uk
Feedback
مرگ ماهی 🖤

مرگ ماهی 🖤

Закритий канал

طوفان برای انتقام ماهی رو می‌دزده و صیغه‌اش میکنه تا بعد از تقاص پس‌گرفتن رهاش کنه غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگ‌ترین عذاب وجدانش! [بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу مرگ ماهی 🖤

Канал مرگ ماهی 🖤 у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 97 940 підписників, посідаючи 171 місце в категорії Книги та 3 237 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 97 940 підписників.

За останніми даними від 02 жовтня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -3 289, а за останні 24 години на -121, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 2.67%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 15.93% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 2 616 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 15 621 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як دخترک, صدا, امیرعاصف, معید, ری‌را.

📝 Опис та контентна політика

Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“طوفان برای انتقام ماهی رو می‌دزده و صیغه‌اش میکنه تا بعد از تقاص پس‌گرفتن رهاش کنه غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگ‌ترین عذاب وجدانش! [بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]”

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 03 жовтня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

97 940
Підписники
-12124 години
-6587 днів
-3 28930 днів
Архів дописів
- ازم بگذر شاهرخ، تو دیگه زن داری. خودشو روم کوبید و شلوارمو کشید پایین. - موقعی که واسم موس موس میکردی نمیدونستی زن دارم نه؟ ترسیده پاهامو تو شکمم جمع کردم که سیلی به رونم زد. - باز کن...باز کن خراب خوشکل لوند. دوباره داخلم شد که جیغ کشیدم. - ایی ولم کن...زوریه، تجاوزه. نیشخندی زد و بدنمو چرخوند پشتم قرار گرفت و دم گوشم گفت: - مگه بار اولته که تجاوزه؟ https://t.me/+qo-UMkL-NNpmMzA0 ❌🔥شاهرخ، دل داده به زن سابقش اونم درحالی که زن داره و...

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت421 با کمی دقت می‌توانست پارگی قسمتی از شلوار را تشخیص دهد

sticker.webp0.15 KB

-مامانت و ناپدریت با پولای من #مهاجرت کردن واسه همیشه❌ #بیهوش و #لخت جلوی خونه‌ی من ولت کردن و رفتن... تو الان یه بی‌خانمانی رویا! با لکنت و لرزون گفتم : د.... دروغ میگی.... چونمو گرفت و گفت : فیلم دوربینا هست بچه جون! توئه ۱۷ ساله رو به من دادن تا هررررر کاری که دلم میخواد باهات بکنم‼️ با ترس به چشمای تیره‌اش خیره شدم و لب زدم : -الان.... میخوای.... با من... چیکار... کنی؟ نیشخندی زد : جوجه کِشی! دستش روی بدن برهنه‌ام چرخید و گفت : معلومه از بدنت زیاد کار نکشیدی... باید تنگ باشی اره؟ مگر اینکه اون ناپدری پفیوزت تقه‌ات رو زده باشه گیج نگاهش کردم -یعنی‌... چی؟؟ دستش پایین تر رفت و پاهامو از هم فاصله داد که بی اراده بدنم لرزید -یعنی اگر باکره باشی و بتونی راضیم کنی چنان بهت حال بدم که توی گینس ثبت بشه -اما.... آقا.‌‌.. پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و گفت : شششششش! من از دخترای پر حرف خوشم نمیاد! دلم میخواد بیشترین صدایی که از دهنت در میاد صدای آه و ناله‌ات باشه♨️ انگشتشو روی بدنم فشار داد که زمزمه کردم : آییییی -واسه شروع خوبه. ولی کافی نیست! باید یه جوری آه بکشی که تحریک بشم. یه چیزایی رو اون پایین بیدار کنی از حرفاش سر در نمیاوردم انقد ترسیده و گیج و بی پناه بودم که نمیفهمیدم چه خبره هولم داد روی کاناپه تا کامل دراز بکشم که از شدت ترس سکسکه ام گرفت و گفتم : میشه... لطفا... بهم یه لباس بدی.... تکخنده ای زد و جواب داد : معلومه که نه!! واسه اینجا موندن نیازی به لباس نداری رویا لباشو روی گونه‌ام گذاشت نبوسید ولی وقتی حرف میزد تکون خوردن و برخوردشون به پوستم باعث میشد ته دلم بلرزه -من فقط یه وارث بی دردسر میخوام تا بتونم تمام اموال پدرخونده ام رو به دست بیارم جای پولی که به مامانت دادم، یه حالی به من بده و یه پسر واسم به دنیا بیار نوک انگشت اشاره اش رو روی لبم کشید و ادامه داد : میخوام مثل خودت خوشگل و چشم آبی باشه دستشو تا پایین شکمم برد و گفت : رحم کوچیکت کلی تخمک تازه و قوی داره که آرزوشونه یکیشون به پسر من تبدیل بشه کف دستشو روی همون نقطه از شکمم فشار داد که آهی کشیدم و زیر تن عضلانی و سفتش لرزیدم و..... ♨️❌ https://t.me/+s54Vdc5dtWU2NTdk https://t.me/+s54Vdc5dtWU2NTdk https://t.me/+s54Vdc5dtWU2NTdk https://t.me/+s54Vdc5dtWU2NTdk ❇️من رویام... یه روز وقتی چشم باز کردم خونه‌ی یه مرد غریبه بودم که قرار نبود دست از سرم برداره مامانم برای اینکه با شوهر جدید و کم سن و سالش از ایران خارج بشه،  منو در ازای پول زیادی فروخته بود تا هر کاری که دلش میخواد با من بکنه.... ❌ کامیار یه وحشیِ ۳۴ ساله که می‌خواست منو.... 🔞🔞 ‼️#رمان‌دارای‌محدودیت‌سنی‌و‌صحنه‌های‌باز 🔞🚷

#part_24 - پاهاتو دو طرفم باز کن بشین روش! وحشت زده هق زدم: - توروخدا نه، دردم میاد. گفتی دیگه نمیکنی، قول دادی خودت بهم قول دادی بازوی عضلانیش دور کمرم قفل شد و مثل یه عروسک روی پاهاش کشیده شدم - بدقلقی نکن آهو، میخوای پوست سفیدتو سرخ کنم باز؟ جای انگشتای پر زور و بی رحمش روی پهلوهامو نوازش کرد و بیشتر بین دستاش فشرده شدم - آخ توروخدا عماد، دفعه قبل که خون اومد ناراحت شدی، مگه نه؟! خودم دیدم ناراحت شدی. گفتی دیگه نمیکنی، قول دادی اگه گریه نکنم و آروم شم... لباش پوست نازک گردنمو با بوسه های داغ سوزوندن و زیر گلومو عمیق بویید - هیسس جونم، گفتم از پشت نمیکنم جوجه پربغض لب برچیدم: - ا..از جلو هم بکنی درد داره.. میخوای باز خون بیاد؟ غرش حیوانی و پرشهوتش زیرگوشم تن رنجورمو از جا پروند مردونگی داغ و کلفتش لای پاهام هرلحظه بزرگتر میشد، زانوهام لرزیدن و تو بغلش شل شدم که آروم روی خودش تکونم داد: - دفعه قبل از دستم در رفت، اینبار حواسم هست. مواظب آهو کوچولوم هستم نمیزارم دردش بیاد، خب؟ خمار دست بزرگشو رو کبودی های به جا مونده از معاشقه های دردناکش روی شکم و سینه هام کشید و زیرگوشمو بوسید: - باشه عمر عماد؟ اینبار خوب با دستام و دهنم خیست میکنم تا دردت نیاد... ادامه پارت👇🔞 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 آهو از بچگی ناف بریده یه کلاش عوضیه! پسرعموی کله خراب و روانیش، عماد.. مافیای قاچاق اسلحه، مرد درشت هیکلی که لطافت و نرمی براش معنی نداره و وحشت به دل آهو میندازه. تو شونزده سالگی بعد تجاوز وحشیانه عماد، از سرنوشتش و مردی که دست کمی از شیطان نداره فرار میکنه.. سه سال مخفی میشه اما دوباره گیر میوفته! شکار اسیر شکارچی بی‌رحمی میشه که هرشب تن سفید و ظریفشو با خوی وحشیش کبود میکنه و....🔞❌🔥 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0 https://t.me/+Y9gXF7aq4ps3NDU0

روانپزشک کوچولویی که برای بیمار روانیش از خوشبوکننده بیکینی استفاده میکنه و لو میره و …🙊🔞
#part123 - باور کنم از همه‌ی قدرتت برای این مشت استفاده کردی؟ قفسه سینم از شدت حرص بالا پایین شد و به بدن عضلانیش که حتی رد قرمزی روش نمونده بود، زل زدم. - جدی جدی باید کمکت کنم بیشتر رو این مشتای ظریفت کار کنی مادمازل! نگاه شیطونش و رو تن لختم چرخوند و یک قدم بهم نزدیک شد، قدم نزدیک شده اش رو با گامی به عقب پس دادم و یزدان این چرخه‌ی لعنتی و انقدر ادامه داد تا به کمد لباس کوبیده شدم. پیروزمندانه انگشتش و رو چونه ام کشید و حرم نفس های داغشو رو لبام خالی کرد. - نیست که زنِ من شدی، منم راه و بیراه میخوام این کمر و تو تنت خالی کنم، مجبورم نقش آدمایی و بازی کنم که با مشتای ظریف دختر کوچولوی سرکششون دردشون میاد! دستشو دور مچ دستم حلقه کرد، کف دستم و بوسید و با پوزخند لب زد: - خیلی دردم اومد گربه کوچولو! تن صداش و لحن پر تمسخرش به حرصم اضافه کرد و باعث دندون قروچه ام شد و لجوجانه لب زدم: - نگران نباش، رخصت بدی با رقیب عشقیت رو مشتام بیشتر کار میکنم. بر خلاف تصورم، آروم تر از همیشه نگاهش جایی غیر از من گیر کرد. رد نگاهش و دنبال کردم و به خوشبو کننده‌ی بیکینی رسیدم، لعنت بر شیطون این لامذهب چرا اینجا بود؟ - با توام! انگار صدای من درست حکم مگس مزاحم و برای یزدانی که، با پوزخند به اسپری خیره بود داشت و من دستپاچه از هر راهی برای پرت کردن حواسِ زمان نشناسش استفاده کردم. - انگار همچینم بهت برنخورده به کی و چی اشاره کردم عالیجناب! دست دراز کرد و خوشبو کننده رو تو دستش گرفت و کمی بعد به بینیش نزدیک کرد و بو کشید. - خودشه! همیشه همین بو رو میده، از این استفاده میکنی و من و دیوونه می کنی؟ دست بردم تا اون لعنتی رسوا کننده رو از دستش بقاپم اما دستشو کشید و به صورتم خیره شد، و در غیر منتظرانه ترین حالت ممکن، قهقهه زد. - واسه ادمی که پایان هر رابطه بهش میگی ازش متنفری از خوش بو کننده استفاده میکنی؟ لال شدم و نفسم تو سینه حبس شد. جلوی کسی رسوا شدم که اذیت کردن و زجر دادن من براش یه شوخی بود. - از این استفاده نمیکنم، اینجاست چون یه بار تو خریدا اشتباهی خریدمش... چین کنار پلکش هنوز سرجاش بود و لعنت به این ورود بی موقعش به اتاقم! - خب فداسرت گربه‌ کوچولو، الان باهم تستش میکنیم. پر از حرص نفس کشیدم، با هر دم و بازدم پره های بینیم با شدت باز و بسته شد و به قفسه سینه اش کوبیدم. - میکنیم؟ اره استفاده کن، بزن رو اون دراز بی خاصیت ازش لذت... با دیدن رنگ نگاهش هینی کشیدم، دستهام و اسیر کرد و خوشبو کننده رو به سمتم گرفت. - زود باش، بزن روش بهت نشون نشون بدم از این دراز بی خاصیت چه استفاده ایی میتونم بکنم!! لبه ی شرتم و کشید و خوشبو کننده رو پایین برد و ...😈❌ https://t.me/+hk_ERR-Zrv85Yzk0 https://t.me/+hk_ERR-Zrv85Yzk0

-لخت شو و بخواب روى اون تخت اليسا ، حوصله ناز كشيدن ندارم ! https://t.me/+uo8mzEjcS1k1YTI8 هر قدمى كه به جلو برميداشت ، در صدد جبران كردنش عقب ميرفتم . يقه لباس عروسم كه بخواطر وحشـى بازى هاش پاره شده بود رو در مشتم فشردم تا مبادا برهنگى سينم مقابل نگاه هيزش نمايان بشه . -نميخوام باهات بخوابم .. بهم نزديك نشو! نيشخندش تا ته وجودم رو سوزوند .. برق جنون در چشم هاش نشون ميداد كه قرار نيست شب اسونى رو سپرى كنم . بى هوا قدم بلندى جلو اومد و بازومو چنگ زد . با يك فشار كشيده شدم و محكم به سينش برخورد كردم كه توى صورتم غريد -اداى تنگارو در نيار اليسا .. طورى رفتار نكن كه انگار تاحالا زيرم نخوابيدى . نگاه مملو از اشكم رو به صورتش دوختم و ملتمس ناليدم -غفران بيخيال دريدن تن و بدن من شو .. خودت بهتر ميدونى اون شب مست بودم و توى حال خودم نبودم لعنتـى. نيشخندش پر رنگ تر شد و با لحنـى ترسناك گفت -اما من بودم ! پلك بستم كه قطره اشكـى روى گونه ام سر خورد و دوباره صداى منحوس اون مردى كه مثل يك بلا روى سرم نازل شده بود شنيده شد -درست مثل الان .. كه توى حال خودمم و ميخوام تنت رو بدرم ! گفت و با يك حركت روى تخت پرتم كرد . ارنج روى تشك قرار دادم و با نگاهى لرزان خودم رو عقب كشيدم . ميخواستم دور بشم .. كيلومتر ها دور بشم از مردى كه درحال باز كردن كمربندش بود تا به گفته اش عمل كنه . خيلى زود كمربندش رو باز شد و با بيرون كشيدن شلوارش .. روى تنم خيمه زد . در يك حركت لباس عروسم رو به طور كل از تنم خارج كرد كه جيغ خفيقى كشيدم -چــرا اينكار رو باهام ميكنـى ؟ چــرا؟ پاهاى برهنه ام رو از هم باز كرد و با تنظيم كردن خودش انگشت روى لب قرار داد -هيـــس ،اگه نميخواى سگ تر بشم خفه شو هقى زدم و بى توجه به هشدارش پرسيدم -تقاص چيو از من پس ميگيرى؟ گناه من چيه اخه؟ -گناه تو عزيز بودنه اليسا! .. عزيز دردونه بودنت باعث شد تا شكار اصلى غفران نامى بشـى ! گفت و بى هوا خودش رو وارد ... https://t.me/+uo8mzEjcS1k1YTI8 https://t.me/+uo8mzEjcS1k1YTI8 https://t.me/+uo8mzEjcS1k1YTI8 غفران ، مردى كه يك شب با مست كردنم بهم تجاوز كرد ! باعث شد نامزديم با پسر عموم به هم بخوره و به عقد خودش در بيام .. تا هرشب بهم ياد اورى كنه براش بى ارزشم .. با خيانت هاش .. تجاوز هاش .. فحاشـى هاش ! دليلش فقط يك چيز بود .. انتقام ! اما زمانى ميفهمه هيچ گناهى نداشتم كه ديگه دير شده و براى هميشه من رو از دست داده...👆🏼💔 #ازدواج_اجبارى #ازدواج_اجباری_خشونت #انتقام #بزرگسال

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت421 با کمی دقت می‌توانست پارگی قسمتی از شلوار را تشخیص دهد خیره‌ی بالاتنه‌‌ی برهنه‌اش آب دهانش را فرو داد عضلات شکم و بازوهایش چنان در هم پیچیده و محکم به چشم می‌آمد که انگار حتی درصد کوچکی چربی در بدنش نبود پشت به او ایستاده بود روی میز پنس ، باند و پنبه های خونی به چشم می‌آمد ماهی مات صحنه روبرو ماند باورش نمیشد چه می‌بیند طوفان با خونسردی ، مشغول رد کردن سوزن از زخم بزرگ و عمیقی در پوست پشتش ، درست یک وجب پایین تر از گردنش بود بی آنکه ببیند هر چند ثانیه یک بار با پنبه خون زخم را می‌گرفت تا مزاحمش نباشد با این همه خون از سمت دیگر زخم قطره قطره روی زمین می‌چکید شک نداشت اگر جایشان عوض می‌شد با این حجم از خونریزی بیهوش شده بود اما طوفان چنان بی‌خیال سوزن را از پوست و گوشتش رد می‌کرد که انگار مشغول دوختن پارچه است... نفرت در وجودش جوشید و دست‌هایش از شدت خشم مشت شد اما امشب حتی توان بدنی نداشت تا سرپا بایستد چه برسد بخواهد با طوفان خسروشاهی بجنگد! راه رفته را یک قدم عقب برگشت تا قاعوتی را پیدا کند اما این مرد انگار پشت سرش هم چشم داشت گذشت روزها به ماهی نشان داده بود طوفان حس ششمی حیرت آور دارد انگار گوش‌هایش از گوش‌های بقیه تیز تر و چشمانش بیناتر بود تمام حواس این آدم به شکل خاصی قوی عمل می‌کردند! صدای خونسرد و سردش باعث شد دخترک در جا ثابت بماند _ بیا اینجا ماهی... خیلی خون جمع شده قسمت پایینی زخم رو نمیتونم درست حس کنم 🎁 تخفیف ویژه vip مرگ‌ماهی: اگر هر چهار رمانِ نویسنده رو میخواید (دلارای، ماتیک، مرگ‌ماهی، گرگاس) هزینه کلی ۳۲۰ تومان هست امااااا با تخفیف ویژه می‌تونید برای دریافت vip هر ۴ رمان فقط ۱۸۰ هزارتومان واریز کنید!

در vip بزودی اختلافپارتمون به حدود چهارصد می‌رسه!😳 یعنی کانال وی‌آی‌پی ۴۰۰ پارت جلوتر از این کانال هستش و به پایان رمان نزدیکیم🔥 🎀هزینه ورود به کانال vip مرگ‌ماهی: ۷۵ هزارتومان 🎀شماره کارت‌ها: 💰 6037997170827258 💰 6280231565495388 ثریا هودانلویی 🎀ادمین: @baran_moslemii 🎁 تخفیف ویژه: اگر هر چهار رمانِ نویسنده رو میخواید (دلارای، ماتیک، مرگ‌ماهی، گرگاس) هزینه کلی ۳۲۰ تومان هست امااااا با تخفیف ویژه می‌تونید برای دریافت vip هر ۴ رمان فقط ۱۸۰ هزارتومان واریز کنید! برای خوندن خلاصه رمان‌های ماتیک، گرگاس و دلارای اینجا کلیک کنید👇 https://t.me/hanane_feyzi/14

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت420 مردی سیاه‌پوش

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت420 مردی سیاه‌پوش

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت420 مردی سیاه‌پوش

Repost from N/a
- هر شب کارم شده شق کردن! از کمردرد مردم گیلا... لطفا درست لباس بپوش! چشم‌های درشت‌ترش گرد شد و متعجب نگاهی به خودش کرد‌. - مگه چطوری لباس می‌پوشم؟ اصلان کلافه به تاپ و دامن نیم‌وجبی‌ش نگاه انداخت، دار و ندارش را به نمایش گذاشته بود. دست لای موهای خوش فرمش می‌برد. - بهتره بگی چطوری نمی‌پوشم! گیلا چشم غره‌ می‌رود و دستش را روی هوا تکان می‌داد. - برو برای خواهرت ادا اطوار بیا اصلان، خیلی لباسام از خواهرت بهتره! نگا چی پوشیده توروخدا!! به جایی که ترلان نشسته بود، اشاره کرد و پوزخند زد. اصلان نفسش را محکم از قفسه‌ی سینه بیرون می‌فرستد. - ترلان خواهرمه گیلا‌... خودت داری میگی خواهر! گیلا گیج نگاهش می‌کند و چانه بالا می‌دهد‌: - چه فرقی داره اصلان؟ خب منم خواهرت اصلا! اصلان مچ دستش را می‌گیرد و دنبال خود می‌کشد، داخل اتاق هولش می‌دهد و می‌غرد: - حالیت نیس چی دارم می‌گم گیلا؟ می‌گم شق کردم، شق درد دارم از شب تا صبح... برو گمشو یه چی درست و حسابی بپوش گیلا! گیلا از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌کند و لب ورمی‌چیند. عصبانیت اصلان را درک نمی‌کرد. دست به سینه می‌زند و می‌پرسد: - اصلان من نمی‌فهمم تو چه مرگته! واسه چی شق می‌کنی؟ من که لخت نیستم! اصلان تیز نگاهش می‌کند و دستی به صورتش می‌کشد. از هفت مرحله پرت بود! - برو لباستو عوض کن تا بهت بگم. من همینجا پشت در منتظرت می‌مونم! سر تکان می‌دهد و در را می‌بندد‌. تاپش را از تن در می‌آورد و با نیم تنه‌ی برهنه، بدون حتی سوتین دور خودش می‌چرخد تا لباس دیگری پیدا کند. وسط گشتنش ناگهان چیزی به ذهنش می‌رسد. خشک شده چند لحظه عمیق به حرف اصلان فکر میکند. - من شق میکنم! بی حواس سمت در میچرخد و یک ضرب در را باز میکند‌ رو به اصلان که منتظر پشت در ایستاده تا گیلا لباسش را تعویض کند جیغ میکشد: - اصلااااان؟ تو چرا باید برا من شق کنی؟ اصلا شوکه سمتش میچرخد و با دیدن سینه های گرد و برهنه‌اش، وا رفته مینالد: - این چه ریختیه خدا لعنتت کنه؟ https://t.me/+jKQbiFE7By44YmVk https://t.me/+jKQbiFE7By44YmVk https://t.me/+jKQbiFE7By44YmVk https://t.me/+jKQbiFE7By44YmVk https://t.me/+jKQbiFE7By44YmVk https://t.me/+jKQbiFE7By44YmVk

Repost from N/a
#پارت_واقعی_رمان❌💯 غذایی که براش میذاشت می‌داد به آبدارچی خبر نداره یه روری دلش تنگ دست پخت خانومش میشه🥺😭 _دستتون درد نکنه خانم دکتر غذاتون عالی بود..... با صدای آبدارچی مطب سپهر در جا ایستادم _غذای من؟‌ _اره خدا خیرتون بده واقعا هر روز بچه هام به امید غذای شما چشم به راهن متعجب پرسیدم: کدوم غذا؟ _همونا که میدید داداششتون ،آقای دکتر برام بیاره گفتن شما فهمیدید دست و بالم تنگه برام میفرستید اینهاش... نگاهم روی ظرف غذای که هر روز برای شوهرم میبستم موند و کلمه داداش توی گوشم زنگ زد شاید اشتباه شد. _اها...حواسم نیست... _حق دارید کنکور دارید میخوایید خانم دکتر شید بازم خدا عمرتون بده هر روز دعا می کنم موفق بشید من کنکور داشتم؟ من ک بعد دیپلم ازدواج کردم و درس رها _اه اره اقای.... دکتر کجان؟ _با #همسرشون رفتن نهار چه خانم گلیه عروستون هر روز تو این ترافیک میاد دنبال اقا میرن نهار مگه نه؟ همسر؟!همسرش؟! دستم روی شکم مشت میشه دنیا پیش روم سیا…. من همسر اقای دکترم … من مادر بچه ی این مردم که تازه از وجودش باخبر شدم و سپهر … سپهر هر روز با زن دیگه ای میره ؟! https://t.me/+zdPfzfVL5aw5ZDQ0 https://t.me/+zdPfzfVL5aw5ZDQ0 https://t.me/+zdPfzfVL5aw5ZDQ0 _درخواست طلاق داده بچه اشم سقط شده _میخوامم ببینمش _نمیشه سپهر تو راهی برای برگشت نذاشتی _اما #دوستش دارم.....نمی‌دونستم بارداره باید باهاش حرف بزنم https://t.me/+zdPfzfVL5aw5ZDQ0 https://t.me/+zdPfzfVL5aw5ZDQ0 https://t.me/+zdPfzfVL5aw5ZDQ0 https://t.me/+zdPfzfVL5aw5ZDQ0 آقای دکتر سپهر دانشور ،دیر میفهمه عاشق زن و زندگیشه ... عاشق دست پخت خانوم کوچولوش و ادا و اطوار هایی که ازشون خجالت می‌کشید حالا دلش برلی همون ادا و اطوار ها تنگ شده 🥺😢 ❌❌خلاصه ی پارت صد تا صد و پنجاه /کپی ممنوع ایده نگیر الهام نگیر❌❌

Repost from N/a
- دیشب خوب پیش رفت مادر؟! این دختر مثلِ برگ گله. پژمرده‌ش نکنی. هامون پوزخندی در جواب مادربزرگش زد و نگاه پر کنایه‌ای نثار دخترک کرد. -برگ گلتون سالمه. خوب بهش رسیدم. دروغ می‌گفت. دیشب زفافشان بود و حتی روی تخت مشترکشان نخوابیده بود. تا خودِ صبح روی صندلیِ راکِ کناره پنجره سیگار کشیده بود. -اون جوری نگاش نکن بترسه پسر. این دختر از زیر دستات نیست که. جونته... دور یک میز نشسته بودند. او با خونسردی شکر درون لیوانش می‌ریخت و ستیا با شانه‌هایی جمع شده فقط نشسته بود. -وقتی گفتی تو دُبی زن گرفتی ترسیدم. فکر نمی‌کردم یه دختر محجوب و آفتاب مهتاب ندیده پیدا کرده باشی. حرف‌های مادربزرگ طوری بود که هامون دوست داشت با صدای بلند بخندد. زنی که از خانه‌ی رقیبش غنیمت گرفته بود آفتاب مهتاب ندیده باشد؟! شک نداشت حداقل با صد مرد خوابیده. -تا این‌که اومدید ایران و تو همون نگاه اول به دلم نشست. ستیا با بغض لبخند زد. هر چه هامون و اطرافیانش در حقش ظلم می‌کردند مادربزرگ دل به دلِ بی‌پناهش می‌داد و نازش را می‌کشید. -کاچیت و بخور دخترم. تعارف نکن. خجالت می‌کشی؟! نخودی خندید. -دور عروسم و حیاش بگردم. کاچیت و بخور این پسر ما از قیافه‌ش معلومه قرار نیست دست از سرت برداره. ستیا با تردید نگاهی به مرد انداخت. یک جورهایی اجازه می‌خواست. چون فهمیده بود قرار نیست مادربزرگش از هیچ چیز باخبر شود. تا نگاهشان در هم گره خورد هامون با لحنی پر کنایه به کاسه اشاره زد. -بخور برگِ گلم! بخور که اگه دستت زدم پرپر نشی. دخترک با دستی لرزان قاشق را برداشت. انگار گفته بود حتما پرپرش می‌کند. اولین قاشق را به دهانش برد و با حرفی که مادربزرگ زد روح از تنش پر کشید. -ان‌شاالله تا سر ماه بهم یه نوه بدید. قول و قرارمون که یادت نرفته هامون!؟ کاچی در گلویش پرید و هامون پر لذت، نگاه از دخترکی که می‌دانست دنبال سوراخِ موش می‌گردد گرفت. -نه یادم نرفته. تا سر ماه عروست حامله‌ست. مرد دستش نمی‌زد. گفته بود رغبت نمی‌کند به دست‌خورده‌ی دشمنش نگاه کند چه رسد به داشتنِ رابطه. اگر هم دست می‌زد برای بچه بود؟! یک بچه؟! از زمانی که دختری کوچک بود زجر کشید و زندانیِ خانه‌ی آن مرد شد. حال که فکر می‌کرد هامون نجاتش داده، می‌شنید که او را جز ماشینِ جوجه کشی نمی‌بینند. ناخواسته از روی صندلی بلند شد و نگاهِ مادربزرگ را دنبال خودش کشید. -نخوردی که مادر... ستیا از دست زن هم دلخور شده بود اما مگر جرات داشت بدخلقی کند؟ مردِ مقابلش آن قدر بی‌رحم بود که تمام استخوان‌های تنش را بشکند. -دستتون درد نکنه اگه اجازه بدید ظرفارو بشورم و برم تو.... زن حرفش را قطع کرد. -برو دخترم برو تو اتاقتون استراحت کن. ریز خندید. -الان شوهرتم می‌فرستم. ستیا از خدا خواسته به اتاق رفت و نگاه هراسانش به تخت افتاد. دیشب از این‌که دامادش هیچ میلی به او نداشت غصه خورده بود. اما حالا که حرف از بچه زده بودند از ماندن با او زیر یک سقف وحشت داشت. -استخاره می‌کنی؟! تخته دیگه... همون‌جایی که من می‌کنمت و تو نه ماه دیگه یه بچه تقدیمم می‌کنی. ستیا درجایش پرید. -هامون... من... دوست دارم بچه‌م تو عشق بزرگ شه. تو هیچ حسی به من نداری. ما هیچ شناختی رو هم نداریم. حداقل بچه‌ام مثل خودم بدبخت نشه. او صرفا مردی بود که ستیا را از خانه‌ی رقیبش ربود. خبر نداشت که ناجی‌اش شده و او را از یک زندانِ چندساله آزاد کرده. دخترک را از شانه‌اش گرفت و با خشونت سمت خود کشید. -بچه‌ت عشق می‌گیره. تویی که به جرمِ هرزه‌ی دارا بودن تا آخرِ عمر زجر می‌کشی. او را روی تخت انداخت. -لخت می‌شی یا لختت کنم!؟ دخترک با سختی بزاقش را پایین فرستاد. انقدر در این سال‌ها خوردش کرده بودند که نجنگد و تسلیم شود. نگاهِ خیسش را به چشمانِ مردی که نمی‌دانست چرا هر لحظه خشمگین‌تر می‌شود دوخت. -می‌شه یه جور مراقبم باشی که انگار اولین بارمه؟! آخه... شما خیلی بزرگی. می‌ترسم. مرد نیشخند زد. دخترک را لبه‌ی تخت کشید و پیراهنِ ساحلی‌اش را کنار کشید. -کنار بیا با دردش. چون مراقبتی در کار نیست. نفس‌هایش از ترس درست در نمی‌آمدند. اما صدای پایین کشیدن زیپ که به گوشش خورد پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد و با حس انگشتان مرد روی بدنش، زیر لب نالید: -خدایا کمکم کن. همانند گنجشکی باران خورده می‌لرزید و نمی‌دانست چگونه حقیقت را به مرد بگوید... با ضربه‌ی محکمی که به تنش خورد رشته‌ی افکارش از هم گسست. ضربه‌ی دوم و ناگهان هامون با صدایی بهت زده غرید: -با یه ضربه پاره شدی؟! کم گشادت کردن؟! اشکی از گوشه‌ی چشم دخترکِ بی‌پناه روان شد و او دیگر سوال نپرسید... فقط با حیرت گفت: -لعنت... تو باکـــــره‌‌ای... https://t.me/+9JJZjTMTbNcxNzJk https://t.me/+9JJZjTMTbNcxNzJk https://t.me/+9JJZjTMTbNcxNzJk https://t.me/+9JJZjTMTbNcxNzJk #انتقامی #عاشقانه #پارت‌واقعی‌🔥

Repost from N/a
مژه‌های اشک‌آلودم بالا رفت و چشم‌های لرزونم بهش خیره شدن و خدایا... اون اقیانوس تاریک کاملا طوفانی و خروشان بود! بی‌قرار و پُر آشوب. نگاهم بی‌اراده روی صورتش چرخید و چیز عجیب دیگه‌ای دیدم! رد خون مُردگی و کبودی روی پیشونی و گوشه‌ی لبش وجود داشت. انگار ساعت‌ها ، یه نفر به سر و صورتش مُشت کوبیده! و باز ، راز دیگه‌ای کشف کردم...لمسش ، مثل مورفین ، حال داغونمو آروم کرد! + حرف می‌زنیم لورا...نمی‌خوام تو این حال ببینمت! خدا لعنتش کنه که با این پچ‌پچ های عمیقش ، روح خراشیدمو نوازش می‌کنه. چونه‌م بین انگشت‌هاش لرزید و با وجود تمام کینه‌ای که ازش به دل گرفته بودم ، به آرومی دروغ گفتم : - کاش نجاتت نداده بودم! چیزی توی نگاهش شکست...خورد شد! چی میشه اگه منم مثل خودش رفتار کنم؟ چی میشه اگه برخلاف تپش‌های قلبم ، مثل خودش حیله‌گر و فریبکار باشم؟ وقتی اون‌ تونست با زبونش هزاران بار آزارم بده ، به من نیومده یکبار اینکارو بکنم؟ صورتمو از بین دست‌هاش بیرون می‌کشم : - می‌خوای حرف بزنی؟ چطور با یه آدم‌ مُرده میشه حرف زد؟! می‌خوای حالم خوب شه؟! بی‌توجه به اشک‌هام که مثل چشمه درحال جوشیدنه ، نفس می‌گیرم : - خوب شدنم فقط یه راه داره... به درموندگی و غمی که دره‌ای عمیق توی چشم‌هاش بوجود آورده بود اهمیتی ندادم...شدم لورایِ بی‌رحم! - می‌تونی بمیری؟ چون دقیقا تو همین بلا رو سرم آوردی...تنها راه جبران همینه! به عمق اون دره که هر لحظه تنگ‌تر و تاریک‌تر میشد خیره موندم : - دیگه نباش...نذار ببینمت ، نذار حضورتو حس کنم ، کاری کن تمام خاطراتم از ذهنم پاک شه...می‌تونی؟! می‌تونی اینکاررو بکنی؟! نفس‌هاش انگار به من متصل باشن ، تند و نامنظم شد. شنیده بودم چشم‌ها همیشه حقیقت رو میگن...اگه همچین چیزی واقعیت باشه ، چشم‌های هانتر حالا رنجِ خالص بودن. انگار با هر کلمه‌ای که گفتم ، تیر توی قلبش فرو کردم ولی مگه اون همین کارو باهام نکرد؟ خیره به مردمک‌های لرزونم ، با دست‌های خودش اشک‌هامو پاک می‌کنه و خدا لعنت کنه قلب مریضم رو که به این لمس ، تا این حد دچار شده! نگاهش طوری روی صورتم چرخید انگار می‌خواست زمان رو متوقف کنه. خیره به چشم‌هام ، بم و عمیق زمزمه می‌کنه : + اگه این بهشت ازم گرفته میشد ، قطعا اونقدر توی جهنم خودم می‌سوختم تا خاکستر شم ولی الان...این قدرتو ندارم که بهشتم رو نابود کنم دونه برف. https://t.me/+jSST_0FTvy80MWU0 https://t.me/+jSST_0FTvy80MWU0 https://t.me/+jSST_0FTvy80MWU0 https://t.me/+jSST_0FTvy80MWU0 https://t.me/+jSST_0FTvy80MWU0

. ـ ممه‌های خاله ملکا توش شیر داله بابایی. بیاد به نی‌نی شیر بده؟ نوزاد ونگ ونگ گریه میکرد. گشنه و بی طاقت شده بود. حاج ضیاء توی بغلش کشید و تکان تکانش داد. - جانم... جانم عسل دایی پس کجا موند این مامانت؟ خاتون آبجوش نبات به دست بدو بدو به سمت نوزاد آمد - بیا مادر... بیا اینو به خوردش بده شاید آروم شه ضیا شیشه شیر را جلوی دهان نوزاد گرفت قبولش نکرد. بلندتر زیر گریه زد - ای بابا... چرا قبول نمیکنه این بچه؟ کجا موند مادر این بچه مادرجان؟ خاتون نوزاد را بغل گرفت و برد تا دست به دامان شیر خشک و آبجوش بشود. - زنگ زدم مادر. میگن تو ترافیک شلوغ گیر کردن - تا بیان این بچه تلف میشه که حورا عروسکش را کنار گذاشت و کنار حاج ضیاء نشست - بابایی... من میدونم چیکار کنیم که نی نی عمه زهرا ساکت بشه ضیا دست روی موهای خرگوشی اش کشید و گفت - الهی من فدات بشم که انقدر قلبت مهربونه بابا! چیکار کنیم؟ حورا با بی‌خیالی گفت - ممه های خاله ملکا خیلی بزرگه توشم شیره. بگم به نی نی شیر بده؟ ضیاء از شرم سرخ شد و زیرلب استغفرالله گفت: - دیگه این حرفو تکرار نکن بابا. زشته! - چی زشته؟شیر تو ممه های خاله ملکا؟ ضیا دوباره نفسش را کلافه بیرون داد گردنش عرق کرد - لا اله الا الله... بله باباجان! همینی که گفتی زشته. حورا دست‌هایش را بهم کوبید و با ذوق کودکانه گفت - نهههه! ممه‌های خاله خیلیییی خوشگله بابایی. حتما شیرش هم خوشمزه‌ست. نی‌نی عمه زهرا دوست داره! ضیاء باز هم زیر لب به شیطان لعنت فرستاد ولی نمی‌توانست منکر وسوسه‌ها شود بدجوری داغ کرده بود شش سال بود که به هیچ زنی نگاه نمی‌کرد حالا دخترکش از سینه های پرستارش می‌گفت از روی لباس دیده بودش دخترش راست می‌گفت زیادی برجسته و توپر بود - بابا جان شما خاله رو از کجا دیدی؟ - دیشب داشت لباس میپوشید. خودم دیدم. ضیاء اب دهانش را به سختی قورت داد دختر مجرد از کجا این همه اندام داشت؟ - باباییی... کاشکی منم بزرگ شدم ممه هام اندازه مال خاله ملکا بشه ضیاء تشر زد - زشته بابا! نگفتم این حرفو تکرار نکن با صدای گریه ی نوزاد از آشپزخانه شانه هایش بالا پرید مادرش توی بغل تکان تکانش می‌داد اما فایده ای نداشت. ناچار رو به دخترش گفت: - برو خاله ملکا رو صدا بزن بیاد به این بچه شیر بده * - حورا به من گفته شما میتونی به این بچه شیر بدی مادرش تو ترافیک مونده. گشنشه ملکا سرش را پایین انداخت نگاه ضیا بی افسار روی بالاتنه اش می چرخید یک نگاه حلال بود اصلا این دختر محرمش شده بود موقت بودنش که اهمیتی نداشت - حاج ضیا ولی من که شیر ندارم! - می‌دونم خانم محترم. اگه امکانش هست سینه‌تونو بذارین دهن این بچه تا بمکه و آروم بشه. ثواب داره ملکا نگاهش تا چشم‌های گریان نوزاد کش آمد دلش سوخت ولی بلد نبود بچه به بغل بگیرد و شیرش دهد - حاج ضیاء شرمندم ولی من اصلا بچه به بغل گرفتن بلد نیستم ضیا دست روی عرقش کشید و گفت - عیبی نداره. من کمکتون می‌کنم - شُ‍ ... شما؟ - من و شما صیغه محرمیت خوندیم خانم ملکا. نگران گناهش نباشین و جلو آمد و دکمه های لباس ملکا را باز کرد حورا چه خوب همه چیز را ضبط کرده بود. سینه های درشت و سفید. سرش را پایین انداخت و دست گذاشت روی پوست نرم ملکا تا عمق جانش مور مور شد تمام حس های فرو خورده و غرایز مردانه‌اش بیدار شد - آخی... چه ناز خوابش برد... - بله... منم اگه همچین خوراکی خوشمزه‌ای توی دهنم بود خوابم می‌برد ملکا سرش با تعجب بالا آمد - چی گفتین حاج ضیا؟ مرد آن یکی سینه اش را نزدیک دهان برد و گفت - چطور این همه مدت خودمو از داشتنت محروم کرده بودم؟ https://t.me/+9czs0K72ch4yMzA0 https://t.me/+9czs0K72ch4yMzA0 فول عاشقانه‌👆

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت420 مردی سیاه‌پوش