uz
Feedback
مرگ ماهی 🖤

مرگ ماهی 🖤

Yopiq kanal

طوفان برای انتقام ماهی رو می‌دزده و صیغه‌اش میکنه تا بعد از تقاص پس‌گرفتن رهاش کنه غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگ‌ترین عذاب وجدانش! [بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali مرگ ماهی 🖤 analitikasi

مرگ ماهی 🖤 Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 95 038 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 169-o'rinni va Eron mintaqasida 3 216-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 95 038 obunachiga ega bo‘ldi.

26 Iyun, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 1 256 ga, so‘nggi 24 soatda esa -145 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 2.64% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 14.77% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 2 506 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 14 036 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent دخترک, صدا, امیرعاصف, معید, ری‌را kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
طوفان برای انتقام ماهی رو می‌دزده و صیغه‌اش میکنه تا بعد از تقاص پس‌گرفتن رهاش کنه غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگ‌ترین عذاب وجدانش! [بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 27 Iyun, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

95 038
Obunachilar
-14524 soatlar
-8867 kunlar
+1 25630 kunlar
Postlar arxiv
من پرینازم...شش ماه بعد ازطلاقم بخاطر نداشتن حامی و از سر بی کسی و بی پولی صیغه ی یه شبه شدم❌ از شانس بدم فیلم رابطمون به بیرون درز پیدا کرد و از اونجایی که چهره ی من تو فیلم کاملا ماته تنها مظنون از نظر اون مرد وحشی و خشن منم.😰😥 حالا اون من و به جرم گناه ناکرده به اسارت گرفته و هر شب بدون توجه به خواست من، مثل یه حیوون باهام رابطه برقرار میکنه، من و می خوابونه رو میزِ کارش، دست هام و می بنده و از پشت کاری می کنه که... https://t.me/+zLWOJWLIE2MyYTc8 عاشقانه+18 بزرگسال❌

من پرینازم...شش ماه بعد ازطلاقم بخاطر نداشتن حامی و از سر بی کسی و بی پولی صیغه ی یه شبه شدم❌ از شانس بدم فیلم رابطمون به بیرون درز پیدا کرد و از اونجایی که چهره ی من تو فیلم کاملا ماته تنها مظنون از نظر اون مرد وحشی و خشن منم.😰😥 حالا اون من و به جرم گناه ناکرده به اسارت گرفته و هر شب بدون توجه به خواست من، مثل یه حیوون باهام رابطه برقرار میکنه، من و می خوابونه رو میزِ کارش، دست هام و می بنده و از پشت کاری می کنه که... https://t.me/+zLWOJWLIE2MyYTc8 عاشقانه+18 بزرگسال❌

Repost from N/a
sticker.webp0.12 KB

Repost from N/a
_پشتتو بکنی بهم میرم کنار سایه میخوابم… جدی میگفت… میدانستم… او همیشه به دنبال بهانه بود! همین حالا هم به اصرار پدرش سری به من زده بود… ناسلامتی من هم زنش بودم… زن اولش… میدانستم سایه چقدر غر زده بود به جانش تا به طبقه ی بالا بیاید و سری به زنی که هفته هاست خبری از او ندارد بزند… بغض میکنم و سمتش برمیگردم… میترسیدم که برگردم… از حرف زدن با آیین ابا داشتم… میترسیدم که بگوید برای همیشه برو! سرم را کنار سرش میگذارم و از نیم رخ محو این چهره ی مردانه ای که جان میدادم ببینمش، میشوم… نگاه او اما به سقف است… حتی بعد از هفته ها…انقدری دلتنگ من نشده بود که نگاه کوتاهی به صورتم بیندازد… _باید حرف بزنیم روناک…من دیگه بریدم…دیگه نه میتونم نه میکشم…از پس دو تا زن براومدن کار من نیست…باید بینتون یکیو انتخاب کنم!… اشکم می چکد… میدانم انتخابش ،من نیستم… _برو دنبال زندگیت…اینجا موندن درخور تو نیست…بیرون از اینجا خیلیا هستن که منتظرتن… دستم ناخودآگاه روی سینه اش می نشیند… عاجزانه می گویم: _من…ناموستم آیین…چجوری میتونی راجع به من همچین حرفی بزنی؟!…جوونیمو تو خونت نذاشتم که این دری وریارو بهم ببافی و تحویلم بدی! جوری حرف میزد که دل بکنم؟!… نمیدانست من عشق او را از همان بچگی در دلم کاشته بودم؟!… عشق او ریشه ای در دلم دوانده بود که کندنش کار هیچکس نبود… حالا بروم؟!… با پای خودم؟!… روی تخت بلند میشوم که بالاخره نگاهم میکند… خیمه میزنم روی تن مردی که هیچوقت برای من نبود و آتش خواستنش مرا میسوزاند! _با من بخواب!!! ناباور نگاهم میکند… _زده سرت؟!…چرا میخوای باکرگیتو بگیرم؟!…منی که میدونی با تو نمیمونم…پاشو از رو تنم! محکم بغلش میکنم… _من تا حالا هیچی ازت نخواستم آیین…این اولین و آخرین چیزیه که ازت میخوام…شرط طلاقم اینه که با من بخوابی… بهت کرده بود… روناک بی سر و زبان چه زبانی دراورده که از او درخواست همخوابی کند! _اگه باهام نخوابی…هیچوقت ازت جدا نمیشم آیین… تردید را توی چشمانش میبینم ولی…کف دستش روی تنم را نوازش می کند… _باشه قبوله… بند لباسم را از سرشانه ام پایین میدهد و…. https://t.me/+QcI7WHJ_av4zMTg8 https://t.me/+QcI7WHJ_av4zMTg8 https://t.me/+QcI7WHJ_av4zMTg8 https://t.me/+QcI7WHJ_av4zMTg8 فردای شب رابطه‌شون دختره بدون اینکه خبر بده واسه همیشه میذاره میره…. و… این بار آیینه که له له دیدنشو میزنه… همه جا رو پی‌ش میگرده تا اینکه…

Repost from N/a
_دعا گرفتم به خورد عروسه بدم هم بچه اش سقط بشه هم هامرز ازش سیر بشه از خونه زندگیمون گمشه بیرون ...! رنگ و رویی که همینجوری با ویار وحشتناکی که داشتم پریده بود اینبار به کل باعث میشه روح از بدنم بیرون بره. _ نمی‌ترسی هامرز بفهمه؟ خاطر این دختره رو خیلی میخواد.. خنده ی موزیانه خاتون دایه ی هامرز بلند میشه ... _نیستش رفته لب مرز... گوشیشم خاموشه... تازگی هم دیدم محل این دختره نمیده فکر کنم چشمش دنبال آتنا باشه تو مهمونی رئیس بیمارستان بدجور چشمش دنبالش بود. ذوق زده ضربه ی آخر و به روح و جسم خسته ام میزنه... _فکر کنم از این هرزه سیر شده.. هر شب سگ محلش میکنه و اتاق خوابشو جدا کرده. راست می‌گفت یک ماه بود نه درست و حسابی دیده بودمش نه تنم و لمس کرده بود.. میدونست ویارم بوی تن لعنتیشه و خودشو دریغ میکرد. _بچه اش که سقط بشه.. خودشم گورشو گم میکنه دختره ی عفریته ... بچم تموم چیزی بود که توی این دنیا برام مونده بود.. به هیچ قیمتی از دستش نمی‌دادم. نیمه شبه روز بعد بلاخره تعداد نگهبانا کم میشه..  راننده اسنپ پیامک میده رسیده.. تا سر کوچه با ترس لرز میدویم و با سختی توی ماشین میشینم. _بریم آقا... _چشم خانوم خانوما.. خشکم میزنه... اما مگه تاکسی نبود!؟ درهای ماشین باز میشه و یک مرد جلو و یکی دیگه کنارم عقب سوار میشه و چشمکی بهم میزنه... _سلام عروس هامرز... بلاخره از اون عمارت اومدی بیرون.. بسیار جذاب اما مرموز بنظر می اومد طوری که خودمو به در میچسبونم.. _شم.. شما... کی هستین... _خب یکم طولانی اما من رقیب شوهرتم و تو قراره بشی برگ برنده من واسه از میدون به در کردنش.. در اوج ناباوری خنده ام میگیره... _هه.. خب به کاهدون زدی من ارزشی واسه هامرز ندارم.. یکم دیر اومدی.. مردک با نگاهی خاص خیره ام میشه و میدونم چال لپام زیبایی خیره کننده ای بهم میده.. https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 برمیگردم و جواب آزمایش سلامتیمو گرفتم... یک اشتباه پزشکی و من ایدز ندارم، میتونم بعد چند ماه یک دل سیر بغلش کنم و ببوسمش .. اما زن و بچم مثل یک قطره آب رفتن تو زمین .. تمام کشور و زیرو رو میکنم و وقتی دیگه ناامید و لبریز از خشمم میبینمش.. کنار مردی که یک زمان رقیبم بود و رفته بود خارج و حالا کنار عشقم نشسته...!؟ از کینه و انتقام لبریز میشم و من هنوزم اون زنو میخوام.. https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0 #عاشقانه   #مهیج   #معمایی با بیش از 900 پارت آماده و جذاب ‼️

Repost from N/a
_بخاطر سکس به بچه استامینوفن دادی؟ بهت‌زده با لباس عروس روی تخت نشستم و تو موبایل جواب دادم _ن...نه تینا عصبی از پشت خط جواب داد _ بخاطر شب زفافتون به بچه‌ی شوهرت دارو دادی بخوابه مزاحمتون نشه! از شدت بهت نمیتونستم دهن باز کنم _دکترا میگن بچه مسموم شده آزمایش گرفتن ارسلان تا شنید سریع حمله کرد سمت ماشینش نتونستیم جلوشو بگیریم داره میاد خونه اشکم روی گونه‌ام چکید _هاوژین چطوره؟ _بهت میگم ارسلان داره میاد سراغت فرار کن تو نگران بچه‌ای؟ صدای گریه ام بالا رفت _من کجا رو دارم برم؟ تنها کس من هاوژین و ارسلانن با صدای کوبیده شدن در موبایل از دستم رها شد ترسیده ایستادم ارسلان داخل اومد لباس دومادیش چروک و کرواتش باز شده بود با چشمای به خون نشسته خیره‌ام شد که ناخوداگاه زمزمه کردم _من.. هاوژین رو بزرگ کردم ارسلان خار به دستش بره میمیرم گرفته پچ زد _بزرگ کردی؟ یا بهش نزدیک شدی که باباشو تور کنی؟ بغض کرده پچ زدم _توروخدا حرفی نزن که بعدا نتونم ببخشمت صداش سرد و عصبی بود _ حتی شناسنامه هم نداشتی معلوم نبود از زیر کدوم بته به عمل اومدی که بابات حاضر نشد واست شناسنامه بگیره توئه حروم زاده که ننه بابا نداشتی و شبا تو خیابون می‌خوابیدی بچه‌ی منو بزرگ کردی؟ صدای شکستن قلبمو می‌شنیدم اما ارسلان بس نمی‌کرد _واسه کلفتی اومدی اما بچه‌ی منو به خودت وابسته کردی تو خوابم نمیدی عقدت کنم که من... محکم با مشت توی سر خودش کوبید _من ِ احمق گول مظلوم بازیاتو بخورم ناخواسته هق زدم _نزن خودتو منو بزن ارسلان گردنم رو گرفت _کثافت چطور دلت اومد بچه رو مسموم کنی؟ با گریه نالیدم _سرما خورده بود تب داشت.. یکم.. استامینوفن دادم همیشه همین کارو می‌کنم من مامانشم ارسلان سیلی محکمش روی صورتم خیلی چیزارو مشخص کرد مثلا اینکه من مادر بچه‌اش نه بلکه کلفتشونم اینکه من لباس عروسم بپوشم بازم کسی به چشم خانم این خونه نگاهم نمیکنه _بخاطر زیر شکمت بچه‌ی منو مسموم کردی؟ سیلی بعدی رو کوبید و من به روزی فکر کردم که سامان بهم حمله کرده بود و این مرد قول داد هرگز دیگه قرار نیست اجازه بده کسی کتکم بزنه _خواستی گریه‌ی بچه مزاحم باز کردن لنگات نشه؟ روزی جلوی چشمم اومد که سامان بهم گفته بود هرزه و این مرد دندوناشو شکست _بچه‌ی من داشت می‌رفت تو کما بی شرف با دهن خونی بچ زدم _اون بچه‌ی منم هست ضربه بعدی سیلی نبود! مشت بود اونقدر محکم که نتونستم صدای جیغمو کنترل کنم جابه جا شدن استخون بینی‌امو حس کردم و خون با شدت بیرون پاشید _آخ خدا بند لباس عروسمو کشید تا بازشه صداش می‌لرزید _آره خدا رو صدا کن چون جز اون کسی به دادت نمیرسه یقه‌ی لباس عروسمو گرفت و روی تخت پرتم کرد ترسیده هق زدم _ارسلان.. بینی‌م شکسته.. بسه عصبی روی بدنم خیمه زد _ بخاطر ابن بچمو فرستادی تو کما حروم‌زاده؟ بخاطر اینکه راحت بکنمت؟ بی جون ناله کردم و اون کمربندشو باز کرد _جوری بکنم که تا آخر عمر از رابطه داشتن بیزار شی #پارت_141 نفس زنان از روی بدن برهنه‌ی دخترک بلند شد خیلی وقت بود صدای گریه هاش قطع شده بود شاید همون وقتی که مجبورش کرد به شکم بخوابه و برای اولین بار رابطه از پشت رو تجربه کنه! یا قبلش که با بی رحمی پردشو زده بود یا وقتی طوری سینه‌اش رو توی مشتش فشار داد که صدای التماسش به آسمون رفت با حرص از روی تخت بلند شد و دخترک رو سمت خودش کشید صورتش غرق خون بود ، سینه هاش کبود و بدنش پر از آثار ناخن و دندون شده بود خوب میدونست بین پاهاشم لخته های خون و کبودی هست _راضی شدی دلارای کوچولو؟ دخترک از بین چشمای نیمه بازش بی جون نگاش میکرد توان جواب دادن نداشت _قرار بود فردا ببرمت ماه عسل اگر یک شب تحمل میکردی میتونستی امروز از شر بچم راحت شی برای یک هفته ولی حالا.. با پوزخند ادامه داد _فکر نکنم تا یک ماه بتونی بری دسشویی یا بشینی سر دخترک رو با خشم رها کرد و برهنه از جا بلند شد _خودتو جمع کن فاحشه تا دادگاه طلاق نمیخوام ببینمت دخترک از حال رفته بود پوزخند زد وخواست سمت حمام بره که چشمش به گوشی افتاد بی حوصله جواب تماس تینا رو داد _چیه تینا؟ دوش بگیرم میام بیمارستان تینا خوشحال خندید _مژدگونی بده هاوژین بهوش اومد حالشم خوبه ارسلان سر تکون داد _بهش بگو بابایی تا دوساعت دیگه میاد _تو رو نمیخواد! فقط گریه میکنه میگه مامان دلارای دندوناشو روی هم فشرد _بگو مامان دلارای حرومیش مُرد! تینا هل شده جواب داد _جلوش نگی اینو دلش میشکنه! منم خیلی بد حرف زدم باهاش _گور باباش _ساکت ازش عذرخواهی کن دکتر آزمایش گرفت معلوم شده تو عروسی بچه یک قاشق باقالی پلو خورده بخاطر حساسیتش به باقالی بود تازه دکتر می‌گفت برید دست اونی که بهش استامینوفن داده رو ببوسید چون تبش رو آورده پایین تشنج نکرده https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8 https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8

Repost from N/a
-حامله نمیشه تا کی می‌خوای واسش صبر کنی پسر ؟ جان به لب می‌شوم.از در نیمه باز آقاجان را می‌بینم که باز به جان زندگیم افتاده. -موهات‌و ببین سفید شده تو الان بچه‌ات باید مدرسه می‌‌رفت بغض می‌کنم.حرف های علی یار هم انگار دلم را گرم نمی‌کند. -شاید قسمت اینه من و پناه پدر و مادر نشیم انگار مصر است ‌تمام خواسته‌هایش را آوار کند. -پناه آره ولی تو نه...من نمی‌ذارم...واست زن می‌گیرم که بچه‌اش بشه... علی‌یار نفسش را تند بیرون می‌دهد : -پناه رو دوس دارم بابا...خیلیم دوسش دارم -مگه گفتم دوسش نداشته باشه...بزار زنت باشه ولی یکی‌و داشته باش واسه تخم و ترکه با دست‌هایش به اطراف اشاره می‌کند : -تو که نمی‌خوای این همه دارایی و ملک من به خواهر و خواهرزاده‌هات برسه علی یار کلافه‌است.دست رو شانه‌اش میگذارد. -با پناه حرف بزن راضیش کن پسرم بغضم بزرگتر می‌شود.آقاجان عصایش را برمی‌دارد می‌رود.شب علی یار کلافه از پشت در آغوشم می‌کشد و موهایم را بوسه می‌زند. -پناه خانم نگاه کن من‌و... برمی‌گردم.می‌خوام خودم را به نشنیدن بزنم. -حرف بزنیم دستانم را می‌گیرد.لبخندش غمگین است وقتی می‌گوید : -موندم چرا خدا بهمون بچه نداد.... بغضم آب می‌شود و لب و چانه‌ام می‌لرزد : -شاید صبر کنیم بده غم او هم بیشتر می‌شود. -چقدر صبر هفت سال که صبر کردیم سرم را زیر می‌اندازم.راست می‌گوید امید یه ایل منتطر وارث است و من ناامیدش کردم. -می‌خوام ازت اجازه بگیرم سرم را بالا می‌گیرم اشک تمام صورتم را خیس کرده . -واسه زن گرفتن ؟ سر تکان می‌دهد.لبخند غمگینم مهر میشود به لب هایم. -من راضیم دست‌هایم را بوسه می‌زند : -مطمینی ؟ سر تکان می‌دهم.پیشانی‌ام را بوسه می‌زند اما دلم ناآرام را می‌شد التیام داد نه ؟ * دست عروسش را می‌گیرد و صدای کل کشیدن‌ها بلند می‌شود و من جان میدهم. هیچکس حواسش به پناه بیچاره نیست.همه توجه ها سمت عروس و داماد است. همه لبخند دارند حتی علی یاری که دلش به وصلت رضا نبود. صدای عاقد را می شنوم. -عروس خانم وکیلم ؟ همین که می‌خواهد.چیزی بگوید عق میزنم.بار سوم عاقد بیشتر.خانم‌جان بارتشر اخم می‌کند : -وا پناه جان چرا مثل زنای حامله عق می‌زنی ؟ نیشخند آقاجان قلبم را زخم می‌زند وقتی به سمت سرویس میروم : -خیالت راحت پناه تا ابد حامله نمیشه مگه فقط عقش شبیه زن حامله بشه ساکم را جمع کرده‌بودم.باید می‌رفتم.همین امشب که شوهرم به حجله می‌رفت و من یادگارش را با خودم می‌بردم https://t.me/+GMltZeC2xfRiZGI0 https://t.me/+GMltZeC2xfRiZGI0 پارت اصلی❌❌ کپی ممنوع ❌❌❌❌

من پرینازم...شش ماه بعد ازطلاقم بخاطر نداشتن حامی و از سر بی کسی و بی پولی صیغه ی یه شبه شدم❌ از شانس بدم فیلم رابطمون به بیرون درز پیدا کرد و از اونجایی که چهره ی من تو فیلم کاملا ماته تنها مظنون از نظر اون مرد وحشی و خشن منم.😰😥 حالا اون من و به جرم گناه ناکرده به اسارت گرفته و هر شب بدون توجه به خواست من، مثل یه حیوون باهام رابطه برقرار میکنه، من و می خوابونه رو میزِ کارش، دست هام و می بنده و از پشت کاری می کنه که... https://t.me/+zLWOJWLIE2MyYTc8 عاشقانه+18 بزرگسال❌

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381 طوفان و ماهی

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381 طوفان و ماهی

Repost from N/a
sticker.webp0.12 KB

_پشتتو بکنی بهم میرم کنار سایه میخوابم… جدی میگفت… میدانستم… او همیشه به دنبال بهانه بود! همین حالا هم به اصرار پدرش سری به من زده بود… ناسلامتی من هم زنش بودم… زن اولش… میدانستم سایه چقدر غر زده بود به جانش تا به طبقه ی بالا بیاید و سری به زنی که هفته هاست خبری از او ندارد بزند… بغض میکنم و سمتش برمیگردم… میترسیدم که برگردم… از حرف زدن با آیین ابا داشتم… میترسیدم که بگوید برای همیشه برو! سرم را کنار سرش میگذارم و از نیم رخ محو این چهره ی مردانه ای که جان میدادم ببینمش، میشوم… نگاه او اما به سقف است… حتی بعد از هفته ها…انقدری دلتنگ من نشده بود که نگاه کوتاهی به صورتم بیندازد… _باید حرف بزنیم روناک…من دیگه بریدم…دیگه نه میتونم نه میکشم…از پس دو تا زن براومدن کار من نیست…باید بینتون یکیو انتخاب کنم!… اشکم می چکد… میدانم انتخابش ،من نیستم… _برو دنبال زندگیت…اینجا موندن درخور تو نیست…بیرون از اینجا خیلیا هستن که منتظرتن… دستم ناخودآگاه روی سینه اش می نشیند… عاجزانه می گویم: _من…ناموستم آیین…چجوری میتونی راجع به من همچین حرفی بزنی؟!…جوونیمو تو خونت نذاشتم که این دری وریارو بهم ببافی و تحویلم بدی! جوری حرف میزد که دل بکنم؟!… نمیدانست من عشق او را از همان بچگی در دلم کاشته بودم؟!… عشق او ریشه ای در دلم دوانده بود که کندنش کار هیچکس نبود… حالا بروم؟!… با پای خودم؟!… روی تخت بلند میشوم که بالاخره نگاهم میکند… خیمه میزنم روی تن مردی که هیچوقت برای من نبود و آتش خواستنش مرا میسوزاند! _با من بخواب!!! ناباور نگاهم میکند… _زده سرت؟!…چرا میخوای باکرگیتو بگیرم؟!…منی که میدونی با تو نمیمونم…پاشو از رو تنم! محکم بغلش میکنم… _من تا حالا هیچی ازت نخواستم آیین…این اولین و آخرین چیزیه که ازت میخوام…شرط طلاقم اینه که با من بخوابی… بهت کرده بود… روناک بی سر و زبان چه زبانی دراورده که از او درخواست همخوابی کند! _اگه باهام نخوابی…هیچوقت ازت جدا نمیشم آیین… تردید را توی چشمانش میبینم ولی…کف دستش روی تنم را نوازش می کند… _باشه قبوله… بند لباسم را از سرشانه ام پایین میدهد و…. https://t.me/+QcI7WHJ_av4zMTg8 https://t.me/+QcI7WHJ_av4zMTg8 https://t.me/+QcI7WHJ_av4zMTg8 https://t.me/+QcI7WHJ_av4zMTg8 فردای شب رابطه‌شون دختره بدون اینکه خبر بده واسه همیشه میذاره میره…. و… این بار آیینه که له له دیدنشو میزنه… همه جا رو پی‌ش میگرده تا اینکه…

_توی باشگاه مردونه چه غلطی میکنی؟ میدونی ساعت چنده! صدای بلند یلدا توی گوشم میپیچه و از ترس اینکه مردی از این ور رد بشه و بشنوه بیشتر به دیوار می‌چسبم و خفه میگم.. _داد نکش یلدا... منه بدبخت خوابم برد... زنگ زدمت بگی چه خاکی تو سرم بریزم دو ساعت دیگه باشگاه تعطیل میشه تا صبح میمونم این تو.. _خبر مرگت بیاد مستانه رفتی کپه مرگت و توی شیفت مردونه گذاشتی.!؟ من چه جوری ساعت 11 شب از باشگاه بیارمت بیرون! لوله ی جاروبرقی توی کمرم فرو میره.. اما چاره چیه..؟ از درز کمد دیواری بیرون و نگاه میکنم و حداقل تعدادشون کم شده.. _یلدا.. اگر بدونی چه ویوویی اینجا دارم!.. همشون هی لخت میشن یه دور موقع اومدن یه دور موقع رفتن... _خاک تو سرت کثافت... همیشه خر شانس بودی.. میگم حالا شب و همونجا باش صبح که شیفت زنونه شد بیا بیرون.. به مامانت میگم خونه مایی.. به خودم میپیچم و پهلوهام داره میترکه... _دستشویی لازمم.. 5 ساعته تو کمد گیر افتادم، کلیه هام ترکید.. صدای موزی یلدا حالم و میگیره... _دیگه یه جایی باید اون ویوی سکسی از دماغت دربیاد.. بلاخره دو ساعت بعد چراغای باشگاه خاموش میشه و من تا مرز ترکیدن فاصله ای ندارم و کم مونده بود توی مخزن جاروبرقی کارم و تموم کنم. مثل یک اسب تا دستشویی یورتمه میرم و لعنتی نرسیده به سرویس خودمو خیس میکنم.. غرغر کنان از گندی که به خودم زدم شلوار و همونجا آب میکشم و پرتش میکنم روی شوفاژ تا صبح خشک میشه.. با یک هودی که تا زیر رونم میرسه و پایین تنه لخت میرم تو کافی شاپ تا یه چیزی برای خوردن پیدا کنم کنتور برق و میزنم و... _از کی تا حالا دزدا لخت میرن دزدی !؟ _یا خداااااااااااا ...  جیغ بنفشی که توی فضای باز میپیچه مال منه!؟ چوب دستی تمرینی که برداشتم و مثه شمشیر جلوم میگیرم و به مرد هیکلی که با رکابی و شلوارک روبه روم ایستاده نگاه میکنم. _تو اینجا چه غلطی میکنی مرتیکه !؟ مگه باشگاه بسته نیست! _روتو برم دختر..! خیره به حرکات من دست به جیب و بیخیال جلو میاد... _هووووی کجا میای...! میزنم ناکارت میکنما... _ناخونات نشکنه جیگر.... این وقت شب، لخت تو باشگاه چه غلطی میکنی! مثه اسکلا هودی رو میکشم پایین تر و لعنتی کش نمیاد. الان با این نره غول که از قضا عجیب آشنا میزنه، اونم بدون شلوار توی سیصد متر فضا چه گو*هی بخورم. _هی بیخیال من شو خب... انگار نه انگار منو دیدی... منم شتر دیدم ندیدم .. پوزخندش و اون نگاه خیره اش روی مخمه و مگه جرات اعتراض دارم.. _تو همون دختر جدیده ای نه؟ مربی که نیما گفت تازه اومده باشگاه.! عقب عقب میرم تا خودمو به شلوار خیسم برسونم و نگاهم میفته روی عکس بزرگی که دیوار پشت سرش و کامل گرفته .... _نهههه... تو هم اونی...!  _آره همون شُتُریم که توی باشگاه خودش میخوای ندید بگیریش... پام به چیزی گیر میکنه و تعادلمو از دست میدم.. دست ميندازه و یقه امو میگیره که ناخوداگاه با حالت دفاعی چوب و میکوبم تو سرش و .... https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 با کلی وسواس توی یک باشگاه خصوصی و لاکچری تونستم کار گیر بیارم... یک شب اتفاقی با رئیسم روبه رو میشم و مثه سگ و گربه بهم میپریم و بلایی نموند که سرهم نیاریم ... فرداش تو کل باشگاه میپیچه که با صاحبش ریختیم روهم... اونم وقتی چشم دیدن همو نداریم. اعتبار اخلاقیش برای مسابقات میره زیر سوال.. آش نخورده و دهن سوخته.. شب بعدش با گل و شیرینی در خونمون پیداش میشه و فقط من میدونم پشت این لبخند شیرینش برای مامانم چه هیولای لاشی و عوضی با وزنی سنگین خوابیده... یه رمان #فوول_عاشقانه و کلکلی با شخصیت های جذاب و مغرور

_بخاطر سکس به بچه استامینوفن دادی؟ بهت‌زده با لباس عروس روی تخت نشستم و تو موبایل جواب دادم _ن...نه تینا عصبی از پشت خط جواب داد _ بخاطر شب زفافتون به بچه‌ی شوهرت دارو دادی بخوابه مزاحمتون نشه! از شدت بهت نمیتونستم دهن باز کنم _دکترا میگن بچه مسموم شده آزمایش گرفتن ارسلان تا شنید سریع حمله کرد سمت ماشینش نتونستیم جلوشو بگیریم داره میاد خونه اشکم روی گونه‌ام چکید _هاوژین چطوره؟ _بهت میگم ارسلان داره میاد سراغت فرار کن تو نگران بچه‌ای؟ صدای گریه ام بالا رفت _من کجا رو دارم برم؟ تنها کس من هاوژین و ارسلانن با صدای کوبیده شدن در موبایل از دستم رها شد ترسیده ایستادم ارسلان داخل اومد لباس دومادیش چروک و کرواتش باز شده بود با چشمای به خون نشسته خیره‌ام شد که ناخوداگاه زمزمه کردم _من.. هاوژین رو بزرگ کردم ارسلان خار به دستش بره میمیرم گرفته پچ زد _بزرگ کردی؟ یا بهش نزدیک شدی که باباشو تور کنی؟ بغض کرده پچ زدم _توروخدا حرفی نزن که بعدا نتونم ببخشمت صداش سرد و عصبی بود _ حتی شناسنامه هم نداشتی معلوم نبود از زیر کدوم بته به عمل اومدی که بابات حاضر نشد واست شناسنامه بگیره توئه حروم زاده که ننه بابا نداشتی و شبا تو خیابون می‌خوابیدی بچه‌ی منو بزرگ کردی؟ صدای شکستن قلبمو می‌شنیدم اما ارسلان بس نمی‌کرد _واسه کلفتی اومدی اما بچه‌ی منو به خودت وابسته کردی تو خوابم نمیدی عقدت کنم که من... محکم با مشت توی سر خودش کوبید _من ِ احمق گول مظلوم بازیاتو بخورم ناخواسته هق زدم _نزن خودتو منو بزن ارسلان گردنم رو گرفت _کثافت چطور دلت اومد بچه رو مسموم کنی؟ با گریه نالیدم _سرما خورده بود تب داشت.. یکم.. استامینوفن دادم همیشه همین کارو می‌کنم من مامانشم ارسلان سیلی محکمش روی صورتم خیلی چیزارو مشخص کرد مثلا اینکه من مادر بچه‌اش نه بلکه کلفتشونم اینکه من لباس عروسم بپوشم بازم کسی به چشم خانم این خونه نگاهم نمیکنه _بخاطر زیر شکمت بچه‌ی منو مسموم کردی؟ سیلی بعدی رو کوبید و من به روزی فکر کردم که سامان بهم حمله کرده بود و این مرد قول داد هرگز دیگه قرار نیست اجازه بده کسی کتکم بزنه _خواستی گریه‌ی بچه مزاحم باز کردن لنگات نشه؟ روزی جلوی چشمم اومد که سامان بهم گفته بود هرزه و این مرد دندوناشو شکست _بچه‌ی من داشت می‌رفت تو کما بی شرف با دهن خونی بچ زدم _اون بچه‌ی منم هست ضربه بعدی سیلی نبود! مشت بود اونقدر محکم که نتونستم صدای جیغمو کنترل کنم جابه جا شدن استخون بینی‌امو حس کردم و خون با شدت بیرون پاشید _آخ خدا بند لباس عروسمو کشید تا بازشه صداش می‌لرزید _آره خدا رو صدا کن چون جز اون کسی به دادت نمیرسه یقه‌ی لباس عروسمو گرفت و روی تخت پرتم کرد ترسیده هق زدم _ارسلان.. بینی‌م شکسته.. بسه عصبی روی بدنم خیمه زد _ بخاطر ابن بچمو فرستادی تو کما حروم‌زاده؟ بخاطر اینکه راحت بکنمت؟ بی جون ناله کردم و اون کمربندشو باز کرد _جوری بکنم که تا آخر عمر از رابطه داشتن بیزار شی #پارت_141 نفس زنان از روی بدن برهنه‌ی دخترک بلند شد خیلی وقت بود صدای گریه هاش قطع شده بود شاید همون وقتی که مجبورش کرد به شکم بخوابه و برای اولین بار رابطه از پشت رو تجربه کنه! یا قبلش که با بی رحمی پردشو زده بود یا وقتی طوری سینه‌اش رو توی مشتش فشار داد که صدای التماسش به آسمون رفت با حرص از روی تخت بلند شد و دخترک رو سمت خودش کشید صورتش غرق خون بود ، سینه هاش کبود و بدنش پر از آثار ناخن و دندون شده بود خوب میدونست بین پاهاشم لخته های خون و کبودی هست _راضی شدی دلارای کوچولو؟ دخترک از بین چشمای نیمه بازش بی جون نگاش میکرد توان جواب دادن نداشت _قرار بود فردا ببرمت ماه عسل اگر یک شب تحمل میکردی میتونستی امروز از شر بچم راحت شی برای یک هفته ولی حالا.. با پوزخند ادامه داد _فکر نکنم تا یک ماه بتونی بری دسشویی یا بشینی سر دخترک رو با خشم رها کرد و برهنه از جا بلند شد _خودتو جمع کن فاحشه تا دادگاه طلاق نمیخوام ببینمت دخترک از حال رفته بود پوزخند زد وخواست سمت حمام بره که چشمش به گوشی افتاد بی حوصله جواب تماس تینا رو داد _چیه تینا؟ دوش بگیرم میام بیمارستان تینا خوشحال خندید _مژدگونی بده هاوژین بهوش اومد حالشم خوبه ارسلان سر تکون داد _بهش بگو بابایی تا دوساعت دیگه میاد _تو رو نمیخواد! فقط گریه میکنه میگه مامان دلارای دندوناشو روی هم فشرد _بگو مامان دلارای حرومیش مُرد! تینا هل شده جواب داد _جلوش نگی اینو دلش میشکنه! منم خیلی بد حرف زدم باهاش _گور باباش _ساکت ازش عذرخواهی کن دکتر آزمایش گرفت معلوم شده تو عروسی بچه یک قاشق باقالی پلو خورده بخاطر حساسیتش به باقالی بود تازه دکتر می‌گفت برید دست اونی که بهش استامینوفن داده رو ببوسید چون تبش رو آورده پایین تشنج نکرده https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8 https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8

-حامله نمیشه تا کی می‌خوای واسش صبر کنی پسر ؟ جان به لب می‌شوم.از در نیمه باز آقاجان را می‌بینم که باز به جان زندگیم افتاده. -موهات‌و ببین سفید شده تو الان بچه‌ات باید مدرسه می‌‌رفت بغض می‌کنم.حرف های علی یار هم انگار دلم را گرم نمی‌کند. -شاید قسمت اینه من و پناه پدر و مادر نشیم انگار مصر است ‌تمام خواسته‌هایش را آوار کند. -پناه آره ولی تو نه...من نمی‌ذارم...واست زن می‌گیرم که بچه‌اش بشه... علی‌یار نفسش را تند بیرون می‌دهد : -پناه رو دوس دارم بابا...خیلیم دوسش دارم -مگه گفتم دوسش نداشته باشه...بزار زنت باشه ولی یکی‌و داشته باش واسه تخم و ترکه با دست‌هایش به اطراف اشاره می‌کند : -تو که نمی‌خوای این همه دارایی و ملک من به خواهر و خواهرزاده‌هات برسه علی یار کلافه‌است.دست رو شانه‌اش میگذارد. -با پناه حرف بزن راضیش کن پسرم بغضم بزرگتر می‌شود.آقاجان عصایش را برمی‌دارد می‌رود.شب علی یار کلافه از پشت در آغوشم می‌کشد و موهایم را بوسه می‌زند. -پناه خانم نگاه کن من‌و... برمی‌گردم.می‌خوام خودم را به نشنیدن بزنم. -حرف بزنیم دستانم را می‌گیرد.لبخندش غمگین است وقتی می‌گوید : -موندم چرا خدا بهمون بچه نداد.... بغضم آب می‌شود و لب و چانه‌ام می‌لرزد : -شاید صبر کنیم بده غم او هم بیشتر می‌شود. -چقدر صبر هفت سال که صبر کردیم سرم را زیر می‌اندازم.راست می‌گوید امید یه ایل منتطر وارث است و من ناامیدش کردم. -می‌خوام ازت اجازه بگیرم سرم را بالا می‌گیرم اشک تمام صورتم را خیس کرده . -واسه زن گرفتن ؟ سر تکان می‌دهد.لبخند غمگینم مهر میشود به لب هایم. -من راضیم دست‌هایم را بوسه می‌زند : -مطمینی ؟ سر تکان می‌دهم.پیشانی‌ام را بوسه می‌زند اما دلم ناآرام را می‌شد التیام داد نه ؟ * دست عروسش را می‌گیرد و صدای کل کشیدن‌ها بلند می‌شود و من جان میدهم. هیچکس حواسش به پناه بیچاره نیست.همه توجه ها سمت عروس و داماد است. همه لبخند دارند حتی علی یاری که دلش به وصلت رضا نبود. صدای عاقد را می شنوم. -عروس خانم وکیلم ؟ همین که می‌خواهد.چیزی بگوید عق میزنم.بار سوم عاقد بیشتر.خانم‌جان بارتشر اخم می‌کند : -وا پناه جان چرا مثل زنای حامله عق می‌زنی ؟ نیشخند آقاجان قلبم را زخم می‌زند وقتی به سمت سرویس میروم : -خیالت راحت پناه تا ابد حامله نمیشه مگه فقط عقش شبیه زن حامله بشه ساکم را جمع کرده‌بودم.باید می‌رفتم.همین امشب که شوهرم به حجله می‌رفت و من یادگارش را با خودم می‌بردم https://t.me/+GMltZeC2xfRiZGI0 https://t.me/+GMltZeC2xfRiZGI0 پارت اصلی❌❌ کپی ممنوع ❌❌❌❌

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381 طوفان و ماهی

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381 طوفان و ماهی

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381 طوفان و ماهی

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381

مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381