کلبه رمان سرا
Открыть в Telegram
سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید
Больше1 588
Подписчики
Нет данных24 часа
-67 дней
+2130 день
Архив постов
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سی و یک:
این جمله را گفت، اما خودش هم می دانست گفتنش آسان تر از انجام دادنش است بعد قابلمه ای را از داخل الماری بیرون آورد و روی گاز گذاشت و شعله آبی زیر قابلمه روشن شد.
روزها پشت سر هم می گذشت.
اما مسیح هر بار که تصمیم می گرفت حقیقت را به سارا بگوید، منصرف می شد.
گاهی شماره اش را باز می کرد و تا مرز تماس پیش می رفت، اما در آخر موبایل را کنار می گذاشت.
گاهی ساعت ها به صفحه گفت و گویشان خیره می شد و می خواست همه چیز را در یک پیام بنویسد، اما هیچ جمله ای کافی به نظر نمی رسید.
چگونه می توانست به دختری که چند سال از عمرش را پای وعده های او گذاشته بود بگوید دیگر آینده ای برایشان نمی بیند؟
برای همین سکوت را انتخاب کرده بود.
سکوتی که هر روز سنگین تر می شد.
از آن طرف، سارا هنوز با همان امید گذشته زندگی می کرد.
هر بار که با مسیح صحبت می کرد، از آینده شان حرف میزد.
از روزی که خانواده هایشان با هم آشنا شوند.
از خانه ای که قرار بود بسازند.
از زندگی ای که سال ها برایش صبر کرده بود.
و هر بار، مسیح فقط گوش می داد کمتر از گذشته حرف میزد و کمتر از گذشته قول می داد.
اما سارا آنقدر به او اعتماد داشت که متوجه این تغییرات نمی شد.
یا شاید هم متوجه می شد و نمی خواست باورشان کند.
یک شب، سارا طبق عادت همیشگی تماس گرفت.
مسیح تازه از سر کار برگشته بود.
خسته روی چوکی نشسته بود و به دیوار رو به رو نگاه می کرد.
با دیدن نام سارا چند لحظه مردد ماند.
بعد تماس را جواب داد و گفت سلام.
صدای شاد سارا از پشت خط بلند شد که گفت سلام. خسته نباشی.
مسیح کوتاه جواب داد ممنون.
سارا چند لحظه سکوت کرد بعد گفت امروز مادرم دوباره در مورد خواستگارها صحبت می کرد.
قلب مسیح فشرده شد اما چیزی نگفت.
سارا ادامه داد می دانی؟ بعضی وقت ها خسته می شوم از بس باید جواب بدهم.
ولی وقتی به وعده ای که به من دادی فکر می کنم، دوباره امیدوار می شوم.
مسیح چشم هایش را بست.
هر کلمه ای که سارا می گفت، مثل باری روی شانه هایش می نشست.
آرام گفت سارا…
سارا با محبت جواب داد جانم؟
مسیح خواست حرف بزند خواست همه چیز را بگوید.
خواست این دروغ طولانی را تمام کند اما در آخر فقط گفت مراقب خودت باش.
سارا خندید و گفت این را هر بار می گویی.
بعد با مهربانی ادامه داد تو هم مواظب خودت باش. زیاد کار نکن. من منتظرم زودتر همه چیز درست شود...
تا قسمت بعدی باید ۵۰ لایک بگیرد ای قسمت
1 589
مسیح سرش را میان دستانش گرفت برای لحظه ای احساس کرد نفس کشیدن هم سخت شده است.
آرام زیر لب گفت حقش این نبود…
اما حتی همین جمله هم چیزی را تغییر نمی داد واقعیت این بود که دیگر قلبش جای دیگری بود و دیر یا زود باید این حقیقت را به سارا می گفت.
چند لحظه بعد سرش را تکان داد می خواست افکارش را از ذهنش بیرون کند بعد آرام زمزمه کرد بزودی برایش می گویم… باید بداند که می تواند به خواست خانواده اش ازدواج کند....
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و نه: و سی
مادرش آهی کشید و گفت ببین مسیح، چند بار برایت گفته ام، حالا هم می گویم. من حس خوبی به این خانواده ندارم.
مسیح خسته سرش را به دیوار تکیه داد این بحث را بارها شنیده بود.
مادرش ادامه داد مادر دختر همیشه از پول حرف می زند. پدرش هم معلوم نیست کجا است. ماه ها ناپدید می شود و بعد دوباره بر می گردد. سر و وضع دخترانش هم مثل دختران خانواده دار نیست. بیست و چهار ساعت از خانه ای شان صدای داد و گفتگو میاید این خانواده آرامش ندارد.
چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت از این دختر بگذر پسرم. به خدا هر دختری را بخواهی برایت خواستگاری می کنیم، اما این یکی را نه.
مسیح بی حوصله گفت مادر جان، چرا نمی فهمی؟ من صدف را دوست دارم من جز صدف کسی دیگر را نمی خواهم.
مادرش چیزی نگفت.
مسیح ادامه داد یک سال قبل که تازه به همسایگی ما آمدند، از همان روز اول که دیدمش مهرش به دلم نشست. هر چه بیشتر شناختمش، بیشتر دوستش داشتم.
مادرش گفت دوست داشتن همه چیز نیست پسرم.
مسیح جدی گفت برای من هست.
مادرش دوباره آه کشید و گفت تو هنوز جوان هستی. فکر می کنی عشق برای زندگی کافی است از طرفی من نمیدانم تو عاشق چی این دختر شدی؟ نه قیافه دارد نه خانواده ای درست…
مسیح حرف مادرش را قطع کرد و گفت مادر، به بار آخر می گویم، من صدف را دوست دارم. برای من او زیباترین دختر روی زمین است. من به خانواده اش کاری ندارم، برای من خود صدف مهم است. مگر ندیدی چقدر دختر دیندار و باحجاب است؟
مادرش که می دانست مسیح تصمیم خودش را گرفته، آهی کشید و گفت همه اش نقشه است چرا روز اول حجاب نداشت؟ چرا بعد از این که فهمید تو دوستش داری حجاب کرد؟ به هر صورت خودت بهتر می دانی پسرم. من چیزهایی را که باید می گفتم، گفتم. حالا خود دانی. من مسئولیت خودم را انجام دادم، اما این را بدان که هیچوقت این انتخابت را قبول نمی کنم.
بعد تماس را قطع کرد.
مسیح چند لحظه به صفحه خاموش موبایلش خیره ماند.
سپس نامی را از میان مخاطبانش پیدا کرد و تماس گرفت.
چند لحظه بعد صدای دختری از پشت خط بلند شد که گفت الو… مسیح جان، خوب هستی عشقم؟
لبخندی روی لبان مسیح نشست و با عشق گفت سلام عشقم. صدایت را شنیدم، خوب تر شدم.
صدای خنده آرام صدف به گوشش رسید بعد پرسید با مادرت صحبت کردی؟
مسیح جواب داد بلی عزیزدلم. همین حالا حرف زدیم.
صدف پرسید چی گفت؟
مسیح جواب داد در مورد امروز حرف زد. گفت امروز به خانه ای تان آمده و اگر شرایطی را که خانواده ات گذاشته اند قبول کنیم، شاید در خواستگاری بعدی جواب مثبت بدهید.
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سی:
مسیح لبخند زد و ادامه داد من همه شرایطت را قبول دارم جان و دلم. فقط می خواهم با تو ازدواج کنم. می بینی که وقتی گفتی نمی خواهی در افغانستان زندگی کنی، به خاطرت همه چیز را رها کردم و اینجا آمدم. حالا هم تلاش می کنم هر شرطی که خانواده ات دارند برآورده کنم.
صدف با رضایت و با عشوه گفت میدانم عزیزم. برای همین هم به تو اعتماد دارم. فقط همینگونه تلاش کن. به زودی ما به هم میرسیم.
چند لحظه بعد صدای زنی از دور شنیده شد که صدف را صدا می زد.
صدف گفت مادرم صدایم میزند. باید قطع کنم. بعداً صحبت می کنیم.
مسیح با محبت گفت درست است عزیزم. خیلی دوستت دارم. مواظب خودت باش.
صدف کوتاه گفت تو هم همین طور.
تماس قطع شد خانه دوباره در سکوت فرو رفت مسیح موبایل را روی میز گذاشت اما هنوز دستش از روی آن کنار نرفته بود.
بی اختیار ذهنش به سمت سارا رفت.
به دختری که سال ها پیش در دانشگاه شناخته بود.
دختری که سال ها به او اعتماد کرده بود.
دختری که هنوز منتظرش بود.
مسیح نمی دانست دقیقاً چه احساسی نسبت به سارا دارد.
شاید روزی فکر می کرد عاشق اوست شاید هم فقط مجذوب زیبایی و آرامش سارا شده بود.
آن روزها هر چه احساس می کرد، برایش واقعی به نظر میرسید اما بعد صدف وارد زندگی اش شده بود و همه چیز تغییر کرده بود آنقدر ناگهانی و آنقدر عمیق که گاهی خودش هم از این تغییر تعجب می کرد.
حالا وقتی به آینده فکر می کرد، فقط صدف را می دید.
فقط برای او تلاش می کرد.
فقط برای رسیدن به او شب و روز کار می کرد.
اما با تمام این ها، هر بار نام سارا در ذهنش می آمد، چیزی در درونش سنگینی می کرد.
عذاب وجدانی که هر روز بیشتر می شد.
او خوب می دانست سارا چه چیزهایی را به خاطرش تحمل کرده است.
سال ها انتظار.
سال ها امید.
سال ها جنگیدن با خانواده و خواستگارهایی که یکی پس از دیگری می آمدند و همه این سال ها، سارا فقط به خاطر او صبر کرده بود.
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و هشت:
مسیح بیشتر از قبل مصروف زندگی جدیدش شده بود.
گاهی آنقدر خسته می شد که فقط یک پیام کوتاه برای سارا می فرستاد امروز خیلی خسته ام، فردا صحبت می کنیم.
و سارا همیشه جواب می داد مواظب خودت باش.
اما بعد از فرستادن پیام، ساعت ها به صفحه موبایلش نگاه می کرد.
منتظر پیامی دیگر.
منتظر چند دقیقه بیشتر.
منتظر همان توجهی که روزی تمام دنیایش بود.
ماه ها می گذشتند و تماس های طولانی آن ها کم کم کوتاه تر می شد.
گاهی مسیح وسط صحبت می گفت عزیزم، باید بروم. فردا زود بیدار می شوم.
گاهی می گفت امروز واقعاً خسته ام.
و گاهی اصلاً فرصت تماس پیدا نمی کرد.
سارا هیچوقت شکایت نمی کرد هر بار لبخند میزد و می گفت اشکال ندارد، اول به کارهایت برس.
اما بعد از پایان تماس، سکوت اتاقش سنگین تر از همیشه می شد.
یک شب که روی تختش نشسته بود، به صفحه گفتگوی شان نگاه کرد.
آخرین پیام از طرف خودش بود.
هفت ساعت گذشته بود و هنوز جوابی نیامده بود.
لبخند تلخی روی لب هایش نشست نه از این بابت که مسیح جواب نداده بود بلکه از این بابت که خودش را در حال شمردن ساعت ها و دقیقه ها یافته بود.
آن شب مسیح خسته تر از همیشه از سر کار به خانه برگشت بعد از اینکه دست و صورتش را شست، خودش را روی تخت انداخت.
تمام بدنش درد می کرد صبح زود به صنف زبان رفته بود و بعد از آن تا شب کار کرده بود.
چشمانش را بست تا شاید چند دقیقه ای استراحت کند.
در همین لحظه صفحه موبایلش روشن شد.
دستش را دراز کرد و موبایل را برداشت با دیدن نام سارا روی صفحه، آهی کشید.
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد بعد بدون اینکه تماس را جواب بدهد، موبایل را کنار تخت گذاشت.
چشمانش را بست دلش حوصله هیچ صحبتی را نداشت.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره صدای زنگ بلند شد.
با بی حوصلگی گفت چی از جانم می خواهی…
اما وقتی صفحه را نگاه کرد، نام مادرش را دید.
نفس عمیقی کشید و تماس را جواب داد و گفت سلام مادر جان.
صدای مادرش از آن سوی خط آمد که گفت جان مادر، خوب هستی؟ خانه رسیدی؟
مسیح از جایش بلند شد، تماس را روی بلندگو گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت و گفت بلی مادر جان، تقریباً نیم ساعت می شود که رسیدم.
چند دقیقه ای از هر دری صحبت کردند تا اینکه مادرش ناگهان گفت راستی پسرم، امروز دوباره به خانه همسایه رفتیم از حرف های شان حدس زدم بزودی جواب مثبت میدهند.
لبخند کمرنگی روی لبان مسیح نشست و زمزمه کرد ان شاالله.
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و هفت:
برای همین هر بار که دلتنگ می شد، احساسش را در دلش نگه می داشت و فقط برای موفقیت مسیح دعا می کرد.
از طرف دیگر، کارهای مسیح سریع تر از آنچه خودش تصور می کرد پیش می رفت.
چند ماه بعد توانست در صنف زبان ثبت نام کند.
در کنار آن نیز کاری پیدا کرد و مشغول شد.
روزی که این خبر را به سارا داد، صدای خوشحالی سارا از پشت موبایل کاملاً معلوم بود و گفت واقعاً؟ زبان را هم شروع کردی؟
مسیح کوتاه جواب داد بلی.
سارا دوباره پرسید و کار هم پیدا کردی؟
مسیح جواب داد بلی، فعلاً مشغول هستم.
سارا از خوشحالی خندید و با خوشحالی گفت پس حالا می توانی خانواده ات را برای خواستگاری بفرستی.
چند لحظه سکوت برقرار شد سکوتی که باعث شد لبخند روی لب های سارا کمرنگ شود.
بعد گفت مسیح؟
مسیح آهسته گفت عزیزم… من هم مثل تو می خواهم هر چه زودتر نامزد شویم.
سارا پرسید پس مشکل چیست؟
مسیح نفس عمیقی کشید بعد جواب داد فعلاً کاری که انجام می دهم رسمی نیست. تا زمانی که مدارکم کامل نشود و وضعیت اقامتم تثبیت نگردد، نمی توانم روی این درآمد حساب کنم.
سارا ساکت ماند.
مسیح ادامه داد می خواهم وقتی خانواده ام به خواستگاری تو می آیند، با دست پر بیایند. نمی خواهم خانواده ات احساس کنند که برای آینده دخترشان برنامه مشخصی ندارم.
سارا آهسته پرسید یعنی باز هم باید صبر کنیم؟
در صدایش ناامیدی پنهانی وجود داشت.
مسیح گفت فقط کمی دیگر. می خواهم همه چیز درست و مطمئن باشد.
سارا به پنجره اتاقش خیره شد این اولین بار نبود که کلمه «صبر» را می شنید از روزی که دانشگاه تمام شده بود، زندگی اش به انتظار گره خورده بود.
انتظار برای پیدا شدن کار.
انتظار برای مهاجرت.
انتظار برای شروع زندگی جدید.
و حالا انتظار برای تثبیت شدن شرایط.
اما با وجود تمام خستگی ای که در دلش جمع شده بود، باز هم گفت بسیار خوب… صبر می کنم.
مسیح لبخند زد و گفت تشکر که همیشه کنارم هستی.
سارا نیز لبخندی زد اما این بار، بعد از پایان تماس، مدت زیادی به صفحه خاموش تلفنش خیره ماند.
نمی دانست چرا، اما از آن روز به بعد احساس عجیبی در دلش لانه کرده بود.
حسی سنگین و مبهم، نه آنقدر واضح بود که بتواند نامی برایش پیدا کند و نه آنقدر کوچک که نادیده اش بگیرد.
بارها با خودش گفت شاید فقط دلتنگی است.
شاید خسته شده از این همه انتظار.
شاید هم به خاطر دوری مسیح است.
اما هر چه بیشتر فکر می کرد، کمتر به جواب می رسید.
فقط می دانست که دیگر آن آرامش گذشته را ندارد.
روزها پشت سر هم می گذشت.
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و شش:
اما از او خبری نبود.
سارا می دانست که مسیر طولانی است و شرایط سفر آسان نیست، با این حال نگرانی لحظه ای رهایش نمی کرد.
آن شب، نزدیک ساعت یازده بود که موبایلش زنگ خورد.
با دیدن نام مسیح، قلبش از جا کنده شد.
با عجله تماس را جواب داد و گفت الو؟
چند ثانیه سکوت بود.
بعد صدای آشنای مسیح در گوشش پیچید که گفت سلام عزیز دلم.
چشمان سارا پر از اشک شد و گفت مسیح… خوب هستی؟ کجا هستی؟ چرا این چند روز هیچ خبری ندادی؟ می دانی چقدر نگران بودم؟
مسیح خسته به نظر می رسید، اما در صدایش آرامش خاصی بود بعد با همان آرامش گفت ببخش مرا. نمی خواستم نگران شوی. فقط شرایط طوری بود که نتوانستم تماس بگیرم.
سارا نفس عمیقی کشید و پرسید حالا بگو… خوب هستی؟
لبخندی در صدای مسیح نشست و جواب داد خوب هستم.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت رسیدم.
اشک از چشمان سارا سرازیر شد احساس کرد بار بزرگی از روی قلبش برداشته شده است.
تمام ترس هایی که در این چند روز تحمل کرده بود، ناگهان کمی سبک تر شدند بعد آرام زمزمه کرد خدایا شکرت…
مسیح آرام خندید و گفت اولین چیزی که بعد از رسیدنم به ذهنم آمد این بود که باید به تو خبر بدهم.
سارا پرسید میدانی چقدر دعا می کردم؟
مسیح جواب داد می دانم.
سارا اشک هایش را پاک کرد و پرسید حالا کجا هستی؟
مسیح نام شهری را گفت و بعد ادامه داد فعلاً در یک مرکز اقامتی هستم. هنوز خیلی از کارها باقی مانده، اما مهم این است که سالم رسیدم.
سارا لبخند زد و گفت خدا را شکر.
مسیح چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت سارا…
سارا جواب داد جانم؟
مسیح گفت می دانم که سخت است. می دانم که از من دور شده ای. اما می خواهم یک چیز را فراموش نکنی من هنوز همان آدم هستم. همان مسیحی که روز اول در دانشگاه عاشقت شد. فاصله هیچ چیزی را تغییر نمی دهد.
اشک دوباره در چشمان سارا جمع شد و لب زد و من هنوز همان سارا هستم که به تو باور دارد.
آن شب ساعت ها با هم صحبت کردند، اما از همان شب، کم کم همه چیز تغییر کرد.
مسیح وارد مرحله تازه ای از زندگی اش شده بود.
کارهای اقامت، صنف های زبان، پیدا کردن کار و ساختن یک زندگی جدید تمام وقت و انرژی او را می گرفت.
دیگر مثل گذشته نمی توانست هر شب ساعت ها با سارا صحبت کند.
بعضی روزها فقط یک پیام کوتاه می فرستاد.
بعضی شب ها آنقدر خسته بود که وسط صحبت خوابش می برد.
سارا همه این ها را می دید دلش می گرفت، اما شکایتی نمی کرد با خودش می گفت فعلاً سختی می کشد تا آینده ما ساخته شود.
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و پنج:
پارت هدیه دوم
به امید که زیاد لایک کنین
دیدن اشک های سارا قلبش را به درد می آورد، اما تصمیمش را گرفته بود.
لبخند آرامی زد و گفت نترس، سارا من همه چیز را درست می کنم. بگذار بروم. من نمی توانم آرزوهایم را اینجا به حقیقت تبدیل کنم باور کن اگر راه دیگری می دیدم، هرگز چنین تصمیمی نمی گرفتم.
سپس با صدایی آرام تر گفت و لطفاً گریه نکن. تو باید خوشحال باشی… چون من برای آینده مان تلاش می کنم. تمام این سختی ها را تحمل می کنم تا روزی برسد که هیچ کدام از ما نگران فردا نباشیم.
سارا چیزی نگفت فقط در سکوت به او نگاه کرد می خواست حرف هایش را باور کند می خواست به وعده هایش اعتماد کند اما در اعماق قلبش، ترسی شکل گرفته بود که برای اولین بار نمی توانست آن را نادیده بگیرد.
ده روزی گذشت و این ده روز برای سارا از هر زمان دیگری سخت تر بود.
هر بار که با مسیح صحبت می کرد، سعی می کرد لبخند بزند و او را تشویق کند، اما هرچه زمان رفتن نزدیک تر می شد، دلش بیشتر سنگین می شد.
بالاخره روز موعود فرا رسید.
روزی که مسیح باید افغانستان را ترک می کرد.
صبح زود، پیش از آنکه راهی میدان هوایی شود، آخرین تماسش را با سارا گرفت.
هیچکدام نمی دانستند چه بگویند.
تمام حرف هایی که باید گفته می شد، در روزهای گذشته گفته شده بود.
فقط سکوت بود و دلتنگی.
در آخر، مسیح آرام گفت منتظرم بمان.
و سارا با چشمانی اشک آلود جواب داد مواظب خودت باش.
تماس قطع شد.
و چند ساعت بعد، مسیح از افغانستان خارج شد.
آن روز برای سارا شبیه روزهای عادی نبود چیزی از زندگی اش جدا شده بود.
از صبح تا شب، بی اختیار اشک می ریخت.
نه به خاطر اینکه امیدش را از دست داده بود، بلکه به خاطر سنگینی دوری.
سال ها عادت کرده بود هر زمان بخواهد صدای مسیح را بشنود، او را ببیند یا بداند در همان شهر و همان آسمان زندگی می کند.
اما حالا میان آن ها هزاران کیلومتر فاصله افتاده بود.
آن شب، وقتی در اتاقش تنها نشسته بود، تلفنش را برداشت و به آخرین پیام مسیح نگاه کرد.
پیامی کوتاه که نوشته بود: به من اعتماد کن. بر می گردم تا زندگی ما را بسازیم.
سه روز از رفتن مسیح گذشته بود.
برای سارا، این سه روز بیشتر شبیه سه ماه سپری شده بود.
هر بار که موبایلش زنگ می خورد، قلبش تندتر می تپید. هر بار که صفحه موبایل روشن می شد، بی اختیار امیدوار می شد نام مسیح را ببیند....
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و چهار:
پارت هدیه
سارا ادامه داد اگر یک سال شد؟ اگر دو سال شد؟ اگر بیشتر شد؟ من با خانواده ای زندگی می کنم که هر روز از من می پرسند تا چه وقت می خواهی منتظر بمانی. تو می گویی صبر کن، اما هیچ زمانی به من نمی دهی.
مسیح دست سارا را میان دستش گرفت و با صدایی آرام گفت چون خودم هم نمی دانم دقیقاً چقدر طول می کشد. اما یک چیز را می دانم؛ من تو را دوست دارم و برای آینده مان تلاش می کنم.
سارا نگاهی به سمت بهشته انداخت. دخترخاله اش از دور گاهی به آن ها نگاه می کرد سارا آرام دستش را از میان دستان مسیح بیرون کشید و با صدایی که نگرانی در آن موج میزد گفت یعنی من باید دوباره صبر کنم؟
مسیح چیزی نگفت.
سارا ادامه داد چرا قبل از رفتنت نامزد نمی شویم؟ خانواده ات را بفرست. نامزد می شویم، بعد تو برو. وقتی آنجا مستقر شدی، کارهای مرا هم جریان بینداز.
مسیح آهی کشید و سرش را پایین انداخت و گفت عزیزم، باور کن من بارها به این موضوع فکر کرده ام. خودم هم دوست داشتم قبل از رفتنم نامزد شویم.
سارا پرسید پس چرا نمی شود؟
مسیح جواب داد چون واقعیت زندگی با آرزو فرق دارد، سارا.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد حالا فرض کن خانواده ام برای خواستگاری بیایند. خانواده ات بپرسند پسر چی کار می کند؟ درآمدش چیست؟ برای آینده چه برنامه ای دارد؟ چی جواب بدهند؟
سارا خواست چیزی بگوید، اما مسیح ادامه داد از طرف دیگر، خودت میدانی تا وقتی کار نداشته باشم، خانواده ام هم راضی نمی شوند برای خواستگاری بیایند. آن ها سال ها زحمت کشیده اند تا درس بخوانم. حالا انتظار دارند روی پای خودم بایستم.
سارا به سختی اشک هایش را کنترل می کرد.
مسیح با مهربانی گفت این همه سال صبر کردی… فقط یک سال دیگر هم صبر کن. به تو قول می دهم. همین که آنجا رسیدم، هر کاری لازم باشد می کنم تا کار پیدا کنم و خانواده ام را بفرستم.
سارا این بار دیگر نتوانست نگرانی اش را پنهان کند و با التماس گفت مسیح… لطفاً نرو.
صدایش لرزید ولی ادامه داد من نمی خواهم در خارج زندگی کنم. همین جا زندگی می کنیم. با کم می سازیم. اگر لازم باشد سختی می کشیم، اما با هم هستیم.
اشکی از گوشه چشمش پایین آمد و افزود من نمی خواهم از هم دور شویم… می ترسم.
مسیح برای لحظه ای سکوت کرد.
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و سه:
مسیح با درماندگی گفت هیچ چیز مشخص نیست. شاید یک سال، شاید دو سال… شاید بیشتر.
سارا لبخند تلخی زد و پرسید و من در این مدت چی کار کنم؟
مسیح راحت جواب داد منتظرم بمانی.
این بار سارا خندید اما خنده ای که هیچ شباهتی به شادی نداشت و زمزمه کرد منتظر بمانم؟
بعد به چشمان او نگاه کرد و گفت مسیح، تو میدانی خانواده من چطور هستند. میدانی همین حالا هم به سختی خواستگارها را رد می کنم.
مسیح با نگرانی گفت می دانم.
سارا برای اولین بار در آن دیدار صدایش را کمی بلند کرد و گفت نخیر… نمی دانی اگر می دانستی، از من نمی خواستی چند سال دیگر هم منتظر بمانم.
دوباره سکوت میانشان نشست مسیح دستش را روی میز گذاشت و گفت سارا، من هنوز همان آدم هستم. هنوز همانقدر دوستت دارم. مهاجرت کردن به این معنی نیست که از تو دست کشیده ام.
سارا به او نگاه کرد در نگاهش ناراحتی بود، اما خشم نبود.
فقط ترس ترس از آینده ای که ناگهان مبهم شده بود.
مسیح ادامه داد من نمی خواهم از تو دور شوم. می خواهم بروم تا بتوانم برگردم و با سربلندی به خواستگاری ات بیایم.
سارا سرش را پایین انداخت دستانش را به هم فشرد.
تمام راهی که با هم آمده بودند از مقابل چشمانش گذشت و با ناراحتی گفت یعنی همه چیز را تصمیم گرفته ای و حالا فقط آمده ای به من خبر بدهی؟
مسیح با عجله گفت نخیر سارا، موضوع این نیست…
سارا حرفش را قطع کرد و گفت پس چیست؟ من این همه مدت هر روز از تو می پرسیدم وظیفه پیدا کردی یا نه. هر روز با نگرانی منتظر آینده مان بودم، اما تو در تمام این مدت به مهاجرت فکر می کردی و حتی یک بار هم لازم ندانستی با من مشورت کنی.
مسیح آهی کشید و گفت عزیزم می خواستم اول مطمئن شوم. نمی خواستم بی دلیل امیدوار یا نگران شوی.
سارا لبخندی تلخی زد و گفت نگران نشوم؟ حالا فکر می کنی نگران نیستم؟
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد.
صدای آرام موسیقی کافه در فضا می پیچید، اما برای هر دوی آن ها هیچ صدایی وجود نداشت.
مسیح دوباره گفت عشقم، فقط به آینده ما فکر کن. من قانونی به اروپا میروم. آنجا کار پیدا می کنم، زندگی ام را می سازم و بعد خانواده ام را برای خواستگاری تو می فرستم. این بهترین راه است.
سارا به چشمانش خیره شد و پرسید و اگر زیاد طول کشید چه؟
مسیح جواب داد زیاد طول نمی کشد.
سارا پرسید از کجا میدانی؟
مسیح جوابی نداشت.
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و دو:
مسیح و سارا رو به روی هم نشستند.
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد.
مسیح به سمت میز بهشته نگاه کرد و گفت چرا دختر خاله ات را با خودت آوردی؟ اگر برایت مشکلی پیدا شود چی؟
سارا لبخند کمرنگی زد و گفت تو خودت دیشب گفتی هر طوری شده باید همدیگر را ببینیم. خودت میدانی که من اجازه ندارم تنها از خانه بیرون شوم. مجبور شدم بهشته را با خودم بیاورم.
بعد با اطمینان ادامه داد نگران نباش. من و بهشته مثل خواهر هستیم. او به کسی چیزی نمی گوید.
سپس کنجکاوانه به چشمان مسیح نگاه کرد و پرسید حالا بگو چی شده؟ چرا اینقدر اصرار داشتی مرا ببینی؟
لبخندی زد و پرسید وظیفه پیدا کردی؟
اما برخلاف انتظارش، مسیح لبخند نزد فقط آهی کشید.
آهی که باعث شد لبخند روی صورت سارا کمرنگ شود.
مسیح چند لحظه سکوت کرد، نمی دانست چگونه حرفش را آغاز کند.
بعد آرام گفت سارا… من می خواهم مهاجرت کنم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد سارا ابتدا فکر کرد اشتباه شنیده است پرسید چی؟
مسیح نگاهش را پایین انداخت و گفت من می خواهم از افغانستان بروم.
لبخند سارا کاملاً محو شد چند لحظه فقط به او نگاه کرد بعد پرسید یعنی چی؟ ناگهان؟
مسیح دست هایش را در هم گره زد و جواب داد ناگهانی نیست. چند وقت است که به این موضوع فکر می کنم.
سارا لب زد ولی چرا؟
مسیح نفس عمیقی کشید و گفت چهار ماه است دنبال کار می گردم. هر جا رفتم یا کار نبود یا شرایطش مناسب نبود. هر روز می گذرد و من هنوز نتوانسته ام حتی یک قدم به سمت آینده ای که برای خودم تصور کرده بودم بردارم.
سارا ساکت مانده بود.
مسیح ادامه داد من نمی خواهم سال ها تو را منتظر نگه دارم. نمی خواهم هر روز زیر فشار خانواده ات باشی و من فقط وعده بدهم.
این بار صدای سارا کمی لرزید و پرسید پس راه حلش رفتن است؟
مسیح با ناراحتی گفت شاید تنها راهی باشد که بتوانم زندگی ما را بسازم.
سارا نگاهش را از او گرفت به پنجره کافه خیره شد خیلی چیزها در ذهنش می چرخید.
تمام آن سال ها.
تمام وعده ها.
تمام شب هایی که درباره آینده حرف زده بودند.
بالاخره آهسته پرسید اگر بروی… چند سال طول می کشد؟
مسیح لحظه ای سکوت کرد بعد لب زد نمی دانم.
همین دو کلمه کافی بود.
اشک در چشمان سارا جمع شد، اما اجازه نداد پایین بیاید.
و گفت نمی دانی؟
نوت: برای نشر پارت هدیه پوست های امروزی را کامنت باران کنید.
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و یک:
سارا نگاهش کرد مسیح لبخند زد و گفت این همه سال کنار هم ماندیم. حالا دیگر تا رسیدن به آخر راه فاصله زیادی نمانده است.
تو نگران نباش. من به فکر همه چیز هستم. فقط یک مدت دیگر هم صبر کن و خانواده ات را قانع کن که کمی منتظر بمانند.
سارا با مهربانی به او نگاه کرد و گفت تو هم نگران من نباش. هر کاری لازم باشد می کنم. فعلاً تمام تمرکزت روی پیدا کردن یک وظیفه خوب باشد. در مورد من تشویش نکن.
آن روز با امیدهای زیادی از هم جدا شدند.
چهار ماه گذشت.
چهار ماهی که برای سارا به کندی سپری می شد.
در این مدت تقریباً هر بار که با مسیح صحبت می کرد، فقط یک سؤال در ذهنش بود وظیفه پیدا کردی؟
و جواب مسیح همیشه تقریباً یکسان بود.
تلاش می کنم… ولی هنوز وظیفه مناسب پیدا نکرده ام.
روزها می گذشتند. یک مصاحبه موفق نمی شد. جایی تجربه کاری می خواستند. جایی معاش بسیار ناچیز بود و جایی اصلاً خبری از استخدام نبود.
در این میان فشار روی سارا هر روز بیشتر می شد.
خواستگارها یکی پس از دیگری می آمدند و خانواده اش مدام از او می خواستند تصمیم بگیرد اما او همچنان مقاومت می کرد با امیدی که به آینده و وعده های مسیح داشت.
تا اینکه یک روز، تلفن سارا زنگ خورد نام مسیح روی صفحه ظاهر شد هنوز سلام نکرده بود که متوجه هیجان در صدای او شد که گفت سارا، باید ببینمت.
سارا با تعجب گفت چی شده؟
مسیح گفت از پشت تلفن نمی توانم بگویم. فقط هر طوری شده فردا بیا. خیلی مهم است.
سارا نگران شد و گفت مرا میترسانی. اتفاقی افتاده؟
مسیح لحظه ای سکوت کرد بعد با صدایی که هیجانش را به سختی پنهان می کرد گفت نخیر… فقط باید ببینمت. خواهش می کنم.
بعد از پایان تماس، سارا مدت زیادی به موبایل در دستش نگاه کرد.
دلش هزار احتمال را مرور می کرد شاید بالاخره کار پیدا کرده بود، شاید می خواست خبر خوبی بدهد، شاید می خواست در مورد آینده شان صحبت کند یا شاید…
نفس عمیقی کشید و آن افکار را کنار زد.
فردا آنروز ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود که درِ کافه باز شد و سارا همراه دختری جوان وارد شد.
مسیح که از چند دقیقه قبل منتظر نشسته بود، با دیدن آن ها از جایش بلند شد.
سارا لبخند کوتاهی زد و گفت سلام.
مسیح جواب داد سلام.
نگاه مسیح به دختری که کنار سارا ایستاده بود افتاد.
سارا گفت مسیح جان، این بهشته است، دختر خاله ام.
مسیح با احترام سلام کرد و بهشته نیز پس از احوال پرسی کوتاهی لبخند زد و گفت شما راحت باشید، من در میز دیگر می نشینم.
بعد به سمت میز دیگری رفت و آن دو را تنها گذاشت.
1 589
برایم سخت تر می شود که همه را جواب بدهم.
مسیح متوجه نگرانی پنهان در صدایش شد.
سارا ادامه داد برای همین باید هرچه زودتر اقدام کنی. من تا امروز به خاطر تو منتظر مانده ام، اما نمی دانم تا چه وقت بتوانم خانواده ام را قانع کنم.
مسیح دستش را روی میز گذاشت و با اطمینان گفت نگران نباش. من هیچ وقت تو را تنها نمی گذارم. شاید چند ماه زمان بگیرد، اما هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا روی پای خودم بایستم...
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت نوزده:
مسیح گفت فقط یک مشکل وجود دارد. من هنوز درسم را تمام نکرده ام. اگر همین حالا با خانواده ام صحبت کنم، می دانم قبول نمی کنند. نه به خاطر تو؛ چون خانواده ام همیشه انتخاب همسر را به خودم سپرده اند. اما یک شرط دارند: اول باید درسم را تمام کنم و یک وظیفه مناسب پیدا کنم. بعد از آن، هر دختری را که انتخاب کنم، برایم خواستگاری می کنند.
چند لحظه سکوت کرد و سپس ادامه داد من می دانم تو دختر بااصالت و محترمی هستی و نمی خواهی سال ها در یک رابطه نامعلوم بمانی. حق هم داری. اما اگر مرا دوست داری، به من اعتماد کن و کنارم باش.
نگاهش را در نگاه سارا گره زد و با اطمینان گفت به تو قول می دهم. روزی که درس های ما تمام شود و بتوانم روی پای خودم بایستم، اولین کاری که می کنم این است که خانواده ام را برای خواستگاری تو می فرستم. من آینده ام را با تو می بینم، نه با هیچکس دیگر.
سارا چیزی نگفت فقط برای چند لحظه به چشمان او نگاه کرد نگاهی که این بار با روزهای اول فرق داشت. دیگر آن تردید و فاصله همیشگی در آن دیده نمی شد.
آرام لبخندی زد؛ لبخندی که از ته دل بود و گرمای عجیبی داشت.
بعد آهسته گفت من به تو باور دارم.
مسیح برای لحظه ای چیزی نگفت. شنیدن همین چند کلمه برایش از هر چیز دیگری ارزشمندتر بود.
سارا ادامه داد شاید اگر شخص دیگری این حرف ها را میزد، باورش نمی کردم. اما در این مدت تو را شناخته ام. می دانم آدمی نیستی که با احساسات کسی بازی کنی.
مسیح لبخند زد و گفت هیچوقت چنین کاری نمی کنم، مخصوصاً با تو.
سارا نگاهش را به پیاله قهوه دوخت و گفت من منتظر می مانم، اما یک شرط دارم.
مسیح با محبت گفت هر شرطی که باشد، قبول است.
سارا گفت روی درس هایت تمرکز کن. نمی خواهم روزی فکر کنی که به خاطر من از آینده ات عقب ماندی. اول درس هایت را تمام کن، بعد بقیه چیزها را با هم درست می کنیم.
مسیح با لبخند سر تکان داد و گفت قول می دهم.
سارا دستش را روی میز گذاشت و با لبخندی آرام گفت پس از امروز دیگر در مورد آینده نگران نیستم.
مسیح به او نگاه کرد.
سارا دوباره به ساعتش نگاه کرد و گفت حالا من باید بروم. به بهانه خرید از خانه بیرون شدم. نمی خواهم کسی مرا اینجا ببیند.
مسیح که دلش نمی خواست آن دیدار به این زودی تمام شود، لبخندی زد و گفت دوباره چی وقت اینگونه همدیگر را ببینیم؟ من دوست دارم گاهی بیرون از دانشگاه هم ببینمت. حداقل بتوانیم راحت با هم حرف بزنیم..
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست:
سارا آهی کشید و گفت برایت در مورد خانواده ام گفته ام. خودت میدانی که نمی توانم هر وقت خواستم تنها از خانه بیرون شوم. اما کوشش می کنم مثل امروز بعضی وقت ها همدیگر را ببینیم.
بعد از جایش بلند شد و گفت فعلاً من میروم.
مسیح نیز از جا برخاست.
چند لحظه به رفتن سارا نگاه کرد و در دل آرزو کرد روزی برسد که دیگر برای دیدن او مجبور نباشند هزار بهانه و ترس را پشت سر بگذارند.
روزها به ماه تبدیل شد.
ماه ها یکی پس از دیگری گذشتند.
و سال ها آرام از پی هم آمدند.
در تمام آن مدت، عشق آن دو پخته تر شد. میان امتحان ها، پروژه ها، نگرانی های آینده و هزاران مشکل کوچک و بزرگ زندگی، همچنان کنار یکدیگر ماندند.
تا اینکه بالاخره سال آخر دانشگاه نیز به پایان رسید.
آن روز، آخرین امتحانشان تمام شده بود.
مسیح و سارا مثل همیشه به همان کافه ای رفتند که در تمام این سال ها گاهی در آن یکدیگر را می دیدند.
کافه برای هر دویشان پر از خاطره بود.
پشت همان میز همیشگی نشستند مسیح برای هر دو قهوه و کیک سفارش داد.
سارا با لبخندی که از خوشحالی پنهان نمی شد گفت بالاخره تمام شد.
مسیح لبخند زد و گفت بله… باورم نمی شود این همه سال اینقدر زود گذشت.
سارا گفت یاد روزی افتادم که برای اولین بار داخل صنف آمدم و تو تمام مدت به من نگاه می کردی.
مسیح خندید و گفت فکر میکردم متوجه نشده بودی.
سارا هم خندید بعد از چند لحظه سکوت، نگاهش جدی تر شد و گفت حالا باید هر چه زودتر برای خودت وظیفه پیدا کنی تا بتوانیم نامزد شویم.
مسیح سرش را تکان داد و گفت من هم این روزها فقط به همین موضوع فکر می کنم. باید زودتر کار پیدا کنم.
سارا آهی کشید و نگاهش را به پیاله قهوه دوخت و گفت این مدت من دانشگاه را بهانه کرده بودم. هر بار که خواستگاری می آمد، می گفتم می خواهم درسم را تمام کنم.
چند لحظه سکوت کرد بعد دوباره گفت ولی خودت میدانی در خانواده ما همین که اجازه دادند دانشگاه بخوانم هم آسان نبود. بعد از این دیگر بهانه ای ندارم.
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هژده:
پارت هدیه:
مسیح زودتر از وقت تعیین شده به کافه رسیده بود. هر چند دقیقه یکبار به در ورودی نگاه می کرد تا اینکه سارا وارد شد. با دیدن او، لبخندی روی لبانش نشست و از جایش بلند شد.
سارا نیز لبخند کوتاهی زد و رو به رویش نشست.
پس از سفارش قهوه، چند دقیقه ای درباره درس ها و دانشگاه صحبت کردند، اما سارا برخلاف همیشه آرام و متفکر به نظر می رسید.
مسیح متوجه حال او شد و گفت چیزی شده؟ احساس می کنم می خواهی حرفی بزنی.
سارا چند لحظه به پیاله قهوه اش خیره ماند، بعد آهسته گفت بله… بعضی حرف ها را برایت دارم. حرف هایی که نمی توانستم پشت تلفن بگویم. برای همین خواستم از نزدیک با هم بنشینیم و صحبت کنیم.
مسیح لبخندی زد و گفت بگو جان و دلم. من برای شنیدن حرف های تو سراپا گوشم.
سارا نفس عمیقی کشید. معلوم بود مدت هاست این حرف ها را در دلش نگه داشته است بعد گفت ببین مسیح… من نه خودم دوست داشتم وارد رابطه شوم و نه شرایط خانواده ام طوری است که بتوانم با یک پسر در ارتباط باشم. تو نمی دانی این سه ماه چقدر ترسیده ام. هر روز با این فکر زندگی کرده ام که اگر خانواده ام بفهمند من با تو در تماس هستم، چه اتفاقی می افتد.
مسیح بدون آنکه حرفش را قطع کند، با دقت به او گوش می داد.
سارا ادامه داد برای همین می خواهم یک چیز را روشن کنم. اگر واقعاً با من جدی هستی و روزی قصد ازدواج با من را داری، این رابطه را ادامه می دهیم. اما اگر فکر می کنی من از آن دخترهایی هستم که فقط چند روزی با آن ها وقت بگذرانی و بعد همه چیز تمام شود، لطفاً همین حالا از زندگی من برو.
من تا امروز با هیچ مردی رابطه نداشته ام. حتی هیچوقت قصد نداشتم وارد چنین احساسی شوم. اما قلب همیشه از عقل فرمان نمی برد. حالا که می گویی دوستم داری، اگر واقعاً در نیتت صداقت هست، خانواده ات را برای خواستگاری بفرست تا همه چیز رسمی و روشن باشد.
سکوت کوتاهی میان آن دو حاکم شد.
مسیح با حوصله تمام حرف های او را شنیده بود. بعد لبخند آرامی زد و دستش را روی میز گذاشت و گفت عزیز دلم، من واقعاً تو را برای تمام زندگی ام می خواهم. هیچوقت به چشم یک سرگرمی یا یک رابطه گذرا به تو نگاه نکرده ام. من می خواهم با تو ازدواج کنم.
نگاه سارا آرام تر شد، اما همچنان منتظر ادامه حرف های او بود..
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هفده
در همان لحظه مسیح فهمید چه اشتباهی کرده است.
صورتش سرخ شد نگاهی به سارا انداخت سارا سریع سرش را پایین انداخته بود و سعی می کرد لبخندش را پنهان کند.
مسیح با دستپاچگی از جایش بلند شد و گفت ببخشید استاد… با اجازه.
و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، از صنف بیرون رفت.
به محض اینکه دروازه پشت سرش بسته شد، دستی روی صورتش کشید و به دیوار دهلیز تکیه داد.
لبخندی بزرگ روی لب هایش بود برای اولین بار بعد از مدت ها، نمی توانست خوشحالی اش را پنهان کند.
در همان لحظه، داخل صنف، شبنم آرام به دست بند سارا نگاه کرد.
بعد لبخندی معنی دار زد و آهسته گفت حالا فهمیدم چرا اینقدر خوشحال شد.
سارا چیزی نگفت فقط نگاهش را به کتابش دوخت اما لبخندی که گوشه لبش نشسته بود، برخلاف همیشه به این زودی ها محو نمی شد.
از آن روز، فصل تازه ای در زندگی هر دوی آن ها آغاز شد.
روزهایی که مدت ها انتظارش را کشیده بودند، آرام آرام از راه رسیدند.
بعد از پایان درس ها، مسیح با هزار امید و اضطراب شماره سارا را گرفت و از همان شب، میان آن دو گفتگوهایی آغاز شد که هر روز بیشتر از قبل آن ها را به هم نزدیک میکرد.
1 589
احساس کرد تمام دنیا در همان لحظه متوقف شده است.
تمام آن روزهای انتظار، تمام نگرانی ها و تمام تردیدهایش ناگهان رنگ باختند.
بی اختیار از جایش نیم خیز شد و با صدایی که از شدت خوشحالی بلندتر از آنچه تصور می کرد بیرون آمد، گفت خدایا شکرت!
تمام صنف ساکت شد صدای قلم ها قطع شد همه نگاه ها به سمت او برگشت.
حتی استاد هم با تعجب به او نگاه کرد و پرسید چی شده مسیح جان؟ بخاطر چی شکر گفتی؟
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت پانزده:
مسیح لبخند کمرنگی زد و گفت تشکر، خواهر عزیزم.
و با حالتی سبک تر از قبل از صنف بیرون رفت.
دو روز گذشت آن روز مسیح به دانشگاه نیامده بود.
سارا مثل همیشه بعد از ختم درس با شبنم خداحافظی کرد و از صنف بیرون شد.
وقتی به حویلی رسید، ناگهان متوقف شد.
مسیح آنجا ایستاده بود و در دستش بسته ای کوچک را گرفته بود.
سارا کمی اطراف را نگاه کرد؛ هنوز کسی در حویلی نبود.
مسیح جلو آمد و گفت لطفاً به خاطر رفتار چند روز پیشم مرا ببخش.
سارا نفسش را آهسته بیرون داد و گفت لطفاً برو. نمی خواهم کسی ما را ببیند.
مسیح جدی گفت تا وقتی مرا نبخشی، جایی نمیروم.
سارا کمی عصبی شد و گفت گفتم برو.
مسیح تکان نخورد و گفت فقط بگو بخشیدی… بعد میروم.
سکوت کوتاهی افتاد سارا نگاهش را پایین انداخت و گفت درست است… بخشیدم. حالا برو.
مسیح به بسته اشاره کرد و گفت پس این را بگیر.
سارا خواست حرف بزند، اما مسیح با لبخند آرام گفت تا نگیری نمیروم.
سارا با اکراه بسته را گرفت و گفت حالا راضی شدی؟ برو.
مسیح لبخند زد، این بار آرام تر از قبل گفت تشکر.
بعد بدون حرف اضافه، از کنار او دور شد.
سارا چند لحظه همان جا ایستاد و رفتن او را نگاه کرد. بعد نگاهش به بسته در دستش افتاد.
لبخند خیلی کمرنگی، بی اختیار روی لب هایش نشست…
و با قدم های آرام از دانشگاه بیرون رفت.
فردای آن روز، وقتی سارا وارد صنف شد، متوجه شد مسیح زودتر آمده است. او طبق عادت خواست به سمت چوکی خودش برود که مسیح آرام نزدیک شد و روی چوکی کناری نشست.
با لبخندی محتاط پرسید بسته را باز کردی؟
سارا نگاهی به اطراف انداخت و بعد به او گفت لطفاً اینطور مقابل همه با من صحبت نکن. نمی خواهم در ذهن کسی سوءتفاهمی به وجود بیاید.
لبخند روی لب های مسیح کمرنگ شد، اما همچنان آرام ماند بعد گفت درست است. حق داری. فقط می خواستم دوباره بگویم که واقعاً قصد ناراحت کردن تو را نداشتم. آن روز اشتباه کردم. من فقط…
سارا حرفش را قطع کرد گفت بخشیدمت.
بعد لحظه ای سکوت کرد و ادامه داد اما تو هم بعد از این مراعات کن. خودت میدانی پسر کاکایم در همین دانشگاه است. اگر چیزی بشنود و به خانواده ام بگوید، ممکن است اجازه ندهند دیگر به دانشگاه بیایم. پس لطفاً سعی کن زیاد با من صحبت نکنی.
مسیح چند ثانیه به او نگاه کرد. در نگاهش نه ناراحتی بود و نه اعتراض فقط آرام سر تکان داد و گفت تشکر که مرا بخشیدی. همین برایم کافی است.
بعد لبخند کمرنگی زد و ادامه داد و به تو قول می دهم هیچ وقت شرایطی را به وجود نیاورم که کسی درباره تو حرفی بزند...
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت شانزده:
سارا چیزی نگفت نگاهش روی کتابی که در دست داشت ثابت ماند.
مسیح لحظه ای مکث کرد، سپس با صدایی آرام تر گفت اما یک چیز را می خواهم بدانی…
سارا آهسته سرش را بلند کرد به او دید مسیح ادامه داد من واقعاً دوستت دارم، سارا.
برای چند لحظه سکوت میانشان نشست.
مسیح ادامه داد منتظر می مانم… شاید یک روز جواب تو را هم بشنوم.
داخل آن بسته یک دست بند بود. اگر روزی آن دست بند را در دستت دیدم، می فهمم که جوابم را گرفته ام.
سارا فوراً نگاهش را از او گرفت نمی خواست چیزی بگوید نمیخواست حتی نگاهش را بخواند.
مسیح از جایش بلند شد پیش از آنکه دور شود، خیلی آهسته گفت خیلی دوستت دارم.
سارا نفس عمیقی کشید مسیح هم به سمت چوکی خودش رفت.
دو هفته گذشت.
دو هفته ای که برای مسیح از هر امتحانی سخت تر بود.
به قولی که به سارا داده بود عمل می کرد. دیگر بی دلیل به او نزدیک نمی شد، سر راهش قرار نمی گرفت و بهانه ای برای صحبت پیدا نمی کرد.
اما هر روز، وقتی سارا وارد صنف می شد، نگاه مسیح بی اختیار به دستان او می افتاد و هر روز ناامید می شد.
از دست بند خبری نبود.
گاهی با خودش می گفت شاید اشتباه کرده است. شاید آن هدیه هیچ معنایی برای سارا نداشته. شاید فقط از روی ادب آن را گرفته است.
تا اینکه آن روز رسید استاد داخل صنف بود و درس جریان داشت. همه مشغول نوشتن بودند که دروازه باز شد و سارا با اجازه وارد صنف شد.
مسیح که مشغول نوشتن بود، بی اختیار سرش را بلند کرد.
نگاهش روی چهره سارا نشست و بعد مثل همیشه به دستانش رفت ناگهان نفسش بند آمد.
دست بند…
دقیقاً همان دست بندی که برایش خریده بود، دور مچ دست سارا بسته شده بود.
برای چند لحظه باورش نشد چند بار پلک زد اما اشتباه نمی کرد خودش بود همان دستبند.
در همان لحظه سارا نیز نگاه کوتاهی به او انداخت.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبانش نشست لبخندی که فقط چند ثانیه دوام آورد اما برای مسیح کافی بود.
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت چهارده:
داخل صنف، سارا و شبنم در حال صحبت بودند. فضای صنف آرام بود و کسی انتظار تنش نداشت.
مسیح مستقیم به سمت آن ها رفت و بدون مقدمه گفت خودت اینجا نشستی، ولی عشقت بیرون با دوست دختر دیگرش خوش گذرانی می کند.
سارا با تعجب از جایش بلند شد و پرسید منظورت چیست؟
مسیح که این روزها عصبی تر از همیشه شده بود، با پوزخند گفت برو حویلی. خودت با چشم های خودت می بینی.
سارا چند لحظه به او نگاه کرد، بعد با لحنی جدی گفت من عشقی ندارم که بخواهد با کسی دیگر باشد. اشتباه کرده ای.
مسیح پوزخند عصبی زد و گفت عشقی نداری؟ پس آن پسر کیست؟ همیشه با او می خندی… سوار موترش می شوی…
سارا ناگهان چهره اش جدی شد. صدایش بلندتر و محکم تر شد و گفت حرف دهنت را بفهم! او پسر کاکای من است. برای من مثل برادر بزرگ است.
چند لحظه سکوت سنگین افتاد.
مسیح طوری که حرف در گلویش گیر کرده باشد، نگاهش لرزید. لب هایش باز شد، اما کلمات کامل بیرون نیامد.
بعد گفت من… من فکر کردم…
سارا با عصبانیت حرفش را قطع کرد و صدایش محکم تر از همیشه در صنف پیچید که گفت تو حق نداشتی با من اینگونه حرف بزنی! اصلاً اگر عشقی هم داشته باشم، به تو ربطی ندارد. بعد از این از من دور باش.
سکوت سنگینی افتاد.
چند نفر از هم صنفی های شان که داخل صنف بودند به آن دو خیره شده بودند.
مسیح هیچ حرفی نزد. نگاهش ثابت مانده بود روی سارا، اما ته قلبش از اینکه میدانست سارا با کسی نیست خوشحال بود.
سارا نفسش را آرام بیرون داد، کتاب هایش را برداشت و بدون اینکه نگاه دیگری به او بیندازد، از صنف بیرون شد.
مسیح چند لحظه رفتن سارا را نگاه کرد. هنوز قدم هایش سنگین بود که شبنم کنار او آمد و پرسید چرا با او اینطور حرف زدی؟ او که با تو کاری ندارد.
قبل از اینکه مسیح جواب بدهد، منصور وارد حرف شد و با لحن نیمه جدی گفت شبنم، تو از دل مسیح چی خبر داری؟ مسیح از سارا خوشش…
مسیح سریع نگاه تندی به منصور انداخت و گفت لازم است همه این را بدانند؟
منصور شانه بالا انداخت و جواب داد شبنم که بیگانه نیست. شاید بتواند کمک کند تا دل سارا را به دست بیاوری.
مسیح لحظه ای به شبنم نگاه کرد. شبنم کمی معذب شد و گفت لطفاً مرا داخل این موضوع نکنید. اگر سارا بفهمد، دوستی ما خراب می شود.
مسیح آهی کشید، بعد آرام تر گفت شبنم… لطفاً کمکم کن. تو خودت گفتی مرا مثل برادر می بینی، نه؟ پس نمی خواهی به برادرت کمک کنی؟
شبنم چند لحظه سکوت کرد. نگاهش بین مسیح و منصور رفت و برگشت و بالاخره گفت من وعده نمی دهم، ولی سعی می کنم کمک کنم.
لایک های تان کم است دوستا
1 589
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سیزده:
با او راحت صحبت می کرد و لبخند میزد چهره مسیح در یک لحظه تغییر کرد نگاهش سنگین شد، نفسش عمیق تر.
بدون اینکه چیزی بگوید، با قدم های بلند و محکم دوباره به سمت صنف برگشت. در سکوت وارد شد و سر جای خود نشست، اما دیگر آن آرامش قبل را نداشت.
چند دقیقه بعد، سارا هم وارد صنف شد.
وقتی نگاهش به مسیح افتاد، آرام گفت سلام.
اما مسیح حتی سرش را هم بلند نکرد.
فقط نگاهش را از او گرفت و به منصور که کنار دستش نشسته بود رو آورد. شروع کرد به صحبت کردن درباره موضوعی بی اهمیت، طوری که اصلاً متوجه حضور سارا نشده باشد.
سارا نگاهش بین مسیح و منصور رفت و برگشت بعد آرام به سمت چوکی اش رفت و نشست.
از آن روز به بعد، رفتار مسیح تغییر کرده بود.
سنگین تر، سردتر و کنترل شده تر از قبل.
دیگر آن نگاه های پنهانی طولانی دیده نمی شد، دیگر آن مکث های بی دلیل وقتی سارا از کنارش می گذشت وجود نداشت. او عمداً خودش را مشغول درس و صحبت با منصور نشان می داد، طوری که سارا برایش هیچ اهمیتی ندارد.
اما این فقط ظاهر قضیه بود درونش هنوز همان آشوب قدیمی جریان داشت، فقط حالا یاد گرفته بود آن را پنهان کند.
کم کم فاصله اش را هم بیشتر کرد؛ جایی می نشست که کمتر مجبور شود او را ببیند، کمتر در مسیرش قرار بگیرد.
سارا هم این تغییر را فهمیده بود.
اول چند بار تلاش کرد عادی رفتار کند؛ مثل قبل، با همان آرامش همیشگی. اما وقتی دید مسیح عمداً خودش را کنار میکشد، او هم عقب رفت.
دیگر نه سلام های کوتاه بود، نه نگاه های گذرا، نه آن برخوردهای اتفاقی.
طوری که هر دو به یک توافق نانوشته رسیده بودند: فاصله.
آن روز، مسیح و منصور با هم از ساختمان دانشگاه بیرون شدند و وارد حویلی گردیدند. هوا کمی خنک بود و شاگردان پراکنده در گوشه و کنار دیده می شدند.
منصور ناگهان نگاهش را به سمت دورتر دوخت و با آرنج به پهلوی مسیح زد و گفت ببین… همان پسر.
مسیح نگاهش را دنبال کرد.
همان پسر بود؛ همان کسی که بارها همراه سارا دیده بود.
او کنار دختری دیگر ایستاده بود و با او صحبت می کرد، رفتاری کاملاً راحت و صمیمی داشت.
منصور پوزخندی زد و زیر لب گفت فکر کنم این ها بین خودشان چیزی دارند…
بعد نگاهی به مسیح انداخت مسیح چند لحظه ساکت ماند. نگاهش هنوز روی آن ها بود.
بعد آرام گفت من هم همین فکر را می کنم…
منصور گفت باید به سارا بگوییم این به سارا خیانت میکند.
منصور چیزی نگفت چند ثانیه بعد، بدون حرف اضافه، با قدم های بلند به سمت ساختمان دانشگاه رفت.
منصور هم پشت سرش وارد صنف شد.
1 589
و بلافاصله نگاهش را بر می گرداند اما همان یک لحظه کافی بود.
منصور یک روز کنار مسیح نشست و با خنده آرام گفت به نظرم او هم کم کم در قلبش به تو حسی پیدا شده.
مسیح چیزی نگفت، فقط به سارا نگاه کرد.
سارا در آن سمت صنف نشسته بود، با شبنم صحبت می کرد… اما این بار خنده هایش کمی راحت تر به نظر می رسید برای اولین بار، مسیح حس کرد فاصله ای که ماه ها مثل دیوار بین او و سارا بود، حالا ترک برداشته است.
آن روز مسیح در صنف نشسته بود، اما نگاهش مدام به دروازه می افتاد. سارا هنوز نیامده بود و همین باعث شده بود ذهنش بی قرار باشد.
بعد از چند دقیقه، بی حوصله از جایش بلند شد و از صنف بیرون رفت.
در دهلیز، ناگهان قدم هایش متوقف شد چشمش به سارا افتاد کنار همان پسر ایستاده بود..
