعی آزادی درونی، سکندری خوران به پیش می‌روند. در برابر شوخ‌طبع ها مفلوک به نظر می‌رسی. فهمیده‌ای که ژست‌های بی‌خیال تحقیر‌آمیزشان نه نشانهٔ فقدانی دیگر، بلکه نشانه «از آن خود کردن لحظه» از کوتاه‌ترین مسیر است، با گذر از دری که وجود خارجی ندارد. [...] تا پانزده سالگی که به شهر رفتم، نشنیده بودم که در آن ده‌کوره کسی از ته دل بخندد؛ ده‌کوره‌ای که آدم‌هایش چنان عبوس و جدی و خشک بودند که لولای ارتباط‌شان ساییده شده بود. صد البته که گذر زمان زندگی‌شان را ویران کرده بود. جنگ‌های جهانی اول و دوم، تبعید به امپراتوری شوروی برای کار اجباری، جان‌کندن، سوءتغذیه، به چشم دیدن مرگ از شدت گرسنگی دائمی در جنگ‌های سیبری، و بعد هم مصادرهٔ اموال توسط دولت. زمین‌دارها همه مفلس شدند. ولی کاری نمی‌شد کرد. جان به در بُردند و دوباره زیر سقف آسمان پناه گرفتند، چنان ریاضت‌کشانه و محروم که اگر به جای «پناه گرفتن» بگویی «زندگی کردن» اغراق کرده‌ای. وقتی پا روی آسفالت شهر گذاشتم، ذوق خنده در من بیدار شد. مردم روستا با خنده غریبه‌ام کرده بودند. صورت‌های استخوانی جدی‌شان شبیه سردخانه بود. این فکر از سرم دست بر نمی‌داشت که اگر خنده را با تحقیر مجازات نمی‌کردند، می‌توانستند بعد از گذشت بیست سال از فاجعه، از آسیب‌هایی که به‌حتم مهیب بوده‌اند، بهبود یابند و به جای پناه گرفتن صرف، زندگی کنند. در عوض، دسته‌جمعی عبوس شدند. یا فخر‌فروشی می‌کردند یا، از سر ترحم بر خویشتن، به شکوه‌ خو گرفتند و به همین دلیل نتوانستند هیچ‌چیز را با ذکاوت سیاسی ببینند. بی‌دل‌وجرئت و مطیع شدند و هرگز به فکر براندازی نیفتادند. [...] خنده برایم ترامپولینی سفید بود در کنجی تاریک. یاد کتک هایی افتادم که در کودکی به جرم خندیدن می‌خوردم. گاهی وسط مراسم خاک‌سپاری یا وقتی کسی در خانه بدجور زمین می‌خورد، می‌زدم زیر خنده. کتکم می‌زدند چون نمی‌فهمیدند که خنده هیچ ربطی به شادی ندارد، بلکه دامی است که در آن می‌افتی و راه خروجت بسته می‌شود و هر چه بیشتر می‌خندی، بیشتر در آن فرو می‌روی. خنده انگار عصبی را که برای حفظ تعادلات به آن نیاز داری، گره می‌زند. هنگام خنده هراس شدیدتر می‌شود و پس از پایان خنده، سکوتی روشن و تکان‌دهنده همچون چشمی مصنوعی و آبی‌رنگ به تو خیره می‌ماند. خنده، این آبروریزی سراپا عریان، خودکرده و تصادفی. - فلاکت روزمره، هرتا مولر، ترجمه‌ی ستاره نوتاج، نشر اطراف

چیزهای خوبی نداریم.

صحبت.

Street of Shame (1956) dir. Kenji Mizoguchi
Street of Shame (1956) dir. Kenji Mizoguchi

ای شادی آزادی روزی که تو باز‌آیی با این دل غم‌پرور، من با تو چه خواهم کرد؟

Repost from Hall of Doom
صُمُّ بُكۡمٌ عُمۡی، تا سحر چه زاید باز.

هزاران هزار بار تبریک. این سرنوشت ابدی هر دیکتاتوری هست.

امیدوارم بعد این حمله چیزهای خوبی واسه گفتن به همدیگه داشته باشیم. مراقب باشید.

مرگ بر جمهوری اسلامی. زنده‌باد ایران و ایرانی، زنده‌باد آزادی.

«پیش از آمدن به اروپا دشمن سرسخت پادشاهی بودم. حالا که دیده‌ام چیست، ده‌هزار برابر بیش از پیش دشمن آنم. تقریباً هیچ بدی‌ای در این کشورها نیست که ریشه‌اش به پادشاه بازنگردد، و هیچ خوبی‌ای نیست که از تار و پودهای کوچک جمهوریتِ موجود در میان مردم برنخاسته باشد. با اطمینان می‌گویم در سراسر اروپا هیچ پادشاهی شایستگی آن را ندارد که حتی به‌عنوان عضو شورای محلی در یک روستای آمریکایی انتخاب شود.» توماس جفرسون نامه به جرج واشنگتن، پاریس، ۲ مه ۱۷۸۸ «در هر کشور و در هر عصر، روحانیان غالباً با آزادی سر سازگاری نداشته‌اند و با مستبدان هم‌پیمان بوده‌اند. حاصل اجبار چیست؟ نیمی از جهان را نادان می‌کند و نیم دیگر را ریاکار. واداشتن انسان به پرداخت پول برای ترویج عقایدی که به آن‌ها باور ندارد و از آن بیزار است، گناه‌آلود و استبدادی است. فقط خطا است که به پشتیبانی حکومت نیاز دارد؛ حقیقت می‌تواند روی پای خودش بایستد. در امور دینی، من همیشه باور داشته‌ام که آزادی آن، طبق قانون اساسی، مستقل از قدرت‌های دولت است. و حکومتی که با زور، عقیده‌ای را تحمیل کند، حکومت گرگ‌ها است بر گوسفندان.» توماس جفرسون نامه به ادوارد کارینگتون، پاریس، ۱۶ ژانویه ۱۷۸۷ «جمهوری، تنها شکل حکومت است که دائم و چه آشکار و چه پنهان، در جنگ با حقوق بشر نیست.» توماس جفرسون سخن‌رانی خوش‌آمدگویی شهروندان الکساندریا، ۱۱ مارس ۱۷۹۰ هر سه از این کانال که پیش‌نهاد می‌کنم دنبالش کنید.

photo content

‏متاسفانه امروز ۳ نفر از دانشجویان دانشگاه هنر ایران توسط نیروهای لباس شخصی دستگیر شدند، صدایشان باشیم. ‏⁧ #پویان_جمیلی⁩ ‏⁧ #سینا_غنیمتی⁩ ‏⁧ #کیارش_نجف‌زاده⁩ @NameshunraSedaBezan

پیش‌تر از «دوران گذار» نوشتم. اکنون باید صریح‌تر گفت آنچه این گذار را فرسوده می‌کند فقط قدرتِ حاکم نیست، بلکه حافظانِ خاطره‌های مقدس‌اند؛ کسانی که هر تحول تازه‌ای را با متر ۵۷ می‌سنجند و هنوز گمان می‌کنند تاریخ ملکِ مشاعِ نسل آنان است و جامعه باید هزینه شکست‌ها و حسرت‌هایشان را بپردازد. بخشی از مذهبیون، حتی آن‌ها که امروز در قامت منتقد ظاهر می‌شوند، همچنان اسیر توهم «انقلابِ ناتمامِ الهی»اند؛ گویی مسئله صرفاً انحراف کارگزاران بوده، نه خودِ پیوند قدسی قدرت. نقدشان تا جایی پیش می‌رود که بنیان تقدس ترک برندارد. طبیعی است که از هر خیزش عرفی و سکولار بوی بی‌ریشگی و انحطاط استشمام کنند. آنان انقلاب می‌خواهند، اما فقط اگر قباله‌اش به نام آسمان باشد. در سوی دیگر، بخشی از چپ هنوز در رؤیای سازمان پیشاهنگ زندگی می‌کند. اگر خیابان از او اجازه نگیرد، اگر شعارها از جزوه‌های کهنه تبعیت نکنند، اگر مرکزیتی آهنین در کار نباشد، حرکت را خام و نابالغ می‌خواند. گویی مردم تا مهر ایدئولوژیک نخورند، حق خشم ندارند. این نه جسارت سیاسی، که نوعی قیم‌مآبیِ معکوس است؛ همان میل به انحصار، فقط با واژگان عدالت. سلطنت‌طلبان نیز، دست‌کم در بخشی از طیف خود، می‌پندارند می‌توان تاریخ را به عقب کوک کرد. نسخه‌شان ساده است؛ بازگرداندن پدر مقتدر تا فرزندان سر به راه شوند. برای آنان مسئله نه ساختار تمرکز قدرت، بلکه نامِ صاحب آن است. اگر تاج همان هرم را بازتولید کند، تفاوتش با گذشته بیش از آنکه ساختاری باشد، صرفاً در تشریفات خواهد بود. بحث بر سر نامِ رأس نیست، بر سر مهارِ رأس و توزیع قدرت در قاعده است. وجه مشترک این سه اردوگاه، هراس از جامعه‌ای بی‌قیم است. یکی خدا را سپر می‌کند، دیگری طبقه را، سومی تاریخ ملی را؛ اما هر سه به تمرکزِ اقتدار خو گرفته‌اند و از پراکندگی قدرت می‌ترسند. گذار واقعی از شکستن همین عادت تاریخی آغاز می‌شود. سیاست آینده اگر قرار است چرخه را تکرار نکند، باید قدرت را از انحصار خارج کند، نه آن را با نامی تازه مصادره کند. این یعنی سازوکارهای الزام‌آور برای پاسخ‌گویی، محدودیت دوره‌های مسئولیت، امکان عزل واقعی مقامات و انتقال تصمیم‌گیری از اتاق‌های بسته به سطوح محلی و تخصصی. نهادهای صنفی و مدنی تنها زمانی معنا دارند که نه به اعانه دولت وابسته باشند و نه به سرمایه‌های پنهان، منابع مالی‌شان شفاف و قابل حساب‌کشی باشد و بتوانند بی‌هراس قدرت را به چالش بکشند. هیچ جریان یا رهبری‌ای نباید برای خود حق مصونیت اخلاقی قائل شود، یا مادام‌العمر، مقدس و غیرقابل‌نقد تلقی شود؛ هر ائتلافی نیز باید موقت و قابل فسخ باشد. نسلی که می‌خواهد آینده را بسازد، ناگزیر است از این میراث‌های اقتدارطلبانه فاصله بگیرد. مسئله در تصرف دولت خلاصه نمی‌شود، در پراکندن و مهار قدرت است. هر پروژه‌ای که دوباره مرکز تولید کند، حتی با شعار آزادی، دیر یا زود همان منطق کهنه را بازتولید خواهد کرد. مسئله انتخاب میان عمامه، ستاره یا تاج نیست؛ مسئله شکستن هرم است. تا این هرم پابرجاست، هر نامی بر رأس آن بنشیند، قاعده همچنان زیر بار خواهد ماند.

Repost from N/a
یاسر حتی کارگر رسمی هم نبود. یک روز برای پول گچ‌کار بود، روز دیگه بنا بود و روز دیگه کاشی‌کار. از بدبختی‌های زندگیش به الکل پناه برده بود و همسرش هم به دلیل همین اعتیادش به الکل ازش طلاق گرفت. یاسر تنها بود و نمیدونم دارایی‌های اندکش در زندگی چی بود. شاید مثل اکثر گیلانی‌ها یک زمین زراعی برای کاشت برنج داشت؛ شاید هم نداشت. اما میدونم که در این دارایی‌های اندک یک ماشین پراید داشت. در نهایت اما اون ماشین هم براش نقش نعش‌کش رو اجرا کرد. شب سیاه و طولانی ۱۹ دی به پایان رسید و ۲۰ دی هم‌محلی‌ها با صدای فریاد و فغان و زاری همسرش از خواب بیدار شدن‌. همون همسری که طلاقش داده بود. داشت کنار ماشینی که جنازهٔ خونین یاسر توش بود زاری میکرد. هیچکس دقیقاً نفهمید چه بر یاسر گذشت، اما همه میدونستیم که اگر یاسر توی اون ماشین جون سپرده، به این خاطره که کسی جرات نکرد اون رو به بیمارستان‌های امنیتی‌سازی شده ببره و ترجیح دادن که بی‌خبر جایی رهاش کنن که همه ما بتونیم ببینیمش. یاسر دو روز بعد بی‌خبر ساعت نه شب دفن شد. دروغ چرا؟ احتمالا آخرین شعاری که یاسر داد، شعار «جاوید شاه» بود. اما در نهایت اون یه روستایی بود که نمی‌تونست بدون لهجه فارسی صحبت کنه. صدایی هم نداشت. رفت و تنها ما موندیم با خاطرهٔ شوخ‌طبعی‌ها و رقصیدن‌های آدمی که در اوج فلاکت به سر میبرد‌.

اینجا میذارمشون تا صرفا آرشیوم کامل باشه.

بعضی از عکسایی که موقع قطعی اینترنت در شیراز گرفتم.
+6
بعضی از عکسایی که موقع قطعی اینترنت در شیراز گرفتم.

🟣«کمیته پیگیری وضعیت بازداشت شدگان» از آغاز خیزش دی ۱۴۰۴ تاکنون مجموعه‌ای از اطلاعات درباره وضعیت بازداشت‌شدگان را منتشر کرد
🟣«کمیته پیگیری وضعیت بازداشت شدگان» از آغاز خیزش دی ۱۴۰۴ تاکنون مجموعه‌ای از اطلاعات درباره وضعیت بازداشت‌شدگان را منتشر کرده که اگر جدا جدا خوانده شوند، فقط روایت‌های تلخ از دستگیری شهروندان به نظر می‌رسند؛ اما وقتی این روایت‌ها کنار هم گذاشته می‌شوند، تصویر روشن‌تری به دست می‌دهد که نشان می‌دهد بازداشت‌ها در بسیاری از موارد اتفاقی یا موردی نیستند. نشانه‌هایی از یک الگوی ثابت دیده می‌شود؛ الگویی که هم شیوه شناسایی افراد را نشان می‌دهد، هم مسیر انتقال و نگهداری را، و هم آن زنجیره‌ای را که از خیابان و خانه شروع می‌شود و به پرونده‌سازی امنیتی، بی‌خبری خانواده و گاهی اعتراف اجباری ختم می‌شود. 🔹️این گزارش بر پایه همین پیگیری‌ها و روایت‌های ثبت شده از ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ (اول فوریه ۲۰۲۶) در کمیته پیگیری وضعیت بازداشت‌شدگان تهیه شده است. هدف گزارش نه بازگویی تک تک پرونده‌ها، بلکه بیرون کشیدن نقاط مشترک میان آن‌هاست؛ نقاطی که می‌توانند فهم ما از سازوکار سرکوب را دقیق‌تر کنند و همزمان، ثبت نقض حقوق بشر را از سطح مورد به سطح الگو ببرند. لینک کامل مطلب:https://telegra.ph/Followup16022026-02-18 🛑 برای دریافت مشاوره حقوقی، با وکلای حقوق بشری معرفی‌شده توسط کمیته تماس بگیرید. اینجا 🆔 @Followupiran