مرگ ماهی 🖤
طوفان برای انتقام ماهی رو میدزده و صیغهاش میکنه تا بعد از تقاص پسگرفتن رهاش کنه غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگترین عذاب وجدانش! [بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel مرگ ماهی 🖤
Channel مرگ ماهی 🖤 in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 100 823 subscribers, ranking 162 in the Books category and 3 077 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 100 823 subscribers.
According to the latest data from 06 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -3 142 over the last 30 days and by -132 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 2.93%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 17.90% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 2 955 views. Within the first day, a publication typically gains 18 047 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as دخترک, صدا, امیرعاصف, معید, ریرا.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“طوفان برای انتقام ماهی رو میدزده و صیغهاش میکنه تا بعد از تقاص پسگرفتن رهاش کنه
غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگترین عذاب وجدانش!
[بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 07 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | +1 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
| 2 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت410
قاعوتی بیتوجه به آنها | 982 |
| 3 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت410
قاعوتی بیتوجه به آنها | 1 094 |
| 4 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت410
قاعوتی بیتوجه به آنها | 778 |
| 5 | sticker.webp | 2 906 |
| 6 | -حالا چرا اسم بیمارستانو میذارن رستا؟
-چند روز پیش دفتر رئیس بودم این یارو سرمایه گذار اونجا بود. سر اسم بحثشون شد، طرف گفت اگه قراره اسم اینجا رستا نباشه شراکتشو به هم میزنه
تِی رو محکم روی زمین کشیدم و بیاراده آه بلندی از دهنم بیرون رفت
دخترکمو به زور پیش زن صابخونه گذاشتم تا بتونم چند ساعتی بیام نظافت و یه پولی بگیرم
کارگرای شرکت حسابی مشغول حرف زدن بودن
دوباره یکیشون گفت: خب بازم دلیلشو نگفتی!
اون یکی آرومتر پچ زد: میگفت اسم دخترش رستا بوده ولی مرده... اینجا رو به یاد اون ساخته
تیره ی کمرم تیر کشید و درد وحشتناکی توی شکمم پیچید. این فقط یه تشابه اسمیه...هوایی نشو احمق...
سطل آب از دستم رها شد و صدای بلندی داد که سرکارگر داد زد: هوی حواست کجاست زنیکه؟ خماری یا نئشه؟ جمع کن برگرد شرکت
دستمو روی شکمم فشردم و با درد تی رو برداشتم تند گفتم: ب... ببخشید... حواسم پرت شد... الان تمیز میکنم
-جل و پلاستو جمع کن و بزن به چاک الان دکتر میاد
با صدای بلند و محکمی سر همه به سمتش چرخید
-چه خبره اونجا؟
سرکارگر سریع جواب داد: ببخشید آقای دکتر. چیزی نیست یکی از کارگرا حالش خوب نیست دارم ردش میکنم بره...
مرد جوون جلو اومد و توی یه قدمیم ایستاد
نفسم در نمیومد
-منو نگاه کن دختر
تی رو محکم بین دستام فشردم و به سختی سر بلند کردم
پرسید: تو چند سالته؟ واسه شرکت چقدر کار میکنی تا چندرغاز بهت بدن؟
صدای زیرلبی یکی از کارگرا رو شنیدم
-لال نشو دختر... وضعیتتو به دکتر بگو کمکت میکنه
دوباره سر پایین انداختم و گفتم: ۱۸سال...
-مجردی یا متاهل؟
قبل از این که حرف بزنم، سر کارگر فوضول تند گفت: مجرده آقا. یه بچه کوچیک داره... شوهر نامردش طلاقش داده و ولشون کرده به امون خدا. کس و کار نداره اگه زیر پر و بالشو بگیرید و یه کار درست درمون بهش بدید تا عمر داره کنیزیتونو میکنه...
مرد جوون دستشو به علامت سکوت بلند کرد و منو مخاطب قرار داد: چشمای به این قشنگی داری...زبون نداری واسه حرف زدن؟
لبمو گزیدم و آروم گفتم: آقا... من... یه دختر کوچیک دارم... بخاطر اون... حاضرم هر کاری بکنم
نگاهشو توی سالن بیمارستان چرخوند چند روز دیگه افتتاحیه بود و واسه همین بیشتر نیروهای نظافتی شرکت اینجا بود واسه تمیز کاری
تشر زد: به کارتون برسید...این طبقه باید تا شب تموم بشه
نگاهی به سر تا پام انداخت و ادامه داد: بریم بالا تو اتاق من صحبت کنیم
تمام وجودم فریاد میزد که همین الان اینجا رو ترک کنم و پناه ببرم به دخترکم... رستای من توی خونه منتظر بود بغلش کنم و بهش شیر بدم
فقط یه دلیل داشتم.... همون رستا! دیگه نمیتونستم بیشتر از این گرسنه و بیمار نگهش دارم
میدونستم این دکتر جوون و خوشتیپ ممکنه هر پیشنهاد کثافتی بهم بده
ولی دیگه مهم نبود!
ابروی من رفته... امیرحسین از خونهی پر از عشقمون پرتم کرد بیرون و حاج بابا طردم کرد... فقط بخاطر تهمتی که نتونستم ثابتش کنم!
دیگه نمیخواستم آبروداری کنم
هرزه میشدم و هرزگی واقعی رو نشونشون میدادم
من؛ ته تغاریِ عزیز حاج رسول و عروس حاج احمد یزدانی... دیگه به ته خط رسیده بودم
هنوز درد زایمانِ وحشتناکم توی تنم میپیچید و من مجبور بودم کلفتی کنم
به خودم که اومدم وسط اتاق ایستاده بودم و دکتر رو به روم
دست زیر چونم گذاشت و آروم گفت : رنگ به رو نداری!
سری تکون دادم و گفتم : مهم نیست... حرفتونو بزنین
-من یه اشپز میخوام واسه خونه. جای خوابم بهت میدم، سرپرستی دخترت با من!
زبونم بند اومده بود و نمیدونستم چی بگم
دورم چرخید و پرسید: چرا جدا شدی از شوهرت؟
سر پایین انداختم و گفتم: هنوز نمیدونم... به من تهمت زد... گفت خیانت کردم... کتکم زد... باردار بودم... دکترا فکر کردن بچه مُرده... همونجا طلاقم داد. ولی بچهام زنده بود...
از یادآوری روزای جهنمی پاهام شروع کرد به لرزیدن و قبل از سقوطم، محکم منو نگه داشت
حمله ی عصبی دوباره داشت شروع میشد
دستشو روی کمرم کشید و آروم گفت: ششش آروم باش... این یه پنیک ساده اس... منو نشناختی شادی؟ روزی که خبر بارداریتو دادی و امیرحسین بدجور زده بودت... فردین تو رو آورد بیمارستان پیش من
بهت زده نگاهش کردم
-حتی با اون همه کبودی عین پنجه آفتاب بودی. گفتم حیف این دختر واسه امیر... حالا امروز... باور نمیکنم دیدمت
در اتاق باز شد و صدایی که به گوشم رسید، خودِ ناقوس مرگ بود
-اینجایی شهراد؟دوساعته پایین منتظرم... نمیدونستم دوست دخترت اینجاست
خودش بود... امیرِ نامردِ من...
کابوس شبانه روزم... قسم خورده بود اگه پیدام کنه منو میکشه...
-اره؛ دوست دخترمه! میخواستم زودتر بهت نشونش بدم...
https://t.me/+p4xHR9KS-zw4ODY8
https://t.me/+p4xHR9KS-zw4ODY8
https://t.me/+p4xHR9KS-zw4ODY8
#پارتواقعی ❤️🔥 | 2 717 |
| 7 | – نقش من تو زندگی تو چیه، آرش؟!
– آخه عزیزِ دلِ من، نقش چیه؟ مگه فیلم سینماییه که من باشم بازیگر نقش اول و تو باشی مکمل؟!
شوکا به سختی خودش را کنترل می کند تا خام حرف های آرش نشود! به تلخی می گوید: فهمیدم! من اونقدر برات بی ارزشم که هیچ نقشی تو زندگیت ندارم!
آرش با چشمان گرد شده دستش را روی پیشانی شوکا می گذارد.
- ببینم تب داری یا خواب بد دیدی؟! این حرف ها چیه که می زنی؟! نقش چیه لامصب؟! تو تموم زندگی منی!
شوکا دستش را پس می زند و با غیظ می گوید: تموم زندگیتم؟! واقعا؟! پس میشه بگی چرا تو مصاحبه ت گفتی با هیچ کس تو رابطه نیستی؟!
شوکا درحالیکه نفس نفس میزد، ادای آرش را درمیآورد.
- نه دختری، نه تعهدی... الان فقط روی کار تمرکز می کنم!
سکوت آرش شوکا را عصبانی تر می کند!
شوکا با نیشخند ادامه می دهد: من تموم زندگیتم، شب قبل از مصاحبه ت توی بغلت بودم، اما عجیب نیست صبحش کل مردم شنیدن که گفتی تنهايی برات بهترین چیزه؟!
آرش با دستپاچگی می گوید: مجبور بودم چیزی بگم که رسانه ها دنبالم نیفتن، اما باور کن من عاشقتم شوکا! اینجوری برای خودت هم بهتره! همه ش زیر ذره بین نیستی!
شوکا نیشخند می زند و می گوید: حتما چند سال پیش هم مجبور بودی که گفتی اولین و آخرین باری که عاشق شدی پنج سال پیش بوده! یه جا دیگه هم گفته بودی دیگه هیچ وقت دلت به کسی بند نشده!
- اون مصاحبه ها فقط یه نمایش بودن! اون موقع فیلمم درحال اکران بود، برای اینکه...
شوکا با گرفتن گوشی اش مقابل چشمانش باعث می شود سکوت کند.
نفس در سینه ی آرش حبس می شود. با نگاهی هراسان به صفحه ی گوشی شوکا خیره می شود؛ عکسها، پیامها، چت های صمیمی اش با دخترهایی که هر کدام را به طور خاص صدا زده بود، به معنای واقعی لال می شود!
شوکا این ها را از کجا آورده بود؟!
کافی بود یکی از این ها به دست یک خبرنگار بیفتد تا کل زندگی اش زیر و رو شود!
با صدایی خفه می پرسد: شوکا اینا رو از کجا آوردی؟!
شوکا زمزمه می کند: فقط نگران آبروت بودی... نه من!
آرش به موهایش چنگ می زند.
– ببین...نمی فهمی شرایط من رو… واقعاً انتظار داشتی جلوی دوربین بگم با یه زن مطلقه تو رابطه م؟! میدونی چه تیترهایی می زنن؟ می دونی چه حرف هایی درمیاد؟!
انگار چیزی در درون شوکا شکست!
تمام حرف ها، نگاه ها و بوسه های آرش مقابل چشمانش نقش بست! همه چیز دروغ بود؟!
گوشی آرش که زنگ خورد، بی توجه به حال و روز شوکا گفت: باید برم سر صحنه. برگشتم حرف می زنیم!
و بدون آنکه تلاشی برای دلجویی از شوکا کند، رفت... اما وقتی برگشت، خانه ساکت بود! خیلی ساکت!
نه لباس های شوکا در کمد بود و نه وسایل دیگرش. حتی قاب عکس دو نفره شان هم از روی میز برداشته شده بود.
روی میز فقط یک یادداشت مانده بود، با دست خط آشنای شوکا:
"حالا که فکر میکنم، حق با تو بود آرش...
اگه اون روز اسمم رو میبردی، می رفتم زیر ذرهبین...
و حالا دیگه نمی تونستم انقدر راحت، پنهون بشم!"
https://t.me/+2RN2aE-2I-QxYjdk
https://t.me/+2RN2aE-2I-QxYjdk | 793 |
| 8 | _ «آقا گل میخلید؟ میخوام قلصای مامانمو بخلم…» 🥺🌹
صدای دخترک چهارساله توجه علا رو جلب کرد. موهای فرفری دور صورت خاکیش ریخته بود و با شیرینزبونی گل میفروخت.
همون لحظه زن و مردی دست بچه رو گرفتن و کشیدن سمت ماشین!
_ ولم تون! مامانم منتظلمه… تولوخدا ولم تون! 😭
علا فوری پیاده شد و دخترک رو از دست مرد کشید:
_ ولش کن! تو روز روشن بچه میدزدی؟!
مرد با دیدن هیکل علا عقب کشید و همراه زن فرار کرد.
علا نشست کنار دخترک:
_ گریه نکن عمو… مامانت کجاست؟
_ تو پالکه… پاش شکسته. خونه هم ندالیم، آقاهه گفت چون پول ندالیم باید بلیم…
اخمای علا رفت تو هم:
_ یعنی تو و مامانت تو پارک میخوابید؟
دخترک دستشو گرفت و برد پشت سرویسهای پارک… جایی که با یه پردهی کهنه برای خودشون سرپناه درست کرده بودن.
_ مامان! اسما گلی اومد…
علا پرده رو کنار زد و…
خشکش زد.
صورت زن زخمی بود، اما محال بود نشناسدش.
_ عطیه…؟!
دخترک با تعجب پرسید:
_ عمو… تو مامانمو میشناسی؟
علا این بار دقیقتر به صورت بچه نگاه کرد… به چشمهاش، موهای فرفریش و شباهتی که نمیشد انکارش کرد!
صداش لرزید:
_ عطیه… این بچه…
نگاهش بین عطیه و دخترک چرخید.
_ این بچهی منه؟!
زانوش سست شد…
همون بچهای که ۴ سال قبل از عطیه خواسته بود از بین ببرتش، حالا جلوی خودش ایستاده بود و صداش میکرد:
«عمو…» 💔
https://t.me/+ZbYNz7eyK3hkYTk0
https://t.me/+ZbYNz7eyK3hkYTk0
علا هنوز نمیدونه برای بخشیده شدن باید چه بهایی بده…
چون تو پارت بعد، جلوی عطیه 😭🔥 | 780 |
| 9 | ❌پارت_رمان_کپی اکیدا ممنوع❌
_پسرِ توله سگت رو میندازم تو انباری!
شانه ی پسرکم را گرفتم، دارا از ترس می لرزید و من با حیرت به مادر شوهرم چشم دوختم.
به سمت شاهینِ هفت ساله رفت.
_مامان بزرگ فدات بشه درد داری؟ پیشونیت خون اومده.
دارا پسرک پنج سالهام، هیچکس در این خانه دوستش نداشت!
شاهین پسرِ اول شوهرم بود، از زنی دیگر!
زنی که عاشقش بود و با دست های خودش به خاک سپرده بود.
_بگو دارا باهات چیکار کرده شاهین!
اشتباه من بود.
نباید با او ازدواج می کردم!
نباید از آوار های یک زندگی خوشبختی طلب میکردم!
دارای مرا نه پدرش دوست داشت، نه مادر شوهرم.
_مامانی من کاری نکردم.
صدای کودکم بود.
مادرشوهرم به سمت دارا خیز برداشت.
_چیکار میکنین بانو؟ به خودتون بیاین دارا فقط پنج سالشه.
_ سر شاهین قرمزه خونی شده چه غلطی کرده پسرت!
بغض کردم؟
نه!
بعد از سال ها شنیدن توهین دیگر اشکی نبود.
مچ دارا را کشید، من اما به تن پسرکم چنگ زدم.
_این بار نه! این بار حق نداری بچمو بندازی تو انباری!
صدایم از حد معمول بالا تر رفته بود، اولین بار بود که سپر می شدم برای کودکم و نمیترسیدم.
_زنگ میزنم شاهرخ بیاد خونه!!
شاهرخ!
شوهرِ عزیزم که هنوز در عزای همسر اولش نشسته بود.
مردی که بعد از به دنیا آمدن دارا هرگز با من همخواب نشد!
_دارا کاری نکرده بانو، پسر من به شاهین آسیب نمیزنه.
به شاهین نگاه کردم، من حتی او را هم دوست داشتم، اما شاهین نمی خواست برایش مادری کنم.
_شاهین، دارا کاری کرد باهات؟
شاهین سکوت کرد و من چرخیدم
_دارا خودت بگو، داداشی رو کاری کردی؟
فریاد شاهین بلند شد.
_اون داداش من نیست بندازیدش تو انباری، نذارید بیاید نزدیکم.
بانو با بدن تنومندش هولم داد، پسرکم را از دستم جدا کرد و به سمت انباری برد.
اشک ریختم و خودم را آویزانش کردم و روی زمین کشیده شدم.
_ولش کن پسرمو بانو، میترسه تو انباری.
صدای جیغ دارا قلبم را پاره پاره کرد.
_ مامان توروخدا نذار منو ببره.
در انباری را قفل کرد و من به در تکیه زدم.
_دارا مامانی، نترسیا، من اینجام، بیا مامان برام قصه بگو.
مادرشوهرم غرید.
_شاهرخ بیاد تکلیف تو رو مشخص میکنه! بچه ی منو میزنین بی پدرا!
تنها چیزی که می شنیدم صدای هق هق کودکم بود.
_چه خبره! این همه سر و صدا چیه؟
با صدای شاهرخ انگار جان تازه ای به پاهایم دادند، به سمت او پرواز کردم.
_شاهرخ، بانو پسرمو تو انباری زندانی کرده، شاهرخ بچمونو در بیار، میترسه دارا!
شاهرخ با تعجب نگاهش را بین ما چرخاند، به سمت بانو رفت و غرید.
_ زندانی کردن پسرم یعنی چی؟
نگاهش اما این میان به شاهین خورد! پیشانی و موهایش را که قرمز دید جلو رفت و با ترس روی زمین نشست.
_شاهین؟ امانتیه بابا سرت چی شده؟؟
امانتی!
منظورش از امانتی ثمره ی عشقش بود.
عشقی که به خاک سپرد.
_شاهرخ متوجهی چی میگم! دارا رو توی انباری زندانی کردن!
باز هم مثل همیشه شاهین را اول می دید!
به سمتم چرخید و غرید
_چرا شاهین خونیه؟ دارا کرده؟
انگار که پسرکم بچه ی او نبود!
_شاهین بابایی، دارا اینکار رو باهات کرده؟
به نیشخند بانو نگاه کردم و سوختم.
_چرا از شاهین میپرسی؟ چرا از دارا نمیپرسی که آیا این کار رو کرده یا نه؟
صدایم بالا تر رفت.
_پسر من مگه دوروغ میگه؟
صدای او هم بلند شد.
_چیزی که دارم میبینم اینه که پسر من خونیه دیار!
اما فریاد من ستون خانه را لرزاند.
_مگه دارا پسر تو نیست شاهرخ؟
بعد از فریادم سکوت همه جا را فرا گرفت، این اولین باری بود که بعد از شش سال اعتراض می کردم!
_تو نمیدونی دارا به هیچکس آسیب نمیزنه؟ همیشه این شما بودین که به پسر من آسیب زدین! این چندمین باره که مادرت تو انباری زندانیش میکنه و تو اصلا فهمیدی؟ هیچ میدونی دارا شب ادراری گرفته؟ تو!! تویی که ادعای پدر بودن داری چقدر برای پسر من پدری کردی!
نفسی گرفتم.
_من مطمئنم پسرم بی گناهه! ولی اون وقتی که تو اینو میفهمی خیلی دیر شده شاهرخ! ما رو از دست دادی.
جلوی بانو ایستادم، کلید انباری را از دستش چنگ زدم و پسرم را از انباری در آوردم و محکم در آغوش کشیدم.
شلوارش خیس بود.
به سمت شاهرخ رفتم.
آرام زیر گوشم لب زد.
_مامانی به کسی نگو شلوارم خیسه.
نگاه شاهرخ اما خیره به خیسیِ شلوار دارا بود،
سرش را که پایین آورد خیره به چیزی روی زمین شد، جلو تر رفت و خم شد، از زیر مبل چیزی بیرون کشید و سر پا ایستاد
قوطی رنگ بازی در دستش بود!
قرمزی پیشانی شاهین رنگ بود!
به سمت دارا آمد و لب زد.
_بابایی چرا نگفتی خون نبوده و رنگ بوده؟
قبل از اینکه دستش به کمر دارا برسد عقب کشیدم.
جلویش ایستادم و غریدم.
_دیگه نمیخوام آخرین نفر زندگیت باشم شاهرخ! ازت طلاق میگیرم... حضانت دارا رو ازت میگیرم...
انگار تیری در قلبش، نگاهش لرزید و جا خورد.
انتظار نداشت!
انتظار نداشت دیاری که آنقدر عاشقش بود او را ترک کند...
https://t.me/+5Xn8uB733LA4NWNk | 2 575 |
| 10 | من پرینازم...شش ماه بعد ازطلاقم بخاطر نداشتن حامی و از سر بی کسی و بی پولی صیغه ی یه شبه شدم❌
از شانس بدم فیلم رابطمون به بیرون درز پیدا کرد و از اونجایی که چهره ی من تو فیلم کاملا ماته تنها مظنون از نظر اون مرد وحشی و خشن منم.😰😥
حالا اون من و به جرم گناه ناکرده به اسارت گرفته و هر شب بدون توجه به خواست من، مثل یه حیوون باهام رابطه برقرار میکنه، من و می خوابونه رو میزِ کارش، دست هام و می بنده و از پشت کاری می کنه که...
https://t.me/+lwQbKX6SpcwwODA8
عاشقانه+18 بزرگسال❌ | 352 |
| 11 | _ باکــره نیسـتی که؟❌🔞
با لرز شدید لب زدم: _ نه آقــــا...
شورتـمو کـنار زد و با یه غرش، خودشو وارد کرد اما با جـیغی که کشیدم نگاهش رنگ خون گرفت:
_ باکـــرهای که توله سگگگگ!❌
https://t.me/+lwQbKX6SpcwwODA8 | 529 |
| 12 | _ باکــره نیسـتی که؟❌🔞
با لرز شدید لب زدم: _ نه آقــــا...
شورتـمو کـنار زد و با یه غرش، خودشو وارد کرد اما با جـیغی که کشیدم نگاهش رنگ خون گرفت:
_ باکـــرهای که توله سگگگگ!❌
https://t.me/+lwQbKX6SpcwwODA8 | 4 435 |
| 13 | _ باکــره نیسـتی که؟❌🔞
با لرز شدید لب زدم: _ نه آقــــا...
شورتـمو کـنار زد و با یه غرش، خودشو وارد کرد اما با جـیغی که کشیدم نگاهش رنگ خون گرفت:
_ باکـــرهای که توله سگگگگ!❌
https://t.me/+lwQbKX6SpcwwODA8 | 851 |
| 14 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت410
قاعوتی بیتوجه به آنها | 1 457 |
| 15 | sticker.webp | 7 337 |
| 16 | رو صندلی جا به جا شدم و د-یلدوی خاردار کلفت با قدرت بیشتری تو بهشتم لرزید و گشادم کرد🔞
دوربینا همه شون روشن بودن سعی کردم طبیعی باشم با تُن صدایی محکم خبرو خوندم
شورتم هرلحظه خیس تر می شد نوک س-ینه هام از رو لباس تو برنامه تلوزیونی کامل مشخص بودن
ضبط که تموم شد بی جون رو صندلی افتادم
سناتور با نیشخند همه رو مرخص کرد و سمتم اومد
_ خوب بود دارلینگ بزار ببینم بهشت کوچولوت چقد خیس شده👅
صندلی رو چرخوند و جلوی پام زانو زد
دامن کوتاهم کامل خیس شده بود
دیل-دوی بزرگ از رو شورتم کامل مشخص بود و همزمان داشت تپل مو و شو-رت توری مو جر می داد❌
سرعت لرزشش که بیشتر شد جیغ زدم و ار-ضا شدم
آبم زمینو خیس کرد
سناتور با نیشخند کنترل دیلدو ویب--راتوری رو انداخت رو میز
آستین هاشو بالا زد
نفس زنون نالیدم : استخدام...شدم!؟
خم شد روم لباس مو جر داد سی-نه های تپلم افتادن بیرون
یکی شونو چنگ زد و همزمان انگشت شو رو ته دی--لدو گذاشت
بیشتر هولش داد تو بهشتم و جیغ کشیدم
_ این دیلد-وعه نصف منم نیست دارلا باید حسابی تپلی تو گشاد کنم
شونه های پهن شو چنگ زدم
: باید برم اهههه سروییسسس اوممم اههههه
بسههه فشار ندهههه آهههه
خیلی بزرگهههه اوممم کلفته اهههههه💦
دی-لدو انقد دراز بود که احساس می کردم رسیده به گلوم
خارهای بزرگش تپل مو قلقلک می دادن
صدای پاره شدن ش-ورت مو شنیدم
_ می خوام نشونت بدم یه ار-ضا شدن درست حسابی چجوریه کوچولو
دی-لدو رو چنگ زد و کشید بیرون
از حس خالی شدن بهشتم ناله کردم
ولی به ثانیه نکشید دوباره کل شو تو بهشتم جا کرد
صدای جیغ بلندم تو سالن پر از دوربین پیچید
_ چه حسی داره پدر بهترین دوستت داره با دیلدو تپلی تو جر میده هوم؟🔞
چندتا سیلی محکم رو سینه های تپلم کوبید و سرعت تلم-به های دی-لدو رو بیشتر کرد
_ خیلی تنگی دارلا ولی باید یاد بگیری چطور هیولامو تو تپلیت جا کنی
دیل-دوی خیسو کشید بیرون و شلوارشو دراورد
شوکه به آ...لت بزرگ و کلفتش خیره شدم
واقعا هیولایی بود واسه خودش💦
موهای سرخ مو چنگ زد و غرید
_ سا-کش بزن خوب خیسش کن که قراره تپلی تنگ تو پر کنه
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
دارلا خبرنگار کله خراب و س-کسی که همش به دستو پای آدمای قدرتمند می پیچه و فضولی می کنه❌
همین فضولی ام باعث می شه گیر بیوفته و واسه نجات جونش مجبور می شه خودشو جای همخوابه سناتور مارکوس جا بزنه
ولی خبر نداره اولین سک-سش قراره با یه هیولای س-کس باش🔞
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk | 7 421 |
| 17 | سه تا آفریقایی جلوی باباش خفتش می کنن و...💦🔞
#پارت_13
وسطی که سالارش از همه کلفت تر بود جام ویسکی رو برداشت
لرزش ویب×راتور داشت دیوونم می کرد👅
_ اسمم جورجِ
چشمام گرد شدن فارسی حرف میزد؟؟
جورج : دورگه ام مادرم ایرانی بود
منتظر واکنشم نموند جام سردو به نوک سینم چسبوند❌
هیسی کشیدم و آروم ناله کردم
دوتا مرد کنارش مثل حیوونای گرسنه به بالاتنهم خیره شده بودن
جورج : هومم اگه سالارمو بزارم لاشون عالی می شن
اون پایینیتم صورتیه وقتی خم شده بودی دیدمش💦
جامو پایین برد و یکم چرخوند
نوک سینه مو هول داد داخل جام
نوک صورتی و بزرگ سینم تو ویسکی فرو رفت🫦
نازان : اوممم اههه
زانوهام می لرزیدن
جورج : به سلامتی تپل صورتیت که قراره با سالار سیاهم گشاد شه👅
جام شو عقب برد و کامل سر کشید
سرم از شدت ش×هوت و لذ×ت گیج می رفت
ب×ین پام تیر می کشید
دونفر بعدی هم همین کارو کردن ولی فارسی بلد نبودن
نوک سینه هام یخ زده بودن
نفر سوم جام شو که عقب کشید خیز برداشت و نوک سینه مو تو دهنش گرفت
مک محکمی بهش زد و ار××ضا شدم🔞
جورج با لذت خندید
صدای حرف زدن پدرم و ماکان رو می شنیدم
حواس شون اینجا نبود
نمی دیدن این هیولاهای ××× #کلفت دارن منو با دهنای لعنتی شون ار×ضا می کنن👅
نوک ممه مو که گاز گرفت بی جون شدم
جورج آروم گفت : مکس عاشق سک×س خشنِ
اگه پدرت اینجا نبود الان داشت با سالار بزرگش خفهت می کرد❌
بلاخره نوک س×ینه مو ول کرد
با سرعت چرخیدم و سمت آشپزخونه رفتم
پس منظور ماکان از پذیرایی این بود
منو آورده تا از این آفریقایی ها و سالارای کلفت شون پذیرایی کنم💦
بدنم هنوز رو ویبره بود اگه جرعت شو داشتم فرار می کردم
ولی نمی شد پدر بیچاره مو اینجا ول کنم و برم
خواستم بین پاهامو با دستمال تمیز کنم که ماکان پیداش شد
چشماش برق میزدن
ماکان خندید : جوجه س×کسی می بینم نرسیده م×مه های تپلی تو کبود کردن
می خوام ببینم وقتی سه نفری همزمان سور×اخاتو تو پر می کنن قیافت چجوری می شه👅🔞
رنگم پرید
نازان : ماکان لطفا پدرم اینجاست می فهمه
بعدشم من خیلی تنگم
خودت میدونی سوراخم خیلی کوچیکه تحمل شو ندارم
ممه هامو مالید و گفت : شاید باید بگیم #باباتم بیاد تو کار هوم!؟
دیدم چجوری نوک سی×نه تو نیشگون گرفت
شاید بهتره چهارتامون همزمان پرت کنیم
بلاخره سه تا سور×اخ داری دیگه هرچیزی ممکنه🫦
نازان : مزخرف نگو پدرم همچین کاری نکرد
ماکان : اگه تو میگی پس حتما نکرده دیگه
اون ظرف شیرینی رو بیار پخش شد
نالیدم : نمی شه هربار خم می شم همه جام میوفته بیرون
ماکان : دیوونم نکن جوجه می خوای پدر عزیزتو با تیپا پرت کنم بیرون!؟
خشکم زد با بغض بهش خیره شدم
خم شد و لبامو بوسید طعم سنگین ویسکی رو حس کردم
زبون شو تو دهنم چرخوند و بلاخره ولم کرد
لبامو نوازش کرد
ماکان : دهن کوچولوت قراره امشب آب سه تا آفریقایی رو تست کنه🔞
پس حرفای بی خود نباید ازش بیرون بیاد فهمیدی!؟
با ترس سر تکون دادم
خوبه آرومی گفت بالای لباس مو پایین تر کشید
ن×وک سی×نه هام یکم بیرون افتادن
ماکان : همینجوری خوبه بزار همه از این شاهکار خلقت لذت ببرن جوجه تپلی من
https://t.me/+b100RSCasPcxOWNk
https://t.me/+b100RSCasPcxOWNk
https://t.me/+b100RSCasPcxOWNk
https://t.me/+b100RSCasPcxOWNk
https://t.me/+b100RSCasPcxOWNk
دختره رو تو پارتای امشب سه تا آفریقایی با سالارای کلفت خشن پاره می کنن
رئیس پدرش به عنوان هدیه بهشت شو تقدیم شون می کنه💦💦
https://t.me/+b100RSCasPcxOWNk
https://t.me/+b100RSCasPcxOWNk
🔞رقـــص شــیـــطــــان🔞
نازان دختر ساده ای با سینه های بزرگ و پایین تنه🍑 صورتی که گیر رئیس خشن پدرش میوفته
مرد جذاب،هات و چهل ساله ای که تموم فانتزی های کثیف و سک×سی شو رو نازان پیاده می کنه و س×ک*س تو جاهای مختلفو دوست داره
رمان به شدت صحنه داره و مخصوص بالای 25 ساله🍒 | 2 744 |
| 18 | - توله سگ سینه زن خودمه!
آیهان با نق نق چنگی به دست هومان زد و گفت:
- می می... ماما... می می...
خندیدم و سینه م رو خواستم دهن آیهان بذارم که هومان مانع شد و گفت:
- چرا مال منو میدی این بچه بخوره؟
سینه م سفت چسبیده بود و ول نمی کرد، آیهان هم با اخم به دستش چنگ می زد.
- می می... می می...
هومان عصبی غرید:
- پدرسوخته یا میذاری منم بخورم یا حق نداری از سینه زن من شیر بخوری.
کلافه هومان پس زدم و گفتم:
- دیوونه م کردید، بذار بچه شیر بخوره.
اما انگار بچه شده بود و ول کن نبود.
- نمیخوام چرا این شیر بخوره من نخورم؟ یا بمنم میدی یا آیهانم نمیخوره.
کلافه اون سینه م رو از لباس زیرم درآوردم و لب زدم:
- بیا اینم برا تو.
چشم های هومان برق زد، سرخم کرد که آیهان با لگد زد به صورتش.
- می می... می می..
هومان عصبی گفت:
- یعنی چی؟ چرا نمیذاره منم بخورم؟!
آیهان پاش رو با زور زدن به سینه چپم رسوند و راستی رو به دهن گرفت.
قیافه حرصی هومان دیدنی بود، خندیدم و گفتم:
- به بچه خودتم حسودی میکنی؟
دست به سینه نشست و گفت:
- زود بهش شیر بده بخوابه که تا صبح باهات کار دارم!
https://t.me/+L4nGIwjdHF45NThk
https://t.me/+L4nGIwjdHF45NThk
https://t.me/+L4nGIwjdHF45NThk
https://t.me/+L4nGIwjdHF45NThk
بین پدرو پسر سر سینه دعواست 🙊🤣 | 3 302 |
| 19 | -بیا یه بازی کنیم اگه تو بردی بدون هیچ چشمداشتی کمکت میکنیم ولی اگه باختی در عوض باید بیبی گرل ما بشی! قبول میکنی؟
بیبی گرل همون دخترکوچولو میشد دیگه؟ سری به نشونه تایید تکون دادم
نمیفهمیدم چرا چشمای مامان بابای دوستم برق میزنه وقتی جفت پیشنهاداشون به نفع من بود
-بازیش چیه؟
-بازی تحریک نشدن
گیج به عمو که اینحرفو گفت نگاه کردم که خاله دستش رو از زیر سوتینم رد کرد و روی میمیام گذاشت..
با لمس میمیام توسط مامان دوستم یه حس عجیبی تو سراسر وجودم پیچید انگار زیردلم داشت خالی میشد این دیگه چه حسیه؟
-اگه تا پنج دقیقه تحریک نشی بابت کمک بهت ازت چیزی نمیخولیم!
سیبک گلوم لرزید که همزمان لاله گوشم رو...
https://t.me/+yFRSuCyHgwI5Yjlk
https://t.me/+yFRSuCyHgwI5Yjlk
https://t.me/+yFRSuCyHgwI5Yjlk
https://t.me/+yFRSuCyHgwI5Yjlk
https://t.me/+yFRSuCyHgwI5Yjlk
https://t.me/+yFRSuCyHgwI5Yjlk
https://t.me/+yFRSuCyHgwI5Yjlk
https://t.me/+yFRSuCyHgwI5Yjlk
https://t.me/+yFRSuCyHgwI5Yjlk
https://t.me/+yFRSuCyHgwI5Yjlk
النا دختر کوچولویی که با سر به هوا بازیاش کاری میکنه دوست پسرش بهش تجاوز کنه و از تجاوزش عکسو فیلم بگیره و تهدیدش کنه
النا که جایی رو برای پناه گرفتن نداره داستان رو به دوست صمیمیش میگه اما پدر و مادر دوستش قضیه رو میشنون و در عوض حل مشکل الینا بهش پیشنهادی عجیب میدن که مسیر زندگیش رو عوض میکنه ...🔞💦 | 7 040 |
| 20 | رو صندلی جا به جا شدم و د-یلدوی خاردار کلفت با قدرت بیشتری تو بهشتم لرزید و گشادم کرد🔞
دوربینا همه شون روشن بودن سعی کردم طبیعی باشم با تُن صدایی محکم خبرو خوندم
شورتم هرلحظه خیس تر می شد نوک س-ینه هام از رو لباس تو برنامه تلوزیونی کامل مشخص بودن
ضبط که تموم شد بی جون رو صندلی افتادم
سناتور با نیشخند همه رو مرخص کرد و سمتم اومد
_ خوب بود دارلینگ بزار ببینم بهشت کوچولوت چقد خیس شده👅
صندلی رو چرخوند و جلوی پام زانو زد
دامن کوتاهم کامل خیس شده بود
دیل-دوی بزرگ از رو شورتم کامل مشخص بود و همزمان داشت تپل مو و شو-رت توری مو جر می داد❌
سرعت لرزشش که بیشتر شد جیغ زدم و ار-ضا شدم
آبم زمینو خیس کرد
سناتور با نیشخند کنترل دیلدو ویب--راتوری رو انداخت رو میز
آستین هاشو بالا زد
نفس زنون نالیدم : استخدام...شدم!؟
خم شد روم لباس مو جر داد سی-نه های تپلم افتادن بیرون
یکی شونو چنگ زد و همزمان انگشت شو رو ته دی--لدو گذاشت
بیشتر هولش داد تو بهشتم و جیغ کشیدم
_ این دیلد-وعه نصف منم نیست دارلا باید حسابی تپلی تو گشاد کنم
شونه های پهن شو چنگ زدم
: باید برم اهههه سروییسسس اوممم اههههه
بسههه فشار ندهههه آهههه
خیلی بزرگهههه اوممم کلفته اهههههه💦
دی-لدو انقد دراز بود که احساس می کردم رسیده به گلوم
خارهای بزرگش تپل مو قلقلک می دادن
صدای پاره شدن ش-ورت مو شنیدم
_ می خوام نشونت بدم یه ار-ضا شدن درست حسابی چجوریه کوچولو
دی-لدو رو چنگ زد و کشید بیرون
از حس خالی شدن بهشتم ناله کردم
ولی به ثانیه نکشید دوباره کل شو تو بهشتم جا کرد
صدای جیغ بلندم تو سالن پر از دوربین پیچید
_ چه حسی داره پدر بهترین دوستت داره با دیلدو تپلی تو جر میده هوم؟🔞
چندتا سیلی محکم رو سینه های تپلم کوبید و سرعت تلم-به های دی-لدو رو بیشتر کرد
_ خیلی تنگی دارلا ولی باید یاد بگیری چطور هیولامو تو تپلیت جا کنی
دیل-دوی خیسو کشید بیرون و شلوارشو دراورد
شوکه به آ...لت بزرگ و کلفتش خیره شدم
واقعا هیولایی بود واسه خودش💦
موهای سرخ مو چنگ زد و غرید
_ سا-کش بزن خوب خیسش کن که قراره تپلی تنگ تو پر کنه
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
دارلا خبرنگار کله خراب و س-کسی که همش به دستو پای آدمای قدرتمند می پیچه و فضولی می کنه❌
همین فضولی ام باعث می شه گیر بیوفته و واسه نجات جونش مجبور می شه خودشو جای همخوابه سناتور مارکوس جا بزنه
ولی خبر نداره اولین سک-سش قراره با یه هیولای س-کس باش🔞
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk | 1 |
