en
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Open in Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Show more
3 284
Subscribers
+1324 hours
+247 days
+10330 days
Posts Archive
من هم با این پیام خیلی لبخند زدم.💗

چند دقیقه‌ است رسیده‌ام به این شعر سوزناک از شهریار و بلند بر وزن مفاعیلن می‌خوانم‌ش؛ بهاری بود و ما را هم شبابی و شکرخوابی چ
چند دقیقه‌ است رسیده‌ام به این شعر سوزناک از شهریار و بلند بر وزن مفاعیلن می‌خوانم‌ش؛ بهاری بود و ما را هم شبابی و شکرخوابی چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی که در کامم به زهر آلود شهد شادمانی را

اخیرن./
+5
اخیرن./

این‌‌‌جا کافه چبروشکاست؛ خیلی زیباست، بی‌شباهت به یک تابلوی نقاشی نیست ولی سه میز بیشتر برای نشستن نداره و سیگار کشیدن در همی
این‌‌‌جا کافه چبروشکاست؛ خیلی زیباست، بی‌شباهت به یک تابلوی نقاشی نیست ولی سه میز بیشتر برای نشستن نداره و سیگار کشیدن در همین فضای نقلی آزاده. پیش از رفتن این نکات رو در نظر داشته‌باشید.

روسی‌ترین کافه‌ی شهر.
+2
روسی‌ترین کافه‌ی شهر.

و رمان بعدی از کازوئو ایشی‌گورو؛ تسلی‌ناپذیر./
و رمان بعدی از کازوئو ایشی‌گورو؛ تسلی‌ناپذیر./

💗💗🥲 خیلی خوشحال می‌شم این‌ها رو می‌شنوم.

من تا آخر شب جواب پیام‌هاتون رو نی‌دن، از صبوری شما ممنونم. یک‌سری پاسخ به سؤالات احتمالی رو بدم: دوره غیرحضوری، آفلاین و رایگانه.

ابر عزیزم💗💗

اطلاعیه‌ی دوره‌ی دوازدهم باشگاه داستان‌خوانی شهرزاد: • هم‌خوانی پنج داستان از کوبو آبه •منبع: «تجاوز قانونی» • زمان: سه‌شنبه‌
اطلاعیه‌ی دوره‌ی دوازدهم باشگاه داستان‌خوانی شهرزاد: • هم‌خوانی پنج داستان از کوبو آبه •منبع: «تجاوز قانونی» • زمان: سه‌شنبه‌ها • مدت: ۴ جلسه. جلسه‌ی اول: ۱۰ شهریور در صورتی‌که تمایل به حضور در این هم‌خوانی دارید: @ShahrzadAminii

این عکس قرار بود ۱۰ دقیقه به ۹ ارسال شه. کندی اینترنت داره نابودم می‌کنم.

یک روز دیگر./
یک روز دیگر./

تابستان ۱۴۰۵ ایرانشهر.
تابستان ۱۴۰۵ ایرانشهر.

الآن ما گرفتار یک بحران مداوم هستیم...مردم دارند سختی می‌کشند. مردم عادی و شریف دارند سختی می‌کشند. آلمان و ایتالیا اقدام کرده‌اند و وضع خودشان را مرتب کرده‌اند. آن بلشویک‌های خاک بر سر هم به‌سهم خودشان همین‌کار را کرده‌اند، ظاهراً. حالا خود ما را نگاه کن استیونز. سال‌ها می‌آیند و می‌روند ولی وضع ما بهتر نمی‌شود. تنها کاری که ما می‌کنیم، این است که بحث و جدل می‌کنیم و طولش می‌دهیم. یک مشت مردم نادان آن قدر حرف می‌زنند که آن چند نفری که از کارها سر در می‌آورند ناچار ساکت می‌شوند. به نظر تو این یعنی چه، استیونز؟ [بازمانده روز، کازوئو ایشی‌گورو، ترجمه‌ی نجف دریابندری عزیز]

یک عصر تابستان، در حال خواندن «بازمانده روز»
یک عصر تابستان، در حال خواندن «بازمانده روز»

دو پیرمرد را تصور کنید که کنار هم ایستاده‌اند و هر دو بدون این‌که هم را بشناسند یک راه زندگی را پیش گرفته‌اند؛ دنباله‌روی از عقیده‌ی حاکم بر جامعه. "در این دنباله‌روی چه حیثیتی‌ست؟" اولی نقاشی ژاپنی‌ست؛ جنگ جهانی اول که شروع می‌شود به طراحی پوستر و دعوت جوان‌ها به جنگ می‌پردازد. دومی خدمت‌گزار اربابی در انگلستان است که ارباب‌ش با تصمیم‌گیری اشتباه به هیتلر نفع می‌رساند. حالا از این دو بپرسی چرا؟ پیرمرد نقاش می‌گوید "من این کار را برای کشورم کردم." و دومی می‌گوید "من این کار را برای ارباب خودم کردم." سه‌چهار روزی می‌شود که کتاب «بازمانده‌ روز» را به‌پایان رسانده‌ام. زمان برد تا بتوانم از صفحه‌ی ۴۰ جلوتر بروم و درنهایت به جایی برسم که از اذیت‌شدن چشمانم پی ببرم نوری در آسمان نیست و من ساعت‌ها پای خواندن‌ش بوده‌ام. هر روز هم از روی وسواسی که دارم از صفحه‌ی اول شروع می‌کردم؛ آقای استیونز دو هفته بیش‌تر در گوش‌م می‌خواند که قرار است سفری را پیش بگیرد ولی آن‌قدر این حرف را می‌پیچاند و آن‌قدر با کلمات پرطمطراق و جملات قلنبه‌سلنبه می‌گفت که تا نمی‌شناختی‌اش، مشکل می‌توانستی پای صحبت‌هایش بنشینی. ولی وقتی از پیش می‌دانی رمانی نویسنده‌اش را به نوبل ادبیات رسانده برای رسیدن به پاسخ این سؤال که "چه چیز این کتاب آن‌قدر خاص بوده؟" هم به خواندن‌ش ادامه می‌دهی. دلیل دیگر سخت پیش رفتن کتاب در آغاز این بود که از جهان دو کتاب قبلی ایشی‌گورو فرسنگ‌ها فاصله داشت؛ از ژاپن و فرهنگ آن بسیار دور بودیم و اگر ایشی‌گورو را نمی‌شناختم فکر می‌کردم با رمانی هم‌پای آثار دیکنز روبه‌رو شده‌ام. اما چه‌چیزی رمان را برای من جذاب کرد؟ استیونز. این پیرمرد سخت‌گوش، منظم، مؤدب، عمیق و تنهای تنهای تنها. استیونز پس از سال‌ها از خانه‌ی ارباب خود بیرون می‌آید تا هم انگلستان را سیاحت کند و هم یکی از هم‌کاران قدیمی خود به نام میس کنتن را ببیند؛ زنی که دوستش دارد. نمی‌گوید، اما من این را می‌بینم و می‌فهمم و دلم برای او می‌سوزد که این را نمی‌پذیرد. استیونز در طول سفر، خاطرات خود را مرور می‌کند و من هنوز هم با مرور خاطره‌ی مرگ پدر استیونز قلب‌م فشرده می‌‌شود. حالا سر پیری با خودش فکر می‌کند ارباب او که فکر می‌کرده آلمان‌ها پس از جنگ جهانی اول تاوان سختی داده‌اند و پرداخت غرامت دیگر برای‌شان زیادی‌ست، اشتباه بزرگی مرتکب شده‌اند. همین‌جای رمان بود که فهمیدم اگرچه ایشی‌گورو از ژاپن دور است، اما حرف‌اش همانی‌ست که در رمان‌های قبل به زبان آورده. حالا در ذهن‌م دو پیرمرد نشسته‌اند بر لبه‌ی پرتگاهی و پاهای‌شان را تاب می‌دهند و فکر می‌کنند به انتهای زندگی رسیده‌اند. استیونز می‌گوید" جناب لرد آدم شجاعی بود. در زندگی برای خودش راهی انتخاب کرد؛ بعداً معلوم شد راه درستی نبوده، ولی آن راه را خودش انتخاب کرد، دست کم این را می‌توانست بگوید. خود من حتی این را هم نمی‌توانم بگویم. من اعتماد کردم، به عقل و درایت جناب لرد اعتماد کردم. حالا از خودم می‌پرسم در این طرز کار چه حیثیتی است؟"

Repost from N/a
📝 شماره‌ی اول جریده‌ی منگنه 🗓 مردادماه ۰۵ ✍️نویسندگان و مترجمان این شماره: آزاده کفاشی، آیلین هاشم‌نیا، پریسا جوانفر، صدف قربانی‌فر، محمدرضا صالحی، هژیر زردشتیان. 🖋با آثاری از: آنی ارنو، ای.ال.بیدر و فروغ فرخ‌زاد. 🆔️ @manganeh_mag

دو نفر از دوستان بسیار توان‌مند و باسواد من‌ مجله‌ای منتشر کرده‌اند که‌ مطمئنم بسیار خواندنی و معتبر خواهدبود.

نشر وزین نِی که سابقهٔ بدقولی‌ها و بدرفتاری‌هایش با مترجمان و مؤلفان شهرهٔ عام و خاص است، جدیداً تصمیم گرفته به‌طور کلی انبار
+1
نشر وزین نِی که سابقهٔ بدقولی‌ها و بدرفتاری‌هایش با مترجمان و مؤلفان شهرهٔ عام و خاص است، جدیداً تصمیم گرفته به‌طور کلی انبار خود را خالی کند، پس بدین شکل به مترجم یا مؤلف طرف قرارداد نامه می‌دهد که اگر علاقه دارید کتاب‌های فروش‌نرفته را بخرید، وگرنه می‌فروشیمش به خریداران کاغذ باطله! یعنی ناشری با این طول و عرض عُرضهٔ تبلیغ آثار منتشرشدهٔ خودش را ندارد و بارها کتاب‌ها به دلیل پخش ناقص و ناتوانی در معرفیِ درست روی دست‌شان باد کرده‌اند.