en
Feedback
آوای خیس | رمان📚

آوای خیس | رمان📚

Open in Telegram

﷽ #کانال_رمان #تلگرام_آوای_خیس #کانال_رمان_آنلاین درحال پارت‌گذاری: #نیاوش #جنون_زادگان https://Avayekhis.irآدرس سایت کانال دوم پارت‌گذاری رمان های آنلاین:#خان_دایی👇 https://t.me/Romanonline #کپی‌ونسخه‌برداری‌حتی‌باذکرنام‌نویسنده‌پیگردقانونی‌دارد

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel آوای خیس | رمان📚

Channel آوای خیس | رمان📚 (@avayekhis) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 46 024 subscribers, ranking 557 in the Books category and 7 506 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 46 024 subscribers.

According to the latest data from 09 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 70 over the last 30 days and by 1 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 16.24%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 6.87% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 7 475 views. Within the first day, a publication typically gains 3 160 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 14.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as رمان, #جنون_اده, شورکی, وقت, توحید.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
﷽ #کانال_رمان #تلگرام_آوای_خیس #کانال_رمان_آنلاین درحال پارت‌گذاری: #نیاوش #جنون_زادگان https://Avayekhis.irآدرس سایت کانال دوم پارت‌گذاری رمان های آنلاین:#خان_دایی👇 https://t.me/Romanonline #کپی‌ونسخه‌برداری‌حتی‌باذکرنام‌نویسنده‌پیگردقانونی...

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 10 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

46 024
Subscribers
+124 hours
-307 days
+7030 days
Posts Archive
با همان درد کشنده به معنی نه سر جنباندم و به زور از میان لب های لرزانم گفتم: _نه...زیر شکمم تیر می کشه.حتی نمی تونم خوب نفس بکشم. کمی به من نگاه کرد و دست روی همان نقطه ی درد آور گذاشت: _همین جاست آره؟ از شدت درد لب بی نوایم را زیر دندان کشیدم و پلک روی هم گذاشتم که فورا گفت: _توحید بغلش کن تا زنگ بزنیم دکتر بیاد یه معاینه اش بکنه. تا بخوایم بریم درمانگاه طول می کشه. طبق خواسته ی مادرش؛با نگرانی دست زیر زانو هایم انداخت و تن یخ زده ام را به آغوش کشید. هین کشیده پلک روی هم فشردم.درد امانم را برید.چشم هایش مملو بود از حس ترس و دلواپسی... سیب گلویش تکان خورد و با همان نگاه نگران به صورت رنگ پریده ام چشم دوخت: _از صبح حالت بده مگه نه؟نکنه عادت ماهانه شدی آره؟ به معنی نه سرم را در حجم سینه اش پنهان کردم. لرزش بی وقفه تنم بیچاره اش کرد که با سینه ای که پر شتاب بالا و پایین می شد؛ خطاب به خواهرش گفت: _سودابه جان هرچه زودتر زنگ بزن دکتر بیاد. سودابه با لحنی که در لابه لای آن نگرانی حس می شد؛ فورا جواب داد: _باشه ؛الان زنگ می زنم.ببرش بالا توی اتاق خودتون. با حرکت توحید به سمت آسانسور؛ صدای قدم های دیگری را پشت سر شنیدم. سمیره بانویی که در کمال حیرت و تعجب به دنبال ما آمد و مدام به خدمه دستور می داد تا برای من شربت و مایع های خنک آماده کنند. داخل کابین آسانسور ؛ لب به گوش من چسباند و هم زمان با پخش شدن نفس های داغ اش روی گوش و گردنم؛ با لحن لرزانی پچ زد: _نبینم درد کشیدنتو دلبر؟زمین و زمان رو به هم می دوزم که تو فقط بخندی و حالت خوب باشه. سر از سینه اش جدا کردم و به آن دو گوی سرخ و تر نگاه دوختم. چشم های عاشقی که در خون می غلطید و نگران حال خراب من بود. برای این که بیشتر از این او را نگران نکنم به زور و بدون تپق زدن لب زدم: _حالم خوبه نگران نباش. تلخ خندید.خم شد و تره ای از موهایم که روی بینی ام‌ می رقصید را با سر انگشتانش پس زد و بین دو ابرویم را بوسید: _خداروشکر در همین حین تازه متوجه ی سنگینی نگاه سمیره بانو به روی خودمان شدم. کسی که در سکوت نظاره گر رفتار محبت آمیز پسرش بود. قبل از این که فرصت کنم به تصورات او فکر کنم؛ آسانسور ایستاد و توحید با عجله از آن بیرون زد تا هرچه زودتر مرا به اتاق برساند. زمانی که با احتیاط مرا روی تخت گذاشت درد هنوز در ناحیه ی زیر شکمم مانور می داد.‌خود را منقبض کردم که دو طرف صورتم را گرفت و من در هزارتوی تیرگی چشم های جذاب و دیوانه کننده اش گم شدم. بینی بالا کشید و خیره به پلک های نیمه باز من گفت: _الان دکتر می رسه.یه خورده تحمل کن عزیزم. کیسه آب گرم بیارم ؟ آخ گویان سری به معنای نه تکان دادم که سمیره بانو جلو آمد و پتوی نازکی به روی تن من کشید و شال روی سرم را از روی موهایم برداشت: _ یه خورده راحتش بذار تا حالش جا بیاد. توحید به اجبار با همان کلافگی که در رفتار و چهره اش مشهود بود؛ قدمی به عقب برداشت و تار به تار موهایش را به چنگ گرفت: _نمی تونم آروم باشم مادر من...اصلا شاید یه چیزی خورده که به معده اش نساخته و مسموم شده ؟ خدای من...بیچاره فکر و ذهنش به کجاها که کشیده نشده است. اصلا دوست نداشتم او را این طور دل نگران حال خود کنم اما نمی توانستم از دردی که در لابه لای استخوان هایم پیچیده بود؛چشم پوشی کنم. سمیره بانو اما از تخت فاصله گرفت و با جدیت خیره به آشفتگی پسرش گفت: _درسته اما این حجم از نگرانی فقط خودتو از پا میندازه.صبور باش تا دکتر بیاد ببینه چرا یهو حالش بد شده. و این که فکر نمی کنم مسموم شده باشه چون از صبح چیز خاصی نخورده که به این زودی باعث مسمومیت بشه. توحید لب جوید و روی تخت کنار من نشست. موهایم را نوازش کرد که ناخداگاه پلک هایم روی هم افتاد‌. در همین حین حضور مرد مسنی که پزشک خانوادگی شان بود را نزدیک به تخت حس کردم اما نمی توانستم به خوبی پلک هایم را باز نگه دارم. او مشغول معاینه شد و افراد این خانواده برای اولین بار با چهره هایی که نگرانی در آن بیداد می کرد؛با فاصله از من ،گوشه ای ایستاده بودند. صدای ارام دکتر در حلزونی گوش هایم پیچید. _نه. ایشون بارداره.باید خیلی زود سونوگرافی بده تا سن جنین مشخص بشه. این درد جزئی ممکنه دیگه سراغش نیاد.بهش مسکن زدم تا یه خورده درد زیر شکمش آروم بگیره اما اگه یه پزشک زنان از وضعیت خودش و جنین آگاه باشه، ضرری نداره. دریافت #فایل_کامل و اصلی رمان جذاب و بسیار هیجانی فقط با 55 تومن🔞💋 وبااستفاده از تخفیف ویژه🎁 رمان های جذاب و پرطرفدار👇 ( #جنون_زادگان #یک_هیچ_به_او_باختم) فقط با 90تومن 💰 در vip هر دو عضو شو☺️🛍 واریز به شماره کارت خانم شورکی عزیز👇                                               6037997330915381 ارسال رسید به👈   @A_S137w 🌹🌹🌹 پرش به #پارت_اول #جنون_زادگان 🎭👇 https://t.me/avayekhis/21485

#جنون_زادگان به قلم ✍ #آرزو_هاشم_آبادی #پارت836 سر و نگاه طغیان گرش را به سمت توحید چرخاند و با لحن غمزده و نا امیدی گفت: _ یه سنگ قیمتی از اجدادمون بهمون رسیده که ممکنه با فروختن اش یه مبلغ ناچیز دستمون رو بگیره... هر ماشین و یا چیز با ارزشی هم دور و اطرافمون هست؛ با علی همه رو بذارید برای فروش...فقط این آخر عمری یه چهار دیواری برای من و مادرت دست و پا کن که آلاخون والاخون این خونه و اون خونه نباشیم. توحید با نهایت درماندگی سر جنباند: _ باشه؛ شما نگران نباش. تا جایی که در توانم باشه این مشکلات رو حل می کنم. مرد بیچاره با همان نا امیدی و نیشخند تلخی که کنج لب هایش حک شده بود؛ آه کشان با قدم های سست و نامیزونی از ما دور شد. به والله که تیزی گفته هایش قلبم را شرحه شرحه کرد.‌ هیچ وقت به فکرم خطور نمی کرد که ابهت و جذبه ی چنین مرد قدرتمندی یک روزه فرو بریزد. پدر شوهری که از خیانت فرزند؛ کمرش خم شده بود و با نا امیدی سخن می گفت. به هیچ وجه از تماشای این مکافات و بدبختی شان خوش حال نشدم. در حق من زیادی بد کرده بودند اما دلم نمی آمد در چنین شرایطی که قرار نبود یک لیوان آب خوش از گلوی زخم خورده شان پایین برود؛ از این طور تاوان دادن هایشان ابراز خشنودی کنم. سودابه خانم و علی آقا به سمیره بانو نزدیک شدند تا او را آرام کنند. زنی که نیم نگاهی به من انداخت و زیر لب زمزمه کرد: _ زَهری که طاهر و زنش به جونم زدن؛ از زهر اون مار کُشنده تر بود.کاش همون مار جونم رو می گرفت؛ بهتر از این بود که مجبور باشم همچین خفت و خاری رو تحمل کنم. خدا لعنتت کنه طاهر...خدا بگم ازت نگذره نرگس که دشمن شادمون کردی دختر... سودابه حالا چه طور توی فک و فامیل سرمون رو مثل قبل بالا بگیریم؟! با چه رویی قراره با دوست و دشمن چشم توی چشم بشیم؟! وای ...وای...کاش نبودم و این روز هارو نمی دیدم. آخ طاهر...آخ بی چشم و رو...مگه برات چی کم گذاشتیم؟ این بود جواب اعتمادمون؟ علی آقا گفت: _ با این آه و ناله ها قرار نیست چیزی تغییر کنه. آروم باشید. سودابه خانم به سمت او چشم غره ای رفت : _ علی! می دونم خسته ای پس بهتره بری استراحت کنی. علی آقا لب روی لب فشرد و خیلی عادی نگاه از آن ها گرفت و به توحید دوخت: _ می رم استراحت کنم؛ اگه کاری چیزی داشتی یا قرار بود جایی بریم؛ صدام بزن. _ باشه علی جان؛ تو برو بالا استراحت کن. علی آقا که رفت؛ سودابه خانم دست های لرزان مادرش را گرفت و سعی می کرد او را آرام کند: _ توروخدا آروم باش. خیلی محترمانه همسرش را از این مادر زخم خورده دور کرد. مادری که زیادی ناراحت و غمگین بود. دلم نیامد بیشتر از این دور باشم. به آن ها نزدیک شدم و زیر سنگینی افراد جمع کنار سمیره بانو نشستم.با همان نیمچه مهر و محبتی که نسبت به او در اعماق دل داشتم؛ به رسم دلداری دست روی شانه اش گذاشتم و گفتم: _زندگی هیچ وقت طبق میل ما جلو نمی ره سمیره بانو جان...و این که مطمئن باشید معیار شخصیت آدم ها به مقدار مال و اموالشون نیست. نداشتن این مادیات فانی چیزی از شخصیت محکم و جسور شما کم نمی کنه‌. به من نگاه کرد و یک لبخند تلخ روی لب نشاند: _ درسته اما نمی شه با این موضوع به راحتی کنار اومد. سودابه خانم گفت: _ سخته اما مجبوریم کنار بیایم. بخدا خود منم هیچ وقت فکر نمی کردم داداش طاهر بخواد بهمون کلک بزنه. اصلا اون به کنار...نرگس چرا باید شریک جرم بشه؟ مگه کم از دست طاهر کشید؟ توحید با برافروختگی جلو آمد و روی دسته ی کاناپه نشست: _ خب معلومه دیگه خواهر من... بوی پول و مهاجرت به مشامش خورده که از روی همه ی ما رد شد و همراه طاهر رفت. اصلا کدوم زنیه که به خاطر منافع خودش نره؟ این جا برای اونا زندان بود که این همه سال به دنبال یه راه فرار بودند که با اشتباه آقاجون و اون وکالت لعنتی؛ راه فرار براشون باز شد. هر دو نفر آه کشیدند که ناگهان درد بدی زیر شکمم را چنگ زد. دردی که به مغز استخوان هایم رسید و نفس میان سینه ام حبس کرد. اولین نفر سمیره بانو متوجه حال و احوالم شد که با نگرانی به سمت من برگشت و دست یخ زده ام را که نشان دهنده ی افت شدید فشار بود؛ میان جفت دست هایش گرفت: _ چت شد دختر؟ حالت خوبه؟ همین سوال و نگاه نگران کافی بود تا توحید با ترس و دلهره ای که به یک باره به جان و تنش رخنه کرده؛ از روی دسته ی کاناپه پایین بپرد و مقابل من بایستد. به رنگ و روی پریده ام خیره شد و با لحن دلواپسی گفت: _قاصدک جان؟ خوبی؟یهو چت شد؟ به قدری درد داشتم که حتی نمی توانستم جواب توحید را بدهم. به زور پلک زدم و همان طور که زیر شکمم را با سر انگشتانم می فشردم؛ از شدت درد نالیدم: _ن...می دونم. زیر شکمم داره تیر می کشه. آخ...وای توحید... بیچاره بدجور دست و پایش را گم کرده بود.سمیره بانو اما با لحن آرامی ؛ تن از کاناپه جدا کرد و مشغول وارسی حال من شد: _کجات درد می کنه؟ منظورت معده اته؟

سلام صبح زیباتون بخیر❤️ مجموع رمان های : #آرزو_هاشم_آبادی 👇 #پارت_اول #جنون_زادگان ❌️🔞👇 https://t.me/avayekhis/21485 #یک_ه
سلام صبح زیباتون بخیر❤️ مجموع رمان های : #آرزو_هاشم_آبادی 👇 #پارت_اول #جنون_زادگان ❌️🔞👇 https://t.me/avayekhis/21485 #یک_هیچ_به_او_باختم🔞👇 https://t.me/avayekhis/21734 #اجبار_سیمین💋🔥( #ارباب_رعیتی)👇 https://t.me/Faheshe_cheshm_Abi2/1697 #خاطره_باز 🔞🔥 ( فایل کامل )👇👇 https://t.me/avayekhis/23093 #نازدانه_حاجی 💋❌️👇👇 https://t.me/mynovelroman #غریبانه_عاشق_شدم 💋🔥👇👇 https://t.me/avayekhis/23647 #دلبرک_ممنوعه 🔥💋👇👇 https://t.me/avayekhis/24860 🔥💥🔥💥🔥💥

پوزخند زد و از شدت ناچاری و خستگی زیاد مقابل نگاه های مات و مبهوت من؛ قدم زد: _ حالا که شده عزیزِ من...برادر؟ کدوم برادری چنین حقه ی کثیفی به خانواده اش می زنه؟ اصلا من و سودابه به کنار...به همین پدر و مادرش رحم نکرد. هرچی بوده و نبوده رو برای خودش جمع کرده.از پشت یه خنجری به اعتماد ما زده که دیگه محاله بتونیم کمر راست کنیم‌. لب گزیدم و ناخداگاه از دهانم بیرون پرید: _ پس خانواده اش چی؟ نرگس خانم و بچه هاش کجان؟ با غم و اندوه بسیاری به من خیره گشت. به طوری که تا ته خط را رفتم و برگشتم. _ همه شون خانوادگی رفتند. می بینی دنیا چه قدر نامرده؟ آقاجون بهش اعتماد کرده اما ببین چه طوری به همه ی ما رکب زده. اوه خدا...به ولله قسم دیگه موندم چه کار کنم. به هر دری زدم تا پیداش کنم و حسابشو بذارم کف دستش اما به بن بست خوردم. نیست که نیست. پس عملا سر همه را شیره مالیده بود. این دیگر چه نوع برادری بود که این بشر به جا آورده بود؟! هیچ وقت گمان نمی بردم طاهر خان و نرگس خانم چنین اخلاق و منش داغونی داشته باشند که حتی به خودشان رحم نکنند. این اتفاق تلخ برای یکی مثل اردکان خان و سمیره بانو خیلی گران تمام شد. پدر و مادری که توسط فرزند ارشدشان زمین خوردند و بی اعتمادی دیدند. چنین شکست جبران ناپذیری برای همه ی این افراد خانواده سنگین تمام شد. حرفی برای دلداری دادن در چنته نداشتم. طاهر خان با این نامردی بزرگی که در حق خانواده اش رَوا داشته دیگر جایی برای دلداری دادن نگذاشته بود. علی آقا که تا این لحظه در سکوت کامل فقط نظاره گر جمع بود؛ گلویی صاف کرد و از روی کاناپه برخاست. برای اولین بار او را با چنین چهره ی جدی و کلافه ای می دیدم.نیم نگاهی به افراد جمع انداخت و سپس با لحن آرام اما محکمی گفت: _ فعلا هیچ کاری از دست هیچ کدوم از ماها برنمی آد.عملا طاهر خان با این کار دستمون رو بدجور توی حنا گذاشته.نه راه پس داریم نه راه پیش! فعلا مجبوریم هر طوری که هست از این مخمصه خودمون رو بیرون بکشیم. توحید از او پرسید: _ چطوری علی جان؟ با این اوضاعی که هیچ ملک و املاکی برامون نمونده چه طوری قراره خودمون رو بکشیم بالا؟ به سودابه خانم نگاه کرد و بعد از مکث کوتاهی جواب داد: _ درسته اما هر کدوم از ما بلاخره یه چیز کوچیکی داره. مثلا خود ما؛ یه ماشین و مقداری طلا داریم که بعد از فروختنش می تونیم یه خونه ۵۰ متری بگیریم. سمیره بانو و آقاجون هم که مطمئنن مقداری طلا دارند درسته؟ روی حسابش با سمیره بانو و اردکان خان بود. اردکان خان که پوزخند به لب سر تکان داد اما سمیره بانو با ناراحتی گفت: _ علی آقا یعنی توقع داری از این خونه زندگی بریم توی آغل مورچه زندگی کنیم؟! علی آقا ‌که خیلی خوب به عمق ناراحتی مادر خانومش پی برده بود؛ به او نزدیک شد و با ملایمت بیشتری در جواب گفت: _ شما درست می گی در شان و منزلت شما نیست اما گفتم که فعلا راه و چاره ای نیست. مجبوریم یه چند صباحی توی آغل مورچه زندگی کنیم چون دیگه این عمارت جزو دارایی های ما نیست. با کلافگی پنجه در موهایش کشید و به دور خود چرخید: _می دونم خیلی سخته که از چنین رفاه و آسایشی دور بشید اما متاسفانه طاهرخان همه ی مارو پیچونده و رفته.هیچ رد و نشونی هم از خودش به جا نگذاشته که حداقل بتونیم پیداش کنیم. توحید بنده خدا از صبح همه رو بسیج کرده اما هر بار به بن بست خوردیم. چرا؟ چون طاهر خان و خانواده اش به قصد برنگشتن از ایران رفتن.باورِ این موضوع برای همه مون سخته سمیره بانو اما مجبوریم باور کنیم. باید تا قبل از این که یکی بیاد کلید این عمارت رو از ما بگیره؛ یه جایی برای زندگی دست و پا کنیم وگرنه ممکنه مضحکه دست فامیل بشیم. اردکان خان با حال بسیار خراب و آشفته ای؛ پوزخند زنان از جمع فاصله گرفت اما هم زمان همسرش را نیز مخاطب قرار داد: _ علی درست می گه؛ دیر یا زود باید از این عمارتی که پسرت فروخته؛ جمع کنیم و بریم. هرچی طلا و سکه داری بیار بذار وسط تا بفروشیم. سمیره بانو نالید: _ اردکان با خشم و عتاب بیشتری ؛ دست هایش را مُشت کرد و غرید: _ اردکان چی ؟ هیچ‌کاری از دستمون بر نمی آد سمیره بانو...بد تربیت کردیم که الان باید این حال و روزمون باشه. اصلا فاتحه بخون به این مال و منالی که اولاد آدم به خاطر منفعت خودش به خون و رگش خنجر بزنه. دریافت #فایل_کامل و اصلی رمان جذاب و بسیار هیجانی فقط با 55 تومن🔞💋 وبااستفاده از تخفیف ویژه🎁 رمان های جذاب و پرطرفدار👇 ( #جنون_زادگان #یک_هیچ_به_او_باختم) فقط با 90تومن 💰 در vip هر دو عضو شو☺️🛍 واریز به شماره کارت خانم شورکی عزیز👇                                               6037997330915381 ارسال رسید به👈   @A_S137w 🌹🌹🌹 پرش به #پارت_اول #جنون_زادگان 🎭👇 https://t.me/avayekhis/21485

مات و مبهوت به دهان سمیره بانو خیره شدم.درست شنیدم؟! طاهر خان با استفاده از وکالت تام الاختیاری که در دست داشته ؛ به همین راحتی توانسته تمام مال و اموال اردکان را بالا بکشد؟! کنجکاوی ام زیاد دوام نیاورد که توحید با عصبانیت بیشتری گوشی را کف دستش کوبید و با لحن عصبی و خسته ای صدا بلند کرد: _ جواب نمی ده پدر من....انگار آب شده رفته توی زمین. با همان عصبانیتی که در چهره اش نمایان بود به اردکان خان نزدیک شد: _ آخه پدر من...تو دیگه چرا به این بشر وکالت تام الاختیار دادی؟ چرا قبلش حداقل یه ندایی به من ندادی که بهت بگم حتی به هم خون و رگ خودت نباید به همین راحتی اعتماد کنی؟! سمیره بانو پوزخند زد: _ حتما این بی اعتمادی بی جا برمی گرده به تربیت غلط من درسته؟! سودابه خانم کلافه شد و کنار مادرش روی کاناپه نشست: _ بس کن مادر من...الان وقت این حرفاست؟ اردکان خان با عصبانیت از روی صندلی راک برخاست و صدایش را در گلو انداخت: _ آره تموم بدبختی های ما بر می گرده به تربیت غلط تو! تو همچین پسر نمک به حرومی تربیت کردی که این طوری مارو سرشکسته کنه. اصلا می فهمی با رفتنش چه بلایی سر ما می آد؟ کارخونه رو فروخته سمیره! می فهمی این یعنی چی؟ یعنی پسری که یه عمر بزرگ کردی یه شبه خانواده اش رو به خاک سیاه نشونده...حتی کوچک‌ترین زمین و ملکی برامون به جا نگذاشته و همه رو یه جا فروخته و د برو که رفتیم. آخه من به تو چی بگم زن؟! امروز و فرداست که صاحب اصلی این عمارت بیاد و مارو از خونه و زندگی خودمون پرت کنه بیرون...اون وقت تو دنبال مقصری؟ با هر کلام حرفی که از زبان افراد این خانواده شنیدم؛ بیشتر از پیش به قعر شوک و ناباوری فرو رفتم. خدای من...کارخانه و این عمارت به این عظمتی را بدون این که پدر و مادرش اطلاعی داشته باشند فروخته بود؟! چرا نمی توانستم این موضوع را به همین راحتی هضم کنم؟! اصلا مگر می شود فرزندی چنین حقه ی کثیفی به پدرش بزند و از اعتماد او سو استفاده کند؟! کمی فکر کردم و زمانی که مکالمه ی آن روز جشن را به یاد آوردم؛ تکه های پازل ذهن آشفته ام تکمیل شد. حالا این وسط نرگس و بچه هایش کجای این معرکه ایستاده بودند که خبری از آن ها نبود؟! بزاق دهانم را پس فرستادم و یک قدم به جلو برداشتم. توحید تازه متوجه ی من شد. یک نگاه مملو از درماندگی به من انداخت و لب جوید. نگاه از اردکان خان گرفت و با همان حال خراب و آشفته به سمت من آمد : _چرا رنگ و روت پریده ؟ رنگ و روی من پریده بود؟ بمیرم برایش که در چنین موقعیت بغرنجی بازهم به فکر حال و روز من بود. لبخند تلخی روی لب نشاندم‌ و بازویش را گرفتم: _ من خوبم‌ توحید جان؛ تو به فکر خودت باش. اصلا خودتو توی آیینه دیدی؟ زیر چشمات گود رفته بخدا...چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده که همه تون مثل لشکر شکست خورده این طرف و اون طرف افتادید؟ با سرافکندگی سر به زیر انداخت و موهایش را پنجه کرد: _ قاصدک؛ طاهر همه ی مارو بدبخت کرد و به خاک سیاه نشوند. با وکالتی که از آقاجون داشته تمام مال و اموال پدری رو فروخته و از ایران فرار کرده. حالا هیچ رد و نشونی ازش پیدا نمی کنیم. انگار آب شده رفته توی زمین. خدای من...با گذشت هرلحظه اوضاع بد و بدتر می شد. به همین راحتی همه ی مال و اموال پدری را فروخته و از کشور فرار کرده است؟ ناخداگاه با چشمانی گرد شده و نهایت ناباور سر به طرفین جنباندم: _ مگه می شه توحید؟ طرف غریبه که نبوده؛ برادر بزرگترته.غیر ممکنه همچین خبط و خطایی ازش سر بزنه.

سلام صبح زیباتون بخیر❤️ مجموع رمان های : #آرزو_هاشم_آبادی 👇 #پارت_اول #جنون_زادگان ❌️🔞👇 https://t.me/avayekhis/21485 #یک_ه
سلام صبح زیباتون بخیر❤️ مجموع رمان های : #آرزو_هاشم_آبادی 👇 #پارت_اول #جنون_زادگان ❌️🔞👇 https://t.me/avayekhis/21485 #یک_هیچ_به_او_باختم🔞👇 https://t.me/avayekhis/21734 #اجبار_سیمین💋🔥( #ارباب_رعیتی)👇 https://t.me/Faheshe_cheshm_Abi2/1697 #خاطره_باز 🔞🔥 ( فایل کامل )👇👇 https://t.me/avayekhis/23093 #نازدانه_حاجی 💋❌️👇👇 https://t.me/mynovelroman #غریبانه_عاشق_شدم 💋🔥👇👇 https://t.me/avayekhis/23647 #دلبرک_ممنوعه 🔥💋👇👇 https://t.me/avayekhis/24860 🔥💥🔥💥🔥💥

رمان : #متروکه متروکه نویسنده : #الهام_جنت ژانر : #عاشقانه خلاصه : داستان با موضوعی اجتماعی مربوط به سرگذشت واقعی دختریه که با یک اتفاق در مسیر دیگه ای قرار می گیره .... ترمه دختری که مراسم عقدش درست قبل از خوندن خطبه ی عقد به علت فوت پدرش و طی یه سری اتفاقات به هم می خوره و از آنجایی که بارداره برای فرار از بدنامی، به اجبار خانوادش با مردی ناشناس ازدواج می کنه...مردی به نام حامی.... ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ 🌹 https://t.me/avayekhis 🌹                                     ♤ ߊ߬ࡐ‌ߊ‌ܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤ ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯

رمان: #مرتاض_عشق نویسنده: #نسترن_رضوانی #نلیا ژانر: #عاشقانه #اجتماعی خلاصه:  دختری زیبا رو و دانشجو که درگیر یک مثلث عشقی عجیب است و خود دلبسته یکی از آنها؛ اما دست زمانه و غیرت مردانه‌ی آن یکی راس مثلث زندگی‌اش را عوض می‌کند و در شب نامزدی‌اش با عشق چندین ساله‌اش بلایی به سرش میاید که مجبور به گذشت از معشوقش می‌شود، چون... ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ 🌹 https://t.me/avayekhis 🌹 ♤ ߊ߬ࡐ‌ߊ‌ܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤ ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯

رمان : #بی_خانمان نویسنده : #فاطمه_حمیدی ژانر : #عاشقانه #اجتماعی خلاصه: نامزدی رزا با پسر عموش به خاطر گناه پدرش بهم می خوره و رزا مجبور می شه تو خونه ی پسر عموش خدمتکار باشه اما همه چیز زمانی دست خوش تغییر می شه که پای مرد مرموزی به زندگی رزا باز می شه ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ 🌹 https://t.me/avayekhis 🌹 ♤ ߊ߬ࡐ‌ߊ‌ܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤ ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯

رمان : #تویی_درد_و_تویی_درمان_من نویسنده : #ا_اصغرزاده ژانر : #عاشقانه #ازدواج‌اجباری خلاصه : نیلوفر عاشقِ دشمنِ پدرش میشه بخاطرِ این عشق مجبور میشه به پدرش باج بده، با شریکِ پدرش ازدواج صوری می کنه تا بتونه بعد از جدایی با فردین ازدواج کنه اما غافل از اینکه شریکِ پدرش، بزرگ ترین دشمنه اونه و بعد از ازدواج… ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ 🌹 https://t.me/avayekhis 🌹 ♤ ߊ߬ࡐ‌ߊ‌ܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤ ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯

رمان: #راز_گل_بهار_نارنج نویسنده: #ویدا_چراغیان ژانر: #عاشقانه #خانوادگی خلاصه: نگار دختر جوانی که در یک عکاسی کار میکند با از دست دادن خانواده بار سنگین نگهداری از برادر سندروم داون و مادربزرگش را به دوش می‌کشد این بین مردد بین انتخاب یک عشق قدیمی یعنی شهابی که پسر عطار محل است و هومن صاحب اتلیه قرار می‌گیرد و باتوجه به شرایطش هومن که اوضاع مالی بهتری داشته انتخاب می‌کند اما طولی نمی‌کشد با فهمیدن رابطه هومن و یک زن دیگر در مسیر پشیمانی از انتخاب خود قرار می‌گیرد و اینکه حالا و با برگشت ازین راه همچنان شهاب او را خواهد پذیرفت؟..... ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ 🌹 https://t.me/avayekhis 🌹 ♤ ߊ߬ࡐ‌ߊ‌ܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤ ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯

#پرتقال_شیرین ژانر : #عاشقانه  نویسنده : #رعنا_رستگار خلاصه: ‎نیکا برای رسیدن به آرزوهایش و تن ندادن به ازدواجی اجباری، جلوی خانواده‌اش می‌ایستد و قدم در راهی می‌گذارد که باعث طرد شدن‌اش از خانه و همه‌ی آشنایانش می‌شود. او با جسارت و قدرت به راهش ادامه می‌دهد و درست در زمانی که در بحرانی‌ترین زمان زندگی‌اش به سر می‌برد، با یک آشنای قدیمی رو به رو و وارد مرحله‌ی سخت‌تری از زندگی می‌شود... ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ 🌹 https://t.me/avayekhis 🌹 ♤ ߊ߬ࡐ‌ߊ‌ܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤ ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯

رمان : #نامزد_شهادت نویسنده : #فاطمه_ولی_نژاد ژانر : #عاشقانه #مذهبی خلاصه : از سطل‌های زباله آتش می‌پاشید و شدت دود به حدی بود که حتی از پشت شیشه‌های بسته اتومبیل ، نفسم را می‌سوزاند . اتومبیل من در حاشیه خیابان بود و می‌دیدم که شیشه‌های بانک کنار خیابان شکسته و خرده شیشه از پیاده‌رو تا میان خیابان کشیده شده است . آنچنان نگاهم مبهوت مهلکه روبرویم شده بود که نمی‌دیدم دستان سردم روی فرمان چطور می‌لرزد . فقط آرزو می‌کردم لحظه ای را ببینم که سالم به خانه رسیده و از این معرکه آتش و شیشه شکسته ، فرار کرده باشم ... ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ 🌹 https://t.me/avayekhis 🌹 ♤ ߊ߬ࡐ‌ߊ‌ܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤ ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯

رمان: #قضاوتم_نکن نویسنده: #نسترن_رضوانی (#نلیا) ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #روانشناسی تعداد صفحات : 411 خلاصه : دختری هجده ساله را روایت می‌کند که به تحصیل علاقه زیادی دارد و برای آن تلاش می‌کند، برخلاف همیشه پدرش از دانشگاه رفتن و کنکور منعش می‌کند تا با پسر عمه‌اش از ازدواج کند، بعد از ازدواج دقیقا در شب عروسی‌اش متوجه بیماری همسرش می‌شود و در این میان اتفاقاتی رخ می‌دهد که خواندن آن خالی از لطف نخواهد بود. بعد از رخ دادن اتفاقات ناگوار، زندگی روی خوش را به او نشان می‌دهد و ثابت می‌شود خدا در هر شرایطی برای بنده‌اش بهترین ها را می‌خواهد. ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ 🌹 https://t.me/avayekhis 🌹 ♤ ߊ߬ࡐ‌ߊ‌ܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤ ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯

#قربانی_یک_عشق ژانر: #عاشقانه نویسنده: #مهسا_باقری خلاصه: من به معجزه باور ندارم چون دوازده سال از قربانی شدن من گذشته دوازده سال از زمانی که قلبم دیگه برای کسی نمیزنه شاید فراموش کرده که یه آدم برای ادامه حیات به عشق نیاز داره شاید خدا هم منو از یاد برده من عادت کردم به ندیدن خودم. دوازده ساله که برای آدم های دیگه ای زنده‌ام تا قلب کسانی رو نجات بدم که بیشتر از من به زندگی امید دارن! من فقط یه قربانی‌ام دوازده ساله که قربانی یک عشقم! ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ 🌹 https://t.me/avayekhis 🌹 ♤ ߊ߬ࡐ‌ߊ‌ܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤ ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯

رمان: #وسوسه_شیطان نویسنده: #مریم_معجونی ژانر: #عاشقانه #اجتماعی تعداد صفحات: 233 خلاصه: داستان درباره ی دختری به اسم مانی هستش که قلب وی با صداقت و پاکدامنی عجین شده است. او دختری محکم و استوار است که در مقابل تندبادهای زمان درهم نمی شکند بلکه حوادث روزگار او را مصمم تر از قبل به مبارزه با ناملایمات دعوت می کند. اما دست سرنوشت او را ناخوداگاه در سیری می کشاند که باید بزرگ ترین تصمیم زندگی اش را بگیرد تصمیمی که زندگی اش را دگرگون خواهد ساخت. اما در این میان گرفتار طوفانی ویرانگر می شود که ... ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯ 🌹 https://t.me/avayekhis 🌹 ♤ ߊ߬ࡐ‌ߊ‌ܨ ܟܿࡅ࡙ܚࡍ ♤ ✯┄┅┄ ❥✾❥ ┄┅┄✯

✨رمان جذاب و اربابی ( #اجبار_سیمین ) 👇 ❤️‍🔥به قلم آرزو هاشم آبادی ❤️‍🔥ژانر عاشقانه اربابی خلاصه: پدرم می خواست منو به زور و اجبار به عقد شاپور خان؛ پسر ارباب در بیاره. منی که به خاطر فرار از این ازدواج با پسر خاله ام عماد فرار کردم اما امان از روزی که به چنگال این مرد خودخواه اسیر شدم. مرد جدی و زورگویی که خاک تمام روستا رو الک کرد تا منو پیدا کنه و درست زمانی سر رسید که من و عماد برای فرار از خشم ارباب؛ تصمیم گرفته بودیم قبل از ازدواج به حجله بریم‌. برشی از رمان👇👇 فریاد زدم: _ خونه به خونه میگردین...تموم سوراخ سُمبه هارو...جاهایی که عقل جن هم بهش نمیرسه! میگردین و تا پیداش نکردین پا توی عمارت نمیذارین فهمیدین یا نه؟؟ همگی اطلاعت گویان بله چشم قربانی گفتن و از جلوی چشمانم دور شدن. دست به کمر سر بالا گرفتم و خیره شدم به سقف... سینه ام تیر میکشید. قلبم درد گرفت وقتی فهمیدم سیمین فرار کرده! از دست من...از دست منی که یه ایل بله چشم گوی من بودن با پسر خاله اش عماد فرار کرده است. از شدت خشم و غضب دستانم مُشت شد.من که بلاخره او را پیدا میکردم حتی اگر آب شده و زیر زمین رفته باشد اما خواب های نه چندان خوبی برای پسرک ابله درچنته داشتم. با ناموس من فرار کرده ؟! با دختری که دل لعنتی ام بند یک نگاهشه؟! پسرک با همین کار گور خودش را کَند؛ آن هم درست با دستان خودش! نباید با سیمین همراه میشد! نباید او را فراری میداد.... نباید به او کمک می‌کرد! نباید... _ ارباب پیداشون کردیم.سیمین خانم اینجاست. وجودم از خشم گُر گرفت. بند دستش را گرفتم و به داخل اتاق کشیدم. دلم برای نگاه ترسیده اش ضعف رفت اما چشم بستم روی تمام عشق و خواستن دلم و خیره به صورت عین ماهش غُریدم: _ منو دور میزنی چشم آهوی من!؟ منو؟! لب هایش از بغض لرزید: _ ولم کن برم.چی از جونم میخوای؟! کلافه از این نخواستن هایش ؛ داغ کردم و تنش را به دیوار چسباندم : _ گفتم میخوامت! گفتم فقط مال منی...گفتم هیچی از گذشته ی کوفتی و زندگیم نمیدونی پس‌جلو جلو قضاوتم نکن‌...اما انگار حرفامو جدی نگرفتی نه؟! حالا که اینجایی...حالا که توی این بغل لامصبی یه کاری میکنم بفهمی که شاپور سر خواستن و داشتن تو حتی با خودت هم شوخی نداره! به آنی لب هایش را به کام گرفتم آخ که شهد تموم این عشق را یک جا توی رگ هایم ریختم و لذت بردم‌. اما این لذت زیاد دَوام نداشت چرا که دست و پا زد و با مشت های کوچکش مانع چسبیدن تن درشت هیکلم به تن لطیفش میشد: _ ولم کن شاپور خاااان...توروخدا دست از سرم بردار...من نمیخوام با شما ازدواج کنم...آیییی‌‌‌... اشک هایش را که دیدم دلم آتیش گرفت. نکند دل به گروی آن پسر خاله اش داشت؟! بااین تصور وحشتناک از کوره در رفتم. دست به سمت ساحلی اش بُردم: _ منو نمیخوای که بری با اون پسره ریقو آره؟! الان یه کاری میکنم تا ابد بیخ ریش خودم بمونی سوگولی! روسری را از روی قفسه سینه اش کنار زدم اما با دیدن ...🔞❌ 🔥❤️‍🔥برای دریافت فایل رمان جذاب ( #اجبار_سیمین ) 60تومن را به حساب خانم شورکی واریز کرده 👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به @A_S137w

photo content

بزاق دهانم را پس فرستادم و با شال افتاده روی بالشت را چنگ زدم. آن را به طور نامرتبی روی موهایم انداختم و هراسیده از اتاق بیرون زدم. به هیچ وجه دلم نمی خواست توحید را در چنین موقعیت خاصی تنها بگذارم. با استرس و اضطرابی کشنده‌ که بیخ گلویم را محکم گرفته بود و رها نمی کرد؛ پله ها را یکی پس از دیگری طی کردم تا به آخرین پله رسیدم. با هرلحظه نزدیک شدن من؛ سر و صداها واضح تر می شد. با دلهره ای که زیر شکمم را چنگ زد؛ یک نفس عمیق کشیدم و تکانی به پاهای یخ زده ام دادم تا هرچه زودتر خود را به این جمع متشنج برسانم‌. از دور متوجه ی تمام افراد خانواده شدم. افرادی که هرکدام با چهره های درهم و گرفته دور تا دور یکی از سالن های پذیرایی جمع شده بودند. اردکان خان با حال ناخوشی سر به پشتی صندلی راک خود تکیه زده بود و مدام زیر لب غرولند می کرد. _ خدا لعنتت کنه طاهر... توحید دوباره زنگ بزن. اصلا صدبار شماره اش رو بگیر تا جواب بده. چرا خدا باید طاهر خان را لعنت کند؟! مگر چه اتفاقی افتاده که اردکان خان با‌ چنین چهره ی درهم و ناراحتی او را به باد نفرین و ناسزا گرفته است ؟! و یا اینکه چرا باید توحید صد بار به برادرش زنگ بزند؟ با همان نفسی که میان سینه گیر کرده بود؛ نگاه خیره و کنجکاوانه ام به سمت سمیره بانو کشیده شد. زنی که که با بی قراری و نگاه ماتم زده ای سرش را میان دست هایش گرفته بود و مدام زیر لب می نالید: _ وای خدایا...این چه مکافاتی بود که سرمون اومد؟! اردکان یه کاری کن مرد... اردکان خان با چهره ی کبود شده از حرص و خشم ؛ چشم های قرمز و ملتهب خود را باز کرد و خطاب به او غرید: _ می گی چه کار کنم؟ این حاصل تربیت توئه خانم! قبل از این که سمیره بانو همچون آتشفشان فوران کند؛ سودابه خانم همان طور که با نگاهی کلافه و عصبی ؛ به نیت آرامش بیشتری سر شانه های مادرش را ماساژ می داد خطاب به پدرش گفت: _ آقاجون خواهش می کنم شما کوتاه بیا! الان توی همچین موقعیتی دیگه با سرزنش کردن همدیگه مشکلی حل نمی شه. سمیره بانو پوزخند زنان با بی تابی تن خود را به عقب و جلو تاب داد: _ دخترم اجازه بده پدرت هرچه دلش می خواد به من بگه. خب تقصیر منه که شازده پسرش تموم دار و ندارش رو جمع کرده و رفته. تقصیر منه که با رفتنش دست مارو توی پوست گردو گذاشته....آخه نه این که من وکالت تام الاختیار بهش داده بودم برای همین تونسته بهمون رکب بزنه و تموم مال و اموالمون رو بالا بکشه. دریافت #فایل_کامل و اصلی رمان جذاب و بسیار هیجانی فقط با 55 تومن🔞💋 وبااستفاده از تخفیف ویژه🎁 رمان های جذاب و پرطرفدار👇 ( #جنون_زادگان #یک_هیچ_به_او_باختم) فقط با 90تومن 💰 در vip هر دو عضو شو☺️🛍 💥راستی چندین ماه طول می کشه تا اینجا توی عمومی تموم بشه 😅 واریز به شماره کارت خانم شورکی عزیز👇                                               6037997330915381 ارسال رسید به👈   @A_S137w 🌹🌹🌹 پرش به #پارت_اول #جنون_زادگان 🎭👇 https://t.me/avayekhis/21485

به زنی که روی صندلی نشسته بود و تمام خدمه به ردیف ایستاده بودند تا هرچیزی که او لب تر می کرد را برایش فراهم کنند. یکی با ماگ آب قند کنارش ایستاده بود و دیگری در این هوای خنک و نسیمی که می وزید؛ با بادبزن مشغول خنک کردن التهاب خانم این عمارت بود. اصلا از این مادر شوهر توقع نداشتم با من و این حیوانی که جانش را نجات داده بود این چنین بی ادبانه رفتار کند اما به او حق می دادم چون از واقعیت ماجرا اطلاع کاملی نداشت. حتما با خود پنداشته که این حیوان وحشی بی دلیل به او حمله کرده است اما من به خوبی می دانستم که واقعیت چیز دیگری است. لب هایم را روی هم فشردم و با اعتماد به نفس بالایی مار نیمه جان را روی میز گذاشتم‌ که‌ صدای جیغ و فریاد همه از شدت ترس و وحشت بالا رفت. سمیره بانو یکه خورده صندلی اش را عقب کشید و قصد داشت برخیزد: _ آهای دختر مگه دیوونه شدی؟! این چیه دیگه؟! ناخداگاه پوزخند زدم: _ مار! ماه منیر محکم به روی گونه اش کوبید: _ وای خدا مرگم؛ مار این جا چی می خواد؟ اردکان خان همان‌ طور که دست هایش را پشت کمرش قلاب کرده بود؛ با همان جدیت و ابهت همیشگی به میز نزدیک شد: _ مار از کجا پیداش شده؟ قبل از این که جواب او را بدهم به سمیره بانو نگاه کردم و به آرامی لب زدم: _ بشینید لطفا! یه مار سمی نیمه جون؛ دیگه خطری نداره. اما او باز هم ننشست. پوزخند تلخ روی لب هایم را وسعت بخشیدم و خطاب به اردکان خان گفتم: _ اسمش افعی سیاهه...جزئه گرزه‌ مارهاست! سمی و خطرناکه... تا حالا در‌ بیشتر از مناطق کشور دیده شده.چند نوع نژاد داره...افعی گل گز، افعی خاتونی، افعی داوودی، افعی سیاه و افعی سلیمانی که متاسفانه نیش همه اشون سمی و کشنده اس. وقتی از روی درخت پایین اومدم این مار به دور گردن سمیره بانو حلقه زده بود. سپی خیلی باهوشه و بوی خطر رو از چند متریش حس می کنه‌. وقتی این مار سمی رو دور گردن سمیره بانو می بینه، تصمیم می گیره شکارش کنه. به سمت سمیره بانو برگشتم و خیره به چهره ی مات او با دلی شکسته و لحن رنجیده ای ادامه دادم: _ اون اصلا تصمیم نداشته که الکی به کسی حمله کنه فقط می خواسته جون یه انسان رو از نیش چنین مار زهرآلودی نجات بده. اگه چند ثانیه دیرتر این مار لعنتی رو از دور گردن شما به عقب پرت می کرد؛ ممکن بود با نیش نا به‌هنگامی که به گردنتون می زد؛ جونتون رو از دست بدید. بازم اگه به گفته های من اطمینان ندارید؛ می تونید تحقیق کنید اما مطمئن باشید سپیِ من بی دلیل به کسی حمله نمی کنه‌. اون وحشی و درنده نیست. حرف هایم را زدم و بعد با دلی مالامال از رنجش و ناراحتی ؛ قلاده ی سپی را محکم میان انگشتان یخ زده ام فشردم و او را به سمت آغل کشاندم: _ بیا بریم؛ قول می دم خیلی زود به خونه ی خودمون برگردیم باشه؟ فقط کافیه یه خورده صبور باشی تا همه ی این مشکلات لعنتی حل بشه. توحید به من قول داده خیلی زود برمی گردیم حکم آباد... اون هیچ وقت زیر قولش نمی زنه سپی...بهش اعتماد دارم. به جملاتی که سر زبانم می نشست اطمینان خاطر داشتم. به آغل که رسیدیم قلاده اش را بستم و بعد راهی اتاق مشترکم با توحید شدم. حال و حوصله ی هیچ کاری را نداشتم. حتی دیگر دوست نداشتم که به پایین برگردم و از حال و احوال سمیره بانو مطلع شوم. فعلا تنها خواسته ی من؛ رفتن و دور شدن از این عمارت بود. به خاطر استرسی که متحمل شده بودم؛ حس می کردم دل و روده ام می خواهد بالا بیاید. یک قرص ضد حال تهوع خوردم و روی تخت دراز کشیدم‌. حتی قید رفتن به حمام و یک دوش گرفتن چند دقیقه را نیز زدم که فقط کمی به آرامش دست یابم. یک دو بار به توحید زنگ زدم اما متاسفانه در دسترس نبود. کاش حداقل می توانستم کمی با او درد و دل کنم تا بلکه از شر این درد کشنده خلاص شوم.دردی که از قلب بی نوایم به معده ام سرایت کرده بود. گوشی را به تلافی این حال بدی که داشتم؛ روی سایلنت گذاشتم و زیر پتو خزیدم. افکار درهم پیچیده ام را از ذهن خسته و آشفته ام راندم و پلک هایم را محکم روی هم فشردم تا بلکه با خوابیدن؛ کمی آرامش به وجود ناآرام خود تزریق کنم. **** با شنیدن صدای فریاد های زیادی ؛ شوک زده پلک از هم گشودم‌. نفس نفس زنان نیم خیز شده روی تخت نشستم. مات و مبهوت سر به طرفین جنباندم تا بلکه منبع و و دلیل این سر و صداها را دریابم اما هیچ چیزی جز سکوت و تاریکی عایدم نشد.‌ با همان قلب تپنده که محکم به قفسه ی سینه ام می کوبید، گوش تیز کردم که با شنیدن صدای فریاد توحید از طبقه پایین، وحشت زده از تخت پایین پریدم. خدای من صدای توحید بود.حتما به محض این که از بیرون برگشته است ، سمیره بانو و اردکان خان به خاطر آن اتفاق چند لحظه پیش او را مورد مؤاخذه قرار داده اند که این طور به دفاع از من و زندگی مان از ته حنجره فریادی از خشم و عصبانیت سر می داد.

آوای خیس | رمان📚 - Statistics & analytics of Telegram channel @avayekhis