en
Feedback
محتوا‌فام |فاطمه مدیحی بیدگلی

محتوا‌فام |فاطمه مدیحی بیدگلی

Open in Telegram

تمرین محتوای متنی، تبلیغ‌نویسی، نام برند و اندکی بیشتر چشم‌انتظار نظرات شما: @GoliBidgoli

Show more
1 264
Subscribers
+124 hours
-37 days
-1730 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+7
in 0 channels
August '26
+40
in 2 channels
Get PRO
July '26
+64
in 1 channels
Get PRO
June '26
+39
in 2 channels
Get PRO
May '26
+6
in 0 channels
Get PRO
April '26
+4
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+16
in 0 channels
Get PRO
January '26
+5
in 0 channels
Get PRO
December '25
+21
in 0 channels
Get PRO
November '25
+18
in 0 channels
Get PRO
October '25
+33
in 2 channels
Get PRO
September '25
+11
in 0 channels
Get PRO
August '25
+25
in 2 channels
Get PRO
July '25
+23
in 3 channels
Get PRO
June '25
+20
in 1 channels
Get PRO
May '25
+34
in 0 channels
Get PRO
April '25
+25
in 0 channels
Get PRO
March '25
+28
in 3 channels
Get PRO
February '25
+14
in 0 channels
Get PRO
January '25
+35
in 1 channels
Get PRO
December '24
+36
in 4 channels
Get PRO
November '24
+40
in 1 channels
Get PRO
October '24
+53
in 0 channels
Get PRO
September '24
+89
in 0 channels
Get PRO
August '24
+118
in 1 channels
Get PRO
July '24
+61
in 3 channels
Get PRO
June '24
+46
in 1 channels
Get PRO
May '24
+88
in 1 channels
Get PRO
April '24
+115
in 2 channels
Get PRO
March '24
+113
in 7 channels
Get PRO
February '24
+127
in 2 channels
Get PRO
January '24
+194
in 6 channels
Get PRO
December '23
+170
in 2 channels
Get PRO
November '23
+39
in 3 channels
Get PRO
October '23
+84
in 5 channels
Get PRO
September '23
+109
in 0 channels
Get PRO
August '23
+15
in 0 channels
Get PRO
July '23
+96
in 0 channels
Get PRO
June '23
+62
in 0 channels
Get PRO
May '23
+95
in 0 channels
Get PRO
April '23
+47
in 0 channels
Get PRO
March '23
+135
in 0 channels
Get PRO
February '23
+67
in 0 channels
Get PRO
January '23
+410
in 0 channels
Get PRO
December '22
+65
in 0 channels
Get PRO
November '22
+38
in 0 channels
Get PRO
October '22
+5
in 0 channels
Get PRO
September '22
+3
in 0 channels
Get PRO
August '22
+9
in 0 channels
Get PRO
July '22
+21
in 0 channels
Get PRO
June '22
+4
in 0 channels
Get PRO
May '22
+17
in 0 channels
Get PRO
April '22
+5
in 0 channels
Get PRO
March '22
+4
in 0 channels
Get PRO
February '22
+23
in 0 channels
Get PRO
January '22
+42
in 0 channels
Get PRO
December '21
+36
in 0 channels
Get PRO
November '21
+14
in 0 channels
Get PRO
October '21
+48
in 0 channels
Get PRO
September '21
+213
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 September+1
07 September+1
06 September0
05 September+2
04 September0
03 September+2
02 September0
01 September+1
Channel Posts
دوستان! اگر ساکن کاشان، تهران، اصفهان، یزد و نایین هستید و این آخر هفته فرصت دارید و دوست دارید یه تور مسافرتی متفاوت رو تجربه کنید، بهم پیام بدید. کمکی ازتون نمی‌خوام، صرفاً دوست دارم تعداد گردشگر بیشتر بشه که این تور لغو نشه. 🥲

2
در مقام کسی که به یک اندازه با دهه‌ی شصت و دهه‌ی هفتاد فاصله دارم، با گاو پیر پگاه خاطره دارم. این گاو جدید بیشتر من رو یاد م
در مقام کسی که به یک اندازه با دهه‌ی شصت و دهه‌ی هفتاد فاصله دارم، با گاو پیر پگاه خاطره دارم. این گاو جدید بیشتر من رو یاد مَثلی می‌ندازه که می‌گفت: «گاو ما شیر نمی‌ده،...» به‌نظرم گاو پگاه مثل خودکار بیک بود، پیر بود ولی هنوز کارش رو درست انجام می‌داد. البته که پگاه هر کاری هم بکنه، معروف‌ترین محصولش خامه صورتی صبحانه خواهد بود. این گاو جدید رو انگار از سیرک یا آرایشگاه یا گالری نقاشی آورده، ان‌قدر که آراویرا داره.
59
3
نفرین مادربزرگ یه جوری دیشب رشت سیل اومده که احساس می‌کنم یه نفر از اهالی رشت، مادربزرگم رو اذیت کرده. پیرزن هم از ته دل گفته: «الهی آب ببردت.» یه بار هم براش تعریف کردم که دوستم مدام می‌گفت تو نفرین می‌کنی و من بهش گفتم که این جمله‌ها فقط از سر دل‌خوریه. من بخوام نفرین کنم، می‌سپرم به مادربزرگم که یه چیزی حسابی گیرت بیاد. مادربزرگم گفت که من فقط کسانی رو نفرین می‌کنم که خودم رو اذیت کرده باشند. با دوست تو چی‌کار دارم؟ گفتم که خب دوستم اذیتم کرده، گفتم حالا این‌جوری پز داده باشم. گفت که لابد تو هم اذیتش کردی. این به اون در. من این‌همه خوبی دارم، رفتی پز نفرین‌هام رو دادی؟ بعد گفت که حالا یه بار دوستت رو بردار بیار اینجا. نصیحتش می‌کنم که اذیتت نکنه. تو رو هم نصحیت می‌کنم که اذیتش نکن. گفتم دوستم دوره، سختشه که بیاد ولی هر چی می‌خواین بگین، من صداتون رو ضبط می‌کنم، براش می‌فرستم. گفت: «اون شعره که ضبط کردی، به گوشش رسوندی؟» گفتم که بله، دم شما گرم! گفت که من دوست دارم مردم بیان خونه‌‌م. #محتوای‌زندگی
60
4
بعد از این، جنگ هم اگر بشود... ولی اگه دوباره جنگ بشه، دیگه به مرده و زنده‌ی هیچ‌کس اهمیت نمی‌دم. از هیچ‌کس خبر نمی‌گیرم. دنبال هیچ‌کس یا هیچ‌چیزی هم نمی‌گردم که بخوام ازش کمک بگیرم و به زندگی برگردم یا دووم بیارم. کدوم زندگی؟ کدوم دووم؟ می‌دونم که هیچ نجات‌دهنده و دست‌گیرنده‌ای نیست. دوستانم نجات‌دهنده‌ند و جان‌پناه، اما فقط تا لحظه‌ای که دوست باشند، نه بیشتر. هر چقدر هم که تبعات جنگ، ویران‌ترم کرده باشه، دیگه هرگز نباید بلغزم. فریب هیچ ظاهر محبت‌آمیزی رو هم نباید بخورم، به‌ویژه در کلمات، که سرابی بود و بس. این‌ها رو اینجا نوشتم که بعدها باز هم مرور کنم و شاید یادش در ضمیرم روشن بمونه. اگه یادم بره، همه‌ی این رنجی که در این مدت می‌کشم، بیهوده خواهد بود. حالا که نتونستم غم بزرگ رو به کار بزرگ تبدیل کنم؛ نوشتم تا شاید درس عبرت بشه. خیلی هم خوش و آرامش‌دهنده و رهایی‌بخش بود، اما چه فایده؟ اندک بود و فریب‌ناک. اون خوش‌به‌حالی‌ها به این جان‌فرسایی‌های آتش‌گون نمی‌ارزید.
79
5
طبق معمول، حضوری و تهران. :) جزئیات حقوق و وظایف را خودتان پیگیری کنید.
طبق معمول، حضوری و تهران. :) جزئیات حقوق و وظایف را خودتان پیگیری کنید.
78
6
اگر آن تُرکِ تهرانی.... از بابا پرسیدم که بچه بودم، کجا آن پیرمرد ترک را دیدیم؟ https://t.me/tarjomanak/7503 می‌گفت میدان ونک بود. داشتیم می‌رفتیم جایی که بریِس می‌ساختند. مامان گفت: «مدرسه نمی‌رفت هنوز‌. پنج سالش بود.» مامان را در خاطرات بچگی خیلی یادم نیست. لابد با ما آمده بود تهران و مانده بود خانه‌ی خاله‌اش، که پناه‌گاه ما بود. شوهر‌خاله‌ی مامان را که دوست و راهنمای بابا بود، اولین مواجهه‌ی خودم با مفهوم تهران می‌دانم. پیرمرد را آخرین بار سال ۹۸ دیدم ‌و گفتم جشن‌تولد نود‌سالگی نمی‌گیرید؟ گفت که صبر کنیم که یک‌بارگی صدساله شود. دلم برایش تنگ شد. بابا صداش می‌کند استاد‌محمود، خاله خدابیامرز، صداش می‌کرد آقا‌محمود. من؟ باید یک اسم خاص به سبک خودم برایش می‌ساختم. به دوست‌های بابا می‌گفتم عمو. اما هر یک را باید به طریقی متمایز می‌کردم. شوهرخاله‌ی مامان، بزرگ‌ترین‌شان بود و عزیزترین‌شان. اسمش گذاشتم عمو‌تهرانی، در سه‌چهارسالگی! عموتهرانی، عمویی که خانه‌اش در تهران بود و پناه‌گاه ما در تهران بود و نقطه‌ی اتصال ما به تهران بود. شهرک آزمایش، گیشا یا همان کوی نصر، بن‌بست یاسمن، پلاک ۸. طبقه‌ی... که حالا اسم کوچه و پلاک عوض شده و سال‌هاست که جسم خاله خفته زیر خاک ‌و پسرهاشان که آن زمان‌ها همگی ساکن آن ساختمان بودند، حالا جاهای دیگر تهران پراکنده‌اند. عموحسین تهرانی که لذت شکلات‌های تلخ خارجی را به بچگی‌هایم می‌چشاند تا تلخی دوا و دکتر و بیمارستان را از مذاقم بشوید، همان که با بابا از همه رقیق‌تر بود، سال‌هاست که سهمش شده بهشت زهرا! سرطان گرفت و روز تولد بابا در سال نود و چند رفت و از آن به بعد بابا از غصه دیابت گرفت و هنوز و هر روز غصه می‌خوردش. خاطره‌ی آن روز مواجهه با پیرمرد ترک را که از بابا می‌پرسم، بعد از اشاره به ونک و سایر جزئیات مقتضی، لب به خنده باز می‌کند و می‌گوید: «بعد که رفتیم خونه‌ی عموتهرانی، به هر کی اون‌جا بود یا بعداً اومد، می‌گفتی که من امروز یک تُرک دیده‌ام! از همان بچگی، کسی که گویش یا لهجه‌ی متفاوتی داشت، یا نشانی از آن در ته‌لهجه‌ای داشت، برایم جاذبه‌ی گردشگری محسوب می‌شود. بله، بیدگلی‌گویی خودم هم در گفت‌وگو با هر کسی که بیدگلی باهام حرف بزند، بروز می‌کند. این کتمان لهجه را هم همان دهه‌ی هفتاد از بابا در مواجهه با غیربیدگلی‌ها و عمه که از تهران برمی‌گشت یاد گرفتم. من هنوز هم فکر می‌کنم آن شین‌های فشارداده‌شده، که دلم برای شنیدن‌شان تنگ می‌شود، از بقایای لهجه‌ی شیرینت باشد که هنوز از بین نرفته است. معلوم است که مطمئن نیستم و فقط حدس می‌زنم. آن شعر هم که قرار بود با لهجه بخوانی، ضبط کنی و برایم بفرستی، به خاطره‌ها پیوست. مثل بقیه‌ی خاطراتی که می‌توانستی، اما نخواستی که برایم بسازی، آن یکی هم باشد طلبم. بله، من باز هم بیشتر می‌خواهم، اما نگران نباش. چیزی به من نمی‌رسد از تو، تا وقتی که نخواهی. دوست داشتم پیرمرد را نشانت بدهم. بنشینیم باهاش به معاشرت و برایت بگویم که شما با فلانی فامیلید، ما با عموتهرانی، که خودش می‌گفت من اگر سواد داشتم، علامه می‌شدم و راست می‌گفت. دریای شعر است و گنجینه‌‌ی معرفت و به‌غایت شیرین‌سخن.
74
7
امروز سر سفره، حرف رو کشیدم به شعر هاتف و بعدش یه بیت از سعدی خوندم. واکنش مامان و بابام، از اون خاطراتی بود که فقط برای تو دلم می‌خواست تعریف کنم. اصلاً اگه تو بودی که با هم به اون ابیات می‌خندیدیم، تا قبل از اینکه برم سر سفره. بعضی چیزها رو فقط برای خودت که بگم، کیف می‌کنم خب. شب به‌خیر. پ.ن. ببخشید دوستان، صبح فردا این نوشته پاک می‌شه. هر چند اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی‌آد.🥲
44
8
تنها مواجهه‌ی من با شیرینی لیلی، اون روزهایی بود که در شرف خواهرشوهرشدن‌ بودم. :)
97
9
“بنشین و دمی به شادمانی گذران” اواسط فروردین بود که یه روز با آقای جمالی‌زاده داشتیم درباره کمپین بعدی‌مون حرف می‌زدیم و نتیج+1
“بنشین و دمی به شادمانی گذران” اواسط فروردین بود که یه روز با آقای جمالی‌زاده داشتیم درباره کمپین بعدی‌مون حرف می‌زدیم و نتیجه صحبت‌هامون و هدف ایشون این بود که: نمی‌خوایم محصول، شعبه یا حتی برند اولویت تبلیغ بعدی‌مون باشه؛ هدفمون اینه که تمرکزمون روی حس و حالی باشه که می‌خوایم مشتری‌مون‌ تجربه کنه. تو همون جلسه یهو این شعرِ خیام از ذهنم گذشت که می‌گه: برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران و این دقیقا تمام چیزی بود که ما می‌خواستیم بگیم. اصیل، دقیق و شفاف از همه مهم‌تر اینکه این مصرع در واژه «شادمانی» با شعار ما یعنی «درباره‌ی شادمانی» یه تقاطع خوب داشت که شک ما رو برای انتخابش به یقین رسوند. @contentkade
83
10
برق این طرف کوچه و اون‌طرف کوچه به دو جا وصله. اینترنت هر دو طرف کوچه به یه جا وصله. در نتیجه، ما وقتی که دوساعت برق‌ نداریم، اینترنت هم نداریم که طبیعیه. دو ساعت هم وقتی که همسایه‌های اون‌طرف کوچه برق ندارند، ما اینترنت نداریم. یه عمر دنبال تأثیر انتگرال بر زندگی روزمره بودم، اما همه‌ش تأثیر دو دو تا چهار تا می‌خوره محکم توی صورتم.
37
11
حالا که اون‌طرف درباره‌ی تردامن حرف زدم، بد نیست که این‌جا هم این رو بگم که چهارم سپتامبر روز جهانی سلامت جنسیه. سلامت جنسی وقتی فراهم می‌شه که تو بتونی برای بدنت تصمیم بگیری، تصمیمت رو مطرح کنی و تصمیمت شنیده بشه. بقیه‌ی چیزهایی که ازش می‌دونیم، نتیجه‌ی فراهم‌شدن شرایط برای سلامت جنسیه و تعریفش نیست. دندون به جگر بذارید، بی‌ربط نیست به کپی‌رایتینگ. سازمان جهانی سلامت جنسی، هر سال، در روز چهارم سپتامبر، یه شعار رو سرزبون‌ها می‌ندازه، شما خیال کن حکم اسلوگان داره. هر چی دندون فشار دادید، به جگرتون، دیگه کافیه. :) شعار سازمان جهانی سلامت جنسی امسال اینه: Every Body و این شعار به نظرم معرکه‌ست. هم همه‌کس رو مدنظر قرار می‌دی و هم می‌گه که همه بدنیم. حالا همه یا هر. فرقی نداره. مهم می‌دونید چیه؟ مهم مقصود این سازمانه. یعنی وقتی می‌گه همه، منظور فقط جوان زیبا و رعنا نیست. وقتی می‌گی همه یعنی تن معلول، بیمار، سالمند و هر کسی که فکرش رو بکنید یا نکنید، مورد توجه قرار بگیرند. اطلاعات بیشتر این‌جاست: https://www.worldsexualhealth.net/post/world-sexual-health-day-2026-theme-every-body
112
12
بچه که از بی‌مبالاتی‌های همسایه‌ی متمول به ستوه اومده می‌گه: «می‌دونی چرا رفتارش درست نمی‌شه؟ چون شعور خریدنی نیست. داشتنیه. باید تو وجودت داشته باشی. منتها این پولدارها فکر می‌کنند که همه‌ی داشتنی‌ها خریدنیه که وضع اینه.» بیا ماچت کنم بچه. این حد از فهمیدنت، گاهی برام نگران‌کننده‌ست. همون‌طور که من برای بابا نگران‌کننده بودم از بچگی. بچه که بودم، همیشه می‌گفت که نصف عذابی که می‌کشی، برای اینه که بیشتر از سنت می‌فهمی. کاش نمی‌فهمیدم و عذاب نمی‌کشیدم بابا. بابام از بچگی‌م تا الان، همیشه این‌جور بحث‌ها که پیش می‌آد، این شعر رو می‌خونه: بیچاره آن کسی که گرفتار عقل شد خرّم کسی که کرّه‌خر آمد، الاغ رفت
109
13
بچه در اعتراض به تبلیغ‌های پشت سر هم یک محصول میگه: فکر می‌کنن اینقدر نشون بدن مردم میرن بخرن، نه‌خیر، به قول اون ضرب‌المثله مشک خود بوی دارد، نیاز به تبلیغ ندارد!
89
14
اینجا باید یادگاری از عکسی با آیدا در آینه یا نشونه‌ای از کنسرت بمرانی می‌ذاشتم. نشد. نطلبید. چه می‌دونم. وقتی ذوقِ یک‌هفته‌ا
اینجا باید یادگاری از عکسی با آیدا در آینه یا نشونه‌ای از کنسرت بمرانی می‌ذاشتم. نشد. نطلبید. چه می‌دونم. وقتی ذوقِ یک‌هفته‌ای توی دلم خشکید، با خودم فکر کردم پس مادرهایی که بچه‌شون سقط می‌شه، چه حالی می‌شن؟ تور تبریز رو هم که به هوای اصفهان کاری نکردم براش‌. دیگه وقتی هیچ‌جا ما رو نخواست، گفتم شاید قسمت همین بوده که بمونم کاشان و سر از اینجا در بیارم که به قول شاعر: «از ستم روزگار پناه بر شعر.» باید این‌جا می‌بودم که بشنوم و بگذرم. #یادگاری
128
15
احساس می‌کنم یکی وقتی این رو دیده، با خودش گفته: «خانوم! دیگه خیلی داره بهتون خوش می‌گذره.» بمرانی نطلبید. خیالت راحت شد؟ ولی اگر فکر کردی که دیگه تلاش نمی‌کنم که امروز خوش بگذره، اشتباه می‌کنی. به قول رستاک حلاج: «می‌رم جاهایی که گفتن نداره.»
129
16
آخرین پروژه‌ی بلندمدتی که تا دی‌ماه کار می‌کردم، یه پروژه‌ی محتوای انگلیسی بود که دوم یا سوم هر ماه میلادی، دستمزدمون رو واریز می‌کرد. مغزم توی این روزها هنوز هم دنبال پیامک واریز می‌گرده، طفلکی. چقدر هم که غر می‌زدم هر ماه و دلم می‌خواست می‌تونستم گرون‌تر قرارداد ببندم. اگه به کسی برنمی‌خوره، چهار تا لعنت به جنگ و سایر عوامل بفرستم که سر تا پای زندگی‌م رو به هم ریخت و دیگه نتونستم درستش کنم. #تجربه‌کاری
135
17
یکی از همسایه‌ها، از کوچه به‌جای حیاط خانه‌اش استفاده می‌کند‌، تا حدودی. داشت توی کوچه قدم می‌زد و بابا که در را باز کرد، کشید به احوال‌پرسی. همسایه که تا دیروز، علاوه بر معاملات ملک و ماشین، در کار خطیر صادرات پسته بود، گویا اخیراً به واردات قهوه روی آورده. به بابا می‌گوید: «بفرما بریم خونه. تنهام و می‌خوام یه قهوه‌ی جدید تست کنم.» بابا که انگار قهو هم دوست دارد، اما در خانه و خانواده‌ای با جوّ چای‌خور جرئت نداشته که حتی این علاقه را بر زبان بیاورد. چه برسد به اینکه با رفتارش طغیان کند. پدربزرگ خدابیامرزم در شناسایی و دم‌آوری چای مرغوب ادعا داشت و معتقد بود که حتا اگر خمینی مهمان خانه‌ام باشد، باید حداقل ۷ دقیقه صبر کند تا چای دم بکشد. آذر شانزده سال تمام می‌شود که پدربزرگم با خدا چای می‌نوشد. بابا به همسایه گفت: «ممنون از دعوتت، الان که وقت ندارم. اما یه روز می‌آم.» همسایه جوابی داد با مضمون اینکه از میزبانی بابا خوشحال می‌شود. همه‌ی این‌ها را تعریف کردم که توجه شما را به جواب بابا جلب کنم. بابا گفت: «الان که نه، اما یه روزی مزاحم می‌شم که با هم قهوه بخوریم. شما که ما رو قابل نمی‌دونی. می‌ترسی بیای خونه‌ی فقیرفقرا و از بضاعتت کم بشه.» کاش زودتر این جمله‌ رو شنیده بودم. زودتر یعنی قبل از قطع رابطه با کسی که لایق این جمله بود. :)
141
18
⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای
144
19
سلام دوستان من یه کپی‌رایتر ارشد می‌خوام که به‌مدت سه‌ماه توی یه سری پروژه با خودِ من کار کنه. شیوه همکاری به‌صورت پروژه‌ای هست. رزومه‌هاتون رو از طریق ایمیل می‌تونید به دستم برسونید. هر سوالی هم داشتید بهم ایمیل بزنید لطفا. چون همونطور که می‌دونید تلگرام چک نمی‌کنم متاسفانه :) توجه داشته باشید که کار حضوریه. ارادتمند یوسف فراهانی Yoosef.farahani@gmail.com پ.ن. امروز این آگهی رو دیدم.‌ همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا به خط آخر رسیدم. گفتم شاید رسالت من این بوده که این پیام رو به کسی برسونم که ساکن تهرانه.🥲 امیدوارم بهم خبرهای خوب بدید.
130
20
این داستان: من و ماگ و مامان رفتم چایی بریزم، می‌بینم توی ماگ زرشکی عزیزم، ته‌مونده‌ی چایی دیشب ریخته شده! به مامانم می‌گم که قوری رو خالی کردی تو ماگ من؟ می‌گه که آره. بذار باشه. کارش دارم. می‌گم که ریختی تو ماگ من؟ می‌گه که آره. حالا مگه چی‌کارش داری؟ می‌گم که هیچی. می‌خواستم چایی بخورم. می‌گه که حالا یه لیوان دیگه بردار. با این چایی می‌خوام شامپو درست کنم! توی اینستاگرام دیده‌‌م، می‌خوام امتحان کنم. اون بدبخت شده ماگ من که بقیه ازش استفاده نکنند.🥲 یه زمانی می‌خواستم ماگ بخرم، می‌گفتند این مسخره‌بازی‌ها چیه! عمو برای اینکه منصرفم کنه، می‌گفت چایی رو باید بریزی توی لیوان بلور که پیدا باشه. ماگ دیگه چیه که من باید برای به دست آوردنش مبارزه می‌کردم؟ خب مادر من، این‌همه لیوان، این ماگ رو می‌ذاشتی برای من بمونه. یه ماگ مشکی‌نارنجی هم سال ۹۰ خریدم، از این‌هایی که قاشق چای‌خوری داره، مامانم گفت این که خیلی خوشگله! بذار اگه یه روزی رفتی سرکار ببر! هیچی دیگه، این ماگ مشکی‌نارنجی، اون‌قدر همدم کابینت موند که دیگه ذوقش رو ندارم و کار کردن من توی خونه، هیچ وقت به رسمیت شناخته نشد! این هم از صبح امروز. ولی کاش چشمام از ۶ باز نشه لااقل. همه‌ش هم با خودم گفتم شاید بعد از عادت به این ۶ بیدار شدن‌ها، کاری با ساعات اداری منتظرمه که بدنم داره پیش‌پیش عادت می‌کنه! شایدم هم قراره بخت اون ماگ مشکی‌نارنجی باز بشه.
1