شهرزاد
Open in Telegram
3 283
Subscribers
+124 hours
+227 days
+10630 days
Posts Archive
3 285
نفسم تنگه، قلبم رو چنگ میزنن. چهقدر اینجملات برای توصیف دردی که تحمل میکنیم حقیرن. خشم دارم، خشم دارم، خشم دارم؛ زور خشمم در حدیه که اگر فقط یکی جلوی من واژهی اغتشاشگر رو بیاره، میتونم نابودش کنم. زمانهای زیادی رو متصل نیستم ولی تصاویر و ویدئوهایی که دیدم جلوی چشمهامن؛ میخوام که تا ابد جلوی چشمهام باشن، تا ابد. تو خیابونها راه میرم و زمین تمیز رو آغشته به جوی خون میبینم. ماشین آتشنشانی از خیابون میگذره و من در حالی مجسمشون میکنم که رو شرافتشون پا گذاشتن و دارن خیابون خونآلود رو مثلن پاک میکنن، انگار که جنایت پاکشدنیه. تو اتوبان یادگار پیش میرم و اون حفرههای خالی وسط سقف زیرگذر رو پر از مأموران مسلح میبینم، درحالیکه شبیه به پسربچهای پشت دستهی بازی تند و تند کلیک میکنن و یکدونه جون عزیز آدمها رو میگیرن و زندگی خانوادهی اون آدم، معشوقش و دوستانش رو عقیم میکنن. حیوانصفتهای درشتهیکلی که حیدر حیدر میکنن و هنوز دارن تو این هوای تعفنآور کنار ما نفس میکشن ک راستراست برای خودشون راه میرن. تو کوچه پیش میرم و به عاقبت پسری سر تا پا سیاهپوش فکر میکنم که سر همین کوچه گیر یه مأمور افتاد. دیگه نمیشه مثل سابق تو این خیابونها و کوچهها راه رفت. دیگه نمیشه مثل سابق به در و دیوار این خاک نگاه کرد و از روییدن و رستنی ذوق کرد. زندگی مثل قبل نمیشه. زندگی نباید مثل قبل بشه. ما مسئولیم.
3 285
Repost from شهرِ بیشاعر
بیچاره شما که تمام تقویم رو با خون یکی کردید و هیچ روزی باقی نمونده که سالگردِ کسی یا کسانی نباشه. بیچاره شما.
3 285
وقتی خیابانها آرام میشدند و کشتار دستهجمعی پایان مییافت، روی کاغذ مینوشتم: روز فلان از سرکوب و بعد کلمات را پشت هم ردیف میکردم. میخواستم اگر روزی نبودم، آنچه با چشمان خودم شاهدش بودهام، آنچه با گوشهای خودم شنیدهام، جایی ثبت شدهباشند. شب که میم آمد و سر میز از توییتهای تازه گفت و از کشتههای تخمینزده و از پسر فلانی و دختر فلانی و خودِ فلانی که کشتهشده، کلماتم هم خاموش شدند. اگر تا آنشب چراغ ناامیدی و امیدواری یکیدرمیان در سرم و در قلبم خاموش و روشن میشدند، دیگر تاریکی محض پیروز شدهبود. دیگر ننوشتم؛ کشتار، شاعرانگی برنمیدارد. کلمات هم دیگر از معنا و اعتبار تهی بودند و هستند. دیگر نمیتوانم ثقل درد ویدئوها را تحمل کنم. نمیدانم چند نفر از آدمهای اینجا زنده به خانه برگشتهاند. لستسین دوازدههزارنفر از ما دیگر هرگز تغییر نخواهد کرد؛ این درد جمعی روح ما را ما که جسممان را نکشتند، نشانهگرفت.
3 285
Repost from انجمن زیرشیروانی
رها رو زیاد نمیشناختم. چند کلمه با هم حرف زده بودیم. ولی دنبالش میکردم. از دور به نظرم دقیقاً شبیه اون آدمهایی میاومد که پر از زندگیه، همونهایی همیشه توی دلم آرزو میکردم شبیهشون باشم. همهش میگفتم این دختره قطعاً بعداً یه کارگردان معروف میشه، یا نویسنده، یا بازیگر. برام نوشته بود مغزم خیلی جای جالبیه، دلش میخواست توی مغزم باشه. حالا مغز من اینجاست رها. توی این نیمهشب سرد زمستون چمباتمه زده کنج اتاق و داره توی فکر تو غرق میشه. بهش گفتم من هم دلم میخواست توی مغز تو باشم. حالا مغز تو کجاست؟ سرت کجاست رها؟ از همون شکاف توی سرت که زندگی ازش ریخت بیرون، من هم افتادم بیرون و غم و اشک و اندوه شدم. افتادم توی این گوشهٔ شب و توی مغزم تویی. از الآن به بعد تا همیشه، تا ابد، حتی روزی که این سوگ بره، اگر یه روز این سوگ بره، تا وقتی که هنوز قلبم بتپه، تو توی مغزم میمونی، اونجا برای من تا ابد زندهای.
3 285
همینلحظه وصل شدم. تا قبل از وصل شدن، تو بحبوحهی پیامهای بقیه که تونستن وصل بشن، حس میکردم چیزی دست انداخته دور گردنم و داره خفهم میکنه. حالا که وصل شدم حس میکنم فقط اون دستها که خفهم میکردن نیستن. انگار دارن شکنجهم میکنن. انگار دارم میمیرم، باز هم و بیشتر از هر بار قبل.
3 285
رستنیها کم نیست، من و تو کم بودیم، خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم.
گفتنیها کم نیست، من و تو کم گفتیم، مثل هذیان دم مرگ، از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنیها کم نیست، من و تو کم دیدیم، بیسبب از پاییز جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم.
چیدنیها کم نیست، من و تو کم چیدیم، وقت گل دادن عشق روی دار قالی، بیسبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.
خواندنیها کم نیست، من و تو کم خواندیم، من و تو سادهترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم.
من و تو کم بودیم، من و تو اما در میدانها
اینک اندازهی ما میخوانیم.
ما به اندازهی ما میبینیم. ما به اندازهی ما میچینیم. ما به اندازهی ما میگوییم. ما به اندازهی ما میروییم.
من و تو، کم نه، که باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم.
من و تو، خم نه و درهم نه و کم هم نه، که میباید با هم باشیم.
من و تو حق داریم، در شب این جنبش نبض آدم باشیم.
من و تو حق داریم، که به اندازهی ما هم شده با هم باشیم.
گفتنیها کم نیست.
3 285
Repost from دومنیکو
آنچه که در روزهای پیش بر ایلام گذشته را فقط در یک کلمه میتوان جای داد و آن هم جنایت است. قتل جوانان انسانیترین کاری است که در این روزها انجام میدهند. شلیک گاز اشکآور در محیط بیمارستان، ضرب و شتم پرستاران و پزشکان به علت ندادن نام بیماران زخمی، رسیدن گاز اشکآور به بخش اطفال بیمارستان و کمبود کپسول اکسیژن، زخمی و سپس زندانی کردن جوانان در مدارس، بازداشت کودکان ۱۵ و ۱۶ سال، ربودن زخمیها در بیمارستان، جابجایی مهمات با ماشین شخصی و معامله با خانواده قربانیان برای پس دادن جنازه فرزند دلبندشان. از وطن فقط غم، گلوله و طناب دار سهم ما شد.
3 285
کنون گاه کین است و خون ریختن
به شیر ژیان اندرآویختن
ز خون گر در و کوه دریا شود
درازای ما همچو پهنا شود
یکی برنگردیم ازین رزمگاه
اگر یار باشد خداوند ماه
چنین بود فرمان یزدان پاک
که بیدادگر شاه گردد هلاک
که جز خاک تیره نشستش مباد!
به هیچ آرزو کام و دستش مباد!
[شاهنامه فردوسی، از داستان جنگ بزرگ کیخسرو]
3 285
و این منم
زنی تنها
در آستانهی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظهها را میفهمم
نجاتدهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش.
فروغ فرخزاد
3 285
Repost from شهرزاد
میدانم ممکن است حال دل بعضی از ما خوب نباشد، در میان جمع -اگر جمعی باشد- احساس تنهایی کنیم و فلسفهی جمعشدن در شب یلدا را بیمعنی بدانیم، اما یلدا از نیاکان ما، نسل به نسل گشته تا نوید بدهد که زور [نور] بر [تاریکی] میچربد، پس به قول چارلی چاپلین با صدای آرامتری غمگین باشید تا شادی [ تو بخوان نور] ناامید نشود.
یلدایتان مبارک.
3 285
Repost from کلاس شاهنامه مسکوب
ای کاش که این نخل کهن را ثمری بود!
این ناله و فریاد و فغان را اثری بود!
ما چلّهنشین شب آزادی خویشیم
ای کاش که یلدای وطن را سحری بود!
«بیداد خراسانی»
شب چلّه خوش! 🍉
سحرِ وطن هم سر خواهد زد!
