مرگ ماهی 🖤
关闭频道
طوفان برای انتقام ماهی رو میدزده و صیغهاش میکنه تا بعد از تقاص پسگرفتن رهاش کنه غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگترین عذاب وجدانش! [بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]
显示更多📈 Telegram 频道 مرگ ماهی 🖤 的分析概览
频道 مرگ ماهی 🖤 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 97 867 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 171,并在 伊朗 地区排名第 3 242 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 97 867 名订阅者。
根据 03 十月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -3 282,过去 24 小时变化为 -136,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 2.61%。内容发布后 24 小时内通常能获得 15.79% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 556 次浏览,首日通常累积 15 463 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 دخترک, صدا, امیرعاصف, معید, ریرا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“طوفان برای انتقام ماهی رو میدزده و صیغهاش میکنه تا بعد از تقاص پسگرفتن رهاش کنه
غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگترین عذاب وجدانش!
[بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]”
凭借高频更新(最新数据采集于 04 十月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
97 867
订阅者
-13624 小时
-7027 天
-3 28230 天
帖子存档
97 852
_ تو که زن جدید گرفتی، دیگه هر شب هرشب چی از جون من میخوای؟
با تک خندی روی تنم خیمه زد
- اون حساسه، مثل تو پوست کلفت نیست عزیزم، بیشتر از دو راند زیر من طاقت نمیاره
بغضم گرفت و با حرص به قفسه سینهاش کوبیدم
- از روم گمشو کنار امیر، فردا دادخواست طلاق میدم
بیاعتنا به تقلاهام دستش رو بند کمر شلوارم کرد و پایین کشید
_ هیش... آروم بگیر کوچولو، تو کفتر جلد خودمی... هرجا هم بری تهش باز جات تو بغل خودمه.
بوسه ای به پایین شکمم زد
_ امشب میخوام بهت یادآوری کنم چرا تا الآن نگهت داشتم و طلاقت ندادم
گفت و تنم رو بوسه بارون کرد اما من بین اشکام قسم خوردم که فردا به بابا زنگ بزنم،
که فردا همه چیز رو تموم کنم و دیگه برنگردم...
https://t.me/+VNoWgIeCIig3NmU0
97 852
_ این همون زن اول آقاست که اجاقش کوره؟
زن کناری پچ زد
_ آره طفلک چقدرم خوشگله حیف پیشونی اقبال نداشت حامله نشد شوهرش سرش هوو آورد.
دستم رو زیر پلکام کشیدم.
امیر بالای پلهها ایستاده بود، دست دخترخالهاش رو گرفته بود و منتظر بود عاقد خطبه عقد رو جاری کنه
چشمهاش یه لحظه افتاد روی من...
لبخند تلخی زدم و دیدم که نیمخیز شد تا به سمتم بیاد اما عاقد که شروع کرد محبور شد بشینه
رفتم طرف در خروجی
مش قربون جلوم سبز شد:
_ خانم کجا؟ آقا گفتن امروز از عمارت بیرون نرین.
_ دارم میرم سمت باغ زود میام
دروغ گفتم، باغی درکار نبود.
دیشب به بابا زنگ زده بودم و حالا میخواستم برم، جایی که هیچوقت دست امیر بهم نرسه
https://t.me/+VNoWgIeCIig3NmU0
97 852
Repost from N/a
-ای ور بپری نامدار که من باید جای تو تووون پس بدم...!!!
با خرص نگاه مردی که منو خفت کرده بود می کنم و مثل کنه بهم چسبیده بود.
برمیگردم سمتش و می توپم بهش...
-می تونی فاصله رو رعایت کنی یا خودم دست به کار بشم....؟!
تنها نگاهم می کند و انگار نه انگار حرفی زدم...
ولی کمی بیشتر فاصله می گیرد و حلوتر از من می رود که به سالن می رسیم و صدایش را توی سرش می اندازد.
-رییس خواهر دزده رو اوردیم....!
چشمانم درشت می شود و نگاهش می کنم.
-دزد خودتی و جد و ابادت.... داداش من هیچی ام دزد نیست الکی برچ....
-از دختر میرزا این همه سلیته بازی بعیده....!!!
نگاهم سمت صدای کلفت و بمی می چرخد و با دیدن مردی که بیشتر سبیلش تو چشم بود و ابهتش رو به رخ می کشید اخم می کنم...
-جناب اقاجونم بهم یاد داده در برابر ظلم و زور وایسم....!!!
دست در جیب جلو میاد و نگاهش پر نفوذ و عمیق روی من بود...
قد و هیکلش گنده تر از من بود انگار یه گوریل در مقابلم بود که خوف کردم و قدمی عقب رفتم...
-به برادرت چی یاد نداده ناموس دزدی نکنه....؟!
دوباره عصبانی می شوم.
-داداش من دزد ناموس نیست حتی اون دزد عتیقه هایی که دنبالشین....!!!
چشم باریک می کند.
-پس از داداشت خبر داری....؟!
چشم می بندم و حرصی از خودم که بند رو اب دادم دوست دارم گردن مردک را بکنم اما زورم نمی رسد.
-خبر دارم که در اصل به برادرزادتون کمک کرده تا اتفاقی برای خودش و عتیقه ها نیفته اما نمی دونم کجا هستن....!!!
اخم هایش درهم می شود و ساکت نگاهم می کند.
-حرفت رو باور نمی کنم....!!!
شانه بالا می اندازم.
-به من ربطی نداره هر جور راحتی اما با دزدیدن من بدتر اون قاچاقچیایی که دنبالشون بودن رو پیدا می کردین نه منی که حتی نمی دونم اون عتیقه ها چیه یا اینکه عشق و عاشقی داداشم و برادرزادتون هنوزم بعد این همه سال پابرجاست....!!!
باز هم سکوت کرده و نگاهم می کند...
عصبی میشم.
-ببخشید توی صورت من چیزی هست که خودم نمی دونم...؟!
سیگاری آتش می زند و نگاهش همچنان به من است...
-اره چیزی که فقط من می تونم ببینم....؟!
چشمانم درشت می شود که حس می کنم لبخندی کنج لبش می شیند...
-چی رو فقط شما می بینید...؟!
اشاره ای به محافظ می کند و می رود...
نزذیکم می شوم که سینه به سینه ام می شود و نفسم حبس..
این مرد چیزی به اسم مراعات رو بلد نبود....
کمی خم می شود و با مکثی می گوید.
-به داداشت زنگ بزن و بگو برادرزادم رو صحیح و سالم بیاره پیشم وگرنه....
حرفش را ادامه نمی دهد و این بیشتر تهدیدی بود که حس می کردم به ضرر من است...
-من هیچ شماره ای ازشون ندارم هربار هم صحبت کردیم نامدار زنگم زده....!!!
چشمانش رنگ خشم میگیرد و صورتش تیره می شود.
-داری دروغ میگی... زنگ بزن دختر میرزا و بیشتر از این صبرم رو امتحان نکن....!!!
گیر یک زبان نفهم افتاده بودم که چشم می بندم و نفسم را بیرون می دهم....
-شماره ای ندارم اقا... نمی دونم کجا هستن...؟! به جون اقاجونم راست میگم.... بابامن اگه می دونستم کحاست که زودتر رفته بودم دنبالش... تو رو خدا بزار من برم اقاجونم ببینه نیستم نگران میشه....!!!!
دوباره طولانی نگاهم می کند.
-خیلی خب باور می کنم....
دست خودم نیست که یه دفعه لبم کش میاد...
-چه عجب...!!!
سمت مبل می رود که دنبالش می روم.
-حالا که باور کردبن میگین به افرادتون منو ببرن خونه اقاجونم ببینه نیستم نگران میشه....!!!
روی مبل می نشیند و سیگاری آتش می زند بعد نگاهم می کند... نزدیکتر می روم و می خواستم دوباره حرفم را تکرار کنم که مچ دستم را می گیرد و سمت خودش می کشد که توی بغلش می افتم....
سیخ می شینم و دستش دورم می پیچه و حرم نفساش گوش و گردنم رو همزمان می سوزونه....
-هیچ جا نمیری دختر میرزا.... پیش من میمونی تا داداشت زنگت بزنه....!!!
https://t.me/+zbRi8vSJGTVjNGQ0
https://t.me/+zbRi8vSJGTVjNGQ0
https://t.me/+zbRi8vSJGTVjNGQ0
با دزدیده شدن عتیقه گیر گیو ملکشاهی مردی که از ثروت و قدرت از همه بالاتر بود افتادم که از قضا برادرزادش و داداشم یه زمانی عاشق هم بودند امت خودش مانع ازدواجشون شده بود و حالا منو گروگان می گیره تا نامدار زنگم بزنه....
97 852
Repost from N/a
-بیام بمالمت بهراد؟!
تیشرتش را از تن بیرون کشید و هشدار داد:
-تو یه وجبی حق نداری نزدیکم شی. از وقتی عقدت کردم یه روزم بدون بدن درد نگذشته.
شلوارش را که در آورد خجول سر پایین انداختم.
-مگه عضلههات نگرفته؟ ماساژ بدم خوب میشیا...
پوزخندی زد.
-از راه دور ماساژ بدی؟! لابد عضلاتِ منم شعورشون برسه با نوازشِ نگاهت آروم بگیرن، ها؟!
زیر لب غر زدم و نزدیکش شدم.
از وقتی مخفیانه عقدم کرده بود، هر بار نزدیکم میشد ترسم مانع رابطه میشد و همین عصبیاش کرده بود.
-نخیر! دارم میگم میام میمالمت دیگه. از دور چیه؟!
روی تخت دراز کشید و ملافه اش را روی تن برهنهش مرتب کرد.
-دست شما درد نکنه به اندازه کافی کمر درد دارم. اجازه بده دم و دستگاهم سالم بمونه.
اخمی از ندانستن کردم.
-دم و دستگاهت؟!
عضلاتش گرفته بود.
کمر درد داشت و آن یکی مشکل چه بود دیگر؟!
- کمتر وزنه بزن خب. همهی اینا از ورزشه.
با کف دست روی پیشانیاش کوبید.
-یا خودِ خدا... من چی با خودم فکر کردم تهتغاریِ یه پیرمرد پیرزنو عقد کردم؟! ورزش؟ ورزش نبود انرژیمو خالی کنم که تو الان سالم نبودی، واسه من بلبلی کنی حالمم خرابتر کنی.
برو بابایی گفتم و از داخل کشور روغنِ ماساژ که چند شب پیش خرید و تهش موفق نشد روی تنم بریزد را بیرون کشیدم.
-غر نزن دیگه بهراد. شبا کمکم داریم پیشرفت میکنیم. دیدی دیشب چی شد؟! الانم ساکت شو بمالمت حال بیای.
دلم ضعف رفت برای چشمان بستهاش و نزدیکش شدم.
-اونجوری میگی میمالمت از چشام میزنه بیرون مهوا!
پلک گشود. لبی با زبان تر کرد و رنگ نگاهش پر شد از خواستن.
-با سی سال سن، لَــلِهی یه دختر بیست ساله شدم.
در روغن را باز کردم و چند قطرهای روی قفسهی سینهاش چکاندم.
-آخه درست حرف نمیزنی که بفهمم چخبره. چی از چشات میزنه بیرون؟
دستان ظریفم روی سینههای پهن و عضلانیاش نشست.
-آخ خدا لعنتت کنه! فکر کن اینا حلقه شن دورش.
آرام لبخند زدم.
از درد به هذیان رسیده بود.
خم شدم و پر عشق بوسهای رویِ خط عمیق قفسهی سینهاش زدم.
-قربونت برم. یه کم بخواب خوب میشی.
خواستم صاف بایستم که مرا روی خود کشید.
-ببین یه امروز و راه بیا. میخوای عملی بگم از چشام میزنه بیرون یعنی چی؟!
تمام لباسم را چرب کرد پسرهی خیرهسر.
اما صدای خمار و بدن سفت و سخت شدهاش مرا به خود آورد.
-بهراد به خدا اگه به همه بگی عقدم کردی ترسم میریزه. من میدونم این ترسم از استرسه رسواییه.
جایمان را عوض کرد و خودش رویم خیمه زد.
-میگم خوشگلم. من جایی که میدونم قراره نه بشنوم که حرف نمیزنم. اول باید تمام و کمال مالِ من شی بعد میام خاستگاریت.
لحنِ پر از خواستنش بر ترسم افزود.
-من آماده نیستم. ببین...
با نشستن دستش رو بدنم حرف در دهانم ماسید.
-نگاه کن قربونت. آمادهتر از این؟! تو دخالت نکنی خودش لیز میخوره میره. آمادگی نمیخواد.
تا خواستم مخالفت کنم دستش زیر شورتم رفت.
- حالا نوبتِ منه بمالمت مهوار...
https://t.me/+zKCTnoxOB1w0YmU8
https://t.me/+zKCTnoxOB1w0YmU8
https://t.me/+zKCTnoxOB1w0YmU8
https://t.me/+zKCTnoxOB1w0YmU8
من بـــــهرادم...🔺
یه عوضی که کراش زدم رو عمهی زنم.❌
اسمش عمهست. اما لامصب پنج سال از زنم کوچیکتره و از روزی که دیدمش شد حواسپرتی.🔥
پدرسگ، زنگولهی پای تابوت پدر و مادرش بود و انقدر لوسش کرده بودن که حتی راه رفتنشم پر از عشوه و لوندیه...♨️
رسیدن بهش سخت بود... تا روزی که زنم با دوست پسر سابقش فرار کرد و این کوچولویِ وزه پیش قدم شد برای آروم کردنم..❌🔞
منم قایمکیِ خانواده، برای انتقام تهتغاریشونو عقدم و کردمو...
https://t.me/+zKCTnoxOB1w0YmU8
https://t.me/+zKCTnoxOB1w0YmU8
https://t.me/+zKCTnoxOB1w0YmU8
97 852
Repost from N/a
.
- گاو شیرده عمارتآقامیر هستم
مسئول توله پسانداختن برای حضرت آقا!
منیژه ترسیده به در نگاه کرد و با دست پشت دست دیگرش کوبید:
- خانم کوچیک، تصدقتون برم... نگید اینطوری! خبر برسه به گوش اصلانخان، براتون بد میشه!
حیا ملحفه را گره زد و با دندان سفتش کرد.
در همان حال غرید:
- به درک اسفل السافلین منیژه! برو کشیک بده قلچماقهای آقا نیان بالا خبر مرگم بتونم فرار کنم!
بعد از ده سال، قرار بود وارثِ آقامیر، اصلانخان، از فرنگ برگردد!
در گوشه و کنار عمارت خبر پیچیده بود به محض برگشتن اصلانخان، آقامیر قصد دارد عروسی بزرگی برای تک پسرِ خاندانش برگذار کند!
عروس که بود؟
حیای یتیم مانده!
باید میشد زنِ اصلانی که از کودکی تاحالا او را ندیده بود.
فقط میدانست زنِ اولش به خاطر اخلاق سگ مذهبش، طلاق گرفته!
شاید هم زنِ بیچاره را از خانه بیرون انداخته و طلاقش داده بود!
کسی نمیدانست!
فقط میدانست حاضر است بمیرد اما پای سفرهی عقد با آن شازدهی وحشی ننشیند...
منیژه با ترس و لرز بیرون کشیک داد و گفت:
- همین حالا بپرید خانم!
حیا ملحفهها را به پایهی تخت گره زد و سر دیگرش را از پنجرهی طبقهی سوم عمارت به پایین انداخت.
با ترس و لرز ملحفه را دو دستی چسبید و
با تکیهی پاهایش به دیوار عمارت آرام آرام از دیوار پایین رفت.
آن یک متر باقی مانده را دستش را از دور ملحفه باز کرد و یک آن با شدت روی زمین پخش شد.
سنگریزهها پوست کف دست را کند و نالهی ضعیفش در گلو، بلند شد:
- آخ... الهی به زمین گرم بخوری اصلان!
نیشخندی به حالش زد و غرغر کرد:
- بله حیا خانوم! اگه فرار نمیکردی باید منتظر میموندی تا شب آقازادهی والا مقام تشریف فرما بشن.
آقامیر بذارتت توی دیس نقره تحویل آقازدهشون بده تو هم براشون بع بع کنی! بع بع!
ناگهان صدای بم و مردانهای از بالای سرش باعث شد شبیه برق گرفتهها از جا بپرد:
- بع بع کردنات تموم شد؟
مرد را یک نظر نگاه کرد.
بالا بلند و چهارشانه بود!
کت و شلوار سه تکه اش انگار در خیاطخانههای ایتالیا روی تنش برش خورده بود!
موهایش سیاه و پر کلاغی بود و بینی و فک استخوانی و محکمش او را شبیه به مدلهای هفتهی مد پاریس کرده بود!
چشمان زمردی و پر رمز و رازش هم که دیگر جای خود داشت!
حیا اخم درهم کشید و پرسید:
- جنابعالی؟
مرد بیتوجه به سوالش، یک دستی زد:
- داری از دست اصلان فرار میکنی یا آقامیر؟
حیا علیرغم ترسش، در صورتش براق شد و توپید:
- مفتشی؟
- گیریم که باشم؟ داری از اصلان فرار میکنی؟
به قدری این روزها اسم اصلان را شنیده بود که ناگهان وقتی دوباره اسمش به گوشش میخورد عنان از کف میداد، کفری غرید:
- اصلان خر کیه دیگه؟ یه مرتیکهی متحجر باباقوری که فکر میکنه با فرنگ رفتن میتونه اون مغز پوسیدهشو عوض کنه!
ولی هنوز توی عهد قجر گیر کرده!
مرد حیرتزده نگاهش کرد و حیا تازه به خودش آمد!
هرچه از دهانش درآمده بود را جلوی یک غریبه، خرج آقازادهی آقامیر کرده بود!
دستش را محکم روی دهانش کوبید و ملتمس گفت:
- خواهش میکنم به اصلان نگو چیگفتممم... التماست میکنم! میذاری برم؟
مرد تای ابرویی بالا انداخت و یک قدم عقب رفت.
با دست اشاره زد و خونسرد گفت:
- برو!
https://t.me/+ZeNkOlyquqljOWE0
https://t.me/+ZeNkOlyquqljOWE0
https://t.me/+ZeNkOlyquqljOWE0
طفلکییییی🤣🤣🤣🤣🤣🤣
خبر نداره هرچی از دهنش دراومده رو به خود اصلان گفته!
توی پارت بعدی وقتی میگیرنش، کت بسته میبرنش برای اصلان و اون وقت تازه حیا خانوم میفهمه چه گندیییی زدههههه...😭😭😭😂😂😂
https://t.me/+ZeNkOlyquqljOWE0
پارت اول رمانه از ایده گرفتن و کپی کردن بنر جداااا خودداری کنید😊❌
97 852
Repost from N/a
.
- بابایی دوس دالی پستون خاله رو بخولی؟
چشمانش گشاد شد. اشتباه شنیده بود؟
-چی گفتی بابایی؟ پستون چیه؟
-ممه دیگه بابا جونم. ببین ازینا که منم دالم ولی هنوز مثل ممه های خاله گنده نشده.
بعد دست روی محل سینههای خودش گذاشت و ادامه داد:
من از خاله اجازه گرفتم یکم پستون خولدم. خاله خیلی مهربونه. میخوای ازش اجازه بگیرم توام بخولی؟
آب توی گلوی ضیاء گیر کرد و به سرفه افتاد
حورا با دستای کوچکش پشت کمرش کوبید.
- چیشدی بابایی؟ هنوز ممههای خاله رو نخولدی که سلفه میکنی
چشمانش داشت از حدقه بیرون می آمد
دختر شش ساله اش این حرف ها را از کجا یاد گرفته بود؟
با خس خس گفت:
- این چیزا رو کی بهت یاد داده بابا؟
حورا بچگانه لب غنچه کرد و با ذوق گفت:
- اینکه چجولی ممه بخولم؟ خب خودم بلدم بابایی. علوسک باربیم به نینیش ممه میده من یاد گلفتم. تو کارتون دیدم خانم گاوه هم به بچهش ممه میداد.
ضیا اخم کرد به رویش
- نمیخواد توضیح بدی. این کلمه زشت رو میگم!
- کدوم کلمه؟
شاهرگ گردن ضیا با تمام توان میکوبید
لعنتی... برای دخترش پرستار گرفته بود که ادب یاد بگیرد نه اینکه همان یک ذره ادب خودش هم به باد برود
- لعنت بر شیطون!
همین ممه که میگی... کی بهت یاد داده؟
حورا دستانش را بهم کوبید و با ورجه وورجه گفت:
- یاد نداده. خودم دیدم. تازه شم خولدم. وای باباییی... من عاشگ ممههای خاله ملکام!
انگد شیرینههه!
توام میخوای؟ خاله دوتا داله، میخوای یکیشو بدم به تو بابایی؟
تا ضیاء چشم درشت کرد، دخترک امان نداد.
ملکا را در ورودی آشپزخانه دیده و صدایش زده بود:
- خالهههه... خالهههه
بیا ممههاتو به بابام نشون بده بفهمه من دلوغ نمیگم!
دلوغگو دشمن خداست مگه نه؟
ملکا از شرم و خجالت سرخ شد.
ابرو بالا انداخت و اشاره زد که حورا دهانش را ببندد
- از چی حرف میزنی خاله؟ ممه چیه؟
خوراکی جدیده؟
- ممه دیگه خاله! همونا که مثل اسلایمه... خیلیم نرم و خوشمزستتتت...
خودم دیدم تو لباست گایم کردیشون.
من خیلی دختر مهلبونیم خاله.
میذارم به بابامم ممه بدی. گناه داله
و سرش را کنار گوش ضیا کشاند و با پچ پچ گفت
- بابایی از الکی گلیه کن. خاله دلش بسوزه بهت از اون ممه خوشمزه ها بده
تااازه! روش شکلات و عسلم میزنه
ضیا حسابی عرق کرده بود
تصویر اندام درشت دخترک توی دهان! وای بر او...
مثلاً نماز میخواند و روزه هم میگرفت
- بابا شما برو تو اتاقت. من با خاله صحبت خصوصی دارم
- میخوای ممه هاشو بخولی؟ منم میخوام نگاه کنم.
ضیا دندان روی هم سابید
لعنتی چرا انقد گرمش شده بود.
حورا هم با این حرف ها حالش را بدتر میکرد
کلافه گفت:
- نه بابا. میخوام حرف بزنم با خاله .تو برو تا خاله ملکا خجالت نکشه
حورا بی حرف توی اتاقش رفت
ضیا دکمه بالایی پیراهنش را باز کرد تا بتواند نفس بکشد
طلبکار گفت:
- که شکلات و عسل هم بهش میمالی خانوم محترم؟
ملکا سرش را پایین انداخت و مظلوم جواب داد
- خب دلشو میزنه. اینطوری خالی خالی که مزه نداره
و سریع لبش را گاز گرفت
- منظورم اینه که...
- منظورتونو کاملا متوجه شدم! شما با چه حقی سی*نههاتو گذاشتی دهن دختر من؟
- آخه دلم سوخت آقا ضیاء.
گفت مامانشو سر زایمان از دست داده و با شیر خشک بزرگ شده.
میخواد ببینه ممه چه مزهایه. منم...
- شمام سوتینتو در آوردی و ممههاتو گذاشتی دهن دختر من؟
ملکا مظلوم و ساکت سر تکان داد.
ضیاء دیگر تاب نداشت
این دختر جوان و بلا گرفته بدجوری هورمون هایش را دستکاری میکرد
- اولا که ممه بدون شکلات و عسل خوشمزه تره. هیچم مزش زیر دل آدم نمیزنه
دوما...
دخترک را توی آغوشش کشید و دست روی اندام بکرش گذاشت
لعنتی... این توپ های خوش فرم و خوش دست را چطور ندیده بود؟
- دوم اینکه... منم با شیرخشک بزرگ شدم. تو که انقد مهربونی به منم ممه میدی ببینم چه مزهایه؟
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
https://t.me/+OGtxHsk_GXFlOGU8
وقتی بچه سبب خیر میشه😂
آقا نامزد بازی و ممه خورونههههه😌👆
97 852
_ این همون زن اول آقاست که اجاقش کوره؟
زن کناری پچ زد
_ آره طفلک چقدرم خوشگله حیف پیشونی اقبال نداشت حامله نشد شوهرش سرش هوو آورد.
دستم رو زیر پلکام کشیدم.
امیر بالای پلهها ایستاده بود، دست دخترخالهاش رو گرفته بود و منتظر بود عاقد خطبه عقد رو جاری کنه
چشمهاش یه لحظه افتاد روی من...
لبخند تلخی زدم و دیدم که نیمخیز شد تا به سمتم بیاد اما عاقد که شروع کرد محبور شد بشینه
رفتم طرف در خروجی
مش قربون جلوم سبز شد:
_ خانم کجا؟ آقا گفتن امروز از عمارت بیرون نرین.
_ دارم میرم سمت باغ زود میام
دروغ گفتم، باغی درکار نبود.
دیشب به بابا زنگ زده بودم و حالا میخواستم برم، جایی که هیچوقت دست امیر بهم نرسه
https://t.me/+VNoWgIeCIig3NmU0
97 852
- دیگه واسهات راست نمیشه
تنم یخ کرد و بی رحمانه ادامه داد
- حتی نمیتونم بکنمت صحرا
از شدت حقارت لرز کردم اون بی رحمانه گفت
- منتظری دیگه میخوای چی بشه بفهمی حالم ازت بهم میخوره؟
حقارت از این بالاتر که شوهرت واسه ات راست نمیکنه؟
باور نمیکنی بیا لختت کنم ببین ککشم نمیگزه.
دستش که سمت لباسم اومد
یک قدم عقب رفتم
نگاه پر اشکم رو به چشماش دوختم و لب زدم
- باشه ، طلاق بگیریم امیر
https://t.me/+VNoWgIeCIig3NmU0
97 852
Repost from N/a
-ای ور بپری نامدار که من باید جای تو تووون پس بدم...!!!
با خرص نگاه مردی که منو خفت کرده بود می کنم و مثل کنه بهم چسبیده بود.
برمیگردم سمتش و می توپم بهش...
-می تونی فاصله رو رعایت کنی یا خودم دست به کار بشم....؟!
تنها نگاهم می کند و انگار نه انگار حرفی زدم...
ولی کمی بیشتر فاصله می گیرد و حلوتر از من می رود که به سالن می رسیم و صدایش را توی سرش می اندازد.
-رییس خواهر دزده رو اوردیم....!
چشمانم درشت می شود و نگاهش می کنم.
-دزد خودتی و جد و ابادت.... داداش من هیچی ام دزد نیست الکی برچ....
-از دختر میرزا این همه سلیته بازی بعیده....!!!
نگاهم سمت صدای کلفت و بمی می چرخد و با دیدن مردی که بیشتر سبیلش تو چشم بود و ابهتش رو به رخ می کشید اخم می کنم...
-جناب اقاجونم بهم یاد داده در برابر ظلم و زور وایسم....!!!
دست در جیب جلو میاد و نگاهش پر نفوذ و عمیق روی من بود...
قد و هیکلش گنده تر از من بود انگار یه گوریل در مقابلم بود که خوف کردم و قدمی عقب رفتم...
-به برادرت چی یاد نداده ناموس دزدی نکنه....؟!
دوباره عصبانی می شوم.
-داداش من دزد ناموس نیست حتی اون دزد عتیقه هایی که دنبالشین....!!!
چشم باریک می کند.
-پس از داداشت خبر داری....؟!
چشم می بندم و حرصی از خودم که بند رو اب دادم دوست دارم گردن مردک را بکنم اما زورم نمی رسد.
-خبر دارم که در اصل به برادرزادتون کمک کرده تا اتفاقی برای خودش و عتیقه ها نیفته اما نمی دونم کجا هستن....!!!
اخم هایش درهم می شود و ساکت نگاهم می کند.
-حرفت رو باور نمی کنم....!!!
شانه بالا می اندازم.
-به من ربطی نداره هر جور راحتی اما با دزدیدن من بدتر اون قاچاقچیایی که دنبالشون بودن رو پیدا می کردین نه منی که حتی نمی دونم اون عتیقه ها چیه یا اینکه عشق و عاشقی داداشم و برادرزادتون هنوزم بعد این همه سال پابرجاست....!!!
باز هم سکوت کرده و نگاهم می کند...
عصبی میشم.
-ببخشید توی صورت من چیزی هست که خودم نمی دونم...؟!
سیگاری آتش می زند و نگاهش همچنان به من است...
-اره چیزی که فقط من می تونم ببینم....؟!
چشمانم درشت می شود که حس می کنم لبخندی کنج لبش می شیند...
-چی رو فقط شما می بینید...؟!
اشاره ای به محافظ می کند و می رود...
نزذیکم می شوم که سینه به سینه ام می شود و نفسم حبس..
این مرد چیزی به اسم مراعات رو بلد نبود....
کمی خم می شود و با مکثی می گوید.
-به داداشت زنگ بزن و بگو برادرزادم رو صحیح و سالم بیاره پیشم وگرنه....
حرفش را ادامه نمی دهد و این بیشتر تهدیدی بود که حس می کردم به ضرر من است...
-من هیچ شماره ای ازشون ندارم هربار هم صحبت کردیم نامدار زنگم زده....!!!
چشمانش رنگ خشم میگیرد و صورتش تیره می شود.
-داری دروغ میگی... زنگ بزن دختر میرزا و بیشتر از این صبرم رو امتحان نکن....!!!
گیر یک زبان نفهم افتاده بودم که چشم می بندم و نفسم را بیرون می دهم....
-شماره ای ندارم اقا... نمی دونم کجا هستن...؟! به جون اقاجونم راست میگم.... بابامن اگه می دونستم کحاست که زودتر رفته بودم دنبالش... تو رو خدا بزار من برم اقاجونم ببینه نیستم نگران میشه....!!!!
دوباره طولانی نگاهم می کند.
-خیلی خب باور می کنم....
دست خودم نیست که یه دفعه لبم کش میاد...
-چه عجب...!!!
سمت مبل می رود که دنبالش می روم.
-حالا که باور کردبن میگین به افرادتون منو ببرن خونه اقاجونم ببینه نیستم نگران میشه....!!!
روی مبل می نشیند و سیگاری آتش می زند بعد نگاهم می کند... نزدیکتر می روم و می خواستم دوباره حرفم را تکرار کنم که مچ دستم را می گیرد و سمت خودش می کشد که توی بغلش می افتم....
سیخ می شینم و دستش دورم می پیچه و حرم نفساش گوش و گردنم رو همزمان می سوزونه....
-هیچ جا نمیری دختر میرزا.... پیش من میمونی تا داداشت زنگت بزنه....!!!
https://t.me/+zbRi8vSJGTVjNGQ0
https://t.me/+zbRi8vSJGTVjNGQ0
https://t.me/+zbRi8vSJGTVjNGQ0
با دزدیده شدن عتیقه گیر گیو ملکشاهی مردی که از ثروت و قدرت از همه بالاتر بود افتادم که از قضا برادرزادش و داداشم یه زمانی عاشق هم بودند امت خودش مانع ازدواجشون شده بود و حالا منو گروگان می گیره تا نامدار زنگم بزنه....
97 852
Repost from N/a
-زن مظلوم فایده نداره داداش. مهوار خیلی مظلومه. زن خوبه قوی باشه.
بهراد بیحوصله چشم روی حساب و کتابهایی که جور در نمیآمد گرداند.
-اول صبح فتوا نده میثاق. بیا ببین گند جدید از کجا درومده که حسابا با هم نمیخونه.
میثاق بی توجه به حرفهای او ادامه داد:
-لامصب دو تا داداش داره، یه برادرزاده که پنج سال از خودش بزرگتره. به خدا قسم ناراحتش کنی به گای مطلق میری.
بالاخره توانست توجه بهراد را جلب کند و بهراد سر بلند کرد.
-تهتغاری یه خونوادهست. بهش بگی بالای چشمت ابرو میره به داداشاش میگه هیچ، به برادرزاده قلچماقشم میگه دسته جمعی میریزن سرت.
بهراد با اخم دستهایش را روی سینه گره زد تا ببیند میثاق کی قرار است دست از مسخره بازی بردارد.
-خلاصه که شاید تهش آشتی کنید ولی تا ابد کتک خوردهی داداشاش میمونی حیثیتتم میره.
نزدیک شد و تقهای به میز کوبید.
-ولی زن که قوی باشه دیگه کار به جاهای باریک نمیکشه. تو همون خونه کتکتو میخوری آشتیتم میکنی. هیچکسم نمیفهمه چقدر بدبختی.
بهراد خندهاش گرفته بود و در همان حال پرسید:
-چی شده باز با زنت دعوات شده داداشاش ریختن سرت؟!
میثاق با تاسف سر تکان داد.
-خدا خیر نده اونی که گفت تا زن نگیری ناقصی. والا من از وقتی زن گرفتم ناقص شدم.
بهراد داشت میخندید که ناگهان در باز شد و مهوار با گریه وارد اتاق شد.
-بهرادِ عوضی. از اولم میدونستم این رابطهی مخفیانه قراره نابودم کنه.
مهوار کفشش را در آورد و سمت بهراد پرتاب کرد.
-به داداشام زنگ زدم امروز بیان تکلیفمو با تو روشن کنن. به نویدم گفتم بیاد ببینه حرف حساب رفیق صمیمیش چیه که منه بدبختو چند ماهه اسیر و ابیر کردی.
دخترک لنگهی دیگر کفشش را پرتاب کرد و بهراد آن را در هوا گرفت و خطاب به میثاق پرسید:
-تکلیفت با زنی که هم وحشیه هم مظلوم چیه؟!
میثاق خواست جواب دهد...
اما مهوار کیفش را پرتاب کرد و مستقیم در صورت میثاق خورد و...
https://t.me/+IfvI_if6PiI0OGE8
https://t.me/+IfvI_if6PiI0OGE8
https://t.me/+IfvI_if6PiI0OGE8
https://t.me/+IfvI_if6PiI0OGE8
https://t.me/+IfvI_if6PiI0OGE8
https://t.me/+IfvI_if6PiI0OGE8
بهراد یه عوضی بود که برای انتقام دست گذاشت رو آبروی برادرم.
اما من برای جلوگیری از رسوایی پا پیش گذاشتم تا هر طور شده برادرمو نجات بدم.
ولی اون بیشرف که همیشه نگاهِ پر هوسشو رو خودم حس میکردم شرط گذاشت که باید مخفیانه عقدش بشم.
و من قبول کردم...
عقد مردی شدم که دامادِ سابق برادرم بود و دشمنِ خونیِ خانواده و حالا هر روز بینمون میچرخه و تا میتونه خونمو تو شیشه میکنه، بدون اینکه کسی بدونه اون شوهرمه!♨️🔞
97 852
Repost from N/a
.
- گاو شیرده عمارتآقامیر هستم
مسئول توله پسانداختن برای حضرت آقا!
منیژه ترسیده به در نگاه کرد و با دست پشت دست دیگرش کوبید:
- خانم کوچیک، تصدقتون برم... نگید اینطوری! خبر برسه به گوش اصلانخان، براتون بد میشه!
حیا ملحفه را گره زد و با دندان سفتش کرد.
در همان حال غرید:
- به درک اسفل السافلین منیژه! برو کشیک بده قلچماقهای آقا نیان بالا خبر مرگم بتونم فرار کنم!
بعد از ده سال، قرار بود وارثِ آقامیر، اصلانخان، از فرنگ برگردد!
در گوشه و کنار عمارت خبر پیچیده بود به محض برگشتن اصلانخان، آقامیر قصد دارد عروسی بزرگی برای تک پسرِ خاندانش برگذار کند!
عروس که بود؟
حیای یتیم مانده!
باید میشد زنِ اصلانی که از کودکی تاحالا او را ندیده بود.
فقط میدانست زنِ اولش به خاطر اخلاق سگ مذهبش، طلاق گرفته!
شاید هم زنِ بیچاره را از خانه بیرون انداخته و طلاقش داده بود!
کسی نمیدانست!
فقط میدانست حاضر است بمیرد اما پای سفرهی عقد با آن شازدهی وحشی ننشیند...
منیژه با ترس و لرز بیرون کشیک داد و گفت:
- همین حالا بپرید خانم!
حیا ملحفهها را به پایهی تخت گره زد و سر دیگرش را از پنجرهی طبقهی سوم عمارت به پایین انداخت.
با ترس و لرز ملحفه را دو دستی چسبید و
با تکیهی پاهایش به دیوار عمارت آرام آرام از دیوار پایین رفت.
آن یک متر باقی مانده را دستش را از دور ملحفه باز کرد و یک آن با شدت روی زمین پخش شد.
سنگریزهها پوست کف دست را کند و نالهی ضعیفش در گلو، بلند شد:
- آخ... الهی به زمین گرم بخوری اصلان!
نیشخندی به حالش زد و غرغر کرد:
- بله حیا خانوم! اگه فرار نمیکردی باید منتظر میموندی تا شب آقازادهی والا مقام تشریف فرما بشن.
آقامیر بذارتت توی دیس نقره تحویل آقازدهشون بده تو هم براشون بع بع کنی! بع بع!
ناگهان صدای بم و مردانهای از بالای سرش باعث شد شبیه برق گرفتهها از جا بپرد:
- بع بع کردنات تموم شد؟
مرد را یک نظر نگاه کرد.
بالا بلند و چهارشانه بود!
کت و شلوار سه تکه اش انگار در خیاطخانههای ایتالیا روی تنش برش خورده بود!
موهایش سیاه و پر کلاغی بود و بینی و فک استخوانی و محکمش او را شبیه به مدلهای هفتهی مد پاریس کرده بود!
چشمان زمردی و پر رمز و رازش هم که دیگر جای خود داشت!
حیا اخم درهم کشید و پرسید:
- جنابعالی؟
مرد بیتوجه به سوالش، یک دستی زد:
- داری از دست اصلان فرار میکنی یا آقامیر؟
حیا علیرغم ترسش، در صورتش براق شد و توپید:
- مفتشی؟
- گیریم که باشم؟ داری از اصلان فرار میکنی؟
به قدری این روزها اسم اصلان را شنیده بود که ناگهان وقتی دوباره اسمش به گوشش میخورد عنان از کف میداد، کفری غرید:
- اصلان خر کیه دیگه؟ یه مرتیکهی متحجر باباقوری که فکر میکنه با فرنگ رفتن میتونه اون مغز پوسیدهشو عوض کنه!
ولی هنوز توی عهد قجر گیر کرده!
مرد حیرتزده نگاهش کرد و حیا تازه به خودش آمد!
هرچه از دهانش درآمده بود را جلوی یک غریبه، خرج آقازادهی آقامیر کرده بود!
دستش را محکم روی دهانش کوبید و ملتمس گفت:
- خواهش میکنم به اصلان نگو چیگفتممم... التماست میکنم! میذاری برم؟
مرد تای ابرویی بالا انداخت و یک قدم عقب رفت.
با دست اشاره زد و خونسرد گفت:
- برو!
https://t.me/+ZeNkOlyquqljOWE0
https://t.me/+ZeNkOlyquqljOWE0
https://t.me/+ZeNkOlyquqljOWE0
طفلکییییی🤣🤣🤣🤣🤣🤣
خبر نداره هرچی از دهنش دراومده رو به خود اصلان گفته!
توی پارت بعدی وقتی میگیرنش، کت بسته میبرنش برای اصلان و اون وقت تازه حیا خانوم میفهمه چه گندیییی زدههههه...😭😭😭😂😂😂
https://t.me/+ZeNkOlyquqljOWE0
پارت اول رمانه از ایده گرفتن و کپی کردن بنر جداااا خودداری کنید😊❌
97 852
Repost from N/a
.
ـ ممههای خاله ملکا توش شیر داله بابایی. بیاد به نینی شیر بده؟
نوزاد ونگ ونگ گریه میکرد.
گشنه و بی طاقت شده بود.
حاج ضیاء توی بغلش کشید و تکان تکانش داد.
- جانم... جانم عسل دایی
پس کجا موند این مامانت؟
خاتون آبجوش نبات به دست بدو بدو به سمت نوزاد آمد
- بیا مادر... بیا اینو به خوردش بده شاید آروم شه
ضیا شیشه شیر را جلوی دهان نوزاد گرفت
قبولش نکرد. بلندتر زیر گریه زد
- ای بابا... چرا قبول نمیکنه این بچه؟
کجا موند مادر این بچه مادرجان؟
خاتون نوزاد را بغل گرفت و برد تا دست به دامان شیر خشک و آبجوش بشود.
- زنگ زدم مادر. میگن تو ترافیک شلوغ گیر کردن
- تا بیان این بچه تلف میشه که
حورا عروسکش را کنار گذاشت و کنار حاج ضیاء نشست
- بابایی... من میدونم چیکار کنیم که نی نی عمه زهرا ساکت بشه
ضیا دست روی موهای خرگوشی اش کشید و گفت
- الهی من فدات بشم که انقدر قلبت مهربونه بابا!
چیکار کنیم؟
حورا با بیخیالی گفت
- ممه های خاله ملکا خیلی بزرگه توشم شیره. بگم به نی نی شیر بده؟
ضیاء از شرم سرخ شد و زیرلب استغفرالله گفت:
- دیگه این حرفو تکرار نکن بابا. زشته!
- چی زشته؟شیر تو ممه های خاله ملکا؟
ضیا دوباره نفسش را کلافه بیرون داد
گردنش عرق کرد
- لا اله الا الله... بله باباجان! همینی که گفتی زشته.
حورا دستهایش را بهم کوبید و با ذوق کودکانه گفت
- نهههه! ممههای خاله خیلیییی خوشگله بابایی. حتما شیرش هم خوشمزهست. نینی عمه زهرا دوست داره!
ضیاء باز هم زیر لب به شیطان لعنت فرستاد ولی نمیتوانست منکر وسوسهها شود
بدجوری داغ کرده بود
شش سال بود که به هیچ زنی نگاه نمیکرد حالا دخترکش از سینه های پرستارش میگفت
از روی لباس دیده بودش
دخترش راست میگفت زیادی برجسته و توپر بود
- بابا جان شما خاله رو از کجا دیدی؟
- دیشب داشت لباس میپوشید. خودم دیدم.
ضیاء اب دهانش را به سختی قورت داد
دختر مجرد از کجا این همه اندام داشت؟
- باباییی... کاشکی منم بزرگ شدم ممه هام اندازه مال خاله ملکا بشه
ضیاء تشر زد
- زشته بابا! نگفتم این حرفو تکرار نکن
با صدای گریه ی نوزاد از آشپزخانه شانه هایش بالا پرید
مادرش توی بغل تکان تکانش میداد اما فایده ای نداشت.
ناچار رو به دخترش گفت:
- برو خاله ملکا رو صدا بزن بیاد به این بچه شیر بده
*
- حورا به من گفته شما میتونی به این بچه شیر بدی
مادرش تو ترافیک مونده. گشنشه
ملکا سرش را پایین انداخت
نگاه ضیا بی افسار روی بالاتنه اش می چرخید
یک نگاه حلال بود
اصلا این دختر محرمش شده بود
موقت بودنش که اهمیتی نداشت
- حاج ضیا ولی من که شیر ندارم!
- میدونم خانم محترم. اگه امکانش هست سینهتونو بذارین دهن این بچه تا بمکه و آروم بشه. ثواب داره
ملکا نگاهش تا چشمهای گریان نوزاد کش آمد
دلش سوخت
ولی بلد نبود بچه به بغل بگیرد و شیرش دهد
- حاج ضیاء شرمندم ولی من اصلا بچه به بغل گرفتن بلد نیستم
ضیا دست روی عرقش کشید و گفت
- عیبی نداره. من کمکتون میکنم
- شُ ... شما؟
- من و شما صیغه محرمیت خوندیم خانم ملکا. نگران گناهش نباشین
و جلو آمد و دکمه های لباس ملکا را باز کرد
حورا چه خوب همه چیز را ضبط کرده بود.
سینه های درشت و سفید.
سرش را پایین انداخت و دست گذاشت روی پوست نرم ملکا
تا عمق جانش مور مور شد
تمام حس های فرو خورده و غرایز مردانهاش بیدار شد
- آخی... چه ناز خوابش برد...
- بله... منم اگه همچین خوراکی خوشمزهای توی دهنم بود خوابم میبرد
ملکا سرش با تعجب بالا آمد
- چی گفتین حاج ضیا؟
مرد آن یکی سینه اش را نزدیک دهان برد و گفت
- چطور این همه مدت خودمو از داشتنت محروم کرده بودم؟
https://t.me/+hCoFqPbX8hExMWFk
https://t.me/+hCoFqPbX8hExMWFk
https://t.me/+hCoFqPbX8hExMWFk
https://t.me/+hCoFqPbX8hExMWFk
https://t.me/+hCoFqPbX8hExMWFk
https://t.me/+hCoFqPbX8hExMWFk
https://t.me/+hCoFqPbX8hExMWFk
https://t.me/+hCoFqPbX8hExMWFk
https://t.me/+hCoFqPbX8hExMWFk
https://t.me/+hCoFqPbX8hExMWFk
فول عاشقانه👆
97 852
- دیگه واسهات راست نمیشه
تنم یخ کرد و بی رحمانه ادامه داد
- حتی نمیتونم بکنمت صحرا
از شدت حقارت لرز کردم اون بی رحمانه گفت
- منتظری دیگه میخوای چی بشه بفهمی حالم ازت بهم میخوره؟
حقارت از این بالاتر که شوهرت واسه ات راست نمیکنه؟
باور نمیکنی بیا لختت کنم ببین ککشم نمیگزه.
دستش که سمت لباسم اومد
یک قدم عقب رفتم
نگاه پر اشکم رو به چشماش دوختم و لب زدم
- باشه ، طلاق بگیریم امیر
https://t.me/+VNoWgIeCIig3NmU0
97 852
مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت421
با کمی دقت میتوانست پارگی قسمتی از شلوار را تشخیص دهد
97 852
مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت421
با کمی دقت میتوانست پارگی قسمتی از شلوار را تشخیص دهد
97 852
مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت421
با کمی دقت میتوانست پارگی قسمتی از شلوار را تشخیص دهد
97 852
Repost from N/a
-نوزاد ضعیفه، وزن به شدت کم! شیر مادر می خوره؟
مادرم پر روسری اش را روی صورتش کشید:
-نه خانم دکتر!
دکتر عینک را روی تیغه ی بینی اش جا به جا کرد
-چرا؟ بچه تازه دوماهشه، حتما باید شیر مادر بخوره براش مقویه!
مثل مرده ها نشسته بودم روی صندلی و حتی صدای نق نق کودکم هم مرا برانگیخته نمی کرد.
-شیر ندارم بهش بدم.
مادرم دوباره زیر گریه زد و بچه را در آغوشش تکان داد!
-متوجه نشدم عزیزم... شیرت خشک شده؟
مامان روی سینه اش کوبید و ناله سر داد
-شیر داره خانم دکتر، ولی نمیده به بچه.
حتی یه بارم این طفل معصومو بغل نگرفته، مثل مرده ها همش تو تخت دراز کشیده عکس شوهر جوون مرگ شدشو بغل می کنه!
شهاب را می گفت.
همسری که به تازگی از دست داده بودمش... پدر همان بچه ای که حاضر نبودم شیرش دهم.
دکتر با ترحم نگاهم کرد و دست روی شانه ام گذاشت
-عزیزم خدا رحمت کنه شوهرتو... این کوچولو هم یادگار همونه، به نظرت شوهرت راضیه که به خاطر اون به ثمره ی عشقتون نمی رسی؟
گوشم از این حرف ها پر بود...
حتی هزار بار انگ بی عاطفه هم به پیشانی ام چسبانده بودند.
-دیگه شما هم گریه نکنین عزیزم، مامان خوشگله از این به بعد به نوزادش شیر میده چون خیلی دوسش داره و نگران وزن کمشه!
آخ کودکم!
وزنش کم بود... خیلی کوچک و ریز بود!
اگر او را هم از دست می دادم چه؟
ناخوداگاه بلند شدم و به سمتش رفتم، در آغوش مامان یکم دم آرام نمی گرفت. دستم را به سمتش دراز کردم
-بدش من!
مامان با تردید نوزادم را توی بغلم گذاشت و من به محض استشمام عطرش اشکی از چشمم ریخت.
دست کوچکش را گرفتم
-کوچولوم؟
صدایم را شنید... بخدا شنید که گریه اش آرام گرفت و چشم هایش را باز کرد.
جسم کوچکش را به سینه ام چسباندم و هق هقم همراه با "خداروشکر" گفتن مامان بلند شد.
***
(چند ماه بعد)
در خانه را که باز کردم بلافاصله ی صدای دست و پایش را شنیدم!
با سرعت هر چه تمام چهار دست و پا به سمتم می آمد و آب دهانش از دهان باز مانده اش می ریخت.
-ببین کی اومده استقبال مامانی... جوجه ی من!
نشست و با ذوق دستان کوچکش را به هم کوبید:
-مَ مَ...
دست زیر بغلش گرفتم و بلندش کردم
-جون مَ مَ جوجه؟ مامان جون بهت شیر داد؟ شکم کوچولوت سیر شده مامانی؟
دندان هایش را بامزه روی هم سایید و نفس نفس زد که دلم برایش ضعف رفت.
-میخورمت من خوشمزه ی لوس!
بوسه ی محکمی روی لپش نشاندم و وارد پذیرایی شدم.
-مامان، ساعت چند به یاشار شیر دا...
حرفم با دیدن مردی که روی مبل نشسته بود قطع شد!
کیف از دستم رها شد و بچه ام را به خودم چسباندم!
کابوس می دیدم حتما!
مرده که زنده نمی شد هان؟
شوهر من یکسال پیش به خاک سپرده شد!
چشمانم سیاهی رفت و آخرین لحظه داد و فریادهای مامان و دویدن آن مرد آشنا را به سمت خودم دیدم و چشمانم بسته شدند!
https://t.me/+eE5H0LTosNs0ZWQ0
https://t.me/+eE5H0LTosNs0ZWQ0
https://t.me/+eE5H0LTosNs0ZWQ0
https://t.me/+eE5H0LTosNs0ZWQ0
❇️دومین رمان مائده قریشی
❇️با 500 پارت آماده در کانال
فرصت عضویت محدوده عزیزان🍃🌹🍃
