آوای خیس | رمان📚
﷽ #کانال_رمان #تلگرام_آوای_خیس #کانال_رمان_آنلاین درحال پارتگذاری: #نیاوش #جنون_زادگان https://Avayekhis.irآدرس سایت کانال دوم پارتگذاری رمان های آنلاین:#خان_دایی👇 https://t.me/Romanonline #کپیونسخهبرداریحتیباذکرنامنویسندهپیگردقانونیدارد
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel آوای خیس | رمان📚
Channel آوای خیس | رمان📚 (@avayekhis) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 46 021 subscribers, ranking 554 in the Books category and 7 505 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 46 021 subscribers.
According to the latest data from 08 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 67 over the last 30 days and by -15 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 16.43%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 6.83% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 7 561 views. Within the first day, a publication typically gains 3 143 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 13.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as رمان, #جنون_اده, شورکی, وقت, توحید.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“﷽
#کانال_رمان #تلگرام_آوای_خیس #کانال_رمان_آنلاین
درحال پارتگذاری: #نیاوش #جنون_زادگان
https://Avayekhis.irآدرس سایت
کانال دوم پارتگذاری رمان های آنلاین:#خان_دایی👇
https://t.me/Romanonline
#کپیونسخهبرداریحتیباذکرنامنویسندهپیگردقانونی...”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 09 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 09 September | +14 | |||
| 08 September | +14 | |||
| 07 September | +4 | |||
| 06 September | +11 | |||
| 05 September | +5 | |||
| 04 September | +8 | |||
| 03 September | +14 | |||
| 02 September | +17 | |||
| 01 September | +10 |
| 2 | مات و مبهوت به دهان سمیره بانو خیره شدم.درست شنیدم؟!
طاهر خان با استفاده از وکالت تام الاختیاری که در دست داشته ؛ به همین راحتی توانسته تمام مال و اموال اردکان را بالا بکشد؟!
کنجکاوی ام زیاد دوام نیاورد که توحید با عصبانیت بیشتری گوشی را کف دستش کوبید و با لحن عصبی و خسته ای صدا بلند کرد:
_ جواب نمی ده پدر من....انگار آب شده رفته توی زمین.
با همان عصبانیتی که در چهره اش نمایان بود به اردکان خان نزدیک شد:
_ آخه پدر من...تو دیگه چرا به این بشر وکالت تام الاختیار دادی؟ چرا قبلش حداقل یه ندایی به من ندادی که بهت بگم حتی به هم خون و رگ خودت نباید به همین راحتی اعتماد کنی؟!
سمیره بانو پوزخند زد:
_ حتما این بی اعتمادی بی جا برمی گرده به تربیت غلط من درسته؟!
سودابه خانم کلافه شد و کنار مادرش روی کاناپه نشست:
_ بس کن مادر من...الان وقت این حرفاست؟
اردکان خان با عصبانیت از روی صندلی راک برخاست و صدایش را در گلو انداخت:
_ آره تموم بدبختی های ما بر می گرده به تربیت غلط تو! تو همچین پسر نمک به حرومی تربیت کردی که این طوری مارو سرشکسته کنه. اصلا می فهمی با رفتنش چه بلایی سر ما می آد؟ کارخونه رو فروخته سمیره! می فهمی این یعنی چی؟ یعنی پسری که یه عمر بزرگ کردی یه شبه خانواده اش رو به خاک سیاه نشونده...حتی کوچکترین زمین و ملکی برامون به جا نگذاشته و همه رو یه جا فروخته و د برو که رفتیم. آخه من به تو چی بگم زن؟!
امروز و فرداست که صاحب اصلی این عمارت بیاد و مارو از خونه و زندگی خودمون پرت کنه بیرون...اون وقت تو دنبال مقصری؟
با هر کلام حرفی که از زبان افراد این خانواده شنیدم؛ بیشتر از پیش به قعر شوک و ناباوری فرو رفتم.
خدای من...کارخانه و این عمارت به این عظمتی را بدون این که پدر و مادرش اطلاعی داشته باشند فروخته بود؟!
چرا نمی توانستم این موضوع را به همین راحتی هضم کنم؟!
اصلا مگر می شود فرزندی چنین حقه ی کثیفی به پدرش بزند و از اعتماد او سو استفاده کند؟!
کمی فکر کردم و زمانی که مکالمه ی آن روز جشن را به یاد آوردم؛ تکه های پازل ذهن آشفته ام تکمیل شد. حالا این وسط نرگس و بچه هایش کجای این معرکه ایستاده بودند که خبری از آن ها نبود؟! بزاق دهانم را پس فرستادم و یک قدم به جلو برداشتم.
توحید تازه متوجه ی من شد.
یک نگاه مملو از درماندگی به من انداخت و لب جوید. نگاه از اردکان خان گرفت و با همان حال خراب و آشفته به سمت من آمد :
_چرا رنگ و روت پریده ؟
رنگ و روی من پریده بود؟ بمیرم برایش که در چنین موقعیت بغرنجی بازهم به فکر حال و روز من بود. لبخند تلخی روی لب نشاندم و بازویش را گرفتم:
_ من خوبم توحید جان؛ تو به فکر خودت باش. اصلا خودتو توی آیینه دیدی؟ زیر چشمات گود رفته بخدا...چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده که همه تون مثل لشکر شکست خورده این طرف و اون طرف افتادید؟
با سرافکندگی سر به زیر انداخت و موهایش را پنجه کرد:
_ قاصدک؛ طاهر همه ی مارو بدبخت کرد و به خاک سیاه نشوند. با وکالتی که از آقاجون داشته تمام مال و اموال پدری رو فروخته و از ایران فرار کرده.
حالا هیچ رد و نشونی ازش پیدا نمی کنیم. انگار آب شده رفته توی زمین.
خدای من...با گذشت هرلحظه اوضاع بد و بدتر می شد. به همین راحتی همه ی مال و اموال پدری را فروخته و از کشور فرار کرده است؟ ناخداگاه با چشمانی گرد شده و نهایت ناباور سر به طرفین جنباندم:
_ مگه می شه توحید؟
طرف غریبه که نبوده؛ برادر بزرگترته.غیر ممکنه همچین خبط و خطایی ازش سر بزنه. | 2 848 |
| 3 | سلام صبح زیباتون بخیر❤️
مجموع رمان های : #آرزو_هاشم_آبادی 👇
#پارت_اول #جنون_زادگان ❌️🔞👇
https://t.me/avayekhis/21485
#یک_هیچ_به_او_باختم🔞👇
https://t.me/avayekhis/21734
#اجبار_سیمین💋🔥( #ارباب_رعیتی)👇
https://t.me/Faheshe_cheshm_Abi2/1697
#خاطره_باز 🔞🔥 ( فایل کامل )👇👇
https://t.me/avayekhis/23093
#نازدانه_حاجی 💋❌️👇👇
https://t.me/mynovelroman
#غریبانه_عاشق_شدم 💋🔥👇👇
https://t.me/avayekhis/23647
#دلبرک_ممنوعه 🔥💋👇👇
https://t.me/avayekhis/24860
🔥💥🔥💥🔥💥 | 2 914 |
| 4 | رمان : #متروکه
متروکه
نویسنده : #الهام_جنت
ژانر : #عاشقانه
خلاصه :
داستان با موضوعی اجتماعی مربوط به سرگذشت واقعی دختریه که با یک اتفاق در مسیر دیگه ای قرار می گیره ....
ترمه دختری که مراسم عقدش درست قبل از خوندن خطبه ی عقد به علت فوت پدرش و طی یه سری اتفاقات به هم می خوره و از آنجایی که بارداره برای فرار از بدنامی، به اجبار خانوادش با مردی ناشناس ازدواج می کنه...مردی به نام حامی....
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯
🌹 https://t.me/avayekhis 🌹
♤ ߊ߬ࡐߊܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ | 4 345 |
| 5 | رمان: #مرتاض_عشق
نویسنده: #نسترن_رضوانی #نلیا
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
خلاصه:
دختری زیبا رو و دانشجو که درگیر یک مثلث عشقی عجیب است و خود دلبسته یکی از آنها؛ اما دست زمانه و غیرت مردانهی آن یکی راس مثلث زندگیاش را عوض میکند و در شب نامزدیاش با عشق چندین سالهاش بلایی به سرش میاید که مجبور به گذشت از معشوقش میشود، چون...
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯
🌹 https://t.me/avayekhis 🌹
♤ ߊ߬ࡐߊܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ | 4 164 |
| 6 | رمان : #بی_خانمان
نویسنده : #فاطمه_حمیدی
ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
خلاصه:
نامزدی رزا با پسر عموش به خاطر گناه پدرش بهم می خوره و رزا مجبور می شه تو خونه ی پسر عموش خدمتکار باشه اما همه چیز زمانی دست خوش تغییر می شه که پای مرد مرموزی به زندگی رزا باز می شه
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯
🌹 https://t.me/avayekhis 🌹
♤ ߊ߬ࡐߊܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ | 3 988 |
| 7 | رمان : #تویی_درد_و_تویی_درمان_من
نویسنده : #ا_اصغرزاده
ژانر : #عاشقانه #ازدواجاجباری
خلاصه :
نیلوفر عاشقِ دشمنِ پدرش میشه بخاطرِ این عشق مجبور میشه به پدرش باج بده، با شریکِ پدرش ازدواج صوری می کنه تا بتونه بعد از جدایی با فردین ازدواج کنه اما غافل از اینکه شریکِ پدرش، بزرگ ترین دشمنه اونه و بعد از ازدواج…
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯
🌹 https://t.me/avayekhis 🌹
♤ ߊ߬ࡐߊܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ | 3 958 |
| 8 | رمان: #راز_گل_بهار_نارنج
نویسنده: #ویدا_چراغیان
ژانر: #عاشقانه #خانوادگی
خلاصه:
نگار دختر جوانی که در یک عکاسی کار میکند با از دست دادن خانواده بار سنگین نگهداری از برادر سندروم داون و مادربزرگش را به دوش میکشد این بین مردد بین انتخاب یک عشق قدیمی یعنی شهابی که پسر عطار محل است و هومن صاحب اتلیه قرار میگیرد و باتوجه به شرایطش هومن که اوضاع مالی بهتری داشته انتخاب میکند اما طولی نمیکشد با فهمیدن رابطه هومن و یک زن دیگر در مسیر پشیمانی از انتخاب خود قرار میگیرد و اینکه حالا و با برگشت ازین راه همچنان شهاب او را خواهد پذیرفت؟.....
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯
🌹 https://t.me/avayekhis 🌹
♤ ߊ߬ࡐߊܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ | 3 830 |
| 9 | #پرتقال_شیرین
ژانر : #عاشقانه
نویسنده : #رعنا_رستگار
خلاصه:
نیکا برای رسیدن به آرزوهایش و تن ندادن به ازدواجی اجباری، جلوی خانوادهاش میایستد و قدم در راهی میگذارد که باعث طرد شدناش از خانه و همهی آشنایانش میشود. او با جسارت و قدرت به راهش ادامه میدهد و درست در زمانی که در بحرانیترین زمان زندگیاش به سر میبرد، با یک آشنای قدیمی رو به رو و وارد مرحلهی سختتری از زندگی میشود...
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯
🌹 https://t.me/avayekhis 🌹
♤ ߊ߬ࡐߊܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ | 3 594 |
| 10 | رمان : #نامزد_شهادت
نویسنده : #فاطمه_ولی_نژاد
ژانر : #عاشقانه #مذهبی
خلاصه :
از سطلهای زباله آتش میپاشید و شدت دود به حدی بود که حتی از پشت شیشههای بسته اتومبیل ، نفسم را میسوزاند .
اتومبیل من در حاشیه خیابان بود و میدیدم که شیشههای بانک کنار خیابان شکسته و خرده شیشه از پیادهرو تا میان خیابان کشیده شده است . آنچنان نگاهم مبهوت مهلکه روبرویم شده بود که نمیدیدم دستان سردم روی فرمان چطور میلرزد . فقط آرزو میکردم لحظه ای را ببینم که سالم به خانه رسیده و از این معرکه آتش و شیشه شکسته ، فرار کرده باشم ...
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯
🌹 https://t.me/avayekhis 🌹
♤ ߊ߬ࡐߊܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ | 3 582 |
| 11 | رمان: #قضاوتم_نکن
نویسنده: #نسترن_رضوانی (#نلیا)
ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #روانشناسی
تعداد صفحات : 411
خلاصه :
دختری هجده ساله را روایت میکند که به تحصیل علاقه زیادی دارد و برای آن تلاش میکند، برخلاف همیشه پدرش از دانشگاه رفتن و کنکور منعش میکند تا با پسر عمهاش از ازدواج کند، بعد از ازدواج دقیقا در شب عروسیاش متوجه بیماری همسرش میشود و در این میان اتفاقاتی رخ میدهد که خواندن آن خالی از لطف نخواهد بود. بعد از رخ دادن اتفاقات ناگوار، زندگی روی خوش را به او نشان میدهد و ثابت میشود خدا در هر شرایطی برای بندهاش بهترین ها را میخواهد.
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯
🌹 https://t.me/avayekhis 🌹
♤ ߊ߬ࡐߊܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ | 3 471 |
| 12 | #قربانی_یک_عشق
ژانر: #عاشقانه
نویسنده: #مهسا_باقری
خلاصه:
من به معجزه باور ندارم چون دوازده سال از قربانی شدن من گذشته دوازده سال از زمانی که قلبم دیگه برای کسی نمیزنه شاید فراموش کرده که یه آدم برای ادامه حیات به عشق نیاز داره شاید خدا هم منو از یاد برده من عادت کردم به ندیدن خودم. دوازده ساله که برای آدم های دیگه ای زندهام تا قلب کسانی رو نجات بدم که بیشتر از من به زندگی امید دارن! من فقط یه قربانیام دوازده ساله که قربانی یک عشقم!
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯
🌹 https://t.me/avayekhis 🌹
♤ ߊ߬ࡐߊܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ | 3 519 |
| 13 | رمان: #وسوسه_شیطان
نویسنده: #مریم_معجونی
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
تعداد صفحات: 233
خلاصه:
داستان درباره ی دختری به اسم مانی هستش که قلب وی با صداقت و پاکدامنی عجین شده است. او دختری محکم و استوار است که در مقابل تندبادهای زمان درهم نمی شکند بلکه حوادث روزگار او را مصمم تر از قبل به مبارزه با ناملایمات دعوت می کند. اما دست سرنوشت او را ناخوداگاه در سیری می کشاند که باید بزرگ ترین تصمیم زندگی اش را بگیرد تصمیمی که زندگی اش را دگرگون خواهد ساخت. اما در این میان گرفتار طوفانی ویرانگر می شود که ...
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯
🌹 https://t.me/avayekhis 🌹
♤ ߊ߬ࡐߊܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ | 3 539 |
| 14 | ✨رمان جذاب و اربابی ( #اجبار_سیمین ) 👇
❤️🔥به قلم آرزو هاشم آبادی
❤️🔥ژانر عاشقانه اربابی
خلاصه:
پدرم می خواست منو به زور و اجبار به عقد شاپور خان؛ پسر ارباب در بیاره.
منی که به خاطر فرار از این ازدواج با پسر خاله ام عماد فرار کردم اما امان از روزی که به چنگال این مرد خودخواه اسیر شدم.
مرد جدی و زورگویی که خاک تمام روستا رو الک کرد تا منو پیدا کنه و درست زمانی سر رسید که من و عماد برای فرار از خشم ارباب؛ تصمیم گرفته بودیم قبل از ازدواج به حجله بریم.
برشی از رمان👇👇
فریاد زدم:
_ خونه به خونه میگردین...تموم سوراخ سُمبه هارو...جاهایی که عقل جن هم بهش نمیرسه! میگردین و تا پیداش نکردین پا توی عمارت نمیذارین فهمیدین یا نه؟؟
همگی اطلاعت گویان بله چشم قربانی گفتن و از جلوی چشمانم دور شدن.
دست به کمر سر بالا گرفتم و خیره شدم به سقف...
سینه ام تیر میکشید.
قلبم درد گرفت وقتی فهمیدم سیمین فرار کرده!
از دست من...از دست منی که یه ایل بله چشم گوی من بودن با پسر خاله اش عماد فرار کرده است.
از شدت خشم و غضب دستانم مُشت شد.من که بلاخره او را پیدا میکردم حتی اگر آب شده و زیر زمین رفته باشد اما خواب های نه چندان خوبی برای پسرک ابله درچنته داشتم.
با ناموس من فرار کرده ؟! با دختری که دل لعنتی ام بند یک نگاهشه؟!
پسرک با همین کار گور خودش را کَند؛ آن هم درست با دستان خودش!
نباید با سیمین همراه میشد!
نباید او را فراری میداد....
نباید به او کمک میکرد!
نباید...
_ ارباب پیداشون کردیم.سیمین خانم اینجاست.
وجودم از خشم گُر گرفت. بند دستش را گرفتم و به داخل اتاق کشیدم.
دلم برای نگاه ترسیده اش ضعف رفت اما چشم بستم روی تمام عشق و خواستن دلم و خیره به صورت عین ماهش غُریدم:
_ منو دور میزنی چشم آهوی من!؟ منو؟!
لب هایش از بغض لرزید:
_ ولم کن برم.چی از جونم میخوای؟!
کلافه از این نخواستن هایش ؛ داغ کردم و تنش را به دیوار چسباندم :
_ گفتم میخوامت! گفتم فقط مال منی...گفتم هیچی از گذشته ی کوفتی و زندگیم نمیدونی پسجلو جلو قضاوتم نکن...اما انگار حرفامو جدی نگرفتی نه؟! حالا که اینجایی...حالا که توی این بغل لامصبی یه کاری میکنم بفهمی که شاپور سر خواستن و داشتن تو حتی با خودت هم شوخی نداره!
به آنی لب هایش را به کام گرفتم آخ که شهد تموم این عشق را یک جا توی رگ هایم ریختم و لذت بردم.
اما این لذت زیاد دَوام نداشت چرا که دست و پا زد و با مشت های کوچکش مانع چسبیدن تن درشت هیکلم به تن لطیفش میشد:
_ ولم کن شاپور خاااان...توروخدا دست از سرم بردار...من نمیخوام با شما ازدواج کنم...آیییی...
اشک هایش را که دیدم دلم آتیش گرفت.
نکند دل به گروی آن پسر خاله اش داشت؟!
بااین تصور وحشتناک از کوره در رفتم.
دست به سمت ساحلی اش بُردم:
_ منو نمیخوای که بری با اون پسره ریقو آره؟! الان یه کاری میکنم تا ابد بیخ ریش خودم بمونی سوگولی!
روسری را از روی قفسه سینه اش کنار زدم اما با دیدن ...🔞❌
🔥❤️🔥برای دریافت فایل رمان جذاب ( #اجبار_سیمین )
60تومن را به حساب خانم شورکی واریز کرده 👇
6037997330915381
ارسال فیش رسید به @A_S137w | 4 302 |
| 15 | No text... | 4 093 |
| 16 | بزاق دهانم را پس فرستادم و با شال افتاده روی بالشت را چنگ زدم.
آن را به طور نامرتبی روی موهایم انداختم و هراسیده از اتاق بیرون زدم.
به هیچ وجه دلم نمی خواست توحید را در چنین موقعیت خاصی تنها بگذارم.
با استرس و اضطرابی کشنده که بیخ گلویم را محکم گرفته بود و رها نمی کرد؛ پله ها را یکی پس از دیگری طی کردم تا به آخرین پله رسیدم.
با هرلحظه نزدیک شدن من؛ سر و صداها واضح تر می شد.
با دلهره ای که زیر شکمم را چنگ زد؛ یک نفس عمیق کشیدم و تکانی به پاهای یخ زده ام دادم تا هرچه زودتر خود را به این جمع متشنج برسانم.
از دور متوجه ی تمام افراد خانواده شدم.
افرادی که هرکدام با چهره های درهم و گرفته دور تا دور یکی از سالن های پذیرایی جمع شده بودند.
اردکان خان با حال ناخوشی سر به پشتی صندلی راک خود تکیه زده بود و مدام زیر لب غرولند می کرد.
_ خدا لعنتت کنه طاهر... توحید دوباره زنگ بزن. اصلا صدبار شماره اش رو بگیر تا جواب بده.
چرا خدا باید طاهر خان را لعنت کند؟!
مگر چه اتفاقی افتاده که اردکان خان با چنین چهره ی درهم و ناراحتی او را به باد نفرین و ناسزا گرفته است ؟!
و یا اینکه چرا باید توحید صد بار به برادرش زنگ بزند؟
با همان نفسی که میان سینه گیر کرده بود؛ نگاه خیره و کنجکاوانه ام به سمت سمیره بانو کشیده شد.
زنی که که با بی قراری و نگاه ماتم زده ای سرش را میان دست هایش گرفته بود و مدام زیر لب می نالید:
_ وای خدایا...این چه مکافاتی بود که سرمون اومد؟! اردکان یه کاری کن مرد...
اردکان خان با چهره ی کبود شده از حرص و خشم ؛ چشم های قرمز و ملتهب خود را باز کرد و خطاب به او غرید:
_ می گی چه کار کنم؟ این حاصل تربیت توئه خانم!
قبل از این که سمیره بانو همچون آتشفشان فوران کند؛ سودابه خانم همان طور که با نگاهی کلافه و عصبی ؛ به نیت آرامش بیشتری سر شانه های مادرش را ماساژ می داد خطاب به پدرش گفت:
_ آقاجون خواهش می کنم شما کوتاه بیا! الان توی همچین موقعیتی دیگه با سرزنش کردن همدیگه مشکلی حل نمی شه.
سمیره بانو پوزخند زنان با بی تابی تن خود را به عقب و جلو تاب داد:
_ دخترم اجازه بده پدرت هرچه دلش می خواد به من بگه. خب تقصیر منه که شازده پسرش تموم دار و ندارش رو جمع کرده و رفته. تقصیر منه که با رفتنش دست مارو توی پوست گردو گذاشته....آخه نه این که من وکالت تام الاختیار بهش داده بودم برای همین تونسته بهمون رکب بزنه و تموم مال و اموالمون رو بالا بکشه.
دریافت #فایل_کامل و اصلی رمان جذاب و بسیار هیجانی فقط با 55 تومن🔞💋
وبااستفاده از تخفیف ویژه🎁
رمان های جذاب و پرطرفدار👇
( #جنون_زادگان #یک_هیچ_به_او_باختم)
فقط با 90تومن 💰 در vip هر دو عضو شو☺️🛍
💥راستی چندین ماه طول می کشه تا اینجا توی عمومی تموم بشه 😅
واریز به شماره کارت خانم شورکی عزیز👇
6037997330915381
ارسال رسید به👈 @A_S137w
🌹🌹🌹
پرش به #پارت_اول #جنون_زادگان 🎭👇
https://t.me/avayekhis/21485 | 5 114 |
| 17 | به زنی که روی صندلی نشسته بود و تمام خدمه به ردیف ایستاده بودند تا هرچیزی که او لب تر می کرد را برایش فراهم کنند.
یکی با ماگ آب قند کنارش ایستاده بود و دیگری در این هوای خنک و نسیمی که می وزید؛ با بادبزن مشغول خنک کردن التهاب خانم این عمارت بود.
اصلا از این مادر شوهر توقع نداشتم با من و این حیوانی که جانش را نجات داده بود این چنین بی ادبانه رفتار کند اما به او حق می دادم چون از واقعیت ماجرا اطلاع کاملی نداشت.
حتما با خود پنداشته که این حیوان وحشی بی دلیل به او حمله کرده است اما من به خوبی می دانستم که واقعیت چیز دیگری است.
لب هایم را روی هم فشردم و با اعتماد به نفس بالایی مار نیمه جان را روی میز گذاشتم که صدای جیغ و فریاد همه از شدت ترس و وحشت بالا رفت.
سمیره بانو یکه خورده صندلی اش را عقب کشید و قصد داشت برخیزد:
_ آهای دختر مگه دیوونه شدی؟! این چیه دیگه؟!
ناخداگاه پوزخند زدم:
_ مار!
ماه منیر محکم به روی گونه اش کوبید:
_ وای خدا مرگم؛ مار این جا چی می خواد؟
اردکان خان همان طور که دست هایش را پشت کمرش قلاب کرده بود؛ با همان جدیت و ابهت همیشگی به میز نزدیک شد:
_ مار از کجا پیداش شده؟
قبل از این که جواب او را بدهم به سمیره بانو نگاه کردم و به آرامی لب زدم:
_ بشینید لطفا! یه مار سمی نیمه جون؛ دیگه خطری نداره.
اما او باز هم ننشست. پوزخند تلخ روی لب هایم را وسعت بخشیدم و خطاب به اردکان خان گفتم:
_ اسمش افعی سیاهه...جزئه گرزه مارهاست! سمی و خطرناکه... تا حالا در بیشتر از مناطق کشور دیده شده.چند نوع نژاد داره...افعی گل گز، افعی خاتونی، افعی داوودی، افعی سیاه و افعی سلیمانی که متاسفانه نیش همه اشون سمی و کشنده اس. وقتی از روی درخت پایین اومدم این مار به دور گردن سمیره بانو حلقه زده بود. سپی خیلی باهوشه و بوی خطر رو از چند متریش حس می کنه. وقتی این مار سمی رو دور گردن سمیره بانو می بینه، تصمیم می گیره شکارش کنه.
به سمت سمیره بانو برگشتم و خیره به چهره ی مات او با دلی شکسته و لحن رنجیده ای ادامه دادم:
_ اون اصلا تصمیم نداشته که الکی به کسی حمله کنه فقط می خواسته جون یه انسان رو از نیش چنین مار زهرآلودی نجات بده. اگه چند ثانیه دیرتر این مار لعنتی رو از دور گردن شما به عقب پرت می کرد؛ ممکن بود با نیش نا بههنگامی که به گردنتون می زد؛ جونتون رو از دست بدید.
بازم اگه به گفته های من اطمینان ندارید؛ می تونید تحقیق کنید اما مطمئن باشید سپیِ من بی دلیل به کسی حمله نمی کنه. اون وحشی و درنده نیست.
حرف هایم را زدم و بعد با دلی مالامال از رنجش و ناراحتی ؛ قلاده ی سپی را محکم میان انگشتان یخ زده ام فشردم و او را به سمت آغل کشاندم:
_ بیا بریم؛ قول می دم خیلی زود به خونه ی خودمون برگردیم باشه؟
فقط کافیه یه خورده صبور باشی تا همه ی این مشکلات لعنتی حل بشه. توحید به من قول داده خیلی زود برمی گردیم حکم آباد...
اون هیچ وقت زیر قولش نمی زنه سپی...بهش اعتماد دارم.
به جملاتی که سر زبانم می نشست اطمینان خاطر داشتم.
به آغل که رسیدیم قلاده اش را بستم و بعد راهی اتاق مشترکم با توحید شدم.
حال و حوصله ی هیچ کاری را نداشتم.
حتی دیگر دوست نداشتم که به پایین برگردم و از حال و احوال سمیره بانو مطلع شوم. فعلا تنها خواسته ی من؛ رفتن و دور شدن از این عمارت بود.
به خاطر استرسی که متحمل شده بودم؛ حس می کردم دل و روده ام می خواهد بالا بیاید.
یک قرص ضد حال تهوع خوردم و روی تخت دراز کشیدم.
حتی قید رفتن به حمام و یک دوش گرفتن چند دقیقه را نیز زدم که فقط کمی به آرامش دست یابم.
یک دو بار به توحید زنگ زدم اما متاسفانه در دسترس نبود.
کاش حداقل می توانستم کمی با او درد و دل کنم تا بلکه از شر این درد کشنده خلاص شوم.دردی که از قلب بی نوایم به معده ام سرایت کرده بود.
گوشی را به تلافی این حال بدی که داشتم؛ روی سایلنت گذاشتم و زیر پتو خزیدم.
افکار درهم پیچیده ام را از ذهن خسته و آشفته ام راندم و پلک هایم را محکم روی هم فشردم تا بلکه با خوابیدن؛ کمی آرامش به وجود ناآرام خود تزریق کنم.
****
با شنیدن صدای فریاد های زیادی ؛ شوک زده پلک از هم گشودم.
نفس نفس زنان نیم خیز شده روی تخت نشستم.
مات و مبهوت سر به طرفین جنباندم تا بلکه منبع و و دلیل این سر و صداها را دریابم اما هیچ چیزی جز سکوت و تاریکی عایدم نشد.
با همان قلب تپنده که محکم به قفسه ی سینه ام می کوبید، گوش تیز کردم که با شنیدن صدای فریاد توحید از طبقه پایین، وحشت زده از تخت پایین پریدم.
خدای من صدای توحید بود.حتما به محض این که از بیرون برگشته است ، سمیره بانو و اردکان خان به خاطر آن اتفاق چند لحظه پیش او را مورد مؤاخذه قرار داده اند که این طور به دفاع از من و زندگی مان از ته حنجره فریادی از خشم و عصبانیت سر می داد. | 4 582 |
| 18 | سلام صبح زیباتون بخیر❤️
مجموع رمان های : #آرزو_هاشم_آبادی 👇
#پارت_اول #جنون_زادگان ❌️🔞👇
https://t.me/avayekhis/21485
#یک_هیچ_به_او_باختم🔞👇
https://t.me/avayekhis/21734
#اجبار_سیمین💋🔥( #ارباب_رعیتی)👇
https://t.me/Faheshe_cheshm_Abi2/1697
#خاطره_باز 🔞🔥 ( فایل کامل )👇👇
https://t.me/avayekhis/23093
#نازدانه_حاجی 💋❌️👇👇
https://t.me/mynovelroman
#غریبانه_عاشق_شدم 💋🔥👇👇
https://t.me/avayekhis/23647
#دلبرک_ممنوعه 🔥💋👇👇
https://t.me/avayekhis/24860
🔥💥🔥💥🔥💥 | 4 385 |
| 19 | رمان:#دکترای_عشق
♡ִִֶֶָָ ּ ִ֗[جلد سوم]
نویسنده: #طراوت
ژانر: #عاشقانه
خلاصه:
دختر شیطونی که عاشق پسر مذهبی آموزشگاه میشه...
قصهیِ تنفر این دختر که تبدیل به عشق آتشین میشه...
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯
🌹 https://t.me/avayekhis 🌹
♤ ߊ߬ࡐߊܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ | 4 453 |
| 20 | رمان:#بازگشت_جنون
♡ִִֶֶָָ ּ ִ֗[جلد دوم]
نویسنده: #طراوت
ژانر: #عاشقانه #هیجان_انگیز
خلاصه:
بعد از چهار سال فراق و دوری از خانواده، برادر و رفیق، برگشته، با ظاهری متفاوت، جسمی خسته و دلی تنگ...
ترجیح میدهد اول به دیدار رفیق و بعد برادرش برود. دو برادری که چهارسالی هست سیاهپوشش هستند. با نقشهای وارد شرکت میشود. برادری که داغ برادر دیده، متوجه حضور این غریبهٔ آشنا میشود و جنونی که باز برمیگردد...
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯
🌹 https://t.me/avayekhis 🌹
♤ ߊ߬ࡐߊܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤
✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ | 4 688 |
