en
Feedback
Elle est d’ailleurs.

Elle est d’ailleurs.

Closed channel

“Elle a de ces lumières au fond des yeux” Pierre said. @elleestD_ailleursBot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
364
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-830 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+2
in 0 channels
Get PRO
July '26
+5
in 0 channels
Get PRO
June '26
+216
in 4 channels
Get PRO
May '260
in 2 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 1 channels
Get PRO
February '260
in 15 channels
Get PRO
January '26
+55
in 39 channels
Get PRO
December '250
in 0 channels
Get PRO
November '250
in 1 channels
Get PRO
October '25
+10
in 0 channels
Get PRO
September '25
+112
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 September0
09 September0
08 September0
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
2
مدتیه کمتر اینجا فعالم و درگیرم، ولی ظاهراً بعضی‌ها مسئولیت زنده نگه داشتن یاد من رو تقبل کردن؛ با کپی کردن متن‌ها و سپردنش به چت‌جی‌پی‌تی برای چندتا جابه‌جایی ناشیانه. ارادت‌تون قابل تقدیره، فقط بد نیست دفعه‌ی بعد کمی خلاقیت هم به این حجم از علاقه اضافه کنید.
279
3
No text...
438
4
يا زمان، مِن عُمْرْ فِيّي العِشِب عَ الحيطان…
427
5
Fairuz - Wahdon[NexTop10].mp3
425
6
No text...
441
7
اگر هنوز خودت را حسینی می‌دانی، یک بار از خودت بپرس چرا این همه دربارهٔ تشنگیِ حسین شنیده‌ای و این‌قدر کم دربارهٔ مردمی که روبه‌رویش ایستاده بودند. انگار قرن‌ها تلاش شده عاشورا به یک صحنهٔ دلخراش تقلیل پیدا کند؛ به چند مشک آب، چند طفل، چند خیمهٔ سوخته و یک قتل. قتل که چیز عجیبی نبود. تاریخ پیش از کربلا هم از خون خیس بود. روم مخالفانش را به صلیب می‌کشید، ساسانیان پوست از تن دشمنانشان می‌کندند، قبایل عرب پیش از اسلام سال‌ها بر سر یک چاه یا یک پیمان همدیگر را قتل‌عام می‌کردند. خون، راز عاشورا نیست. راز عاشورا آن جمعیتی است که روبه‌روی حسین ایستاده بودند و هرچه به آنان گفته می‌شد، درونشان چیزی جابه‌جا نمی‌شد. عجیب است؛ مردی که شیعیان او را امام معصوم می‌دانند، از صبح تا عصر عاشورا مدام در حال سخن گفتن است. از پیامبر می‌گوید، از خدا می‌گوید، از نسبش می‌گوید، از نامه‌هایی که برایش فرستاده بودند می‌گوید. انگار هنوز باور نکرده با چه چیزی روبه‌رو شده است. گویی دنبال روزنه‌ای می‌گردد که از آن به طرف مقابل برسد و هر بار به دیوار می‌خورد. برای همین از لقمهٔ حرام حرف می‌زند. چون خودش هم دنبال فهمیدن است؛ دنبال فهمیدن اینکه چه بر سر جامعه‌ای آمده که کمتر از نیم قرن از رحلت پیامبرش گذشته و حالا نوهٔ همان پیامبر را محاصره کرده است. فاصلهٔ عاشورا تا مرگ پیامبر از فاصلهٔ امروز ما تا بسیاری از رویدادهایی که هنوز شاهدان زنده دارند کمتر بود. اینجا دیگر با فراموشی طرف نیستی؛ با انتخاب طرفی. با مردمی که برای حفظ موقعیت خود، حقیقت را دوباره تفسیر می‌کنند. بخش بزرگی از سپاه عمر سعد را هیولاها نساخته بودند؛ آدم‌های معمولی ساخته بودند. پدرها، کاسب‌ها، اهل مسجدها، قاریان قرآن، کسانی که فردا قرار بود به خانه برگردند و زندگی عادی‌شان را ادامه بدهند. همین است که عاشورا را ترسناک می‌کند. شمر از آسمان نیفتاده بود. محصول جامعه‌ای بود که سال‌ها تمرین کرده بود چگونه میان حقیقت و منفعت، منفعت را انتخاب کند و بعد برای انتخابش توجیه مذهبی بتراشد. تاریخ پر است از چنین لحظاتی. کسانی که عیسی را تحویل دادند، خود را پاسداران شریعت می‌دانستند. دادگاه‌های تفتیش عقاید را کافران اداره نمی‌کردند. هیچ دستگاه قدرتی با تکیه بر چند هیولا دوام نمی‌آورد؛ همیشه به انبوهی از آدم‌های محترم، متدین و سازگار احتیاج دارد که بتوانند هر عقب‌نشینیِ اخلاقی را با چند جملهٔ مقدس بزک کنند. برای یک بار هم که شده نگاهت را از شمر بردار و روی آن آدم محترمی نگه دار که خبرها را شنید، اوضاع را فهمید، خطر را تشخیص داد و تصمیم گرفت کاری نکند. همان آدمی که تاریخ همیشه روی شانه‌های او ساخته شده است. و می‌بینی؟ اینجاست که عاشورا برای بسیاری از مذهبی‌ها خطرناک می‌شود؛ چون سال‌ها آن را طوری روایت کرده‌اند که همیشه خودشان را در سپاه حسین ببینند. هیچ‌کس از خودش نمی‌پرسد اگر آن روز در کوفه زندگی می‌کرد، واقعاً کجای میدان ایستاده بود. بیشتر مردم کوفه هم خودشان را آدم‌های بدی نمی‌دانستند. آن‌ها هم برای خودشان دلیل داشتند، تحلیل داشتند، مصلحت داشتند، نگرانی داشتند. برای همین هر وقت کسی با اطمینان می‌گوید «من حسینی‌ام»، بیشتر از هر چیز دیگری کنجکاوم بدانم این اطمینان را از کجا آورده است. کوفه را دشمنان حسین نساختند؛ کسانی ساختند که دوستش داشتند، اما نه به اندازه‌ای که برایش هزینه بدهند.
971
8
اگر هنوز خودت را حسینی می‌دانی، یک بار از خودت بپرس چرا این همه دربارهٔ تشنگیِ حسین شنیده‌ای و این‌قدر کم دربارهٔ مردمی که روبه‌رویش ایستاده بودند. انگار قرن‌ها تلاش شده عاشورا به یک صحنهٔ دلخراش تقلیل پیدا کند؛ به چند مشک آب، چند طفل، چند خیمهٔ سوخته و یک قتل. قتل که چیز عجیبی نبود. تاریخ پیش از کربلا هم از خون خیس بود. روم مخالفانش را به صلیب می‌کشید، ساسانیان پوست از تن دشمنانشان می‌کندند، قبایل عرب پیش از اسلام سال‌ها بر سر یک چاه یا یک پیمان همدیگر را قتل‌عام می‌کردند. خون، راز عاشورا نیست. راز عاشورا آن جمعیتی است که روبه‌روی حسین ایستاده بودند و هرچه به آنان گفته می‌شد، درونشان چیزی جابه‌جا نمی‌شد. عجیب است؛ مردی که شیعیان او را امام معصوم می‌دانند، از صبح تا عصر عاشورا مدام در حال سخن گفتن است. از پیامبر می‌گوید، از خدا می‌گوید، از نسبش می‌گوید، از نامه‌هایی که برایش فرستاده بودند می‌گوید. انگار هنوز باور نکرده با چه چیزی روبه‌رو شده است. گویی دنبال روزنه‌ای می‌گردد که از آن به طرف مقابل برسد و هر بار به دیوار می‌خورد. برای همین از لقمهٔ حرام حرف می‌زند. چون خودش هم دنبال فهمیدن است؛ دنبال فهمیدن اینکه چه بر سر جامعه‌ای آمده که کمتر از نیم قرن از رحلت پیامبرش گذشته و حالا نوهٔ همان پیامبر را محاصره کرده است. فاصلهٔ عاشورا تا مرگ پیامبر از فاصلهٔ امروز ما تا بسیاری از رویدادهایی که هنوز شاهدان زنده دارند کمتر بود. اینجا دیگر با فراموشی طرف نیستی؛ با انتخاب طرفی. با مردمی که برای حفظ موقعیت خود، حقیقت را دوباره تفسیر می‌کنند. بخش بزرگی از سپاه عمر سعد را هیولاها نساخته بودند؛ آدم‌های معمولی ساخته بودند. پدرها، کاسب‌ها، اهل مسجدها، قاریان قرآن، کسانی که فردا قرار بود به خانه برگردند و زندگی عادی‌شان را ادامه بدهند. همین است که عاشورا را ترسناک می‌کند. شمر از آسمان نیفتاده بود. محصول جامعه‌ای بود که سال‌ها تمرین کرده بود چگونه میان حقیقت و منفعت، منفعت را انتخاب کند و بعد برای انتخابش توجیه مذهبی بتراشد. تاریخ پر است از چنین لحظاتی. کسانی که عیسی را تحویل دادند، خود را پاسداران شریعت می‌دانستند. دادگاه‌های تفتیش عقاید را کافران اداره نمی‌کردند. هیچ دستگاه قدرتی با تکیه بر چند هیولا دوام نمی‌آورد؛ همیشه به انبوهی از آدم‌های محترم، متدین و سازگار احتیاج دارد که بتوانند هر عقب‌نشینیِ اخلاقی را با چند جملهٔ مقدس بزک کنند. برای همین هر سال که محرم می‌رسد، کمتر به شمر فکر می‌کنم و بیشتر به آن آدم محترمی فکر می‌کنم که خبرها را شنید، اوضاع را فهمید، خطر را تشخیص داد و تصمیم گرفت کاری نکند. همان آدمی که تاریخ همیشه روی شانه‌های او ساخته شده است. و می‌بینی؟ اینجاست که عاشورا برای بسیاری از مذهبی‌ها خطرناک می‌شود؛ چون سال‌ها آن را طوری روایت کرده‌اند که همیشه خودشان را در سپاه حسین ببینند. هیچ‌کس از خودش نمی‌پرسد اگر آن روز در کوفه زندگی می‌کرد، واقعاً کجای میدان ایستاده بود. بیشتر مردم کوفه هم خودشان را آدم‌های بدی نمی‌دانستند. آن‌ها هم برای خودشان دلیل داشتند، تحلیل داشتند، مصلحت داشتند، نگرانی داشتند. برای همین هر وقت کسی با اطمینان می‌گوید «من حسینی‌ام»، بیشتر از هر چیز دیگری کنجکاوم بدانم این اطمینان را از کجا آورده است. کوفه را دشمنان حسین نساختند؛ کسانی ساختند که دوستش داشتند، اما نه به اندازه‌ای که برایش هزینه بدهند.
1
9
No text...
484
10
جالب‌ترین بخش ماجرا اما برای من شخص رضا پهلوی نیست، بلکه رابطهٔ بخشی از اپوزیسیون با مفهوم ارزیابی است. در اقتصاد، سرمایه‌ای که دهه‌ها بازدهی مورد انتظار را تولید نکرده باشد، دوباره سنجیده می‌شود. در سیاست ایران گاهی روندی متفاوت شکل می‌گیرد. هرچه زمان بیشتری بگذرد، خودِ زمان به بخشی از استدلال تبدیل می‌شود. انتظار طولانی به جای آن‌که موضوع بازبینی باشد، به شاهدی برای اعتبار همان انتظار بدل می‌شود. سال‌های سپری‌شده آرام‌آرام از یک دادهٔ تحلیلی به یک سرمایهٔ عاطفی تبدیل می‌شوند. نمونه‌های تاریخی این پدیده کم نیستند. بخشی از اشراف روس پس از انقلاب بلشویکی سال‌ها در پاریس و برلین دربارهٔ بازگشت نزدیک به مسکو سخن می‌گفتند. در میان بخش‌هایی از جامعهٔ تبعیدی کوبا نیز فروپاشی قریب‌الوقوع حکومت به افقی دائمی بدل شد. نکتهٔ قابل توجه صرفاً اشتباه بودن آن پیش‌بینی‌ها نبود؛ آن‌چه تغییر کرد جایگاه خودِ پیش‌بینی بود. انتظار به‌تدریج از یک تحلیل سیاسی به بخشی از هویت جمعی تبدیل شد. از آن نقطه به بعد، بازنگری دشوارتر می‌شود؛ زیرا افراد دیگر تنها از یک راهبرد سیاسی دفاع نمی‌کنند، از سال‌هایی دفاع می‌کنند که صرف آن راهبرد شده است. هزینهٔ روانی پذیرش خطا با گذشت زمان کاهش پیدا نمی‌کند؛ افزایش پیدا می‌کند. این موضوع اهمیت بیشتری پیدا می‌کند وقتی به یکی از ویژگی‌های مزمن سیاست ایران نگاه کنیم؛ ضعف نهادها و غلبهٔ اشخاص. رضا پهلوی در این معنا صرفاً یک فرد نیست؛ یک مرکز ثقل نمادین است. طی دهه‌ها بخش مهمی از توجه، امید، منابع و انرژی اپوزیسیون حول این مرکز متمرکز شده است. چنین جایگاهی تنها به این دلیل اهمیت ندارد که چه چیزی تولید کرده، بلکه به این دلیل نیز اهمیت دارد که بر نحوهٔ توزیع توجه و منابع در کل میدان سیاسی اثر می‌گذارد. هر جریان تازه‌ای که بخواهد در میان مخالفان جمهوری اسلامی رشد کند، ناچار است پیش از هر چیز نسبت خود را با این مرکز نمادین مشخص کند؛ چه در قالب همسویی و چه در قالب فاصله‌گیری. در نتیجه، ارزیابی این پدیده صرفاً به سنجش محبوبیت یا میزان دیده‌شدن آن محدود نمی‌شود. موضوع اصلی این است که این حجم از اعتبار، توجه و انتظار تا چه اندازه به سازمان، نهاد، شبکه و ظرفیت کنش جمعی تبدیل شده است. حکومت‌ها معمولاً با سرمایهٔ نمادین سرنگون نمی‌شوند. آن‌چه موازنهٔ قدرت را تغییر می‌دهد شبکه‌ها، تشکل‌ها، رهبران میدانی و ظرفیت‌های مستقلی است که بتوانند فراتر از جاذبهٔ یک نام به حیات خود ادامه دهند. در چنین فضایی نام‌ها اغلب جای ساختارها را می‌گیرند. پرسش از برنامه جای خود را به پرسش از شخصیت می‌دهد. وفاداری به یک چهره از تعهد به یک پروژهٔ سیاسی مهم‌تر می‌شود. در نتیجه، موفقیت یا ناکامی یک جریان نیز به جای آن‌که با شاخص‌های سازمانی سنجیده شود، با میزان محبوبیت چهرهٔ مرکزی آن سنجیده می‌شود. این‌جاست که سرمایهٔ نمادین می‌تواند برای مدتی طولانی جای خالی ظرفیت سازمانی را پنهان کند. به همین دلیل بحث بر سر دوست داشتن یا دوست نداشتن رضا پهلوی نیست. حتی بحث بر سر سلطنت یا جمهوری نیز نیست. مسئله به یک معیار ساده‌تر و بنیادی‌تر مربوط می‌شود؛ نسبت میان اعتبار و کارآمدی. چهار دهه زمان کافی برای سنجش بازده سیاسی یک سرمایهٔ نمادین است. این دیگر صرفاً یک پرسش دربارهٔ آینده نیست، بخشی از کارنامهٔ گذشته نیز هست. سیاست با میزان دیده‌شدن افراد سنجیده نمی‌شود. آن‌چه وزن سیاسی پیدا می‌کند توانایی تبدیل اعتبار به سازمان، احساس به ساختار و امید به ظرفیت است. از این زاویه، پدیدهٔ رضا پهلوی صرفاً موضوعی برای موافقت یا مخالفت نیست؛ نمونه‌ای است از پرسشی بزرگ‌تر که سال‌هاست بر فراز سیاست ایران معلق مانده است: یک نام تا چه زمانی می‌تواند جای یک نهاد را بگیرد؟ (۲/۲)
817
11
«سرمایهٔ نمادین و مسئلهٔ ظرفیت سیاسی؛ تأملی دربارهٔ پدیدهٔ رضا پهلوی» این نوشته احتمالاً باب دل بسیاری از پهلوی‌خواهان نخواهد بود. ایرادی هم ندارد. سیاست از لحظه‌ای ارزش تحلیلی خود را از دست می‌دهد که یک نام از ارزیابی مصون شود. رضا پهلوی امروز شناخته‌شده‌ترین چهرهٔ اپوزیسیون جمهوری اسلامی است؛ جایگاهی که تصادفی به دست نیامده و حفظ آن طی بیش از چهار دهه، خود نوعی موفقیت سیاسی محسوب می‌شود. بسیاری از گروه‌ها، احزاب و شخصیت‌هایی که زمانی بخشی از فضای مخالفان جمهوری اسلامی بودند، از حافظهٔ عمومی حذف شدند، در اختلافات داخلی فرسوده شدند یا نتوانستند از نسلی به نسل دیگر منتقل شوند. او همچنان باقی مانده است. همین واقعیت به‌تنهایی او را به موضوعی مشروع برای ارزیابی سیاسی تبدیل می‌کند. در علوم سیاسی میان سرمایهٔ نمادین و ظرفیت سازمانی تمایز وجود دارد. سرمایهٔ نمادین اعتبار، توجه، شهرت و امکان بسیج عاطفی تولید می‌کند. ظرفیت سازمانی اما به شبکه، کادر، هماهنگی و توان کنش جمعی مربوط است. بسیاری از بحث‌های مربوط به رضا پهلوی از خلط همین دو مفهوم ناشی می‌شوند. محبوبیت با قدرت سیاسی یکی گرفته می‌شود و دیده‌شدن با اثرگذاری. حال آن‌که تاریخ سیاست پر است از چهره‌هایی که بسیار دیده شدند، بسیار درباره‌شان سخن گفته شد و حتی برای مدتی به نماد یک آرزو بدل شدند، اما ردپای سیاسی متناسبی از خود بر جای نگذاشتند. چهار دهه زمان کوتاهی نیست. جمهوری اسلامی در این مدت جنگ را پشت سر گذاشته، چند نسل را دیده، بحران‌های متعدد را مدیریت یا سرکوب کرده و با موج‌های مختلف نارضایتی اجتماعی روبه‌رو شده است. از اعتراضات دانشجویی تا دی ۹۶، از آبان ۹۸ تا جنبش ژینا و دیگر موج‌های اعتراضی، فرصت برای تبدیل اعتبار نمادین به ظرفیت سیاسی کم نبوده است. پرسش نیز چندان پیچیده نیست. این حجم از سرمایهٔ نمادین در نهایت به چه میزان سازمان، شبکه و توان کنش جمعی تبدیل شده است؟ چه ساختار پایداری حول آن شکل گرفته که مستقل از هیجان‌های مقطعی به حیات خود ادامه دهد؟ چه مجموعه‌ای از نیروها، نهادها و ائتلاف‌ها توانسته‌اند فراتر از حضور شخص رضا پهلوی به حیات خود ادامه دهند؟ ائتلاف جورج‌تاون تنها مشهورترین نمونه در میان مجموعه‌ای از تلاش‌های مشابه است؛ تلاشی که سر و صدای رسانه‌ای فراوانی تولید کرد، اما عمر سیاسی آن به‌مراتب کوتاه‌تر از حجم انتظاراتی بود که پیرامونش شکل گرفت. معمولاً در این نقطه به محدودیت‌ها اشاره می‌شود؛ تبعید، فقدان حزب، نداشتن منابع حکومتی و فاصله از میدان سیاست داخلی. این ملاحظات واقعی‌اند و بخشی از تصویر را توضیح می‌دهند. اما ارزیابی سیاسی در نهایت بر اساس امکانات ازدست‌رفته انجام نمی‌شود، بر اساس نتایج حاصل‌شده انجام می‌شود. تقریباً تمام بازیگران سیاسی تاریخ برای عملکرد خود فهرستی از محدودیت‌ها در اختیار دارند. محدودیت می‌تواند توضیح بدهد چرا نتیجه‌ای به دست نیامده است؛ اما نمی‌تواند جای خودِ نتیجه را بگیرد. (۲/۱)
785
12
در هر دوره‌ای یک طبقه از واعظان پیدا می‌شود که هنر اصلی‌شان تبدیل توازن قوا به حکمت است. دیروز به رعیت می‌گفتند در برابر ارباب سر خم کن که نظم جهان چنین اقتضا کرده، امروز به فرودست می‌گویند واقع‌بین باش. کافی‌ست دقت کنی؛ تقریباً تمام این موعظه‌ها یک مقصد دارند. سازگار کردن انسان با وضعیتی که قرار بوده تغییر کند. وسط آتش‌سوزی ایستاده‌اند و به جای خاموش کردن شعله‌ها، درباره مزایای تنفس صحیح در دود سخنرانی می‌کنند. هیچ انسانی برای فهم هزینهٔ رویارویی با قدرت به درس اخلاق احتیاج ندارد. زندانی ارزش دیوار را بهتر از فیلسوف می‌فهمد. کسی که حذف شده، اخراج شده، زندان رفته یا هر روز بخشی از اختیاراتش را از دست داده، پیش از آنکه کتابی درباره خشونت بخواند، فیزیک قدرت را با گوشت و استخوان آموخته‌. توصیه به احتیاط را برای کسانی نگه دارید که هرگز بهای بی‌احتیاطی را نپرداخته‌اند. آنچه تاریخ را جلو برده، کشف خطر نبوده؛ خطر از روز اول آشکار بوده. برده‌ای که علیه رم شورید نمی‌دانست لژیون‌ها چه می‌کنند؟ مردم ورشو از سرنوشت قیامشان بی‌خبر بودند؟ معترضان بوداپست زیر زنجیر تانک‌های شوروی خواب‌نما شده بودند؟ آدم‌ها زمانی از مرز ترس عبور می‌کنند که آنچه هر روز از دست می‌دهند از خودِ خطر سنگین‌تر شده باشد. قدرت دقیقاً روی فراموشی همین نکته سرمایه‌گذاری می‌کند. انتخاب میان اطاعت و مقاومت را به انتخاب میان امنیت و خطر تقلیل می‌دهد. انگار یک طرف ماجرا زندگی‌ست و طرف دیگر مرگ. چه چیزی از این بهتر؟ زندانی‌ای که خودش نگهبان دیوارهای زندان باشد. در حالی‌ که اغلب، انتخاب واقعی میان دو شکل متفاوت از فرسایش است؛ فرسایش تدریجی زیر سقفی که هر روز کوتاه‌تر می‌شود یا پذیرش ریسکی که دست‌کم امکان تغییر در آن وجود دارد. برای همین بخشی از نصیحت‌های رایج بوی تعفن می‌دهند. نه چون محتاط‌اند. چون متقلب‌اند. خود را بی‌طرف جا می‌زنند. کسی که مردم را به تحمل نامحدود دعوت می‌کند، در عمل دارد یک انتخاب سیاسی را به نام عقل سلیم عرضه می‌کند. مثل پزشکی که به بیماری بگوید حرکت نکن تا درد نکشی، اما فراموش کند توضیح دهد چند ماه دیگر همان بیماری راه رفتن را هم از او خواهد گرفت. جامعه‌ای که سال‌ها فقط به اجتناب از ضربه فکر کند، کم‌کم توانایی ضربه زدن به قفل را هم از دست می‌دهد. عضله‌ای که فقط برای تحمل وزن به کار گرفته شود، روزی می‌رسد که دیگر حتی توان بلند کردن دست خودش را ندارد. بعضی ملت‌ها بارها شکست خوردند و دوباره برخاستند. بعضی دیگر آن‌قدر به بقا خو گرفتند که صرفِ بقا جای زندگی‌شان را گرفت. هیچ نسخهٔ جادویی‌ای وجود ندارد. هر کنشی هزینه دارد و هر عقب‌نشینی‌ هم صورتحساب خودش را دارد. اما خطرناک‌ترین فریب قدرت این است که انسان را متقاعد کند صرفاً چون ضعیف‌تر است، وظیفهٔ اخلاقی دارد ضعیف بماند. این دیگر عقلانیت نیست؛ الهیاتِ شکست است. از آن لحظه به بعد دیگر نیازی به زنجیر نیست؛ انسان خودش از مرزهایی پاسداری می‌کند که زمانی برای مهار او ساخته شده بودند.
434
13
No text...
447
14
07 Romans - Amore Tra i Vetri.mp3
474
15
کمی طولانی شد، اما گمان می‌کنم ارزش زمانی را که برای خواندنش می‌گذارید داشته باشد.
496
16
همین‌جا می‌توان یکی از خطاهای مزمن تحلیل‌های غربی دربارهٔ افغانستان را دید. بیست سال میلیاردها دلار هزینه شد تا کشوری مدرن ساخته شود. دانشگاه ساخته شد، انتخابات برگزار شد، نهادهای رسمی شکل گرفتند و رسانه‌ها از تولد افغانستان جدید سخن گفتند. بسیاری گمان می‌کردند تاریخ را می‌توان مانند نرم‌افزار به‌روزرسانی کرد؛ چند نهاد جدید نصب می‌کنی و جامعه نسخهٔ تازه‌ای از خود می‌شود! آن‌چه کمتر دیده شد، این بود که ساختارهای عمیق‌تر همچنان زنده‌اند. قبیله، مذهب، روابط خویشاوندی، شبکه‌های سنتی قدرت و جهان‌بینی‌هایی که طی نسل‌ها شکل گرفته‌اند، با ورود چند مشاور خارجی یا چند صندوق رأی ناپدید نمی‌شوند. نتیجه شبیه ساختن نمایی مدرن بر ساختمانی قدیمی بود؛ روزی که تکیه‌گاه خارجی کنار رفت، نما فرو ریخت و استخوان‌بندی اصلی دوباره آشکار شد. از همین‌رو افغانستان بیش از آن‌که شکست دموکراسی باشد، شکست یکی از قدیمی‌ترین توهمات مدرن است؛ این تصور که انسان موجودی است که به‌طور طبیعی و اجتناب‌ناپذیر به‌سوی آزادی حرکت می‌کند. تاریخ چنین چیزی را تأیید نمی‌کند. بخش بزرگی از تاریخ بشر، داستان مردمانی‌ست که با اشتیاق از اقتدار دفاع کرده‌اند. امپراتوری‌ها، کلیساها، حکومت‌های تمامیت‌خواه، انقلاب‌های ایدئولوژیک و رژیم‌های استبدادی، صرفاً بر دوش جلادانشان نایستاده‌اند؛ بر دوش مؤمنانشان ایستاده‌اند. هیچ زندانی با چند نگهبان اداره نمی‌شود. زندان زمانی پایدار می‌شود که زندانیان، خود نگهبانی از دیوارها را بر عهده بگیرند. برای همین، آن‌چه امروز در هرات دیده می‌شود صرفاً نزاعی میان طالبان و زنان معترض نیست. حتی نزاعی میان زنان آزادی‌خواه و زنان سنت‌گرا هم نیست. این برخورد دو تصور متفاوت از انسان است. یک تصور می‌گوید انسان زمانی بالغ می‌شود که اختیار زندگی خود را به دست بگیرد. تصور دیگر می‌گوید انسان زمانی آرامش می‌یابد که اختیار زندگی خود را واگذار کند. نزاع اصلی میان آزادی و استبداد نیست؛ میان اضطراب آزادی و آسایش اطاعت است. طالبان فقط یکی از تجلیات سیاسی این کشمکش‌اند. هرچه بیشتر به آن تصاویر نگاه می‌کنم، کمتر به طالبان فکر می‌کنم و بیشتر به آن زنانی می‌اندیشم که علیه زنان دیگر شعار می‌دهند. طالبان پدیدهٔ عجیبی نیست. قدرت همیشه میل به گسترش خود دارد. آن‌چه باید نگران‌کننده باشد، لحظه‌ای است که قربانی به پاسدار تبدیل می‌شود، زندانی به نگهبان و اطاعت به فضیلت. آن‌جا دیگر با یک حکومت روبه‌رو نیستیم؛ با چیزی عمیق‌تر طرفیم. با تمایل دیرپای انسان به یافتن امنیت در زنجیر. افغانستان فقط صحنهٔ این نمایش است. اگر کسی با دقت نگاه کند، ردپای همان نمایش را تقریباً همه‌جا خواهد دید؛ در جوامعی که خود را آزاد می‌نامند، در ایدئولوژی‌هایی که مدعی رهایی‌اند و در انسان‌هایی که از قفس‌هایشان دفاع می‌کنند، چون تمام عمرشان را در همان قفس گذرانده‌اند. آینه‌ای که هرات مقابل جهان گرفته، بیش از آن‌که چهرهٔ طالبان را نشان دهد، چهرهٔ خود انسان را نشان می‌دهد؛ انسانی که بارها ثابت کرده تحمل آزادی برایش دشوارتر از تحمل سلطه است. (۳/۳)
664
17
وسوسه‌انگیز است اگر همهٔ این ماجرا را با واژه‌هایی چون «فریب» یا «آگاهی کاذب» توضیح دهیم. این واژه‌ها آرامش‌بخش‌اند، چون به ما اجازه می‌دهند تصور کنیم انسان‌ها ذاتاً خواهان آزادی‌اند و فقط گاهی گمراه می‌شوند. واقعیت چندان دلگرم‌کننده نیست. بسیاری از انسان‌ها آزادی را نمی‌خواهند؛ یا دست‌کم آن‌قدر که روشنفکران تصور می‌کنند نمی‌خواهند. آزادی کالایی گران‌قیمت است. بهایش مسئولیت است، تردید است، اضطراب است، پذیرفتن این حقیقت است که دیگر نمی‌توان شکست‌ها را به گردن پدر، قبیله، خدا، سنت یا حکومت انداخت. آزادی یعنی باید خودت تصمیم بگیری و با پیامدهایش زندگی کنی. برای انسانی که تمام عمر در جهانی مبتنی بر فرمان و اطاعت زیسته، این وضعیت الزاماً جذاب نیست. گاه زندان، از آن‌چه بیرون از آن انتظار می‌کشد، قابل‌فهم‌تر است. شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از زنان افغانی که علیه جنبش‌های زنانه موضع می‌گیرند، الزاماً در حال دفاع از زنجیرهای خود نیستند. آنان از جهانی دفاع می‌کنند که در آن معنا یافته‌اند. زنی که تمام منزلت اجتماعی‌اش بر پایهٔ نقش‌هایی مشخص ساخته شده، در برابر زنی که آن قواعد را به رسمیت نمی‌شناسد فقط با یک مخالف سیاسی مواجه نمی‌شود؛ با بحرانی در بنیان هویت خود روبه‌رو می‌شود. اگر آن دختر حق داشته باشد تحصیل کند، اگر آن زن بتواند بدون نظارت مردان زندگی کند، اگر آن معترض بتواند مسیر خود را انتخاب کند، پرسشی ناخوشایند در ذهن بسیاری شکل می‌گیرد؛ آن‌همه سال اطاعت، آن‌همه محدودیت، آن‌همه فداکاری برای چه بود؟ انسان‌ها بیش از آن‌که برای حفظ حقیقت بجنگند، برای حفظ معنای زندگی خود می‌جنگند. گاهی یک دروغ قدیمی، از حقیقتی که تمام گذشته را زیر سؤال می‌برد، آرامش‌بخش‌تر است. در این نقطه، ماجرا از سیاست فاصله می‌گیرد و به روان انسان نزدیک می‌شود. آن زن، در چهرهٔ معترض هراتی فقط یک زن دیگر را نمی‌بیند؛ امکان دیگری از زیستن را می‌بیند. امکانی که اگر مشروعیت پیدا کند، تمام انتخاب‌های گذشته را در معرض بازبینی قرار می‌دهد. بسیاری از خشونت‌های جمعی از همین نقطه آغاز شده‌اند؛ از مواجهه با کسی که حضورش نشان می‌دهد زندگی می‌توانست به شکل دیگری باشد. انسان‌ها اغلب از دشمنانشان متنفر نیستند؛ از شاهدانِ امکان‌های ازدست‌رفتهٔ خود متنفرند. آن‌چه آزاردهنده است، وجود کسی نیست که متفاوت زندگی می‌کند؛ وجود کسی است که با صرفِ حضورش ثابت می‌کند ضرورتی در اطاعت وجود نداشته است. (۳/۲)
457
18
داشتم بازتاب جنبش زنان هرات را دنبال می‌کردم؛ زنانی که در یکی از تاریک‌ترین گوشه‌های جهان معاصر، زیر حاکمیت حکومتی ایستاده‌اند که از «تحصیل، کار، آزادی» چنان هراس دارد که گویی این سه کلمه از هر ستون زرهی و هر ارتشی خطرناک‌ترند. اعتراف می‌کنم که در میان انبوه تصاویر و گزارش‌ها، بیش از هر چیز به خود آن زنان خیره مانده بودم؛ به جسارتی که در زمانهٔ وفورِ ترس، تقریباً شکلی از تجمل اخلاقی پیدا کرده است. آسان است از آزادی سخن گفتن وقتی هزینه‌ای ندارد. آسان است از حقوق بشر نوشتن وقتی زندان، شلاق و حذف اجتماعی در چند قدمی تو نایستادع. اما زنانی که در هرات شعار می‌دهند، از آن دست انسان‌هایی نیستند که پشت امنیتِ دیگران پنهان شوند و دربارهٔ شجاعت مقاله بنویسند. آنان بهای حرفی را که می‌زنند می‌دانند و با این‌حال آن را تکرار می‌کنند. همین برای احترام کافی‌ست. آن‌چه مرا ناامید کرد، طالبان نبود. از طالبان بیش از این انتظاری نمی‌رود. آن‌چه ناامیدکننده بود، دیدن زنانی بود که در برابر این شجاعت ایستاده بودند؛ زنانی که به‌جای آن‌که در چهرهٔ معترضان، تصویری از کرامت ازدست‌رفتهٔ خود را ببینند، در آنان خطری می‌دیدند که باید مهار شود. هرچه بیشتر این واکنش‌ها را می‌خواندم، کمتر به سیاست فکر می‌کردم و بیشتر به یکی از قدیمی‌ترین معماهای تاریخ؛ این‌که چرا انسان‌ها تا این اندازه مستعد دفاع از همان دیوارهایی هستند که آنان را محصور کرده است. دربارهٔ افغانستان معمولاً دو روایت وجود دارد؛ یکی روایت طالبان و دیگری روایت قربانیان طالبان. هر دو بخشی از واقعیت را می‌بینند و هر دو چیزی مهم را پنهان می‌کنند. طالبان از کوه پایین نیامد تا جامعه‌ای آزاد را اشغال کند. از دل همان جامعه بیرون آمد. از همان خانواده‌ها، همان سنت‌ها، همان شبکه‌های قبیله‌ای و همان تصورات دیرپایی که طی نسل‌ها فرصت داشتند خود را بازتولید کنند. این تصور که افغانستان در یک سو ایستاده و طالبان در سوی دیگر، بیشتر به رؤیا شبیه است تا تحلیل. هیچ نیروی سیاسی نمی‌تواند تنها با اسلحه دوام بیاورد. ارتش‌ها شهرها را فتح می‌کنند؛ جهان‌بینی‌ها هستند که آن‌ها را نگه می‌دارند. برای بقای هر نظم سیاسی، هزاران نگهبان داوطلب لازم است؛ انسان‌هایی که بدون دریافت حقوق، بدون اجبار مستقیم و گاه بدون آگاهی، قواعد آن نظم را در زندگی روزمره اجرا کنند. هر بار که زنی، زن دیگری را به‌خاطر طلب آزادی سرزنش می‌کند، هر بار که مادری به دخترش می‌آموزد مرزهای زندان را دوست بدارد، هر بار که انسانی از حق انتخاب خود می‌ترسد، یکی از همین نگهبانان نامرئی مشغول انجام وظیفه است. (۳/۱)
497
19
No text...
401
20
فيروز_حبوا_بعضن_جودة_عالية_HD_YouTube.mp3
631