رها میانِ زمان
Open in Telegram
406
Subscribers
+324 hours
+37 days
+1130 days
Posts Archive
There's a place in an ancient fortress,
High above the worries of the world,
I'd love you there for a long, long time.
توی تموم سالهای زندگیم، هیچوقت به قدرِ امسال خسته نبودم؛ انگار هر روز از تهِ یه چاهِ عمیق خودمو بالا میکشم، دستهامو به دیواره میگیرم و درست وقتی فکر میکنم رسیدم، دوباره چاه کِش میاد. نمیدونم این همه اصرار از کجا میاد؛ اما میدونم هنوز از بالا رفتن دست نکشیدم.
این روزها به تنها چیزی که عمیقاً نیاز دارم، خوابه؛ یه خوابِ عمیق و طولانی، بیخبر از ساعت و آلارم، بیاعتنا به گذر صبح و ظهر؛ اونقدر کِشدار که وقتی بیدار میشم، تنم دیگه اینهمه خستگی رو با خودش نکشه.
بخواب عزیزترینم!
باید زبان شب را بدانیم؛ نه برای از میان بردن تاریکی، که برای فهمیدن معنای سکوتش. نمیخواهم حکایتِ آدمی باشم که شبها در محکمهی گذشته محاکمه میشود و ذهنش، انباشته از روایتهای ناتمام، تا مرز انفجار پیش میرود. بگذار انارِ سربهمُهر، راز سرخش را در سینه نگه دارد. همهی قصهها برای گفتن نیستند و همهی خاطرهها ارزش دوباره زیستن ندارند. بخواب و به جای اندوه و درد، به آن شادی کوچکی فکر کن که هنوز جایی در جهان باقیست؛ که تاریکی شب گاهی ما را در خاطری مینشاند که مدتهاست از آن دور ماندهایم؛ و شاید میان وزن پاییز و بلندی شبهایش، همین شادی کوچک، همین یادِ دور، چیزی را درون ما به تعادل برساند.
بخواب عزیزترینم!
باید زبان شب را بدانیم؛ نه برای از میان بردن تاریکی، که برای فهمیدن معنای سکوتش. نمیخواهم حکایتِ آدمی باشم که شبها در محکمهی گذشته محاکمه میشود و ذهنش، انباشته از روایتهای ناتمام، تا مرز انفجار پیش میرود. بگذار انارِ سربهمُهر، راز سرخش را در سینه نگه دارد. همهی قصهها برای گفتن نیستند و همهی خاطرهها ارزش دوباره زیستن ندارند. بخواب و به جای اندوه و درد، به آن شادی کوچکی فکر کن که هنوز جایی در جهان باقیست؛ که تاریکی شب گاهی ما را در خاطری جا مینشاند که مدتهاست از آن دور ماندهایم؛ و شاید میان وزن پاییز و بلندی شبهایش، همین شادی کوچک، همین یادِ دور، چیزی را درون ما به تعادل برساند.
Daily reminder:اینهمه راه رو اومدی تا به خودت و زندگیای که میخوای نزدیکتر بشی؛ چیزی رو انتخاب نکن که از این مسیر دورت کنه.
با تو بوی کاهگِل و خاک،
عطرِ کوچهباغِ نمناک زنده میشه،
با تو بویِ خاک و بارون،
عطر ترمه و گلابدون زنده میشه.
اشکالی نداره اگه برای تصمیمِ درستت غمگینی. قرار نیست هر مسیری که انتخابش میکنی، آسون باشه؛ بعضی راهها رو با چشمهای خیس شروع میکنی، چون میدونی موندن تو مسیر قبلی، بهای بیشتری ازت میگیره.
