249
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-130 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+1
in 0 channels
Get PRO
July '26
+8
in 0 channels
Get PRO
June '26
+7
in 0 channels
Get PRO
May '260
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+9
in 3 channels
Get PRO
January '26
+5
in 1 channels
Get PRO
December '25
+13
in 1 channels
Get PRO
November '25
+17
in 0 channels
Get PRO
October '25
+10
in 0 channels
Get PRO
September '25
+8
in 0 channels
Get PRO
August '25
+56
in 4 channels
Get PRO
July '250
in 0 channels
Get PRO
June '25
+16
in 2 channels
Get PRO
May '250
in 1 channels
Get PRO
April '25
+33
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 1 channels
Get PRO
February '250
in 1 channels
Get PRO
January '25
+34
in 0 channels
Get PRO
December '240
in 2 channels
Get PRO
November '24
+6
in 0 channels
Get PRO
October '240
in 0 channels
Get PRO
September '24
+94
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 September | 0 | |||
| 09 September | 0 | |||
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
پشت پلکهام رویا نیست. در هر ساعتی خوابم میبره. توی اتوبوس خوابگاه، روی صندلی های دانشکده، روی میز چوبی کافه. ("میتونم همینجا دراز بکشم و بمیرم.") عرق میریزم و سعی میکنم سرم رو برنگردونم. پیکرهی سنگین خودم رو اینور و اونور میبرم. بیشتر از اینکه حس پرواز بهم دست بده، انگار دارم به زور زمین رو میکَنم و پیش میرم. ولی باز با این حال خنده میزنم بر غوغای هستی، با این آشفتهحالی، شبها حین نازکْ خیالی.
Ask The Dust
| 2 | دیده میبندم که شاید.
حجاب تاریکی گشاید.
به خاطرم نقش تو آید.
بگریزد اما،
چون نقش رویا،
ز چشم من، گذشته ها. | 2 |
| 3 | گهگاهی، خصوصا شبهایی که بیخوابم، یادم به این شعر ورلن میافتد؛ که روی میز شانزدهم هدایت به نیت فال بازش کرده بودی و در کنار دستهگُلی که باهم خریدیم - به قصد عذرخواهی - آن را برایم خواندی و سر مصرع آخر بند سوم به گریه افتادی. همان شبی که زمانهی وحشت بود و بلیط اتوبوس همان شب در موبایلم ذخیره بود. تاثر آنی تو، مرهم شب های وحشتزده از فکر و خیال است:
رویای آشنا *
خوابی عجیب و تاثیرگذار اغلب به سراغم میآید
خواب زنی ناشناس که دوستم دارد و دوستش دارم،
و هر بار نه اوست و نه کسِ دیگری
که دوستم دارد و با من آشناست.
با من آشناست و قلبم، افسوس برای او
فقط برای او روشن است و دیگر مسئله نیست
فقط اوست که میداند رطوبت پیشانی رنگپریدهام را
چگونه با اشک هایش دوباره تازه کند.
قهوهای، طلایی یا حنایی است؟ نمیدانم
نامش؟ به یاد میآورم دلنشین و پر طنین بود
مانند نام عشاقی که زندگی جدایشان کرد.
نگاهش شبیه نگاه تندیس ها
صدایش، دوردست و آرام و بَم
با آهنگ صداهای عزیزی که بیصدا ماندند.
---------------
* گزیده شعر کوتاه فرانسوی، گزینش و ترجمهی زهرا تعمیدی و اصغر عسگری خانقاه، انتشارات کتاب خورشید | 142 |
| 4 | http://t.me/HidenChat_Bot?start=2037139017 | 23 |
| 5 | http://t.me/HidenChat_Bot?start=2037139017 | 20 |
| 6 | مزیت جوانی این است که همهچیز را به آینده حواله میدهی. در فلان چیز ضعف دارم؟ بعداً قوی میشوم. به مقام دکتری نرسیدم؟ ده سال تا آن مانده. هنوز در اسکاتلند نمایندهٔ شورای شهر نیستم؟ ممکن است روزی باشم.
اما هر سال که میگذرد، فهرست غیرممکنها افزون میشود. مثلاً دیگر نمیتوانم ژیمناستیککار یا رقصندهٔ حرفهای باله باشم. انعطاف بدنم به عنوان بزرگسال چنین اجازهای نمیدهد. دیگر نمیتوانم نوازندهٔ درجهیک پیانوی کلاسیک در سطح جهانی باشم. حافظهٔ عضلانی و میلینسازی برای استقلال هر انگشت در سن من کارآیی لازم را نخواهد داشت. به این فهرست میتوان استادبزرگیِ شطرنج و ریاضیدانی محض و الخ را اضافه کرد.
در کشوری زیستم که همیشه امید کوچکی برای «فردایی بهتر» داشتم، چون لحظهٔ حال قابل تحمل نبوده. در واقع آرزو داشتم رنجها کمی کمتر شوند و اینقدر منتظر معجزهای در آینده نباشم تا زندگیام هدر نرود. اما هیچوقت چنین نشد. زندگیِ بد باعث میشود مدام در انتظار و در انتظار باشی، و چشم که باز کنی میبینی همهچیز از دست رفته. احتمالات به محتومات رسیدند و امکانها به بنبست.
آیا خودم نیز مقصر بودم؟ البته. هرروز درحال اشتباهم. اما دست آخر باز به این فکر میافتم که زندگیِ بد را نمیتوان خوب زیست، و در عین حال، خوب زیستن امری جمعی و وابسته به جامعه است. جامعهای که حالخرابتر از آن را با ذرهبین باید جُست.
باری روزها میآید و میگذرد و ما هم در قید حیات هستیم تا بعد چه بشود. | 87 |
| 7 | - A Swedish Story 1970 | 12 |
| 8 | دیگر نمیتوانی به عقب برگردی،
زیرا زندگی از همین حالا تو را به جلو میراند،
همچون زوزهای بیپایان،
زوزهای که پایان ندارد.
دخترم، بهتر است زندگی کنی
با شادیِ آدمها،
تا آنکه پشت دیواری کور
اشک بریزی.
- موسیقیِ استفاده شده در ابتدای قسمت چهارم تاریخ(های) سینما اثر ژان لوک گدار
Ask The Dust | 245 |
| 9 | اونقدری گرمه که باید به مورسو حق داد.
- The Stranger (1967) by Luchino Visconti | 329 |
| 10 | شعرخوانی عزت ابراهیمنژاد، تنها دانشجویی که جانباختنش در جریان حمله به کوی دانشگاه تهران در ۱۸ تیر ۱۳۷۸ به رسمیت شناخته شد.
بخشی از شعر او:
««ما را به خاطر بیاور!
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم.
شور عشق درسینه داشتیم و
پیش از آن که عاشق شویم
سینه بر خاک سوده مُردیم.»
. | 209 |
| 11 | 06 Frank Sinatra - My Way.mp3 | 27 |
| 12 | ١٧ تیر ٠۵
الکل تو لیوانِ یخِ سوپرمارکتی و سیناترا. | 27 |
| 13 | --- | 257 |
| 14 | http://t.me/HidenChat_Bot?start=2037139017
چه کتابی اخیرا خوندین که جذاب بوده؟ | 18 |
| 15 | http://t.me/HidenChat_Bot?start=2037139017 | 1 |
| 16 | No text... | 367 |
| 17 | یا به قولی، همه مرغان هم آواز پراکنده شدند / آه از این باد بلاخیز که زد در چمنم. | 416 |
| 18 | به گمانم جنون جمعی برای فرار زمانی شکل میگیرد که کشوری اسیر گرداب ناامیدی مطلق شود. در سوریه و اریتره چنین بود. گرداب فقط زمانی آرام میگیرد که ناامیدی فروکش کند، دیکتاتوری نباشد، و جنگ و وضعیت آخرالزمانی تندرویها پایان یابد. جنگ دشمنی سیاسی است و پناهجویان جنگی به لحاظ سیاسی تحت تعقیباند و هر یک از آنان نیازمند سرپناه هستند. دسترسی به این سرپناه را نمیتوان محدود کرد زیرا بسیاری به آن نیاز دارند.
پیش از فرار، انتظار ما از آینده مبهم است. پس از فرار نیز متغیر باقی میماند. در هر صورت رسیدن به مقصد نجات تلقی میشود. نجات واژهای خسته است. ولی تمام وجوهش بهتر از زندگی در وطنیست که بمبهای خوشهای در خیابانهایش منفجر میشوند. هاینریش بل جنگ را تجربه کرد و نوشت «بیشترشان جوان مردند، و مردن در جوانی آسان نیست. در واژههای «کشته» یا «جانباخته» نوعی فریب حکومتی کوچک وجود دارد. چنین واژههایی وانمود میکنند در فرایند مرگ نوعی ناگهانی بودن هست، ولی مرگ ناگهانی فقط نصیب عدهای اندک میشود. کسی که دارد میمیرد بهآهستگی خاموش میشود، گویی اندکاندک از زندگی میبُرَد. به خود میلرزد زیرا عظمت مهیبی که بر سرش آوار میشود عظمتی سرد است.»
تا پیش از فرار، فقط دلتنگ آیندهای، ولی پس از رسیدن، دلتنگی بر پوستت جا خوش میکند. در آلمانی واژه آینده¹ با سرپناه² همطنین است، ولی این فریبی بیش نیست. زیرا آینده انتزاعی است و سرپناه عینی. سرپناه جایی واقعی است که آن را با بندبندِ وجودت حس میکنی. ولی آینده زمانی ناواقعی است که خودش هم از خودش خبر ندارد. زمان حال هرگز تمام نمیشود، گذشته گریبان ما را رها نمیکند. کسی چه میداند، شاید وقتی پس از فرار، دمی آرام و قرار بگیریم، آینده آغاز شود.
- فلاکت روزمره، هرتا مولر، ترجمهی ستاره نوتاج، نشر اطراف
1: Zukunft
2: Zuflucht | 355 |
| 19 | شیراز - ٣ تیر ٠۵
"You'll find me
In a sea of dreams
Where no one cares about my words"
اپیزود چهارم فصل سهی بوجک هورسمن با موسیقی حسرتانگیزش زبانِ بیزبانیِ مشترکِ ناگفتههاست، مغروق در دریای چه-میشد-اگر ها. | 53 |
| 20 | آذر عظیما (حنانه) از نخستین خوانندگان زن ایرانی و اولین بانوی آوازخوان اصفهانی بود که دوم تیر ماه ١۴٠۵ درگذشت.
به یاد روزهای اولی که اومده بودم شیراز و این رو زیاد گوش میدادم و به یاد ایشون، داشته باشیدش. | 299 |
