en
Feedback
مرگ ماهی 🖤

مرگ ماهی 🖤

Closed channel

طوفان برای انتقام ماهی رو می‌دزده و صیغه‌اش میکنه تا بعد از تقاص پس‌گرفتن رهاش کنه غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگ‌ترین عذاب وجدانش! [بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel مرگ ماهی 🖤

Channel مرگ ماهی 🖤 in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 94 569 subscribers, ranking 170 in the Books category and 3 241 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 94 569 subscribers.

According to the latest data from 29 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 1 422 over the last 30 days and by -121 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 2.58%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 13.83% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 442 views. Within the first day, a publication typically gains 13 090 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as دخترک, صدا, امیرعاصف, معید, ری‌را.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
طوفان برای انتقام ماهی رو می‌دزده و صیغه‌اش میکنه تا بعد از تقاص پس‌گرفتن رهاش کنه غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگ‌ترین عذاب وجدانش! [بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 30 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

94 569
Subscribers
-12124 hours
-8377 days
+1 42230 days
Posts Archive
مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت382 طوفان

-دختره خونریزی داره ایزد چه غلطی کردی؟ آفاق خانوم از دختری میگفت که امانتی خان بابا بود. ایزد دست توی جیب هاش فرو برد و با خونسردی گفت: -زنمه...ادم با زنش چکار میکنه؟ منم همونکار و کردم آفاق خانوم جلوتر رفت و گفت: -اون هنوز بچه ست نره غول از پشت باهاش... آفاق خانوم راست میگفت ،به دخترک تاخته بود. از پشت و بدون آمادگی. از درد به بالش چنگ زده بود اما صدایی از طفل معصوم بیرون نمی‌آمد. همین مظلومیتش مرد رو عاصی کرده بود: -پشت و جلو نداره مادر من دختره زیادی نازنازیه نمیتونه از پس یه سکس معمولی بربیاد نگاه کلافه اش را به اطراف چرخاند تا دخترک را پیدا کند. هنوز گریه های معصومانه ان شب دخترک زیر گوشش بود. حتی گلایه هم نکرده و فقط با ان تیله های طوسی پر اب زل زده بود به مرد تا عذاب وجدان گلویش را ول نکند بعد از ان شب دخترک را ندیده بود: -کجاست ؟...بگو بیاد میخوام ببرمش امشب مهمون دارم بعدش باید به شوهرش برسه از وقتی دخترک به زندگیش آمده بود غذا همیشه آماده و خانه تمیز بود. بدون شکایت خانوم خانه بود اما مرد نامردش بی محلی میکرد. آفاق خانوم با تاسف سری تکان داد: -بسه ایزد ول کن طفل معصوم و خونریزی داره ...بچه نمیتونه حتی بشینه دخترک از توی اتاق صدای مرد را می‌شنید که گفت : -پس چرا طفل معصومت و انداختی تو دامن من؟ فکر کردی حوصله زر زر و بچه داری دارم؟ نفسی گرفت و گفت: -بگو بیاد میخوام ببرمش -دیگه نمیدم ببریش... خیانت کردی تو امانت پسر طلاقش و بده واسش خاستگاری پیدا کردم میخوام شوهرش بدم ایزد انگار دیوانه شده بود. روی دخترکی که دوست نداشت غیرتی میشد با چشمای به خون نشسته به طرف اتاق رفت: -گه خورده ...میخواد شوهر کنه؟ یه شوهری امشب بهش نشون بدم... آفاق دنبال مرد دویید اما در را قفل کرد و دخترک رو با همان طوسی های پر اب گوشه اتاق پیدا کرد: -پس دلت شوهر میخواد...ها؟ با صدای فریادش شانه های ظریف دخترک پرید -ب...بخدا...من نمیخوام... من...من میترسم...جلو...نیا از دیدن اشک های دخترک مرد به خودش لعنت فرستاد همان اشک ها شده بود عذاب وجدان شب های بدون دخترک -که دلت شوهر میخواد ... من امشب یه شوهری به تو نشون بدم دست هایش را زیر تن نحیف دخترک انداخت و به طرف تخت.... https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0 https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0 https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0 https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0

#پارت_213 - میگن بهش تجاوز شده، شوک زبونشو بند آورده! نازی صورت چین داد و با حالت بدی به دخترک ریزنقش ردیف آخر نگاه کرد : - کی به این تجاوز میکنه؟ خیلی خوب بود الان لکنتم گرفته؟ دوستش با رضایت خندید : - تازه شنیدم حامله اس! کدوم متجاوزی حامله میکنه؟! - مگه اینکه خودش با التماس گفته باشه بریز توش، وگرنه ... با ورود استاد صداها قطع شد دخترک بیشتر تو خودش فرو رفت و انگشتاش روی جزوه مشت شدن دستش میلرزید و چشم راستش میپرید زمزمه زیرلبی دانشجوها تا مرز دیوونگی میبردش ، یه نفر خبردارشون کرده بود! کل دانشگاه میدونستن چی به سرش اومده دختر شهرستانی فقیری که تو بهترین دانشگاه تهران بورسیه شده بود رو با تجاوز حامله کرده بودن! با این فکر دوباره معده اش به هم پیچید کیفشو چنگ زد و بدون برداشتن جزوه از کلاس بیرون دویید صدای بی رحم همکلاسی هاشو حتی از پشت در بسته کلاس میشنید به سرویس پناه برد و معده خالیش چیزی برای بالا آوردن نداشت با بیچارگی هق زد و همزمان با مشت روی شکمش کوبید : - ت..تو... رو... ن..نمی..خوام! هیع... با..ید... باید بمی..ری.. بمیر... بمیر! بمیر! صداش رفته رفته بلندتر و شدت ضربه هاش روی شکم تختش محکم تر میشد برای امروز وقت کورتاژ داشت تو سه ماهی که به تهران اومده بود بهش تجاوز کرده بودن، حامله شده بود و جنینش رو امروز سقط میکرد خانواده‌اش اما نمیدونستن اگه میدونستن که اینجا نبود! پدر و برادراش حتما میکشتنش دخترک هیجده ساله رو سر بریده خاک میکردن! آخرین مشت رو محکم تر زد و صدای ناله اش بلند شد - ا..اخ.. خدا... اونقدر درد داشت که کمرش راست نمیشد خمیده و به کمک دیوار از سرویس بیرون زد خیسی لای پاهاشو حس میکرد و وحشت کرده بود حتما بچه مرده بود! بچه ای که اون نامرد بزور بهش داده بود .. همونی که شبا کابوسش رو میدید و این روزا هیچ جا پیداش نبود اونی که آخرین بار با کتک و تجاوز وحشیانه‌اش عذابش داده بود چشماش سیاهی رفتن و محکم زمین خورد! نفسش بالا نمیومد و نگاه خیره دانشجوها رو روی خودش حس میکرد باید میرفت از این دانشگاه و شهر خراب شده میرفت و برای همیشه گم و گور میشد از اولم جاش اینجا نبود خیلی بالا پریده بود، برای همین اینطور بالش رو بریده بودن دستشو به دیوار گرفت و بلند شد نفس نفس میزد و از درد تار میدید صدای بلند نازی رو از بالای سرش شنید : - تو سرویس دانشگاه بچه اتو سقط کردی؟! دهاتی چندش، چه مرگته تو؟ اشکای داغ رو صورتش ریختن و دانشجوها دوره‌اش کردن اینبار که زمین خورد بلند نشد! کسیم سعی نکرد کمکش کنه .. گوشی دست دانشجوها و فیلم گرفتنشون رو دید و روح از تنش رفت این آبروریزی حتما به گوش پدر و برادراش میرسید خانواده‌اش میفهمیدن و دیگه نیازی به سقط نداشت، خودش و بچه اجباریش باهم میمردن! چشمای نیمه بازش سیاهی رفتن و آخرین لحظه، صدای عصبی اونی که مسبب این حالش بود رو شنید : - گمشین اونور! معرکه نگیرین، اون چه کوفتیه دستت نازی؟ پاک کن فیلم نگیر .. ببینم فیلمی ازش پخش شده پدر همتونو درمیارم کسی جرعت نداشت باهاش دربیوفته، تک پسر رئیس دانشگاه زیادی ردی و کله خراب بود نامردترین آدمی که ماه گل میشناخت! همون روانی که بهش رحم نکرده بود صداش اینبار نزدیکتر شد و دستاش بی توجه به خونی بودن دخترک، دورش پیچیدن و با یه حرکت بلندش کرد : - دعا کن بلایی سر خودت و بچم نیاورده باشی که بیچارت میکنم ماه گل! https://t.me/+EIqNzS2jLQ9mNjE0 https://t.me/+EIqNzS2jLQ9mNjE0 https://t.me/+EIqNzS2jLQ9mNjE0 https://t.me/+EIqNzS2jLQ9mNjE0 https://t.me/+EIqNzS2jLQ9mNjE0 https://t.me/+EIqNzS2jLQ9mNjE0 https://t.me/+EIqNzS2jLQ9mNjE0 https://t.me/+EIqNzS2jLQ9mNjE0 https://t.me/+EIqNzS2jLQ9mNjE0 https://t.me/+EIqNzS2jLQ9mNjE0 https://t.me/+EIqNzS2jLQ9mNjE0 https://t.me/+EIqNzS2jLQ9mNjE0 بنر پارت واقعی رمان میباشد❌ محتوا مناسب بزرگسالان🔞

سه تا دختر دبیرستانی شیطون با یه پسر منحرف تو خونه تنها میشن و...👇 ❌پارت اول و واقعی رمان👇❌ - دوست داری ببینش؟👅 با گفتن این حرف پاهاش رو از هم باز کرد. به آرومی دستش رو ما بین پاهاش رو تپلش کشید و تو چشم‌هام خیره شد. - یا دوست داری این و ببینی؟ به سمت چپ برگشتم. مانلی دکمه‌های مانتوش رو باز کرد که خط سینه‌ی #سفیدش مشخص شد. لعنتی ۸۵ خالص بود. سفید و گنده که تو یه سوتین مشکی بود. هجوم خون رو تو #زیرشکمم حس کردم. چه اتفاقی داره میفته؟ چرا این سه تا دختر دارن جلوم #لخت میشن؟ آیلا از روی شلوار مدرسه‌اش تپلش رو #عشوه گرانه با دست مالید و آهی کشید و پرسید. - نمیخوای ببینی؟ آب دهنم رو محکم قورت دادم. سرم رو به نشونه آره تکون دادم که دستش به کش شلوار مدرسه‌اش رفت. شلوارش رو پایین کشید که رون #تپل و سفیدش رو دیدم. با دیدن کش شورت #صورتی حالم عوض شد صودتم داغ شد و #عرق کردم. خدایا چه اتفاقی داشت میفتاد من فقط اومدم شیمی درس بدم این دخترا چرا اینجوری میکنن؟ روی صندلی رو به روم با #شیطنت نشست و لبخندی بهم زد. پاهاش رو یه لحظه کامل باز کرد که با دیدن #چیز تپلی که اون بین بود #اوفی گفتم. با دیدن حالتم دوباره پاهاش رو بست و با شیطنت خندید. - دوستش داری؟👅 هوش از سرم پریده بود که مانلی مانتو مدرسه اش رو کامل در اورد و یکی از دستام رو به سمت #بدنش برد. از فرصت سو استفاده کردم و دستم رو روی بدنش کشیدم که آهی گفت و چشم هاش رو بست. آروم مشغول مالیدن بدنش شدم که مهوا اومد کنارم و دستش رو به زیر شکمم رسوند. اینجا #بهشت بود! با سه تا دختر تو خونه تنها بودم و اونها داشتن خودشون رو در اختیارم میذاشتن تا هر کار بخوام بکنم. آیلا دوباره حواسم رو به خودش جمع کرد. کمرش رو جلوتر کشید و #ناله ای کرد. دوباره پاهاش رو باز کرد که خیره بهش نگاه کردم. - آه دوست داری ببینی زیر #شورتم چیه که انقد خیسه؟ اوفی زمزمه کردم که انگشتش رو جلوی چشمام زیر شورتش برد که مانلی رو ول کردم و به سمت آیلا رفتم و یهویی شورتش و پایین کشیدمو...❌ https://t.me/+wkb7HyM-lMExYzc8 https://t.me/+wkb7HyM-lMExYzc8 https://t.me/+wkb7HyM-lMExYzc8 https://t.me/+wkb7HyM-lMExYzc8 https://t.me/+wkb7HyM-lMExYzc8 یه رمان جدید از دخترای #دبیرستانی شیطون و یه پسر #منحرف اما خرشانس که با همشون...🤤👅👆💦

#پارت_85 _ ناله کن ...یه جوری آه بکش کل عمارت بفهمن امشب پرده‌تو زدم ... خودش رو بهم مالید که چشم هام ترسید. _ من ...من پول گرفتم که فقط براتون ناله کنم، قرار نبود بکنید توش ... آ.لتش روی لای نازم بالا پایین کرد و با بدن عضلانیش روم خیمه زد. _ تا دستمال خونی به اینا نشون ندم باور نمیکنن امشب کردمت! دستم رو روی نازم گذاشتم تا مانع بشم _ یه جایی رو ببرید ازم خون بیاد، پرده‌م نه ... دستم رو پس زد و با پوزخندی بهم خیره شد _ چیه؟ تو که خیس شدی! بکنم تو حال میکنی! پولت حلال میشه. ملحفه رو چنگ زدم که کلفتش رو درست دم سوراخم تنظیم کرد و بی اختیار نالیدم: _ اهههه ...همشو نکنید توش ...این برای من بزرگه! انگشت روی تپلم کشید تا بیشتر تحریکم کنه و مردونه پچ زد: _ نترس کوچولو، عادت میکنی! حواسم هست جر نخوری ... https://t.me/+c4JOydrDY5tiYjJk https://t.me/+c4JOydrDY5tiYjJk https://t.me/+c4JOydrDY5tiYjJk https://t.me/+c4JOydrDY5tiYjJk https://t.me/+c4JOydrDY5tiYjJk https://t.me/+c4JOydrDY5tiYjJk 🔥⚠️ خلاصه: لیلا دختر شیطونی که از پیشخدمت بودن، به صیغه مهام خان تبدیل میشه و مجبور میشه به زور نقش همسرش رو برای خانواده شوهرش بازی کنه و اما وقتی با زبپن درازیاش مهام خانو حرص میده اونم بگارتشو توی انباری عمارتشون ازش میگیره و هر شب ‌... 😱❌❌ #عاشقانه_بزرگسالان‌_کلکلی💦💦💦

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت382 طوفان

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت382 طوفان

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت382 طوفان

_ماما از اون علوسک خوشچلا میخلی بلام؟ همه ی دوستام دالن ببین دندوناشو اوو خووودااا چه خوشچلن خنده از ته دل دخترک آه از نهادش بلند کرد و به انگشت اشاره شده اش که عروسک نه چندان زیبا اما بامزه ای را که جلوی ماشین مدل بالایی خودنمایی میکرد ، نشانه گرفته بود خیره شد _آ....ره بعدا... میخرم برات عمر مامان دخترک خنده دندان نمایی کرد و دو چال گونه زیبا که یادگاری از آن نامرد بود را روی صورتش به نمایش گذاشت _اسمش لپ لبو هس!! نه نه لبو لبو ... هوممم ،،،، نه ... لبوپو..... قلبش تیر میکشید از حرفهای دخترکش میدانست که توان خریدنش را ندارد لب گزید تا قطرات رسوا گر اشکش پایین نریزند _بریم عشقم ، من دیگه حال ندارم روز خسته کننده ای بود ، امیدوارم جواب بگیریم با شنیدن صدایی آشنا نامحسوس به پشت سر نگاهی انداخت بند دلش پاره شد اما شاید اشتباه میکرد ، او اینجا چکار میکرد؟ در محل کار او؟!!! مرکز ناباروری ..... ضربان قلبش بالا رفت روی پوشاند و در یک لحظه متوجه شد که دخترکش در حال رفتن به سمت آن ماشین است پا تند کرد و ناخودآگاه دستش را چنگ زد _بیا بریم عمر مادر ، دیرم میشه خانم دکتر دعوا میکنه ... دخترک پای برزمین کوبید _چلا ، نمیخلی بلام پس؟ من موخوام همه بَشِه ها دالن(چرا نمیخری برام پس؟ من میخوام همه بچه ها دارن) دندان قروچه ریزی کرد گوشش تیز شد به صدای قدمهایی که خیلی خوب میشناخت روزی این صداها آرام جانش بودند و اکنون ناقوس مرگش _می...خرممممم .... بیا بریم گفتم دخترک با لبی جلو داده عقب گرد کرد عاقل و فهمیده بود در این سن کم ارسلان کلافه و پرخشم ریموت را زد _سوار شو من داروهات و بگیرم بیام با خاموش روشن شدن چراغهای ماشین کودک شادمانه دست برهم کوبید _عهههه ، اومدن ماما... بلیم بخلیممممم چشم بست و راه کج کرد بی توجه به نق نق های دخترک مو طلایی اش _موخوام،،، تولوخدا .... ماماااااا .... علوووسککککک خوشچلممممم امیرارسلان لحظه ای از صدای گریه و زاری بچه سربرگرداند و اشاره مستقیمش به ماشین او را دید چشم ریز کرد بی شک آن دخترک کهنه پوش به همراه مادرش طالب چیزی درون ماشین او بود مطمئن بود که او آن عروسک زشت را که صبح رخساره با لجبازی به جلوی آینه آویزان کرده را دیده و اکنون طالب اوست _خانم وایسا یه لحظه قلبش از تپش ایستاد صدایش، هنوز بم و گیرا بود آب دهانش را قورت داد پاهایش توان قدم برداشتن را نداشتن دیگر _عه چکار میکنی تو ارسلان؟ دیوونه شدی؟ لبوبوم و بده _ساکت شو ، میخری یکی دیگه خرس گنده نمیبینی بچه رو داره بخاطرش گریه میکنه؟ رخساره دلخور اخم کرد _خب بخره براش بمن چه مگه من مسوول گریه بچه مردمم که عروسکم و داری میبری بدی بهش؟ بی توجه به غرغرهای همیشگی رخساره پا تند کرد سمت دخترک بامزه ای که با نیشخندی پیروزمندانه به آن مرد عروسک به دست خیره بود جلوی پایش زانو زد ، و با لفظ بچگانه ای لب زد _بفرما، اینم علوووسکککک خوشچللللللل دخترک دست برهم کوبید و بالا پایین پرید _علوسک منه؟ ملسی عمو خوشچله ، ماما ببین ماماااا نفسش در سینه حبس شده بود ، دست دخترکش را محکم تر فشرد توان تشکر نداشت که مبادا تن صدایش ابروبری کند _ماما؟ ارسلان چشم بالا برد صورت آن زن مشخص نبود چشمش چرخید روی دستهای ظریف اما کارکرده ی آن زن لبخند روی لبش خشک شد حلقه ای تک نگین با نگین تراش خورده ی سفارشی یاقوت سرخ آب دهانش را قورت داد ، این زن کهنه پوش نمبتوانست صاحب آن حلقه سفارشی باشد و یقینا هم نمیتوانست مهجبینِ او ، تک دختر عمارت شاپور بیگ بزرگ باشد با این سر و وضع برخاست باید حس کنجکاوی اش را ارضا میکرد _خانوم میشه برگردین یه لحظه؟ اشکهایش یکی پس از دیگری میریخت و جلوی پایش را خیس کرده بود رخساره از ماشین پیاده شد _عمو نموخوام این و ماما داله گِلیه میتُنه.. دستی به سر دخترک کشید و با بالا رفتن سر آن زن قلبش از حرکت ایستاد .... آن زن مهجبینش بود ... مهجبین زیبارویش .... پس آن دختر بچه که بود؟؟!!! مهجبین را باردار رها کرده بود بخاطر دل مادرش ..... بخاطر انتقام از عمویش.... پاهایش شل شد .... او دکتر امیرارسلان اسفندیاری ..... با آن ابهت و کبکبه دبدبه اش چگونه زن و بچه اش اینگونه ژنده پوش آواره کوچه و خیابانها بودند .... وای از چهره ی شکسته شده مه روی زیبایش پرنسس عمارت خانِ اسفندیاری .... سالها به دنبالش گشته بود و اکنون اینجا مقابل مرکز ناباروری...❗️❗️ دکتر امیر ارسلان اسفندیاری که زخمی گذشته اس برای انتقام تمام بدبختی‌هایش دست روی مهجبین معصوم تک دختر شاپور خان می‌گذارد و یک بی آبرویی بزرگ را برایش رقم می‌زند...♨️❌ عاشقانه ای هات و نفسگیر❤️ https://t.me/+8kzyCE8lAWw0YzQ0 https://t.me/+8kzyCE8lAWw0YzQ0 https://t.me/+8kzyCE8lAWw0YzQ0 https://t.me/+8kzyCE8lAWw0YzQ0

_من نامزد دارم آقا مزاحم نشین.. نیشخندش عرق به تنم می نشونه.. از اول مهمونی حرف ها و نگاه های کثیفش تمام تنم و وجب کرده... _واقعی یا خیالی ؟.. نشونش بده ببینم! تنم داره داغ میشه و نمیدونم این چیز قرمز رنگی که خوردم چی بود! بین جمعیت میگردم و چشمام روی یک نفر قفل میشه.. از پشت هم یه سروگردن بلندتر از این مرتیکه مزاحم بود و کت شلوار تنش دست دوز و معلومه خدا تومن قیمتشه.. _اونجاست.. حالا بهتره شرت و کم کنی.. _اوه هامرز و میگی!؟ خودشم خبر داره همچین دافی نامزدشه..! بدبخت شدم نمیدونستم همدیگه رو میشناسن.. سرم داره تاب میخوره و توی این نوشیدنی چی بود! لعنت به منی که به اصرار مریم اومدم تو این جشن لعنتیو مثلا باکلاس.. با نگاه خیره و هوسران پرهام معینی که خیلی اتفاقی پسر رئیس بیمارستانی که توش کار میکنم و جرات ندارم یه کشیده نصیبش کنم چون حتما از کار بیکار میشم، به ناچار حرکت میکنم طرف همون نامزد خیالی ... به یک قدمیش که میرسم انگار حضورم و حس میکنه که برمیگرده... اوه خدای من... چه چشم و ابروی سیاهی ... به شدت کاریزماتیک و پر جذبه بود.. یه جور زیبایی خطرناکی تو چهره ی مردونه اش بود که آدم و هم می‌ترسوند هم جذب می‌کرد.. آب دهن خشک شده ام رو قورت میدم.. نمیدونم مرد پشت سرم خطرناک‌تره یا این مرد روبه روم.. نگاه ریز شده اما بدون هوسش که روم میشینه انتخابم و میکنم. خدا هم انگار با من موافقه که سکندری میخورم و دقیقا توی بغلش میفتم.. با حرکتی ناخودآگاه دست هاش دور کمرم حلقه میشه و با اون کفش های بلندم میتونم زیر گلوی خوش عطرش زمزمه کنم.. _لطفا فقط چند دقیقه با من همراهی کن.. تروخدا .. _چطوری هامرز... میبینم توهم شوکه شدی... دختره ادعا میکنه نامزدته.. چشم میبندم و کارم تمومه .. هنوز تعادل ندارم و چسبیدم به تنش.. _حالت خوبه عزیزم... چرا صورتت انقدر داغه !؟ جام نصفه رو از بین انگشت هام بیرون میکشه و تا جلوی صورتش آورده بو میکنه.. _چی به خورد نامزدم دادی پرهام..!؟ https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 نامزد صوریم سهامدار اصلی بیمارستانی که توش کار میکنم از آب درمياد و منه بدشانس تو مهمونی تو بغلش از هوش میرم.. نمیدونم اون شب چطور از خونش سردر میارم و از فرداش همه منو نامزد هامرز دادفر میدونن.. _نامزدم اینجاست؟ از گوشه ی دیوار سرک میکشم و خودشه... _خانم دکتر آقای دادفر اومده دنبالتون.. _اینجایی عزیزم؟ نمیخوای یه بوس خسته نباشی به نامزدت بدی! بدبخت شدم.. چرا انقدر تو نقشش فرو رفته !؟ حالا بنظرم این مرد خطرناک تر از اون یکی بود.. لرزون میگم.. _ب... بوس!؟ فقط یه شوخی بود.. چشمک مرموزی حواله ام میکنه.. _من جدی گرفتمش.. بوس فقط اولشه.. بدو بوس و رد کن بیاد تا بریم به ادامه نامزد بازی برسیم .. 💋🔞💋🔞💋🔞💋 https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 رمانی #هیجان_انگیز  و #عاشقانه با بیش از 900 پارت جذاب و هات

- شرط میبندم لباش بوی پاستیل میدن. پاستیل در دستم را با ملچ ملوچ خوردم که سپیده دسته گلش را روی سرم کوبید. - جمع کن خودتو وسط مجلس عروسیم درمورد لبای برادر شوهرم نظر میدی؟ - رییس منه ها!! رویش را برگرداند که سرم را تکان دادم. دامن لباسم را بالا گرفتم و سر کج که بتوانم امیر را ببینم. امیر فروزنده... رییس بدخلق و آرامم. زیبا و جنتلمن که به تمامی دخترها دست رد زده. دخترهای سطح بالا و اوپن مایند که حتی پیشنهاد ازدواج سفید را هم به او داده اند. ایستاده در گوشه ای پیدایش کردم. در حال خوردن نوشیدنی اش بود. سپیده گفت: - بیخیالش شو. حتی نگاهت نکرد. این همه در و داف اینجاست. ساناز رو ببین. عمل پروتز کرده ماشالله چه‌چیزی هم شده. به باسن ساناز زل زدم، اصلا هم قشنگ نبود. - میتونم از پشتش به عنوان نگهدارنده ی قابلمه استفاده کنم کجاش قشنگه؟ خواهرم لبخندی به مهمان ها زد، شب عروسی اس بود وخیلی زیبا شده بود. - مردا همه اینارو دوس دارن. تو دو طرفت صافه امید چی داری؟ مثل منم نیستی. ناراحت نگاهش کردم. من رییسم را دوست داشتم... ولی راست میگفت، هیکل جذابی نداشتم که یک مرد را مجذوب کند و دست و پا چلفتی هم بودم. تا به این سن حتی نتوانسته بودم یک دوست پسر داشته باشم. معاشرت با مذکرها را بلد نبودم. - یاس میدونستی رییست از بوسیدن بدش میاد؟ متعجب نگاهش کردم. - یعنی تاحالا کسیو نبوسیده؟ لبی گردنی چیزی. مگه میشه. به قیافش میخوره صدتا دوست دختر داشته باشه. - خب؟ کی گفته حتما اونارو بوسیدم؟ سپیده هینی کشید و من متعجب برگشتم. امیر دقیقا پشت سرم بود خواستم فرار کنم که محکم کمرم را گرفت و دم گوشم زمزمه کرد: - ولی اگه تو بخوای میتونم بوسیدنو روی تو اجرا کنم. البته مثل من بوی پاستیل نمیدی ولی بوی شکلات چرا! https://t.me/+IJh63ClmVKhjYzE8 https://t.me/+IJh63ClmVKhjYzE8 https://t.me/+IJh63ClmVKhjYzE8 https://t.me/+IJh63ClmVKhjYzE8 https://t.me/+IJh63ClmVKhjYzE8 🔥یاس آرمان دختری که روز ورودش به شرکت عاشق رییسش میشه. امیر فروزنده مرد جدی و جذابی که یاس رو مجذوب خودش میکنه و از قضا برادرش شوهر خواهر یاسه و این دوتا توی عروسی جوری باهم بر میخورن که....

. داداش شنیدی زگیل تناسلی خیلی زیاد شده ...؟ با حالی غریب به خواهری زل زد که پیدا بود خجالت کشیده منظورش را واضح بر زبان بیاورد. -میخوای چی بگی آبجی؟ آخرش و اول بگو ... مارال این پا و آن پا کرد. برای گفتنش تردید داشت اما بالاخره که باید میگفت . -داداش به خدا من میترسم. زنت بعد شیش سال یهو پیداش شده خب.. تو این مدت...زبونم لال...چطوری بگم؟ منصور دستی بین موهایش کشید. کلافه بود . این مدل سوال جواب کردن های مارال هم بیشتر کلافه اش میکرد. -زنمه آبجی خانم...مادر بچه هامه ... مارال از جا بلند شد و در اتاق دو قلو ها را بست. دوقلو های شش ساله ای که نه مادرشان از زنده بودنشان چیزی میدانست و نه بچه ها از پیدا شدن مادرشان خبر داشتند. -ولی شیش سال نبوده که بوده؟ اصلا تو میدونی با کیا بوده این مدت؟ نگاه سنگینی به مارال انداخت. غیرتش درد گرفته بود ولی واقعیت همانی بود که مارال میگفت. او شش سال تمام از مادر بچه هایش اطلاعی نداشت. با فکر این که مردی دیگر در این مدت با طلای او.... در جواب دست سر زانوها گذاشت و از جا بلند شد. -لعنت خدا به دل سیاه شیطون ...کجاست الان؟ -طبقه بالا حمومه ...محرمش کردی داداش؟ چطور باید به خواهرش میفهماند این زن همان زنی نیست که شش سال پیش از خانه بیرونش کرده است. -برو بخواب آبجی ...برو بخواب پیش بچه ها... -داداش کاش یه دکتر میبردیش یه وقت مریضی ...چیزی... این بار با خشم به سمت مارال چرخید و تخت سینه‌ی خودش کوبید. -من بی‌غیرت اون وقتی باید میترسیدم که به حرف شماها زن جوونم و فردای زایمان از خونه پرت کردم بیرون از اول تا آخر بیمارستانم با پول ساکت کردم که بهش بگن بچه هاش مرده ...الان از چی میترسونی من و ؟ دارم میگم زنمه ‌...! مارال محکم روی دهان خودش کوبید. -اصلا من لال میشم داداش. برو پیش زنت. فقط چطوری میخوای قضیه ی بچه ها رو بهش بگی؟ اون فکر میکنه این دو تا بچه همون شیش سال پیش مرده ن ! دستش را توی هوا تکان داد و به سمت پله های منتهی به طبقه ی دوم پا تند کرد. -یه خاکی میریزم سرم ...دست بکشید از سر من دیگه ‌... بذارید جمع کنم زندگیم و... دیگر جواب مارال را نشنید. با فکری خراب پشت در حمام رسید و آرام به در کوبید. -طلام؟ چیزی لازم نداری؟ صدای طلا شاد و شنگول رسید. -حاجی جون قربون دستت اون پاکت سیگار و از تو جیب اون شلوار شیش جیبم بده بهم تو حموم خیلی میچسبه ... منصور زار و ناتوان پیشانی اش را به در چسباند . چه بر سر دخترک مظلوم ۱۶ ساله ی ۶ سال پیش آمده بود. -طلا تو خونه نمیتونی سیگار بکشی به خدا .... -پمپ بنزینه مگه ؟ اصلا به تو چه؟ من و بعد این همه سال آوردی توله های زن گور به گوریت و جمع کنم دیگه با سیگارم چیکار داری ؟ فکر کن غریبه‌م حاجی جون... آمد سرش را با حرص به در بکوبد حواسش به خراب بودن لولا نبود. ضربه ی دوم در حمام به داخل باز شده و بعد از شش سال تصویر برهنه ی حلال ترین حلال خدا پیش چشمانش.... https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 #بنر‌پارت‌واقعی‌رمان‌کپی‌ممنوع

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت382 طوفان

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت382 طوفان

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت382 طوفان

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت382 طوفان

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت382 طوفان

Repost from N/a
sticker.webp0.06 KB

Repost from N/a
زنگ در رو میزدن با عجله روی تاپ و شلوارکم چادری به سرم انداختم از چشمی نگاه کردم صاحب خونه بود با نگرانی در رو باز کردم که بعد از سلام و احوالپرسی، با خوشرویی و سر به زیری ای که تا به حال ازش ندیده بودم یک کاره گفت _ راستش من خونه رو دارم میفروشم خانم صفری وا رفته گفتم _ حالا من چیکار کنم؟ از کجا خونه پیدا کنم این وقت سال؟ صاحب‌خونه با لبخند و نرمشی که واقعا ازش بعید بود گفت _ البته نیاز نیست شما بلند بشید مبهوت موندم صاحب‌خونه ای که تا هفته پیش سایه‌ام رو با تیر میزد حالا اینقدر مهربون شده بود و مراعاتم رو میکرد؟! با حیرت نگاهش کردم که با همون لبخند و سر به زیری عجیب امروزش گفت _ صاحب‌خونه گفتن که نامزدتون هستن، نیاز نیست پاشید فقط قرداد باید اصلاح بشه اومدم بهتون خبر بدم چشمهام گرد شد نامزدم؟ کی چنین حرفی زده بود؟ قبل از اینکه دهان باز کنم و بگم ولی من که نامزد ندارم با شنیدن صدای مردونه ای از توی پله ها برق از سرم عبور کرد _ نیاز به قرار داد نیست آقای فتوحی‌... خونه رو مستقیم به نام نامزدم میزنم. وحشت زده به چهره جا افتاده‌اش خیره شدم امیر بود، همسر سابقم! با نگاهی فاتح زل زد بهم. مثل همیشه مغرور و پیروز! چقدر جذاب تر شده بود، خیلی جذاب و جاافتاده تر از قبل ناخوداگاه بغضم گرفت من برای این مرد میمردم اما اون؟؟ حرفهای روز آخرمون رو یادم اومد: " _ هرجایی بری پیدات میکنم صحرا، تو هر خونه بری میام سراغت. پوزخند زده بودم _ نکنه میتونی خونه های کل شهر رو بخری؟ با همون لبخند فاتح همیشگیش بهم نیشخند زده و گفته بود _ همه خونه هارو نمیخرم ولی هر خونه ای که تو باشی رو پیدا میکنم صحرا... پیدا میکنم و زا به راهت میکنم" و بالأخره هم خونم رو پیدا کرده بود با ترس و لکنت بلافاصله گفتم _ من تا فردا تخلیه میکنم آقای فتوحی امیر از اونور با تک خندی رو به فتوحی گفت _ شما برید خودم با خانومم صحبت میکنم فتوحی چشمی گفت بلافاصله هم رفت فکر میکردم فتوحی متحول شده! پس بخاطر امیر بود اینقدر سر به زیر و مهربون شده بود قدمی سمتم برداشت چادرم رو محکم تر چنگ زدم و خواستم در رو قفل کنم که پاش رو بین در گذاشت لعنتی اونقدر زورش زیاد بود که نمی‌تونستم باهاش مقابله کنم _ تو اینجا چی میخوای؟  پاتو بردار مزاحمم نشو زنگ میزنم پلیس بلافاصله به خنده افتاد _ خونه خودمه، چندمیلیارد بابت این ساختمون خرابه ندادم که حالا با تهدید از خونه خودم بیرونم کنی دهان باز کردم بگم من اینجا نمیمونم که همون لحظه دختر کوچولوم عسل از توی اتاقش صدام زد _ ماما... کجایی؟ امیر چشم ریز کرد و گفت _ کی خونست؟ برق از تنم عبور کرد این مرد نمیدونست پدر یه دختر کوچولوئه! بعد جداییمون بارداریم رو ازش مخفی کرده بودم لال شده بودم امیر مشکوک بهم نگاه کرد اونقدر صدای عسل از توی اتاق پایین بود که درست نشنیده بود چشماش به خون نشسته بود و رگهای گردنش از خشم بیرون زده بود، فکر میکرد یک مرد توی خونه باشه که اینجور ترسیدم درحالیکه من از تصور واکنش این مرد به وجود دختر کوچولومون که سه سال ازش محروم بود داشتم سکته میکردم... https://t.me/+HhdXkPzbnxdkNTQ0 https://t.me/+HhdXkPzbnxdkNTQ0

Repost from N/a
توی چاله روغنِ تعمیرگاه واسه پسره میخوردی ؟؟؟؟ https://t.me/+2jPxHvqcx805ZDZk https://t.me/+2jPxHvqcx805ZDZk ثمر از لب حوض برخاست و هاج و واج نگاه کرد به مادرش . اینقدر چشم و گوش بسته بود که معنی چیزی که می شنید را نمی دانست . معصومانه گفت : - چی ؟! ... چی می خوردم ؟! مادر با بی تابی چنگ زد به موهای بلندش و او را کشید سمت خود . گفت : - خودتو به خریّت نزن ثمر! آوازه ی خراب بازیات توی تمام محل پیچیده ! همه می دونن با این پسره، شاگرد تعمیرگاه، ریختی رو هم ! ثمر صورتش را از درد جمع کرد . به سختی گفت : - به خدا اونطوریا نیس مامان ! دو سه باری سر راهم رو گرفت واسه امر خیر . منم گفتم به شما و آقا جون بگه ! فشار انگشتهای مامان میان موهایش بیشتر شد . جیغ زد : - چه خواستگاری آخه ورپریده ؟! یادت رفته تو نامزد داری ! از بچگیت نشون کرده ی فرهاد بودی و هستی ! ثمر از درد و بیچارگی به هق هق افتاد . قلبش داشت از غصه می ترکید . با معصومیت گفت : - مامان چند بار بگم من فرهادو نمی خوام ؟ به خدا نمی خوامش ! تو رو جونِ عزیزت یه کاری کن این نامزدی بهم بخوره ! مامان از حرص و عصبیت خندید و گفت : - ها ! نامزدیتو با مهندسِ مملکت بهم بزنم بدمت دست شاگرد تعمیرکار ؟ خلم مگه ؟! ثمر با بیچارگی خق هق کرد و روی پله ی اول نشست . گفت : - سگ اون شاگرد تعمیرکار شرف داره به فرهادی که ده ساله اروپاست و معلوم نیس لای لنگار چند تا دختر مو بور رو آبیاری کرده ! ... من فرهادو نمی خوام ! نمی...خوامممممم ! چشم های خیسش را با یاغی گری دوخت به مادرش و ادامه داد : - اصلا می دونی چیه ؟ بخواید زورم کنید از خونه فرار میکنم ! با همین رامین فرار می کنم و آبروتونو می برم ! هنوز حرفش تمام نشده بود که در نیمه باز حیاط کامل باز شد و مردی داخل آمد . ثمر به مرد غریبه ی پیش رویش خیره شد که چهره ای آشنا داشت ! مادرش با رنگ و روی پریده به استقبال مرد رفت : - ای وای آقا فرهاد ! خیلی خوش اومدین ! کی برگشتین از فرنگ ؟! ولی نگاه خشمگین فرهاد خیره به ثمر بود : - با پسر غریبه هم کلام میشی تا تهمت ناموسی برات هوا کنن ! میذاری از عشق و عاشقی در گوشت بلغور کنه ! میگی منو ، نامزدتو نمی خوای ! تهدید به فرار هم میکنی ؟! رنگ از رخ ثمر پرید و ناخودآگاه صاف ایستاد . کی فرهاد همه ی حرف هایشان را شنیده بود ؟! - م...من ! ... به خدا من ... فرهاد گفت : - آدمت میکنم ثمر ! و قدمی به جلو برداشت و ... https://t.me/+2jPxHvqcx805ZDZk https://t.me/+2jPxHvqcx805ZDZk https://t.me/+2jPxHvqcx805ZDZk https://t.me/+2jPxHvqcx805ZDZk https://t.me/+2jPxHvqcx805ZDZk دختره از بچگی نشون کرده ی کسی بوده که زیاد نمی شناختش !!! حالا نامزدش برگشته و ... ❌