Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling
🤤💦دلقکی در دونـقـاب🔞🫦
Yopiq kanal
🥵💧دقت کردی هر وقت ارضا میشی اون سوراخ خوشگلت دور آلتم تنگ میشه!؟🤤 چنل تبلیغ https://t.me/advertisementking «گی»«مافیایی»«صحنهدار🔞» به قلم: king🥀 •عضو انجمن ونوس• ♦چنــــــل محــــافظ: https://t.me/+mJEGGHQgkjNhYTk0 جهت ارتباط و تب: @KingVipRoman
Ko'proq ko'rsatish6 361
Obunachilar
-1424 soatlar
-997 kun
-29230 kun
580
Post ko'rishlar
~ 37424 soatlar
~ 46648 soatlar
9.12%
Muloqot nisbati
~ 6
Kuniga postlar
Postlar arxiv
بچهها دیروز من اینجوری بودم😂
به لطف راهنمایی های شماها خیلی بهتر شدم😍
مثل قبل لنگ نمیزنم و امیدوارم فردا خـوووب بشممم🥹❤️
امشب نتونستم براتون پارت اپ کنم اصلا حالم خوب نیست این سردرد و اب ریزش بینی امیدوارم بذارن تا فردا زنده بمونم😭💔
دعا کنیددد زوددد خوب شممم طاقت ندارمممم😭😭💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔
امشب نشد فردا براتون حتما پارت میذارم نفسی ها
روزتون بخیر
حالتون چطوره؟
بدبختی جدید من بعد از خوب شدن شونه شروع شد دوستان...
آب ریزش شدید بینی سررررم داررررره میتررررکههه خدااااا😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
شبتون بخیر خوشگلای من😍🫶
برای خرید ویپ به ایدی زیر پیام بدین
@KingVipRoman
این رمان در ویپ به پایان رسیده!
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
#𝒑𝒂𝒓𝒕240 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
گوشهی ابرو کوین بالا رفت، دمان از کجا مارکو میشناخت؟ البته دور از انتظار هم نبود.
کسی که تونسته بود شمارهاش پیدا کنه به راحتی میتونست مارکو رو هم بشناسه.
با لبخندی که فکری پشتش مخفی بود، تایپ کرد:
"خودم حساب اونو میرسم بازم ممنون از کمکت"
تلفن داخل جیب شلوارش گذاشت، و نگاه دقیقی به عکسها و مدارک انداخت.
با لو رفتن اینا میتونست رقیب خواهرش رو حذف کنه از کجا معلوم شاید رقیب شاهان هم باشن.
_کــوین.
با شنیدن صدای شاهان، عکسها رو داخل جیب شلوارش گذاشت.
به عقب برگشت، شاهان در چند قدمی خودش دید که با نگرانی داره به سمتش میاد.
قبل اینکه کوین حرفی بزنه، شاهان با یه قدم بلند فاصله رو از بین برد و محکم اونو در آغوش گرفت.
دستهاش دور کمرش حلقه کرد و با ملایمت دستشو، به پشت کوین کشید.
صدای نگران شاهان، کوین رو از شوک خارج کرد.
_حالت خوبه؟
با شنیدن این سوال لبخندی رو لبش نشست، شاهان فکر کرده از یادآوری گذشته ناراحته.
_خوبم.
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
#𝒑𝒂𝒓𝒕239 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
لبخند رضایت بخشی رو لبهاش نشست و با تکون دادن سر، زیر لب زمزمه کرد:
_به، به همون طور که فکر میکردم حسابت اصلا پاک نیست!
با حس برجستگی پاکت، دستشو داخل فرو برد و تعدادی عکس بیرون آورد.
در نگاهِ اول، چند عکس از جلساتِ رسمی با سرمایهگذاران دید.
نوشیدن شراب، دریافت پاداش، اما هرچه جلوتر میرفت، محتوای عکسها بدتر میشد.
عکس بعدی، ریتا رو نشان میداد که با یکی از سرمایهگذاران ثروتمند، از یک هتل لوکس خارج میشن.
_واو، پشمام!
با شنیدن صدای پیامک تلفنش، نگاهش از عکس گرفت تلفنش از جیب شلوارش بیرون آورد.
روی صفحه اسم دمان رو دید لبخندش عمیقتر شد، پیام رو خوند:
"بسته به دستت رسید؟ اطلاعات خوبین مگه نه؟ 😈❤️🔥"
کوین با دیدن پیام و ایموجی که دمان فرستاده، با خنده تایپ کرد:
"آره ازت ممنونم😍"
بعد از چند ثانیه دوباره پیامکی براش اومد:
"خواستم از مارکو هم برات اطلاعات بفرستم ولی عوضی واقعا پاکه!"
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
روز بخیر😍❤️
حالتون چطوره؟ دیشب نتم خیلی ضعیف بود دوستان🫠💔
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
#𝒑𝒂𝒓𝒕238 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
با ملایمت دستشو از دست شاهان بیرون کشید با لبخند ازش فاصله گرفت.
به همراه بادیگارد از سالن عمارت بیرون رفت و در بزرگ پشت سرش بسته شد.
_دخترم برو بالا لباست عوض کن!
ریتا با اشاره مادرش سریع به طرف پلهها رفت.
آرتور و ربکا فقط به گفته کوین که بهشون گفته بود:
«هر اتفاقی افتاد سکوت کنید»
حرفی نزدن وگرنه به خوبی میدونستن چطوری اون روی خودشون نشون بده.
شاهان بلند شد و بدون هیچ حرفی، با عجله و قدم های بلند از اونجا دور شد.
•
•
•
کوین بسته رو از بادیگارد گرفت و با لبخند مختصر، با اشاره مرخصش کرد.
بسته رو تو دستش چرخوند و با کنجکاوی شروع به باز کردنش کرد.
پاکتی که داخل بسته بود بیرون آورد، با دقت در پاکت رو باز کرد، برگههایی از داخلش بیرون کشید.
نگاهش روی خطوط تایپ شده و اعداد مالی بود.
مدارکی از معاملات غیرقانونی، حسابهای مخفی خارجی، و انتقال پولهای مشکوک!
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
روزتون بخیر خوابآلوها🥹❤️
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
شبتون بخیر خوشگلای من🥰
برای خرید ویپ به ایدی زیر پیام بدین
@KingVipRoman
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
#𝒑𝒂𝒓𝒕237 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
با دستمال دور دهنش رو پاک کرد، در حالی که از روی صندلی بلند میشد ادامه داد:
_وقتی سر منو داخل استخر فرو بردین انقدر جیغ و داد نزدم یکم جنبهات رو ببر بالا!
این جمله کوین سکوت مرگباری در فضا ساکن کرد، ریتا با زحمت تونست آب دهنشو قورت بده.
اما همچنان حاضر نبود نگاه خشمگینش رو از کوبن بگیره، مارکو با اخم لیوان آب پرتقال برداشت.
پدر و مادر ریتا نگاهی به جمع انداختن، چهره آرتور از خشم تیره و تار شده بود.
ربکا با اخم رو پیشونی سکوت کرده بود سوفی با ناراحتی سرش پایین انداخته بود.
و شاهان با اخم و بدون هیچ حرفی دست همسرش رو محکم نگهداشت.
یهو کوین خندید گفت:
_شوخی کردم جدی نگیرین!
اما این حرف هم باعث نشد از تنش فضا کم بشه، سکوت سنگینی همچنان ادامه داشت.
که یکی از بادیگاردها با احترام وارد شد با لحن رسمی سکوت رو شکست:
_قربان یه بسته ناشناس اومده برای اطمینان بسته رو بیرون....
کوین نذاشت حرف بادیگارد تموم بشه جواب داد:
_مال منه!
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
روزتون بخیر خوشگلای من😍❤️
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
چهار پارت عزیزانی که پیشم داشتین🥰
ریاکتها رو بترکونید بهم انرژی بدین خوشگلا♥️✨
برای خرید ویپ به ایدی زیر پیام بدین
@KingVipRoman
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
#𝒑𝒂𝒓𝒕236 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
کوین چطور از اون فرصت کوتاه استفاده کرده و همچین بلایی سر ریتا آورده!
کوین بالاخره سکوت شکست گفت:
_چرا گردن من میندازی؟ به من چه ربطی داره؟
ریتا نگاه تندتری نسبت به قبل، به کوین انداخت انگار میخواست با همون نگاه کوین رو خفه کنه.
_تو اصرار داشتی ما بمونیم....به جز تو دیگـــه کی میتونه اینکار کرده باشه؟
کوین با خونسردی سرشو تکون داد، با خنده به مادرش اشاره کرد.
_مادرم اصرار کرد شما بمونید نکنه....
مکثی کوتاهی کرد نگاهشو به ریتا دوخت ادامه داد:
_میخوای بگی مادرم موهاتو کوتاه کرده؟
ربکا نیم نگاهی به ریتا انداخت منتظرانه برای جواب بهش نگاه کرد اما ریتا اخمی کرد جواب نداد.
ربکا بیشتر از این صبر نکرد، با لحن تندی پرسید:
_منظورت اینه من موهاتو کوتاه کردم؟ درست فهمیدم؟
مارکو که تا این لحظه سکوت کرده بود هیچ حرفی نمیزد و چشماش مدام بین بقیه در گردش بود.
داشت تلاش میکرد بفهمه که این بازی، در نهایت به کجا ختم میشه!؟
کوین تکیهاش از صندلی گرفت گفت:
_وقتی مدرکی نداری بهتره تهمت نزنی...
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
#𝒑𝒂𝒓𝒕235 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
با شنیدن این حرف از زبون ریتا خانواده کالدو اخمی کردن، حتی شاهان.
آرتور چشمای تیز و سردش، رو به ریتا دوخت با لحنی که جای هیچ شوخی نمیذاشت، گفت:
_در عمارت من، مراقب حرف زدنت باش، دخترجان!
اما ریتا اونقدر عصبی بود که این حرفها حالیش نبود نگاهی به پدر و مادرش انداخت.
_پدر، مادر.....تقصیر کوینه، اون این بلا رو سر موهای من آورده!
شاهان نگاهشو به کوین دوخت که واکنشش رو ببینه اما کوین همچنان با آرامش مشغول خوردن بود.
هیچ نشونهای از عصبانیت، نگرانی یا حتی تعجب در چهرهاش دیده نمیشد.
فقط آرامش یک فرد ترسناکی بود، انگار این حرکت رو پیشبینی کرده باشه.
شاهان همچنان با نگاهی که شک و کنجکاوی در آنها بود، از خودش پرسید:
«ممکنه کار کوین باشه؟»
فکری که در ذهنش پیچید، سریعاً با واقعیت برخورد کرد:
«اما اون که تموم مدت کنار من بود... پس کی...»
ناگهان، گوشهی ابروی شاهان بالا پرید...
به سختی باورش میشد، اما شواهد داشتن کنار هم قرار میگرفتن!
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
#𝒑𝒂𝒓𝒕234 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
لباس خواب صورتی کوتاهی، که به تن داشت چروک شده بود و صورتش، از خشم به سرخی میزد.
سوفی با دیدن این قیافه به سختی جلوی خندهاش گرفت، لب پایینش به داخل دهنش کشید.
چشماش از شادی برق میزد و با نگاهی که میگفت «این بهترین صحنهای، که تا حالا دیدم» به ریتا خیره شده بود.
اما کوین با لذتی آشکار، به ریتا نگاه میکرد و با خونسردی تمام، به جویدن لقمهاش ادامه میداد.
اما لبخند گوشهی لبش، رو به سختی پنهون میکرد.
بقیهی اعضای خانواده در شوک کامل به سر میبردن و مات زده به ریتا وضع نامناسبش نگاه میکردن.
ریتا به جمع نزدیک شد، مادرش با نگرانی از جا بلند شد و با لحنی که همزمان نگران و شوکه بود، گفت:
_دخترم... چه بلایی سرت اومده؟ این چه...
اما ریتا بدون اینکه اجازه بده حرف مادرش تموم بشه با نگاه تند و سوزان، کوین رو نشونه رفت.
انگار که با تمام وجودش، مطمئن بود که اون مقصره.
_همــهاش تقصیر ایــن عوضیـــه!
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
#𝒑𝒂𝒓𝒕233 فصل دوم
╰┉╍╍╍╸╸╸╸🥀🎭╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
صبح روز بعد، نور گرمی از پنجرههای بلند عمارت به داخل میتابید.
اهالی عمارت و مهمانهایی که شامل پدر و مادر مارکو و ریتا بودن دور میز نشسته بودن.
صدای قاشق و چنگال، با نجواهای گاه و بیگاه در بین گفتوگوی، بقیه گم میشد.
آرتور در رأس میز با وقار همیشگی، مشغول خوردن صبحانه بود.
ربکا با فاصله در صندلی سمت راست آرتور نشسته بود.
با لبخند ملایمی، که رو لبهاش بود به حرفهای سوفی راجب دیشب گوش میداد.
شاهان کنار کوین نشسته بود و هر چند دقیقه یکبار، نیمنگاهی بهش میانداخت.
که ناگهان صدای جیغ بلندی از راه پلهها به گوش رسید!
همه با تعجب و کنجکاوی، هماهنگ گردنشون به سمت منبع صدا چرخوندن.
ریتا، با وضعیتی کاملاً آشفته و بهم ریخته از پلهها پایین میومد.
موهای بلند و مجللش، که همیشه به خوبی حالت داده میشدن.
حالا ناهموار کوتاه شده بودن، انگار که با یک قیچی نامرتب، موهاش رو بریده بودن.
╰┉╍╍╍╸╸╸╸╸╸╸╍┉ 𖦹𖥔 ࣪˖
#𝕕𝕝𝕘𝕙𝕜𝕚_𝕕𝕣_𝕕𝕠𝕠_𝕟𝕢𝕒𝕓
⛓❤️🔥✨⛓💥⋆ 𝑔𝓋𝒾𝓃𝒹 𝓁𝒷 𝓎𝒶𝓇 𝓇𝒻' 𝓀𝓃𝒹 '𝓉𝓈𝒽 𝓇𝒶𝓂𝓃 𝒽𝓇 𝒸𝒽𝑒𝒽 𝓂𝓀𝒾𝒹𝓂 𝓁𝒷 𝒶، 𝓉𝓈𝒽𝓃𝑒𝒽𝓉𝓇𝓂 𝓀𝓇𝒹𝒽...⋆
+1
ببخشید بچه ها من شونه ام سوخت دیروز نتونستم براتون پارت بذارم🤧💔
لینک چنل دوست داشتین معرفی کنین👇😊❤️
╭────➺𓆩᳦᳣ ⛓💥🦋❤️🔥⛓
https://t.me/+1iGlv4FB0RQ3NWZk
╰──────────────
Kirishdan keyin mavjud
Xizmatga kirish orqali siz 18 yoshdan oshganingizni tasdiqlaysiz.
