🎭𖢖⃟دلـقـکـے در دونـقـابـــ◈༒
Closed channel
..͜ 🍁🤍من حتی برای داشتنت، آتیش جهنم و گناهش به جون خریدم!"🔥♨️ چنل تبلیغ: https://t.me/advertisementking «گی»«مافیایی»«صحنهدار🔞» به قلم: king🥀 •عضو انجمن ونوس• ♦چنــــــل محــــافظ: https://t.me/+mJEGGHQgkjNhYTk0 جهت ارتباط و تب: @KingVipRoman
Show more7 013
Subscribers
+32724 hours
+1797 days
+54230 days
Posts Archive
+1
شبتون بخیر خوشگلای من😍❤️
برای خرید ویپ این رمان به ایدی زیر پیام بدین
@KingVipRoman
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
#𝒑𝒂𝒓𝒕36 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
فرصت حرف زدن بهش نداد، شاهان خم شد دستشو پشت سرش قرار داد.
بدون هیچ مقدمهی لباشو رو لبای کوین گذاشت برخلاف شاهان که چشماشو با آرامش بسته بود.
چشمای کوین از تعجب گرد شده بودن تموم بدنش خشک شده بود، طوری که اولین بوسهاش تجربه میکرد.
لبای گرم شاهان رو لبش، شروع به حرکت کردن و عمیق میبوسید.
انگار دنبال راهی به داخل لبهای کوین میگشت اما کوین بیتجربهتر از اون بود که منظور شاهان بفهمه.
فشار دستشو بیشتر کرد و کوین به خودش نزدیکتر کرد و بوسه رو عمیقتر پیش برد.
کوین فقط چشماشو رو فشرده بود و لباس بیمارستانی شاهان تو چنگش گرفته بود.
بوسه پرتنش بلاخره کم،کم آروم گرفت به بوسهی ملایمی تبدیل شد.
طوری که آرامش به بدن کوین منتقل شد انقباض بدنش از بین رفت.
دستاش اینبار با ملایمت یقه لباس شاهان چسبیده بود.
بوسهی کوتاهی به لب بالایی کوین زد برای نفس کشیدن عقب کشید.
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
#𝒑𝒂𝒓𝒕35 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
شاهان با وجود دردی که داشت خندید، صورتشو داخل موهای بلوند کوین فرو برد.
_من نمیخوام یه لحظه هم ازت جدا بشم، طلاق که سهله!
لبخندی رو لبای کوین نشست سرشو بالا آورد به شاهان نگاه کرد.
اون چهره رنگ پریده و چشمای خسته دلش رو میلرزوند.
_حالت خوبه؟
شاهان سرشو به دو طرف تکون داد.
_نه... دارم میمیرم.
چشمای کوین از ترس گرد شد از شاهان جدا شد با ترس گفت:
_صبـ..ـر...کـ..ـن...الان... پرستار خبر میکنم.
همین که خواست بره شاهان مچ دستشو گرفت نذاشت ازش فاصله بگیره.
_اگه ناراحتی و ازش بدت میاد میتونی به راحتی منو بزنی، به هر حال من زخمیم!
کوین با گیجی اخمی کرد، منظور هیچکدوم از حرفهای شاهان رو نمیفهمید.
مگه میخواست چیکار کنه؟ که شاهان اینطور حرف میزد؟ اصلا برای چی بخواد اونو بزنه؟
_من نمیفهمم....
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
#𝒑𝒂𝒓𝒕34 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
دست لرزون شاهان بالا اومد، به آرومی روی صورت کوین نشست.
انگار میخواست با لمس، از واقعی بودنش مطمئن بشه، صداش بغض داشت و میلرزید:
_کـ...ـویـ..ـن...خودتی؟
کوین لبهای لرزونش رو به هم فشرد فقط سرشو تکون داد.
با بیطاقتی فاصله رو از بین برد محکم شاهان رو بغل کرد.
اونقدر محکم که شاهان از درد شونه اخمی رو پیشونیش نشست اما هیچ اعتراضی نکرد.
کوین پیشونیش به قفسه سینه شاهان چسبوند با شنیدن ضربان قلبش نفسش رو آسوده بیرون داد.
شاهان دست سالمش رو بالا آورد بدن کوچیک کوین رو به خودش فشرد.
برای اولین بار در این دو روز با آرامش چشماشو بست.
_آخه کجا بودی؟ نمیدونی چقدر ترسیدم وقتی چشمام باز کردم تو نبودی.
کوین چشمای نمدارش رو هم فشرد نفس داغش که از شدت بغض به وجود اومده بود بیرون داد.
_من برگشتم، فکر نکن به این راحتیا میتونی از شرم خلاص بشی.
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
▹ ·–·–·–·–· 𖥸 ·–·––·–· ◃
༻#راهنمـــای_چنــــل༻
هویـــت مـــن|پایان_فصل اول|⚜ #کلیپ_کوتاهی_از_سایک_و_تیان ⚜ ⚜ اسپویل هویت من ⚜ برای خرید فصل دوم هویـــت مـــن به ایدی زیر پیام بدین: @KingVipRoman
#تشنــــهي_تــــُ🤤💦 ꧂پایان فصل اول꧂ برای خرید فصل دوم تشنهی تو به ایدی زیر پیام بدین: @KingVipRoman⛓ ❤️🔥 ⛓http://t.me/BluChtBot?start=64a7aa01bdd8ab8f8b41 لینک ناشناس ❤️🔥
⚜ (راز مافیا| پایان فصل اول)⚜ 🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰
🔰 برای خوندن فصل دوم رمـــ📚ـان راز مافیا به ویپ پیام بدین: ⚜ @KingVipRoman ❤️
🔥 ⛓ رمان جدید چنــــل: #به_شرط_دیدار https://t.me/+6tgOpG5045JhNjNk ⚜ژانر: گی، تاریخی، ازدواج اجباری 🔱در حال آپ: 🔱 روزانه سه پ
ارت✍❤️ #دلقکی_در_دو_نقاب 🎭🔞 ⚜خلاصه ♡»📚 ⚜ژانر: گی، اسمات، طنز، غمگین #کلیپی_از_شاهان_و_کوین #فیلم #موزیک #معرفی_شخصیتها .🔱➖➖💜✨ . 🔷〰〰〰〰〰❤️✨ ✨#تیزر_رمان_راز_مافیا ✨#تیزر_رمان_هویت_من |°♦️ 🥀✨♕♡«∆»♕♡»∆»♕🥀✨ ▹ ·–·–·–·–· 𖥸 ·–·––·–· ◃
+8
🌼✨
🌤🍯
💛🏜
🎷🏆
🍻🌟
🌕🐣
👑🥰
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
تو اونوردنیاباشی:) ♡
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
سلام خوشگلا روزتوم بخیر🥰❤️
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
شبتون بخیر خوشگلای من🥰❤️
برای خرید ویپ این رمان به ایدی زیر پیام بدین
@KingVipRoman
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
#𝒑𝒂𝒓𝒕33 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
شاهان چنگی به موهاش زد و با بیحوصلگی به سقف بیمارستان خیره شده بود.
سینی غذای کنار تخت دستنخورده باقی مونده بود.
قرصهای مسکن، هنوز روی میز کنار تخت داشت.
نه غذا از گلوش پایین میرفت نه دارو ، دلش یک چیز میخواست: کوین.
این دل بیقرارش که امانش رو بریده بود، هر دقیقه که میگذشت، انگار یک ساعت بود.
اما هر ساعت، برای شاهان اندازه یک سال میگذشت.
چقدر باید صبر میکرد؟ یک ساعت دیگه؟ دو ساعت؟
طاقت نیاورد و دوباره اما اینبار به آرومی سرم از دستش بیرون کشید.
آرتور برای انجام کاری بیرون رفته بود و این بهترین فرصت بود.
با احتیاط از روی تخت بلند شد و چشماش رو محکم فشرد تا، تارهای دیدش از بین بره.
سرگیجه لعنتی هنوز ولش نمیکرد، با قدمهای لرزان به سمت در حرکت کرد.
دستشو سمت دستگیره برد که یهو در باز شد.
چهره رنگ پریده شخص آشنایی که دو شبانه روز منتظرش بود جلوش قرار گرفت.
هر دو با دیدن همدیگه، که روبهروی هم قرار داشتن با تعجب پلکی زدن.
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
#𝒑𝒂𝒓𝒕32 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
کوین اخمی کرد و با تردید جواب داد:
_نه ولی... اون باعث شد من تصادف کنم و حافظهام از دست بدم و حتی....
_با اینکه طرفش نیستم، ولی تقصیر اون ایرانی نبود!
توجه کوین اینبار به آدریان جلب شد، کنجکاو و مات زده بهش نگاه کرد.
_درسته اون تو رو هل داد ولی کسی که بین جمعیت به سمت خیابون هلت داد، اون نبود!
چشمای کوین گرد شد، پس شاهان درست گفته بود.
_تو از کجا میدونی؟
آدریان بیخیال از رو مبل بلند شد جواب داد:
_محافظی که برات گذاشتم این صحنه رو دیده و تا خواسته کمک کنه متاسفانه دیر شده بود!
کوین سرشو تکون داد، انگار تیکههای پازل داشتن کم،کم کنار هم قرار میگرفتن.
_ممنونم.... من باید برم.
_جلوی در ماشین منتظرته، تو رو میبره بیمارستان!
کوین لبخندی زد و از دمان خداحافظی کرد سریع از اتاق بیرون زد.
با راهنمای بادیگارد به بیرون هدایت شد به طرف ماشین که جلوی ورودی در عمارت منتظر بود رفت.
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
#𝒑𝒂𝒓𝒕31 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
_برای اینکه اینجا نگهات داشتم که بتونم تهدیدت رو حذف کنم ولی انگار خودشو مخفی کرده.... پس امشب میتونی بری.
کوین بیاختیار به طرف در هجوم برد که بین راه ایستاد برگشت و گفت:
_ممنونم.
نگاهی به دمان انداخت ادلمه داد:
_ببخشید باهات بد حرف زدم.
دمان با چشمای برق زده جلو رفت و کوین رو بغل کرد گفت:
_عیب نداره منم درکت میکنم دوری از کسی که دوسش داری چقدر سخته.
کوین با شنیدن "دوسش داری" دوباره خشکش زد دوست داشتن اونم نه هر کسی... شاهان!
_آدریان همیشه دوست داره با ذهن آدما بازی کنه برای همین اون سوالها پرسید.
دمان از کوین جدا شد با دیدن چهرهاش که گیح میزد پرسید:
_هنوز نمیدونی چه احساسی بهش داری؟
دست کوین گرفت تو دست فشرد که توجهاش رو به خودش جلب کنه.
_میخوای ازش جدا بشی؟
_نه.
دمان لبخندی زد و سوال بعدی رو پرسید:
_ازش متنفری؟
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
#𝒑𝒂𝒓𝒕30 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
آدریان اخمی غلیظی رو پیشونیش نشست خواست جوابی بده اما دمان دخالت کرد.
بازوشو گرفت اونو به طرف مبلهای وسط اتاق قرار داشت، هدایت کرد.
آدریان رو مبل نشست نفس عمیقی کشید رک گفت:
_اونایی که دزدیدنت دشمنای قدیم پدرتن بهتر بگم قاتل برادرت!
کوین با تعجب به آدریان نگاه کرد منظورش... همون کسایی بودن که لوکا رو تیکه تیکه کرده بودن.
آدریان با دیدن وحشت در چشمای کوین فهمید که منظورش رو گرفته.
_افراد من که ازت محافظت میکردن تو رو نجات دادن و به اینجا آوردن.
کوین قدمی به جلو برداشت با تردید پرسید:
_یعنی تو رئیسی؟ همون....
_نه من پسرشم که مدتیه بعد مرگش جای پدرم گرفتم، بخاطر دینی که به پدرت دارم و چون پدرم گفت مراقب خانوادهات باشم نجاتت دادم.
کوین سرشو تکون داد چون همهاش نگران شاهان بود اصلا به این موضوع پی نبرده بود.
چون اگه اونو دزدیده بودن حداقل باید در انباری یا جای تاریکی میبود نه این اتاق.
و حتی باید کتکش میزدن شکنجه یا حتی اونو مثل لوکا تیکه تیکه میکردن.
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
روز بخیر🥰❤️
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
پارت های امشب 😍❤️
برای خرید ویپ این رمان به ایدی زیر پیام بدین
@KingVipRoman
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
#𝒑𝒂𝒓𝒕29 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
کوین حرصی مچ دستشو از دست آدریان آزاد کرد.
_بنال... چی میخوای بگی؟
قبل از اینکه آدریان حرف بزنه، دمان جواب داد:
_اینطور حرف زدن با آدریان درست نیست.
کوین نگاهش رو به دمان دوخت، دو روز پیش که جور دیگه رفتار میکرد الان چرا بچگانه رفتار میکرد؟
افکارش رو پس زد، رک و بیپروا گفت: _تو خفه!
دمان بدون اینکه برنجه، با همون آرامش جواب داد:
_ولی من که خفه نشدم.
_چیه! نکنه میخوای خودم خفهات کنم؟
دمان سرشو به دو طرف تکون داد مظلومانه پلکی زد:
_حیف نیستم؟
کوین حرصی پشت سر هم پلک زد لبشو داخل دهنش کشید به آدریان و دمان اشاره کرد.
_خدا در و تخته برای هم جور کرده.. یکی دیوونه یکی عقب مونده!
آدریان گوشهی ابروشو بالا انداخت جواب داد:
_همین که تو جلویی کافیه!
کوین بدون اینکه کم بیاره جواب آدریان داد:
_جلو بودن که عیب نیست، مثل تو نیستم که پشت افرادم قایم بشم!
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
#𝒑𝒂𝒓𝒕28 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
کوین با نفرت بهش نگاه کرد، تموم توانش رو جمع کرد تا چنگال رو، در چشمش فرو کنه.
اما آدریان محکم مچ دستش گرفته و کوین اصلا جونی نداشت بخواد مقابله کنه.
_بایــد برم!
آدریان با خونسردی اون یکی دستشو از جیب شلوار بیرون آورد، چنگال رو به راحتی از انگشتای ضعیف کوین بیرون کشید.
به زمین پرت کرد، با خونسردی که رو اعصاب کوین بود گفت:
_باشه... ولی اول بشین تا با هم حرف بزنیم.
کوین خواست مچ دستشو آزاد کنه اما نیرویی نداشت، دهنش رو باز کرد.
تا جواب تندی بده که ناگهان دمان از پشت سر آدریان بیرون اومد.
با چشمهای کنجکاو و براق پرسید:
_دارین چیکار میکنین؟
آدریان به طرفش برگشت، با دیدن چشمهای کنجکاو تولهاش، پوزخندی زد.
_یه جور بازی!
دمان لبش رو به حالت کودکانهی جمع کرد به نشونه فهمیدن، سری تکون داد.
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
#𝒑𝒂𝒓𝒕27 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪
کوین خسته و درمانده، روبهروی ورودی در نشسته بود و زانوهاش، بغل گرفته بود.
دو روزی که در این اتاق حبس شده بود میگذشت، دو روز بیخبر از شاهان.
چشمهاش قرمز و متورم بود، صورتش رنگپریده و لبهاش خشک و ترک خورده بودن.
تو این دو روز هیچی از گلوش پایین نرفته بود حتی خواب هم به چشماش نمیومد.
با صدای باز شدن در، بیاختیار سرشو بالا آورد احتمال میداد یکی از بادیگارد باشه.
اما با دیدن دو کفش چرم مردونهی براق که در چهار چوب در ایستاده بودن با دقت نگاه کرد.
آدریان رو دید دست به جیب و پوزخند به لب نگاهش میکرد، سریع از رو زمین بلند شد.
همون چنگالی که موقع غذا از سینی برداشته بود در دستش مشت کرد.
با تمام خشم و ناامیدی که دو روز در وجودش انباشته شده بود، به سمت آدریان حمله کرد.
تیزی چنگال رو نشونه به چشمش گرفت
اما آدریان حتی جا نخورد.
به راحتی، مچ دست کوین رو گرفت و فشار داد و حملهاش رو دفع کرد.
_چه خشن... انگار دو روز موندن یادت نداد که باید ادب داشته باشی!
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
🔥 خونبها 🔥
پسر دشمنش رو تو حراج زیرزمینی خرید. سیصد هزار دلار. قلاده رو بست دور گردنش. هر شب بهش تجاوز کرد. حاملش کرد. اما این تازه شروع انتقامه.
.
«خودت بکنش تو. میخوام ببینم پسر دشمنم چطور التماس میکنه.»
رادین هقهق میکرد. نوک آلت رو گذاشت روی مقعد خودش. فشار داد. سوزش مثل چاقو بود. آرشام دستش رو کشید عقب و بعد با یه حرکت محکم خودش رو تا ته فرو کرد. صدای جیغ رادین توی اتاق پیچید.
«بگو ممنون ارباب. بگو ممنون که آبستنم کردی. بگو این بچه رو با افتخار حمل میکنی.»
رادین گریه میکرد. «ممنون... ارباب...»
https://t.me/+E90SWROw7TphZDA0
🩸 گی خشن مافیایی | حراج | بیناجنس | انتقام |
🔞 تجاوز | خشونت | تحقیر | ۱۸+
📌 خونبها — انتقام رو با بدن میگیره. هر شب. تا ابد.
