en
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Open in Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Show more
3 284
Subscribers
+1324 hours
+247 days
+10330 days
Posts Archive
راه_دیگری_برای_مردن،_هاروکی_موراکامی_.pdf10.74 MB

صبح به‌خیر./
صبح به‌خیر./

من برم تو فرصت کوتاهی که دارم، بازمانده روز رو بخونم. تا بعد.

سلام دوست عزیزم خیلی ممنونم از ابراز خوش‌حالی‌ت💗 حقیقت اینه که من دوست ندارم محتوای این کانال تغییر چندانی کنه. برای همین خیلی کوتاه اشاره می‌کنم که من تو این زمینه با چالشی مواجه نشدم. همه‌چیز با ساده‌گرفتن، خیلی ساده پیش رفت.

سلام شهرزاد جان خیلی خوشحالم که بالاخره میتونی روزهای جوونی ات رو کنار انسان مورد علاقه ات بگذرونی کمی از چالش هایی که از سر گذروندی تا الان کنار هم باشید بگو . مسائل خانوادگی رو چطور پشت سر گذاشتی ؟

من از ابتدای این کانال همیشه از میم صحبت کردم. بخش جدایی‌ناپذیری از زندگی‌م بوده و هست.

https://t.me/ghostoflib/3906 من یک ساله مهاجرت کردم و مستقل شدم. باید بگم به شدت سخت و رنج آوره ولی می‌ارزه! خیلی می‌ارزه، حتی تنهایی شدیدش

فکر می‌کنم همه‌ی ما گاهی دچار این حس و نیاز مفرط به تنهایی می‌شیم. به‌نظرم اگر به کسایی که نگران می‌شن خبر بدی که "من مدتی نیستم." بعد این‌کار رو کنی بهتره. یادمه یکی از دوستان‌ راه دورم روزی بی‌خبر این‌کار رو کرد و من تو روزهای نبودن‌ش با تصور مرگ‌ش خیلی اضطراب کشیدم. دستم هم به هیچ‌کجا بند نبود.

دوست دارم گوشی و سیمکارتم رو خاموش کنم و یک مدت طولانی با هیچکس در ارتباط نباشم به نظرت کار اشتباهیه بدون اطلاع به اطرافیانم این کارو انجام بدم؟ چون دلم نمیخواد دلیل این کارو توضیح بدم بهشون

سلامم من تنها نیستم و با میم زندگی می‌کنم. جدا شدن از خانواده، برخلاف تصوری که از خودم داشتم خیلی سخت بود، اما کم‌کم جا افتادم. حس می‌کنم این خونه همون اتاق خودمه، اما بزرگ‌تر.

سلام شهرزاد میشه بگی تجربه مستقل شدن از خانواده و تنها زندگی کردن چطوره؟

همیشه در مقابل این اظهار محبت‌ها ناتوان می‌شم. واقعن ممنونم ازت عزیز نادیده و امیدوارم شما هم زنده و سلامت باشی.💗💗💗

شما واقعا شهرزاد‌ قصه‌گو هستید، دوستتان‌دارم و امید که همیشه زنده و سلامت‌باشید!🌷🤍

دیروز این متن رو خوندم و فکر کردم با تمام تلاش‌های کوچک و بزرگ ما نمی‌تونیم شادی عمیقی رو تجربه کنیم. حداقل من نمی‌تونم، اما این عمر ماست که می‌گذره و من باید زندگی کنم، پس مثل همه به دلایل کوچیک خوشبختی چنگ می‌زنم؛ به قهوه‌ی سر صبح، به کتاب خوب، به عزیزان‌م. این‌جوری فقط می‌تونم ادامه بدم.

چطوری سعی میکنی این روزها خوشحال باشی یا لااقل جلو بری فقط

خب من‌ تاحدی تونستم به ذهن‌م نظم بدم. کمی بعد از مدت‌ها صحبت کنیم؟💌 @GhostoflibBot

همکارم عکس سربازهای پادگان را گذاشته پروفایل اکانت بله‌اش، زیرش نوشته آخرین نماد زندگی‌. ایشی‌گورو این‌جا نوشته، خیلی‌ها باید
همکارم عکس سربازهای پادگان را گذاشته پروفایل اکانت بله‌اش، زیرش نوشته آخرین نماد زندگی‌. ایشی‌گورو این‌جا نوشته، خیلی‌ها باید با دادن جان‌شان از کشته‌های جنگ عذرخواهی کنند. بیست‌ونهم تیر سال پنج./

دومین کتاب کازوئو ایشی‌گورو «هنرمندی از جهان شناور» در مورد زندگی نقاشی سرشناسیه که در دوران جوانی و در روزگار جنگ جهانی دوم
دومین کتاب کازوئو ایشی‌گورو «هنرمندی از جهان شناور» در مورد زندگی نقاشی سرشناسیه که در دوران جوانی و در روزگار جنگ جهانی دوم تصمیم می‌گیره از کشیدن طرح دار و درخت و گل و سبد میوه عبور کنه و چهره‌ی تأثیرگذاری بشه. اون سال‌ها هرچه بیشتر جوون‌ها را به وطن‌پرستی و حضور در میدان جنگ سوق می‌داده، بیشتر مورد احترام مردم قرار می‌گرفته. چند سال بعد اما، بعد از این‌که ژاپن تسلیم آمریکا می‌شه و بعد از بمباران‌های اتمی، این مرد از سمت همون مردم طرد می‌شه. جوون‌هایی که با جان و روان‌شون هزینه دادن، از این هنرمند که حالا پیر شده دوری می‌کنن و حتا ازش نفرت دارن. جالب اینه که موضوع رمان برای من و ما خیلی ملموسه. هنر ایشی‌گورو هم اینه که ابدن این مرد رو قضاوت نمی‌کنه، ذره‌ای متهم‌ش نمی‌کنه و تو حین خواندن کتاب با احساسات متفاوتی از خشم تا دل‌سوزی نسبت به این پیرمرد دست و پنجه نرم می‌کنی. همین کتاب رو برای من خیلی عزیز کرده‌بود و از خوندنش خیلی لذت بردم.

اول مرداد ۰۵
+2
اول مرداد ۰۵

کتاب «هنرمندی از جهان شناور» را تمام می‌کنم. می‌گذارم‌ش روی کتاب‌های دیگر در آخرین کارتن و دور آن را حسابی چسب می‌کشم. دیگر کتابی دم دست‌م نیست؛ همه‌ی اسباب و وسایلم جمع شده‌اند و قرار است فردا به خانه‌ی خودم برده شوند. می‌نشینم روی پارکت‌ سرد، بین انبوه کارتن‌ها و به جای خالی کتاب‌خانه‌، میز تحریر و قاب‌هایم نگاه می‌کنم. دیوارها شبیه کاغذ سفیدی هستند که نویسنده پیش از نوشتن می‌گذارد مقابل‌اش و جان می‌کَنَد تا آن‌چه در ذهن دارد به کلمه در بیاورد، اما نمی‌تواند. من هم نمی‌توانم حجم دلتنگی‌ام برای این اتاق، این خانه و آدم‌هایش را روی کاغذ بیاورم. برای چندمین بار می‌بینم که کلمه چه‌قدر ناتوان است. چه زود در مقابل بسیاری از احساسات کم می‌آورد. مثل تمام اوقاتی که کار به این‌جا می‌کشد، گریه می‌کنم. این اولین باری نیست که بعد از تصمیم‌گیری‌های چالش‌برانگیز زندگی‌ام دنبال نشانه‌ها می‌گردم. احتمالن نشانه‌ها واقعی نباشند. شاید من بیهوده سعی می‌کنم از دل اتفاق‌های معمولی دنبال معنایی بگردم تا تاب بیاورم. هر چه هست، به نظرم چنگ‌زدن به نشانه‌ها از کسالت این دنیا کم می‌کند. همان روز وقتی کلید را تحویل گرفتیم، دیدم کف تراس خانه‌مان یک توپک نرم و طلایی افتاده‌‌است. اول با چشم‌های ضعیف و بدون عینک‌م فکر کردم باید گلوله‌ی کاموای زردی باشد. نزدیک‌تر که رفتم دیدم نه، نبض می‌زند، پنجه‌های کوچک و نوک خیلی کوچک‌تری دارد. آن توپک طلایی گنجشک نارسی بود که از لانه‌ی بالای کولر افتاده‌بود کف تراس و در خودش جمع شده‌بود. نصف شاخه‌های چوب لانه ریخته‌بودند زمین. دستم نرفت بلندش کنم. شنیده بودم اگر بوی آدم را بگیرد، ممکن است مادرش دیگر سراغش نیاید. فقط نگاهش می‌کردم و ترس برم داشته‌بود که اگر این جوجه در اولین روز حضور ما در این خانه بمیرد چه؟ تمام روز با این فکر درگیر بودم تا این‌که صبح روز بعد صدای مادر گنجشک را شنیدم. ما هم چوب‌ها را برای‌شان جمع کردیم تا کارشان راحت‌ شود. حالا دو هفته می‌گذرد، لانه‌شان بازسازی شده، گنجشک حسابی بزرگ شده‌ و مادرش هر روز صبح برایش غذا می‌آورد. این نشانه برای من آب روی آتش بود. یادآور این بود که بعضی چیزها در زندگی شناورند و همیشه هم شناور می‌مانند؛ خانه‌ها، آدم‌ها و حتی خود ما. سی‌ویکم شهریور سال پنج./