The Catcher in the Rye
تبلیغات ندارم. کانالهای آرشیو: @caulfild2 @caulv
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel The Catcher in the Rye
Channel The Catcher in the Rye (@caulfild) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 33 471 subscribers, ranking 800 in the Art & Design category and 10 577 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 33 471 subscribers.
According to the latest data from 20 October, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 322 over the last 30 days and by 3 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 28.65%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 13.26% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 9 589 views. Within the first day, a publication typically gains 4 438 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as غار, اسپارت, وقت, ترجمه, ژانوس.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“تبلیغات ندارم.
کانالهای آرشیو:
@caulfild2
@caulv”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 21 October, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Art & Design category.
Loading data
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 21 October | +2 | |||
| 20 October | +7 | |||
| 19 October | +16 | |||
| 18 October | +27 | |||
| 17 October | +34 | |||
| 16 October | +30 | |||
| 15 October | +28 | |||
| 14 October | +2 | |||
| 13 October | +1 | |||
| 12 October | +9 | |||
| 11 October | +7 | |||
| 10 October | +25 | |||
| 09 October | +38 | |||
| 08 October | +20 | |||
| 07 October | +8 | |||
| 06 October | +15 | |||
| 05 October | +5 | |||
| 04 October | +22 | |||
| 03 October | +12 | |||
| 02 October | +9 | |||
| 01 October | +12 |
| 2 | کُشتی زنان
Les Lutteuses, 1901. by Jean Veber | 4 703 |
| 3 | «من نیز امرِ تراژیک را با امرِ کمیک درآمیختهام: لطیفهگویی میکنم، مردم میخندند — من میگریم.» | 5 847 |
| 4 | «هرکسی از جهان انتقامِ خود را میگیرد. انتقامِ من در این نهفته است که پریشانی و اندوهِ خود را عمیقاً در درونم محبوس نگاه میدارم، در حالی که خندهام همه را سرگرم میکند. اگر کسی را در رنج ببینم، با او همدردی میکنم، تا جایی که در توانم هست تسلیاش میدهم، و هنگامی که به من اطمینان میدهد که فردِ خوشبختی هستم، با آرامش به حرفهایش گوش میسپارم. اگر فقط بتوانم این رویه را تا روز مرگم ادامه دهم، انتقامِ خود را گرفتهام.» | 6 070 |
| 5 | تازه از مهمانیای برگشتهام که در آن شمعِ محفل بودم؛ شوخطبعی از لبانم جاری بود، همه میخندیدند و تحسینم میکردند — اما آنجا را ترک کردم، در واقع آن خط تیره باید به درازای شعاع مدار زمین باشد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم میخواست به خودم شلیک کنم.
سورن کییرکگورِ ۳۳ ساله.
The Soul of Kierkegaard: Selections from His Journals | 7 798 |
| 6 | شاید کار ارزشمندی نباشه و آنچنان نیاز نبوده ولی در چند ماه گذشته برای یادگیری خودم، تلاش کردم تا هرچه اینجا مینویسم (بهجز بازگفت از دیگران)، هیچ واژهای جز واژههای فارسی رو بهکار نبرم [به ویژه عربی/انگلیسی]. تا جایی که میشده یا ناجور نبوده و اینکه اون واژه برابری داشته.
برآیندش بد نبود. کمابیش شدنیه. | 695 |
| 7 | امیدوارم در خانهی تازه به خوبی و خوشی جایگیر شده باشید.
یک پیکبرگ (کارتپستال) کهنه، ۵۸ سال پیش.
Bude Crooklets Beach D Constance, 1968. by John T Pullen | 7 692 |
| 8 | لوی عزیزم: اینگونه نامهها را برای من ننویس! من با این حقارت چه کار دارم؟ لطفاً توجه کن: آرزو داشتم در برابرم خودت را بالا بکشی تا مجبور نباشم تحقیرت کنم.
اما لو، این چه نامههایی است که مینویسی! دخترکان مدرسهایِ تشنهی انتقام اینطور مینویسند! من با این فلاکت چه کار دارم! لطفاً درک کن: من میخواهم در برابرم خودت را بالا بکشی، نه اینکه خودت را کوچک کنی. چگونه میتوانم تو را ببخشم، وقتی هنوز نتوانستهام دوباره آن وجودی را در تو ببینم که اصلاً بشود به خاطرش تو را بخشید؟
نه، لوی عزیزم، ما هنوز با «بخشایش» فاصلهی زیادی داریم. من نمیتوانم بخشش را همینطور از آستینم بیرون بیاورم [یکشبه تو را ببخشم]، آن هم پس از آنکه این رنجش چهار ماهِ تمام فرصت داشته تا در تار و پودم رسوخ کند.
خدانگهدار، لوی عزیزم. من دیگر تو را نخواهم دید. روحت را از چنین اعمالی مصون بدار و در حق دیگران، و بهویژه دوستم «رِه»، آن نیکی را بکن که نتوانستی در حق من بکنی.
من جهان و لو را نیافریدهام: کاش آفریده بودم -- آنوقت میتوانستم تمام بار گناهِ این را که همهچیز میان ما اینگونه پیش رفت، بر دوش بکشم.
خدانگهدار لوی عزیز. نامهات را تا انتها نخواندم، اما تا همینجا هم بیش از حد خوانده بودم. | 7 898 |
| 9 | نامهی نیچه به لو سالومه، دسامبر ۱۸۸۲: | 7 020 |
| 10 | Portobello road, London, 1967. by Robert Blomfield | 6 262 |
| 11 | در پیوند با این بازگفتها؛ این فرمایش هدایت رو درست ۱۱ سال پیش، زمانی که این فیلم رو دیدم، جایی نوشته بودم. فیلم رو هم بسیار دوست داشتم.
Edge of Tomorrow (2014)
dir. Doug Liman | 6 619 |
| 12 | بخشی از جستارهی «اینکه فلسفهآموختن، آموختنِ مُردن است» میشل دو مونتنی (که به سختی پیداش کردم)، برگردانِ هوشواره:
«خیرون [از اساطیر یونان باستان] زمانی که پدرش کرونوس، خدای زمان، وی را از شرایطی که باید تحت آن از جاودانگی برخوردار شود آگاه ساخت، از جاودانگی امتناع ورزید.
فقط با جدیت بیاندیش که یک زندگی جاودانه برای انسان، چقدر غیرقابلتحملتر و دردناکتر از آن چیزی میبود که من اکنون به او بخشیدهام. اگر مرگ در کار نبود، تا ابد مرا به خاطر محروم کردنت از آن نفرین میکردی.
من اندکی تلخی با آن [مرگ] درآمیختهام، تا با دیدن اینکه چقدر آسایشبخش است، بیش از حد حریصانه و بیمحابا به دنبالش نروی و در آغوشش نکشی. و برای اینکه در این اعتدال چنان استوار بمانی که نه از زندگی بیزار شوی و نه از مردن انزجار داشته باشی - که مقدر کردهام روزی باید تجربهاش کنی، من هر دو را در میانهی لذت و درد تعدیل کردهام.
این من بودم که به تالس [فیلسوف پیشاسقراطی]، برجستهترینِ فرزانگان شما، آموختم که زندگی و مرگ تفاوتی با هم ندارند؛ و همین باعث شد تا وقتی از او پرسیدند: «پس چرا نمیمیری؟»، بسیار خردمندانه پاسخ دهد: «چون هیچ تفاوتی ندارد.»
آب، خاک، هوا، آتش و دیگر اجزای این آفرینشِ من، همانقدر که ابزار زندگیِ تو هستند، به همان اندازه نیز ابزار مرگِ تو میباشند. چرا از آخرین روز حیاتت میهراسی؟ آن روز بیشتر از هر یک از روزهای دیگر، در زوال تو نقشی ندارد: گام آخر عاملِ خستگی نیست، بلکه تنها آن را نمایان میسازد. هر روز به سوی مرگ رهسپار است؛ تنها روز آخر است که به آن میرسد.»
اینها آموزههای نیکِ مادرِ ما، طبیعت، است. | 7 296 |
| 13 | اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند. فریادهای ناامیدی به آسمان بلند میشد، به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود.
[صادق هدایت - مرگ] | 7 181 |
| 14 | هرچه هم بگویند، باز مرگ بهترین چیزی است که طبیعت پیدا کرده تا همه را خشنود کند. همراه با هر کدام از ما، همهچیز از بین میرود و برای همیشه خاتمه مییابد. چه مزیتی، چه سوءاستفادهای! بیآنکه کوچکترین زحمتی به خود دهیم، دنیا را در اختیار داریم و آن را به ورطهی نابودی خود میکشانیم. بیتردید، مُردن غیراخلاقی است.
[آفوریسمهای زندگی (عواقبِ زادهشدن) – امیل چوران] | 7 160 |
| 15 | نوکر درگیرِ فوتکردن در آتشدان برای گرمکردن کپلِ یک زن، نزدیک به هفتصد سال پیش. ژاپن.
زن از شیوهی فوتکردنِ بیشازاندازهی نوکر در آتش گلهمنده؛ چون باعث بلندشدنِ خاکسترها و سوختن کپلش شده.
Chigo Zōshi, 1321. | 8 572 |
| 16 | سکانس آخرِ قسمت آخرِ فصل سیزدهم
It's Always Sunny in Philadelphia
S13.E10 (2018)
dir. Todd Biermann | 11 274 |
| 17 | پیشتر خیلی عکس پا میذاشتم (خردمندانهترین کار)
همون زمان یکیتون پیام داد و خواهش کرد که دیگه نذارم.
انگیزههام سرکوب شد. | 3 498 |
| 18 | ...آلمان تنها جایی است که نفرتانگیزترین تجربیات را داشتهام.
از این به بعد، زمانی که تاریخچهی من نوشته میشود، مردم در آن خواهند خواند: «او تنها توسط آلمانها مورد بدرفتاری قرار گرفت.» خدایا، چه مردمان عجیبی هستند این آلمانها. چقدر کجخلق. حتی یک کلمهی خردمندانه هم از آنها به گوش من نرسید...
[از نامهی نیچه به خواهرش، تورین (ایتالیا)، اکتبر ۱۸۸۸]
[فرتور نیچه و خواهرش]
Nietzsche and his sister, 8 January 1899. by Hans Olde | 14 933 |
| 19 | نامهی نیچه [۲۳ ساله] به بارون کارل فون گرسدورف [برگردان مجید هوشنگی]
۱ دسامبر ۱۸۶۷، ناومبورگ
دوست عزیز:
من در دومین ردهبندی، در چهارمین توپخانهی سوارهنظام، توپچی شدهام. شما به راحتی میتوانید تصور کنید من چقدر از این تحول در کار خود متحیر شدم و این، چه تحول دشواری برای هستی یکنواخت و روزمرهی من ایجاد کرد. با این وجود، من با عزم و شجاعت این تغییرات را تحمل کردم و حتی از این دگرگونی طالع، لذت هم بردم. حالا که فرصت انجام تمرینات ورزشی را دارم، بیشازپیش از شوپنهاور متشکرم. برای پنج هفتهی اول باید در اصطبل باشم. ساعت پنجونیم صبح باید در میان اسبها باشم و کود آنها را جمعآوری کنم و حیوانات را با قشو و برس تیمار کنم. در حال حاضر به طور میانگین کار من از ساعت هفت صبح تا ده صبح طول میکشد و از یازدهونیم صبح تا شش بعد از ظهر که قسمت اعظم آن است، در تمرینات رژه شرکت میکنم. ما دو سربازی که ملزم به خدمت یک ساله هستیم هر چهار بار در هفته مجبوریم به سخنرانی ارائهشده توسط یک ستوان گوش فرا دهیم، تا خود را برای بازرسی افسران دیگر آماده کنیم. میدانید که در توپخانهی سوارهنظام چیزهای زیادی برای آموختن هست. ما بسیار از درسهای سوارکاری لذت میبریم. اسب من حیوان خوبی است و از من انتظار میرود که استعداد سوارکاری داشته باشم. وقتی در زمین رژه با اسب خود میتازم از سرنوشت خود احساس خرسندی میکنم. در کل هم، با من خوب رفتار شد؛ و مهمتر از همه، ما کاپیتان بسیار خوبی داریم.
در حال حاضر، من تمام زندگی خودم را به عنوان یک سرباز، برای شما تعریف کردم. این علت تاخیر من در پاسخدادن به نامهی آخر شما بود...
[...] بسیارخب، دوست قدیمی، اهمال مرا ببخش و خدای جنگ را مسئول این کوتاهی بدان.
دوستِ سپاسگذار شما،
فردریش نیچه | 11 112 |
| 20 | نیچه در لباس فرم توپخانهی پروس، ناومبورگ، پاییز ۱۸۶۸.
در سال ۱۸۶۷، نیچه برای یک سال خدمت داوطلبانه در یگان توپخانه پروس در ناومبورگ ثبتنام کرد. او در میان سایر نیروهای تازهکار بهعنوان یکی از بهترین سوارکاران شناخته میشد و افسرانش پیشبینی میکردند که بهزودی به درجه سروانی خواهد رسید. با این حال، در مارس ۱۸۶۸، هنگامی که نیچه میخواست روی زین اسب بپرد، قفسه سینهاش به قاچ زین برخورد کرد و دو عضله در پهلوی چپ او پاره شد؛ آسیبی که او را به شدت ضعیف کرد و باعث شد تا ماهها قادر به راه رفتن نباشد. در نتیجه، نیچه دوباره توجه خود را به تحصیلاتش معطوف کرد، آنها را در سال ۱۸۶۸ به پایان رساند و در اواخر همان سال برای اولین بار با ریچارد واگنر ملاقات کرد.
Friedrich Nietzsche, August 1868. | 8 088 |
