uz
Feedback
🎭𖢖⃟دلـقـکـے در دونـقـابـــ◈༒

🎭𖢖⃟دلـقـکـے در دونـقـابـــ◈༒

Yopiq kanal

..͜ 🍁🤍من حتی برای داشتنت، آتیش جهنم و گناهش به جون خریدم!"🔥♨️ چنل تبلیغ: https://t.me/advertisementking «گی»«مافیایی»«صحنه‌دار🔞» به قلم: king🥀 •عضو انجمن ونوس• ♦چنــــــل محــــافظ: https://t.me/+mJEGGHQgkjNhYTk0 جهت ارتباط و تب: @KingVipRoman

Ko'proq ko'rsatish
6 308
Obunachilar
-524 soatlar
-2337 kunlar
+80130 kunlar
Postlar arxiv
روز بخیر 🤭❤️ لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️ ╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓‍💥🦋❤️‍🔥⛓ https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk ╰──────────────  

شبتون بخیر خوشگلای من❤️💋🫶 برای خرید ویپ به ایدی زیر پیام بدین @KingVipRoman لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️ ╭────➺𓆩᳦
+2
شبتون بخیر خوشگلای من❤️💋🫶 برای خرید ویپ به ایدی زیر پیام بدین @KingVipRoman لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️ ╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓‍💥🦋❤️‍🔥⛓ https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk ╰──────────────  

#𝒑𝒂𝒓𝒕446 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ شاهان با حرکت سر حرف کوین رو تایید کرد. _موافقی این هتل رو بخریم؟ نگاه متعجب کوین به شاهان افتاد واقعا میخواست برای این هتل رو بخره؟ _دست بردار، اگه بتونیم گاهی وقتا بیایم اینجا خوبه، لازم به خرج کردن نیست. لبخند عمیقی رو لبای شاهان نشست اینکه کوین گفته بود "بیایم" یعنی هردوشون جمع بسته بود! _درست میگی. کوین به سمت تخت رفت خودشو، رو تخت انداخت. _خیلی خسته‌ام. شاهان با شنیدن این حرف بهت زده خندید و با تعجب گفت: _ولی تو هواپیما که خوابیدی تو ماشین هم چرت زدی باز هم خوابت میاد؟ کوین خواب، آلود سرشو تکون داد گفت: _آره وقتی خواب صبحم بهم بخوره باید یه روز بخوابم که انرژیم برگرده. شاهان فقط با متعجب پلک زد رو تخت دو نفره نشست. _بخواب تا برای فردا انرژی داشته باشی. ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓 ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

#𝒑𝒂𝒓𝒕445 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ شاهان سرشو تکون داد به طرف چمدونش رفت در حالی که اون مشغول بود. کوین فرصت پیدا کرد نگاهی به اتاق بندازه، فضای آرامشی داشت. فضای اتاق گرم، نرم بود رو تخت با لحاف ضخیم و پف‌دار قرار داشت. کوین(حسام) عاشق همچین تخت‌ها و لحاف‌های بود. پنجره بزرگ شیشه‌ی منظره‌ای زیبای بیرون رو نشون می‌داد. .  نگاه کوین به خورشید افتاد که کم،کم داشت غروب میکرد انگار اینجا زود هوا تاریک میشد. تا کوین در توصیف و حال مناظر بود شاهان کارشو تموم کرد، کنار کوین ایستاد. _جای آرامش بخشه مگه نه؟ سرشو تکون داد کش و قوصی به بدنش داد. _واقعا دلم میخواد همینجا بمونم و هیچ وقت برنگردم. ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓 ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

#𝒑𝒂𝒓𝒕444 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ سکوت سنگینی برقرار شد، کوین خودشم نمیدونست چرا یهو همچین جوابی داده؟ حتی در ته قلبش از اینکه گفته بود "مهم نیست" احساس سنگینی و درد داشت. شاهان فقط اخمی رو پیشونیش بود با اینکه سعی میکرد چیزی به در ظاهر نشون نده اما کنترلش سخت بود. ناهار در سکوت گذشت و مارک پیشنهاد داد استراحت کنن و فردا برای تفریح بیرون برن. هر چهار نفر از هم جدا شدن با کمک خدمه هتل تونستن اتاقشون پیدا کنن. به محض وارد شدن به اتاق کوین کتش رو درآورد به طرف چمدونش که وسط اتاق بود رفت. مشغول چیدن لباس‌هاش داخل کمد شد فضای داخل اتاق سنگین بود هیچکس حرفی نمیزد. کوین چیدن لباسش رو تموم کرد رو به شاهان کرد، دید به دیوار تکیه داده در افکارش گم شده. به طرفش رفت جلوش ایستاد دستشو جلو صورتش تکون داد. که شاهان به خودش اومد و نگاهشو به کوین دوخت. _چیزی شده؟ کوین جوابی نداد به کمد اشاره کرد گفت: _لباستو داخل کمد بچین. ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓 ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

#𝒑𝒂𝒓𝒕443 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ شاهان اهمی کرد یقه اسکی لباسشو کمی از گردنش فاصله داد و از آب خورد. _ببخشید اینو میپرسم فقط کنجکاوم... چطور با هم آشنا شدین؟ کوین با استرس دستشو زیر میز مشت کرد، چه جوابی میداد؟ دروغ میگفت یا حقیقت به زبون میاورد؟ شاهان که هنوز شوک کلمه قبلی بود با این سوال مغزش هنگ کرد. کوین نفس عمیقی کشید با آرامش جواب داد: _راستش برخلاف بقیه آشنایی ما موقعیتی بود که پدرم شاهان رو به خونه دعوت کرد اونجا همدیگه رو دیدیم. ماریا ذوق زده دستشو جلو دهنش گذاشت و چشمای براقش بین کوین و شاهان در گردش بود. _خیلی رمانتیکه! مارک دست همسرشو گرفت با لبخند گفت: _همسرم انقدر اذیتشون نکن. کوین سرشو به دو طرف تکون داد با سادگی و دستپاچه جواب داد: _اینطور نیست... به هر حال چیز زیاد مهمی نیست. ماریا متعجب پلکی زد خواست بپرسه چرا دیدار اول چیز مهمی نیست که پیشخدمت غذاها رو آورد. ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓         ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️ ╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓‍💥🦋❤️‍🔥⛓ https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk ╰──────────────
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️ ╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓‍💥🦋❤️‍🔥⛓ https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk ╰──────────────  

#𝒑𝒂𝒓𝒕442 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ کوین نگاهی به میز انداخت با سطحی مشکی و براق در مرکز فضا قرار داشت دوخت. صندلی سفید مینیمال دور میز چیده شده‌ بودن. چیدمان‌های میز با دقت و ظرافت چیده شده بودن بشقاب‌ها، کارد و چنگال‌ها، لیوان‌های شراب و نوشیدنی‌های مختلف. لوستر بزرگ و مجلل بالای میز آویزان بود، کوین نگاهشو از فضای داخل گرفت به بیرون دوخت. دیوارهای شیشه‌ای از کف تا سقف کل سالن احاطه می‌کردن هیچ مانعی بین داخل و منظره بیرون وجود نداشت. این شفافیت باعث می‌شود فضا آرامش‌بخش به نظر برسه. درست در پشت شیشه‌ها، رشته‌کوهی پوشیده از برف دیده می‌شد. این جزئیات از چشم یه معمار دور نمی‌موند، کوین فکر میکرد صاحب اینجا چقدر پول درمیاره؟ بعد از انتخاب غذا دوباره مشغول صحبت شدن، که ماریا با چشمای قلبی شکل و ذوق زده گفت: _واقعا خیلی بهم میاین. کوین و شاهان خجالت زده نیم نگاهی بهم انداختن. ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓 ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

#𝒑𝒂𝒓𝒕441 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ شاهان با لبخند محوی سرشو به دو طرف تکون داد گفت: _فقط تعجب کردم. مارک و شاهان در حالی که کنار همدیگه راه میرفتن و هر دو چشم به همسرانشون دوخته بودن. مارک با صدای آروم و شکسته‌ی که شاهان تا حالا ندیده بود به حرف اومد: _همسرم زیادی دلتنگ پسرشه.... انگار با دیدن همسرت، خانومم یاد پسرمون افتاده. شاهان سرشو تکون داد اگه ماریا دلتنگ پسرشه میتونه بهش سر بزنه چرا... انگار مارک این سوال شاهان رو فهمیده بود جواب داد: _ما یکم زیاروی کردیم رابطه خوبی با هم نداریم. _که اینطور. مارک آهی از ته دل کشید اونم به شدت دلتنگ پسرش بود. شاهان نگاهش رو کوین بود که ماریا دستشو گرفته بود با خوشحالی داشت موضوعی رو براش تعریف می‌کرد. جلوی یک میز چهار نفره ایستادن اینبار ماریا رضایت داد کوین رها کنه و کنار همسرش نشست. ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓 ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

سلام روز بخیر😂❤️ لینک چنل دوست داشتین چنلمون معرفی کنید😊👇 ╔═════ ೋೋ═════╗ https://t.me/+6tgOpG5045JhNjNk ╚═════ ೋೋ═════╝
سلام روز بخیر😂❤️ لینک چنل دوست داشتین چنلمون معرفی کنید😊👇 ╔═════ ೋೋ═════╗ https://t.me/+6tgOpG5045JhNjNk ╚═════ ೋೋ═════╝

اسپیــــولی از ویپ😱🔥⚠️ _قول دادی دیگه ازم فرار نکنی... کوین با حس لب شاهان رو گوشش ناخودآگاه چشماش رو بست، قلبش یک باره شرو
اسپیــــولی از ویپ😱🔥⚠️ _قول دادی دیگه ازم فرار نکنی... کوین با حس لب شاهان رو گوشش ناخودآگاه چشماش رو بست، قلبش یک باره شروع کرد به تند زدن. _نگفتم فرار میکنم... گفتم خجالت می‌کشم... شاهان "هومی" کشید لاله گوش کوین بین لبش گرفت جواب داد: _خجالتت که باید تموم شد... برای خرید ویپ به ایدی زیر پیام بدین. @KingVipRoman لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️ ╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓‍💥🦋❤️‍🔥⛓ https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk ╰──────────────  

#𝒑𝒂𝒓𝒕441 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ شاهان با لبخند محوی سرشو به دو طرف تکون داد گفت: _فقط تعجب کردم. مارک و شاهان در حالی که کنار همدیگه راه میرفتن و هر دو چشم به همسرانشون دوخته بودن. مارک با صدای آروم و شکسته‌ی که شاهان تا حالا ندیده بود به حرف اومد: _همسرم زیادی دلتنگ پسرشه.... انگار با دیدن همسرت، خانومم یاد پسرمون افتاده. شاهان سرشو تکون داد اگه ماریا دلتنگ پسرشه میتونه بهش سر بزنه چرا... انگار مارک این سوال شاهان رو فهمیده بود جواب داد: _ما یکم زیادروی کردیم رابطه خوبی با هم نداریم. _که اینطور. مارک آهی از ته دل کشید اونم به شدت دلتنگ پسرش بود. شاهان نگاهش رو کوین بود که ماریا دستشو گرفته بود با خوشحالی داشت موضوعی رو براش تعریف می‌کرد. جلوی یک میز چهار نفره ایستادن اینبار ماریا رضایت داد کوین رها کنه و کنار همسرش نشست. ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓 ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

#𝒑𝒂𝒓𝒕440 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ شاهان بازوش دور شونه کوین حلقه کرد و اونو در آغوش خودش کشید. کوین با نگاهی اعتراض‌آمیز به شاهان، نگاه کرد، چرا یهو داشت اینکار می‌کرد؟ با آرنج به پهلوی شاهان کوبید که شاهان سرشو پایین انداخت بهش نگاه کرد. کوین چشم غره‌ای بهش رفت و خودش رو از او شاهان جدا کرد جلو رفت. _کوین کالدو هستم، خانم. زن به جای دست دادن، به آرومی لپ کوین رو گرفت و فشرد. _چه بامزه‌ای، عزیزم! کوین شوکه پلک زد، خود شاهان هم از این صمیمیت بی‌پرده همسر مارک شگفت‌زده شده بود. کوین با چشمای گرد همچنان به زن روبه‌روش نگاه میکرد. _خـ..ـانـ..ـوم.. زن ذوق زده بلاخره لپ کوین ول کرد دست کوین رو تو دستش گرفت. _ببخشید عزیزم یه لحظه کنترلم از دست دادم.... میتونی منو ماریا صدای کنی. بعد کوین دنبال خودش کشوند، مارک به چهره شوکه شاهان نگاه کرد. _ببخشید همسرم اگه... ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓 ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

#𝒑𝒂𝒓𝒕439 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ با شنیدن صدای شخص آشنایی شاهان جلو رفت به مارک دست داد لبخندی زد. _ممنونم، آقای ریچی. مارک در حالی که با گرمی دست شاهان تو دستش می‌فشرد با خوش رویی گفت: _امیدوارم این سفر براتون سخت نگذشته باشه. شاهان با لبخند و قاطعیت جواب داد: _به هیچ عنوان، عالی بود. مارک لبخندی زد و نگاهش به کوین افتاد، که کمی عقب‌تر ایستاده بود. _خوشبختم شما رو دوباره میبینم، آقای کالدو. شاهان به طرف کوین برگشت و قدمی عقب رفت دستشو پشت کمر کوین گذاشت اونو کمی جلو آورد. کوین به مارک دست داد و در همین حال صدای ملایم و نرم زنی رو شنید. _عزیزم، چرا سر پا نگه‌اشون داشتی؟ زن خوش چهره و مهربانی با موهایی به حالت گوجه‌ی جمع‌شده و لباسی ظریف، به سمتشون اومد. کنار مارک ایستاد، نگاهش به پسر خوش چهره و جوانی که کنار شاهان بود افتاد. رنگ نگاهش حس دلتنگی و حسرت گرفت ، که کوین تا عمرش ندیده بود. _ایشون باید آقای کالدو باشن؟ ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓         ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

#𝒑𝒂𝒓𝒕438 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ طولی نکشید به مقصد رسیدن، با پیاده شدن از ماشین، وارد فضای گرم و معطر هتل شدن. کوین با برخورد هوای گرم به صورتش لبخندی رضایت‌بخشی رو لباش نشست. یکی از کارکنان هتل به طرفشون اومد با احترام خم شد. _خوش اومدین، آقای ریچی بالا منتظرتون هستن. شاهان با لبخند مودبانه و تکون دادن سرش جوابش رو داد، دنبالش به طرف آسانسور رفتن. کوین گردنشو چرخوند و به بازتاب خودش در آینه آسانسور نگاه کرد. قرمزی نوک بینیش که از اثر سرما به وجود اومده بود حالا کم رنگ بنظر می‌رسید. وقتی در آسانسور باز شد، هر دو وارد راهرویی گسترده و بی‌صدا شدن. کوین با چشمای کنجکاو و پر از شگفتی به اطراف نگاه می‌کرد. دکوراسیون هتل ترکیبی مدرن و کلاسیک بود: فضای گرم، فرش‌های ضخیم و گل‌های تازه در گلدان‌های بلورین. راهرو ادامه داشت تا اینکه به بخش خصوصی vip رسیدن و خدمه اونا رو تنها گذاشت. _خوش اومدی. ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓 ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

جزیزه زمستانی ایتالیا ساردینیا جایی که شاهان و کوین میرن. به سختی تونستم این عکسا رو براتون پیدا کنم🤧🙈 از دیشب الان تونستم
+2
جزیزه زمستانی ایتالیا ساردینیا جایی که شاهان و کوین میرن. به سختی تونستم این عکسا رو براتون پیدا کنم🤧🙈 از دیشب الان تونستم وصل بشم نت خراب بود🤧💔 لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️ ╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓‍💥🦋❤️‍🔥⛓ https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk ╰──────────────  

#𝒑𝒂𝒓𝒕437 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ شاهان از رو تخت بلند شد به طرفش رفت کنارش ایستاد نگاهشو به طبیعت زیبا دوخت. _درسته، میخوای وقتی برگشتیم با ماشین بریم؟ کوین نگاه برق زده‌اش به شاهان دوخت با تعجب و شگفتی پرسید: _واقعا؟ شاهان با لبخند سرشو تکون داد در سکوت به اون چشمای خوش رنگ که از شادی برق میزدن نگاه کرد. • • • با فرود اومدن جت خصوصی، شاهان و کوین بیرون اومدن، با برخورد باد سرد به خودش لرزید. _وایییی، چه سرده. شاهان که پشت سر کوین بود گفت: _آره، سرده. شخصی که با کت‌شلوار و پالتو گرم که به تن داشت به سمتشون اومد با احترام رو کمر خم شد. _آقای فرهمند؟ شاهان سرشو تکون داد که مرد چمدونشون برداشت، اونا رو به سمت ون سیاهی راهنمایی کرد. هر دو سوار ماشین شدن کمی بعد راننده پشت فرمون نشست، گرمایش ماشین روشن کرد. ماشین به راه افتاد و کوین تو خودش جمع شد هوا با اینکه آفتابی بود اما باد سردی می‌وزید. ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓 ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

#𝒑𝒂𝒓𝒕436 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ فوت و فن تجارت خیلی پیچیده و زیاد بود تا خودش اونا رو تجربه نمی‌کرد نمی‌تونست زیاد از حرف‌های شاهان سر در بیاره. با کمی فکر کردن کوین بشکنی زد گفت: _درست میگی، الان فهمیدم. با چشمای براق و هیجان برای شاهان توضیح داد: _خودش ما رو دعوت کرده حالا اگه خودمون بلیط می‌گرفتیم.... شاهان با لبخندی که گوشه لبش نشسته بود دماغ کوین رو رها کرد تا راحت‌تر حرف بزنه. کوین با رها شدن دماغش نفس عمیقی کشید با شوق بیشتری توضیح  داد: _با هواپیما میومدیم نشون میداد این اونه ارزش مهمون‌هاش رو نمیدونه همین برای بدنام شدنش کافیه. شاهان سرشو تکون داد گفت: _آفرین، خوب نتیجه گیری کردی. کوین مغرورانه پشت چشمی نازک کرد از رو تخت بلند شد به طرف پنجره جت رفت. به منظره زیبای طبیعت که از روی اونا می‌گذشتن چشم دوخت. زمین‌های سرسبز و درخت‌های پوشیده از برف واقعا خیره کننده بودن. _ولی حیف نیست از این طبیعت زیبا رد بشی؟ ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓 ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

#𝒑𝒂𝒓𝒕435 ╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ کوین با دهن باز آهانی گفت که اینطور هر چقدر زر و برق کمتر، بقیه شرکت‌ها بیشتر بهت کشش پیدا میکردن. مثلا همین مارک که داشت شاهان امتحان میکرد اگه شاهان یه فرد مغرور بود. با جت خصوصی میرفت و داراییش به رخ میکشید همه میگفتن چقدر مغرور و متکبره. شاید بقیه بگن چه چیز مزخرفی ولی خود حسام هم همین نظر رو داشت. اگه برای اولین بار یکی رو اینطور ببینه باهاش قرارداد نمی‌بست. ترجیح می‌داد با کسی کار کنه که بیشتر بر اساس شایستگی‌هاش قضاوت می‌شه، نه نمایش ثروتش. _حتی خود مارک با این همه ثروت هم برای سفرهای کاری از جت خصوصیش استفاده نمیکنه. کوین به نشونه فهمیدن سرشو تکون داد با حرف شاهان موافق بود. دارایی خودت مال خودته لازم نیست برای نشون دادنش به رخ بقیه بکشی. _پس چرا مارک جت خصوصیش برای ما فرستاده؟ الان داره پز میده؟ شاهان زیر لب خندید و نوک دماغ کوین گرفت جواب داد: _نه این برای نشان احترام به مهمون‌هاست.... که نشون میده احترام زیادی برات قائله. ╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖ #𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓 ⛓❤️‍🔥✨⛓‍💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽‌𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆

سلام کیوتا روز بخیر💋❤️ لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️ ╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓‍💥🦋❤️‍🔥⛓ https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk ╰──────────────