en
Feedback
یادداشت‌ها | فاطمه بهروزفخر

یادداشت‌ها | فاطمه بهروزفخر

Open in Telegram

• دلبستهٔ کلمه‌ها و کوه‌ها • دکتری زبان و ادبیات فارسی • مدرس دانشگاه، نویسنده و پژوهشگر . . راه ارتباطی: @Fatemeh_behruz_bot .

Show more
4 203
Subscribers
-124 hours
+67 days
-1030 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+22
in 2 channels
August '26
+54
in 5 channels
Get PRO
July '26
+63
in 4 channels
Get PRO
June '26
+64
in 7 channels
Get PRO
May '26
+44
in 3 channels
Get PRO
April '26
+43
in 7 channels
Get PRO
March '26
+54
in 11 channels
Get PRO
February '26
+72
in 9 channels
Get PRO
January '26
+32
in 3 channels
Get PRO
December '25
+56
in 5 channels
Get PRO
November '25
+101
in 10 channels
Get PRO
October '25
+77
in 11 channels
Get PRO
September '25
+85
in 8 channels
Get PRO
August '25
+80
in 11 channels
Get PRO
July '25
+86
in 18 channels
Get PRO
June '25
+91
in 19 channels
Get PRO
May '25
+109
in 12 channels
Get PRO
April '25
+97
in 8 channels
Get PRO
March '25
+121
in 11 channels
Get PRO
February '25
+139
in 13 channels
Get PRO
January '25
+90
in 9 channels
Get PRO
December '24
+118
in 10 channels
Get PRO
November '24
+109
in 9 channels
Get PRO
October '24
+98
in 10 channels
Get PRO
September '24
+61
in 6 channels
Get PRO
August '24
+115
in 13 channels
Get PRO
July '24
+184
in 7 channels
Get PRO
June '24
+88
in 6 channels
Get PRO
May '24
+116
in 13 channels
Get PRO
April '24
+142
in 10 channels
Get PRO
March '24
+113
in 13 channels
Get PRO
February '24
+114
in 8 channels
Get PRO
January '24
+146
in 11 channels
Get PRO
December '23
+106
in 10 channels
Get PRO
November '23
+174
in 8 channels
Get PRO
October '23
+372
in 6 channels
Get PRO
September '23
+408
in 0 channels
Get PRO
August '23
+73
in 0 channels
Get PRO
July '23
+108
in 0 channels
Get PRO
June '23
+73
in 0 channels
Get PRO
May '23
+56
in 0 channels
Get PRO
April '23
+211
in 0 channels
Get PRO
March '23
+181
in 0 channels
Get PRO
February '23
+83
in 0 channels
Get PRO
January '23
+151
in 0 channels
Get PRO
December '22
+160
in 0 channels
Get PRO
November '22
+224
in 0 channels
Get PRO
October '22
+236
in 0 channels
Get PRO
September '22
+381
in 0 channels
Get PRO
August '22
+184
in 0 channels
Get PRO
July '22
+286
in 0 channels
Get PRO
June '22
+201
in 0 channels
Get PRO
May '22
+153
in 0 channels
Get PRO
April '22
+181
in 0 channels
Get PRO
March '22
+188
in 0 channels
Get PRO
February '22
+149
in 0 channels
Get PRO
January '22
+305
in 0 channels
Get PRO
December '21
+95
in 0 channels
Get PRO
November '21
+120
in 0 channels
Get PRO
October '21
+210
in 0 channels
Get PRO
September '21
+171
in 0 channels
Get PRO
August '21
+250
in 0 channels
Get PRO
July '21
+306
in 0 channels
Get PRO
June '21
+169
in 0 channels
Get PRO
May '21
+62
in 0 channels
Get PRO
April '21
+137
in 0 channels
Get PRO
March '21
+92
in 0 channels
Get PRO
February '21
+67
in 0 channels
Get PRO
January '21
+132
in 0 channels
Get PRO
December '20
+1 680
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 September+1
07 September+2
06 September+4
05 September0
04 September+4
03 September+4
02 September+3
01 September+4
Channel Posts
کسی توی استوری این نظرسنجی دو‌گزینه‌ای‌ رو گذاشته بود: - پرانرژی‌ام‌ و در حال ادامه دادن - خسته‌ام و در‌ حال ادامه دادن من گز
+1
کسی توی استوری این نظرسنجی دو‌گزینه‌ای‌ رو گذاشته بود: - پرانرژی‌ام‌ و در حال ادامه دادن - خسته‌ام و در‌ حال ادامه دادن من گزینه دو رو انتخاب کردم. بااین‌حال، هرچقدر که ما بزرگ‌تر خسته و کلافه‌ایم، بچه‌ها خوب و امیدوارند. و هنوز جهان معصوم‌شون از ناامیدی و ترس، کدر نشده. امروز اولین اردوی آموزشی بچه‌ها رو برگزار کردیم. چندبار بهمون گفتند که بهشون خیلی خوش گذشته و از کار با گل حسابی کیف کرده بودند. به‌زودی گزارش مفصلش رو منتشر می‌کنیم. و همچنان امیدواریم که بتونیم با مشارکت ایرانیا مهربان، امکان شرکت در این‌ دوره‌ها رو برای بقیه بچه‌های خانه کرامت هم فراهم کنیم. حتی وقتی خسته و ناامیدیم اما تا همیشه زنده باد ایران و تا همیشه #برای_بچه‌های_ایران #خانه_کرامت

2
حسابش از دستم در رفته که چند ماه و چند سال شد که نشستم پای نوشتنش. فقط می‌دانم دو جنگ دیگر را هم پشت‌سر گذاشتیم و من داشتم از
حسابش از دستم در رفته که چند ماه و چند سال شد که نشستم پای نوشتنش. فقط می‌دانم دو جنگ دیگر را هم پشت‌سر گذاشتیم و من داشتم از جنگ هشت‌ساله می‌نوشتم. ماده‌خامم‌ مصاحبه‌های تاریخ شفاهی بود و آرشیو اسناد سازمان ملل و چیزهای دیگر. حالا این کتاب سروشکل نهایی خودش را پیدا کرده و رسیده به مرحله بازخوانی و‌ بلندخوانی. #درباره_جنگ #درباره_ایران
569
3
No text...
1
4
لحظه شکوهمند گریه شانسِ ما برای دیدن لحظه‌های پرشکوه، مثل گذشته نیست. دنیا خالی شده است از لحظه‌هایی که ما را به وجد بیاورد یا امیدوارمان کند به خیلی چیزها. باید شکارچی باشی انگار و مدام در پیِ صید؛ تا از ملال و یک‌نواختی روزها و آدم‌هایی که تماما شبیه هم شده‌اند، شانسِ دیدن لحظه‌ای بی‌بدیل نصیبت شود. من دیروز یکی از این لحظه‌های شکوهمند را دیدم. یعنی شانسش را پیدا کردم. به گمانم از راه دوری می‌آیند. در مدتی که دختر سرِ کلاس نویسندگی خلاق است، مادر، بیرون کلاس منتظر می‌نشیند. دختر یک شوقِ عجیبی به نوشتن دارد که من مدت‌هاست در کسی ندیده‌ام. حتی خودم هم مدت‌هاست چنین شوقی برای نوشتن ندارم. یک جور شوقِ آرام. شوقی که هنوز به شتاب و عجله برای پایان آلوده نشده و آهستگی دارد. خودش هم آرام و کم‌حرف است. درست مثل مادرش. حالا دیگر بعد از ده جلسه، می‌توانم بفهمم چه چیزهایی از مادرش را در خودش دارد. یک پروژه شخصی کوچک دارد که با جدیت دنبالش می‌کند. یک رمان ماجراجویانه. هر جلسه، بعد از کلاس، کمی گپ می‌زنیم و درباره این‌که چطور رمان را پیش ببرد، صحبت می‌کنیم. امروز هم یکی از همان روزها بود. فصل اول و دوم را بازنویسی کرده بود و می‌خواست که بخواند. شوقِ شنیدن داشتم. می‌دانستم بازنویسی چقدر سخت است. خودم حاضرم هزار صفحه بنویسم اما مجبور نشوم به ویرایش و بازنویسی نوشته‌ام برگردد. که البته نوشته خوب، نوشته بیرون آمده از دل ساعت‌ها ویرایش و بازنویسی است. گفت بخوان عزیزم. گفت می‌شود مادرش را از بیرون صدا کند؟ چون او هم بخش جدید را نشنیده. البته که می‌شد. و مادر عزیزش هم آمد. دو فصل را خواند. حیرت کردم. بی‌اندازه خوش‌خوان و البته بازیگوشانه نوشته بود. داستان را با یک تعلیق شروع کرده و به‌خوبی از عهده شخصیت‌پردازی قهرمان داستانش در همان دو فصل اول برآمده بود. خواندنش که تمام شد. تحسینش کردم. تحسینِ واقعی. نه از سرِ تعارف. نکته‌هایی را که باهم درباره‌شان حرف زدیم، مو به مو اجرا کرده بود و خودش هم زمان خواندن احساس رضایت داشت. بین همین صحبت‌ها بود که من آن لحظه شکوهمند را دیدم. مادرش شروع کرد به گریه‌کردن. آرام و بی‌صدا. شوق بود که از چشم‌هایش می‌چکید. بغضش از سرِ رضایت و خوشیِ مادرانه بود که سرریز شد. توی چشم‌هایش «آخیش»‌های درشتی بودند که حالا مسیرهای آمده و خستگی‌ها را بی‌نتیجه نمی‌دیدند. توی دنیایی که خوشی دیدن موفقیت‌های کوچکِ این‌چنینی را از ما گرفته و به‌جایش عددها و اتفاق‌های درشت نشانده، زن داشت از شوقِ موفقیت دخترش در بازنویسی دو فصل اشک می‌ریخت. در زمانه بی‌اهمیتی کلمه، کسی را دیدم که اهمیت کلمه را می‌دانست و برای خوبیِ کلمه‌ها اشک می‌‌ریخت. زیاد غبطه خوردم در آن لحظه. به چنین ادراک و معصومیتی. به چنین لحظه شکوهمندِ گریه و البته لحظه شکوهمندِ مادربودن!
764
5
- چرا خانه‌ات را اهدا کردی به کتابخانه؟ + محضِ رضای خدا اوس غلامرضا [اِستا غلام]، پیرمرد خنده‌روی خراسانی، از بزرگان روستای خ
- چرا خانه‌ات را اهدا کردی به کتابخانه؟ + محضِ رضای خدا اوس غلامرضا [اِستا غلام]، پیرمرد خنده‌روی خراسانی، از بزرگان روستای خونیک تجن در حومهٔ قائنات در خراسان جنوبی‌ست. بچه‌های این روستا مدتی پیش، ناخودآگاه وارد خانهٔ قدیمی‌ او می‌شوند و تصمیم می‌گیرند آنجا را محل کتابخوانی و کتابخانهٔ خود کنند. کتاب و فرشی می‌آورند و آنجا پهن می‌کنند. بعد از اینکه این ماجرا جدی‌تر شد و گروه چولی قزک به رنگ‌آمیزی و تجهیز این کتابخانه پرداخت، اوس غلامرضا خانه‌اش را به مدت ۱۰ سال رایگان در اختیار کتابخانهٔ بچه‌ها قرار داد و حالا خود با سن و سال بالایش، بیل به دست گرفته است و شخصا در ترمیم گِل‌کاری سقف این کتابخانه مشارکت می‌کند. ای که می‌پرسی نشان عشق چیست؟ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست «مجتبی کاشانی» تصویر و تدوین: مهدی آقا میری @choliqazakngo
810
6
هرگز شنیده‌اید که در شادی کسی از بهر نوعروس لباس عزا برند؟ — وفایی شوشتر #جنایت_آمریکایی #سیریک
هرگز شنیده‌اید که در شادی کسی از بهر نوعروس لباس عزا برند؟ — وفایی شوشتر #جنایت_آمریکایی #سیریک
1 824
7
وفادار ماندن به شخص یا ایده‌ای که خائن به وفاداری است یا غافل نسبت به تعهد، دشوارترین بخش مبارزه در مسیر تعالی است. سوژه‌‌ی انقلابی و خودآگاه برای قدردانی نمی‌رزمد، او برای ایده‌اش مبارزه می‌کند. اما ناسپاسی و خیانت پرتگاهی است که استوارترین اراده‌ها را می‌شکند. «آیا من می‌توانم برای کسی مبارزه کنم که نسبت به من وفادار نیست؟»، مسأله‌ای محوری است. سوژه‌ی انقلابی باید برای این پرسش پاسخی بیابد، و یا بپذیرد که در مسیر مبارزه مضمحل خواهدشد. #روش
14
8
درباره نابکاری برخی از آدم‌ها و چیزهای دیگر یک جایی در بزرگسالی هم هست که می‌پذیری امکان زخم‌خوردن و رنج‌دیدگی از همه آن‌هایی که در تعامل با تو هستند، وجود دارد. حتی می‌پذیری که ممکن است حتی از عزیزترین آدم‌های زندگی‌ات تا آن‌هایی که برای یک پروژه کوتاه‌مدت یا میان‌مدت دورِ هم جمع شده‌اید، زخم بخوری. و همین پذیرش است که پوستت را کرگدنی می‌کند. و عزیزترین اتفاقِ زیست‌جهان بزرگسالی انگار همین است که می‌پذیری احتمال زخم‌خوردن وجود دارد، اما باز هم تلاش می‌کنی تا مراوده‌های تازه، تعاملات جدی‌تر و دوستی‌های نو بسازی. حیرت‌انگیز است این میلِ آدمی به ساختن، حتی بعد از رنج‌دیدگی‌های پُرشمار. رنجِ احتمالی را انتخاب می‌کند اما درِ دوستی‌ها و رابطه‌های انسانی را نمی‌بندد. شانسِ «از کجا معلوم که همه‌چیز خوب پیش نرود» را از خودش نمی‌گیرد. با همه این آمادگی‌ها و پذیرش تمام‌وکمالِ احتمالِ آسیب‌دیدگی، لحظه‌هایی هم هست که خودِ طفلکی انسان، ظاهر می‌شود: از نابکاری‌ آدم‌ها -به‌ویژه وقتی برای هدفی مشترک دور هم جمع شده‌اید- یکه می‌خوری. خشم می‌آید سراغت و حتی زبان به خودسرزنشی باز می‌کنی. آدمی با این‌که آگاهانه انتخاب می‌کند، اما چطور هر بار از نو یکه می‌خورد؟ چطور دوباره انگشتِ حیرت به دهان می‌گیرد که چرا چنین کاری کردند؛ درحالی‌که پیش از آن هزاربار بدترین سناریوها را در ذهنش ساخته و از سر گذرانده؟ چرا ما هر بار طوری شوکه و غمگین می‌شویم که انگار بارِ اول است که با چنین رنجی دست‌وپنجه نرم می‌کنیم؟ احتمالا پاسخ به همه این‌ها خیلی کوتاه و مختصر است: آدمی، میل زیادی دارد به نیک‌سرشتی. شاید برای همین است که نمی‌تواند راحت و ساده، بدکرداری آدم‌ها را تمام‌وکمال بپذیرد و همیشه «شاید که...»هایِ متعددی دارد تا زیرِ بار گزاره جبریِ «آدم‌ها اساسا نابخرد و بدکراند؛ مگر این‌که خلافش ثابت شود» نرود و اجازه ندهد جهانِ معصومِ درونی‌اش به تاریکی و پذیرش تاریکی خو بگیرد. به نابکاری‌شان در یک پروژه مشترک فکر می‌کنم. و صدای خودسرزنشی خودم را خاموش می‌کنم که بناست توجیهی بتراشد برای آسان کردنِ هل دادن من به گوشه رینگ و هشدارهای تازه. گوش می‌دهم اما غمگین نمی‌شوم. از بین آن‌ها، کسی که بدکردار نبود، من بودمو آدمی، باید وقت‌های زیادی به خودش برگردد و به خودگذرانی در خلوت شخصی خو بگیرد؛ چراکه آرامِ دل را به دیگری وابسته‌کردن، آدم را از مرکز خودش پراکنده می‌کند. چراکه آرام با غیر، نشانهٔ تفرقهٔ همت بود*. هجویری، کشف‌المحجوب، در توضیح سخن حُصری درباره «مفارقت برادران»
1 243
9
اگر ادبیات مرسوم سند حقوقی وقف، آن‌طور که بایدوشاید میزان سخاوت فاطمه‌خانم بنت مرحمتْ‌شأن ملّاابوالقاسم شهابادی یزدی را نشان نمی‌دهد، اما جزئیات آن که در قالب یک رونوشت در دسترس ماست می‌تواند تصویر روشن‌تری از او پیشِ چشم ما بگذارد. این جمله را می‌بینید؟ همین جمله ساده، معمولی و بدیهی که از متنی جدا شده است؟ از دیروز دارم به همین چطورگفتن یا بهتر بگویم چطورنوشتنش فکر می‌کنم. بله! دقیقا همین جمله، نزدیک به چهل‌وهشت طول کشید تا دست‌آخر متولد شد. نمی‌خواستم حرف خاصی هم بزنم. غرض این بود که بگویم ادبیات سندهای وقفی که از نوعِ حقوقی‌اند، میزان سخاوت واقفان‌شان را نشان نمی‌دهند. و باید این را می‌نوشتم تا بعدش نشان بدهم که خانم واقف براساس اوزان و مقادیری که در سندش آمده، در زمانه خودش، دست به چه کار درخشانی زده است. اگر درخشان‌ترین نوشته‌ها همان‌هایی هستند که وفادارانه از ترفند «نگو، نشان بده» بهره برده‌اند، معصوم‌ترین وقف‌نامه‌ها هم همان‌هایی هستند که سخاوت خانمِ عزیزِ واقف را نه از عبارت‌های پرطمطراق سند او، بلکه از خرده‌جزئیات آن است که می‌فهمیم. نوشتن تقلایِ زیاد می‌طلبد و ذهنِ آسوده. در تقلایِ زیاد کم‌کارم و در داشتن ذهن آسوده، ناکام. بااین‌حال، دلیل نمی‌شود که ننویسم. به نوشتن است که زنده‌ام. #خویشتن_نویسی #درباره_زنان
1 068
10
داشتم مرصاد‌العباد من المبدا الی المعادِ نجم‌الدین رازی را ورق می‌زدم، یک جاییش مکث می‌کنم وقتی دارد از نزول وحی حرف می‌زند تعبیر شاعرانه‌ای بکار برده: «چون می‌رفت، محمد(ص) بود و چون می‌آمد، رحمت.» جمله را هایلایت می‌کنم، پایینش می‌نویسم وقتی هم حضور مادی ندارد باز رحمة للعالمین است، بعد ته دلم اندکی روشن می‌شود، به احمد فکر می‌کنم، به آن رحمتی که ازش دور افتاده‌ایم، ما مردمان بیچاره و گرفتار آخرالزمان، ایمان آورده به کلمات! ای کاش امشب دستمان را بگیرد، دست بکشد روی سرمان! از دست خودمان نجاتمان بدهد، هم ما را، هم دین اسلام را! #عیدتان_مبارک @whatisliterature
314
11
هر رنج و اندوهی که بر قلب ما فرو می‌آید، حکم تیر شلیک‌شده از تفنگی را دارد که عبور می‌کند و آن‌چه که باقی می‌گذارد داغی و روزنه‌ای‌ست که برجای می‌ماند. با این حال، رد گلوله‌ها و آن‌چیزی که بر جای می‌ماند، حکم روزنی را دارد که نور از آن‌ها به داخل می‌تابد. این زخم‌های روزن‌شده اگر نباشند، آدم چطور تجربهٔ درک نور را داشته باشد؟ این زخم‌های جاماندهٔ حاصل از رد گلوله‌های غم، برکت‌اند؛ ما را به مهمانی نور می‌برند. باور ندارید؟ رشیدالدین میبدی در کشف‌الاسرار نوشته است: [حق گفت:  ای دل سوخته که بر تو مُهرِ مِهر است، تو مرا و من تو را.] #درباره_ادبیات
1 132
12
خانم محمدی (خریدار موی طبیعی بالای ۲۰ سانت) همین الان، بعد از این پیام از کانالم لفت داد! .
176
13
تمرین آهستگی در زمان شتاب خواندنش به جان‌کندن می‌ماند برایم. سخت و حوصله‌سَربَر و کُند. بااین‌حال، ادامه‌اش می‌دهم. با پشتکار و اصراری که قبل‌تر در خودم ندیده بودم. پیشنهاد هوش مصنوعی بود که این کتاب را شروع کنم. لابد از بین گفت‌وگوها مخصوصا آن‌‌هایی که ازش پرسیدم «هانی بگو امروز چی بخورم که کمی انرژی داشته باشم؟» فهمیده بود به‌خاطر پرکاری و آشفتگی ذهنی‌ای که دارم، بهتر است رمان آرام و زنانه‌ای بخوانم تا هم خودش را نجات بدهد و هم من را. مدت‌ها بود سراغ رمان‌های کلاسیک نمی‌رفتم. آخرین بارهایی که با اشتیاقی وصف‌ناشدنی رمان‌های پرشخصیت و قطور روسی را ظرف سه-چهار روز می‌خواندم، دوره کارشناسی‌ام بود. اوج شکوفایی و حوصله و توان ذهنی. البته این هم بی‌تأثیر نبود که قصد داشتم با خواندن و نوشتن‌های بی‌وقفه، جهان را نجات بدهم (زهی خیال باطل)! دارم رمان «زنان کوچک» را می‌خوانم و در نظرم کلاسیک‌خوانی در چنین روزگاری، تمرین آهستگی در زمان شتاب است. این رمان را گذاشته‌ام روی میز کنار مبل و هر زمان که برای خودم چای تازه می‌ریزم، کتاب را هم دست می‌گیرم. خودم را از این‌که کتاب را بگذارم توی کیفم تا توی مسیر یا فاصله بین دو کار کمی از آن را بخوانم، منع کرده‌ام. ملزم شده‌ام به نشستن‌های نسبتا طولانی یک ساعته و ریختن حداقل سه فنجان چای موقع خواندن. آهستگی یعنی تمرین ریتم کُندتر زندگی. و اتفاقا این رمان‌های کلاسیک هستند که تو را وارد جهانی می‌کنند که آدم‌ها، اتفاق‌ها و حتی روایت، با سرعت امروز حرکت نمی‌کند. نویسنده رمان کلاسیک قرار نیست در هر صفحه قلابی بیندازد و هر چند دقیقه محرک تازه‌ای تحویلت بدهد. برای همین با خیال راحت می‌تواند تا ده صفحه، جزئیات یک مهمانی باشکوه یا حتی مدل مو و لباسِ آناکارنینا را برایت شرح بدهد. کلاسیک‌خوانی، جز تمرین آهستگی، تمرینِ صبوری هم هست. واقعا زنان کوچک حوصله‌سربر است یا حوصله من تغییر کرده؟ از وقتی شبکه‌های اجتماعی، واحد زمانیِ توجه ما را کوچک کرده‌اند، عادت کرده‌ایم که هر چیزی در چشم‌برهم‌زدنی اتفاق بیفتد، نویسنده زود نکته‌اش را بگوید، زود پاداشش را بدهد و اگر چیزی مطابق میل‌مان نبود با یک حرکت انگشت، برای همیشه کنارش بگذاریم. رمان‌های کلاسیک اما با بی‌رحمیِ تمام به ما می‌گویند که من با تو چنین قراردادی ندارم. می‌گویند من قرار نیست خودم را با حوصله امروز تو تنظیم کنم؛ این تویی که باید مدتی با ریتم من زندگی کنی. جز این‌که کلاسیک‌خوانی، تمرین آهستگی، صبوری و بازسازی حوصله است، کارِ دیگری هم برای ما می‌کند: کلاسیک‌ها، تجربه‌های دورِ آدم‌های دور را به ما نزدیک می‌کنند. در واقع کلاسیک‌ها ما را با به گذشته نمی‌برند؛ گذشته را به ما نزدیک می‌کنند. و گاهی عجیب‌تر از آن، آدمِ دورِ خودمان را پیشِ چشم‌مان می‌آورد. خواندن زنان کوچک برای من بازگشت به جهان دخترانه‌ای است که زمانی خودم هم در آن زندگی کرده‌ام؛ جهان معصوم نوجوانی، وقتی هنوز گزندی به آن نرسیده بود و غصه‌ها در آن اندازه‌های کوچکی داشتند. فعلاً «زنان کوچک» همان‌جا، کنار مبل، منتظرم می‌ماند. من هم هر بار با یک فنجان چای برمی‌گردم و سعی می‌کنم کمی کمتر عجله داشته باشم؛ برای تمام‌کردن کتاب، برای رسیدن به اتفاق بعدی، شاید حتی برای زندگی. #خویشتن_نویسی #درباره_ادبیات
1 480
14
. مدت‌هاست در کلاس‌های دانشگاه با این سؤال سروکار دارم که چطور می‌شود از «چیزی برای گفتن دارم» به «می‌‌توانم دربارهٔ آن بنویسم» رسید. فردا قرار است همراه با دانشجویان رشته‌های سیاست‌گذاری اجتماعی، جامعه‌شناسی و علوم تربیتی کمی درباره همین فاصله حرف بزنیم و تمرین کنیم. .
1 183
15
🏫 سومین رویداد مدرسه تابستانه خانه علوم انسانی حنیف بخوانیم و بنویسیم 👤 با ارائه دکتر فاطمه بهروزفخر مدرس نگارش و نویسندگی
🏫 سومین رویداد مدرسه تابستانه خانه علوم انسانی حنیف بخوانیم و بنویسیم 👤 با ارائه دکتر فاطمه بهروزفخر مدرس نگارش و نویسندگی خلاق 🗓️ پنج‌شنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵ ⏰ از ساعت ۹ 📍خانه اندیشه‌ورزان: تهران، خیابان انقلاب اسلامی، بین خیابان ولیعصر(عج) و برادران مظفر- پلاک ۹۰۷ 🔹ظرفیت محدودی برای شرکت سایر افراد در این رویداد مهیا شده‌است. جهت ثبت نام به آیدی https://ble.ir/hanifadmin در بله پیام دهید. 🔵@hanifcenter
1 208
16
کلاس بعد از نویسندگی خلاق‌، معلم عزیزشان دربارهٔ خودشان از آن‌ها پرسیده بود. مثلا به چه کتاب‌هایی علاقه دارند، کدام انیمیشن‌ه
کلاس بعد از نویسندگی خلاق‌، معلم عزیزشان دربارهٔ خودشان از آن‌ها پرسیده بود. مثلا به چه کتاب‌هایی علاقه دارند، کدام انیمیشن‌ها را می‌بینند، نویسندهٔ موردعلاقه‌شان چه کسی است و…؟ یکی از بین گروه خیلی عزیز ۸ تا ۱۲ ساله‌ها در پاسخ به سوال نویسنده موردعلاقه، گفته بود «فاطمه جون». جلسه بعد که هم خودش برایم تعریف کرد و هم از استاد کلاس فبک‌شان شنیدم، دخترک برایم حکم پیامبر کوچکی را پیدا کرد که مبعوث شده بود تا در عصر غلبه تاریکی بر نور امیدواری، دستم را بگیرد و من را مطمئن کند، «نوشتن»، عزیزترین و ارزشمندترین مسیری است که هرطور شده خودم را باید در آن ثابت‌قدم‌تر‌ کنم. هربار که از نوشتن فصل تازه کتاب، طراحی دوره جدید نوشتن یا حتی چند جمله یادداشت روزانه در همین‌جا، خودم را عقب می‌کشم، پیامبر کوچک خوش‌خنده و خوش‌ذوق کلاس‌های نویسندگی خلاق خودش را سراسیمه به آن لحظه می‌رساند و تکرار می‌کند «فاطمه جون». بعد دیگر این منم که جان تازه گرفته‌ام و دارم با تمام توانم می‌د‌‌وم. بی‌اغراق، از تک‌تک‌شان چیزهای جالبی یاد می‌گیرم. 🌿 #نویسندگی_خلاق_نوجوان
1 251
17
کلاس بعد از نویسندگی خلاق‌، معلم عزیزشان دربارهٔ خودشان از آن‌ها پرسیده بود. مثلا به چه کتاب‌هایی علاقه دارند، کدام انیمیشن‌ه
کلاس بعد از نویسندگی خلاق‌، معلم عزیزشان دربارهٔ خودشان از آن‌ها پرسیده بود. مثلا به چه کتاب‌هایی علاقه دارند، کدام انیمیشن‌ها را می‌بینند، نویسندهٔ موردعلاقه‌شان چه کسی است و…؟ یکی از بین گروه خیلی عزیز ۸ تا ۱۲ ساله‌ها در پاسخ به سوال نویسنده موردعلاقه، گفته بود «فاطمه جون». جلسه بعد که هم خودش برایم تعریف کرد و هم از استاد کلاس فبک‌شان شنیدم، دخترک برایم حکم پیامبر کوچکی را پیدا کرد که مبعوث شده بود تا در عصر غلبه تاریکی بر نور امیدواری، دستم را بگیرد و من را مطمئن کند، «نوشتن»، عزیزترین و ارزشمندترین مسیری است که هرطور شده خودم را باید در آن ثابت‌قدم‌تر‌ کنم. هربار که از نوشتن فصل تازه کتاب، طراحی دوره جدید نوشتن یا حتی چند جمله یادداشت روزانه در همین‌جا، خودم را عقب می‌کشم، پیامبر کوچک خوش‌خنده و خوش‌ذوق کلاس‌های نویسندگی خلاق خودش را سراسیمه به آن لحظه می‌رساند و تکرار می‌کند «فاطمه جون». بعد دیگر این منم که جان تازه گرفته‌ام و دارم با تمام توانم می‌د‌‌وم. بی‌اغراق، از تک‌تک‌شان چیزهای جالبی یاد می‌گیرم. 🌿 #نویسندگی_خلاق_نوجوان
1
18
خودم را بردم به جلسه با درمانگر مهربانی که حالا بیشتر از هر کسِ دیگری من را می‌شناسند. پرتلاطم و زخمی. مصداق حی‌وحاضرِ «هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست؛ که من به زندگی نشستم!» می‌شد درباره رنج‌های زیادی حرف بزنم. از این‌که جنگ و آنچه دیدم چه بر سرم آورد. از روزهایی که به‌سختی تنم را از رخت‌خواب جدا می‌کنم، از بی‌افقی و خستگی‌های مفرط تمام‌نشدنی و از هزارتا چیزِ دیگری که احتمالا درد مشترکِ میلیون‌ها نفر از ماست. بااین‌حال، از فهرست بلندبالای گلایه‌ها و رنج‌ها، چیزی را انتخاب کردم که خودم باعث‌‍وبانی آنم: «خانم دکتر! من مدت‌هاست که فرصت تأمل در زندگی را از دست داده‌ام». این یکی سخت‌تر و صعب‌تر از همه بود. رنجِ تحمیلی خود بر خود. طفلکی خود! بیچاره خویشتن! راستش مدت‌هاست که انگار روی تردمیلم و هیچ نمی‌دانم دقیقا خودم را توی چه رقابتی و با چه کسی فرض کرده‌ام که هرچقدر درونم را می‌جورم، به یک دوندیِ دویِ ماراتن می‌رسم که اتفاقا مقصدی هم ندارد. به سوالِ کدام رنج از همه رنج‌تر است، می‌شود پاسخ‌های متعددی داد. به تعداد همه آدم‌ها برای این سوال جواب وجود دارد؛ من اما می‌خواهم اعتراف کنم که دمی آسودن بدون تقلا و فکر کردن به همه کارهای ناتمام و پیگیری‌ها، نهایتِ خوشبختیِ اجداد ما بود که بعد از شکار و روز سخت، آن‌ها را دور آتش جمع می‌کرد و حالا من از اجدادم، هیچ چیز از آسودگی‌شان ندارم. می‌توانم بر سنگینی غم پیروز شوم، می‌توانم غمِ وطن را با کارکردن برایش کمرنگ کنم، می‌توانم روزی را برای غصه‌خوردن انتخاب کنم و بعد تمامش کنم، اما من نمی‌توانم برای این‌که موهبت تامل در زندگی را از دست داده‌ام، کاری کنم. هر روز در پیگیری‌هایی برای دیگران و هزارتا کار ناتمام و آن دوندگی بی‌وقفه برای همه‌چیز و در هر کجا، خرده‌ذوق‌های به‌ارث‌برده از اجداد و زنان خانواده را از دست می‌دهم و می‌بینم که چقدر شکست‌خورده‌ام وقتی آدمی فرصت ذوق و لذت را به‌تمامی از دست بدهد. رفته بودم شکایت از خود و به‌خوبی توانستم شکایت کنم. دیگری را شاهد گرفتم از آنچه که برای خودم رقم زده‌ام. و حالا کمی آسوده‌ترم. برای من، بازگشت به زندگی، بازگشت به نوشتن است. کارگاه نویسندگی ثبت‌نام کردم و بناست خودم را از بی‌بهرگی ذوق و تأمل و دمی‌آسودن نجات بدهم و مصداقِ حی‌وحاضرِ «بگذار چنان از خواب برآیم که کوچه‌های شهر حضورِ مرا دریابند» باشم. پ.ن: عبارت‌های داخل گیومه، تکه‌هایی از شعر شاملو. #خویشتن_نویسی
1 630
19
📍ایرانیان مهربان سلام! بناست بچه‌های خانه کرامت (موسسه مراقبتی کودکان فاقد موثر سرپرست) در قالب اردویی با عنوان «کاوشگران کو
📍ایرانیان مهربان سلام! بناست بچه‌های خانه کرامت (موسسه مراقبتی کودکان فاقد موثر سرپرست) در قالب اردویی با عنوان «کاوشگران کوچک» تجربه بازدید از یک‌ مرکز فرهنگی و ساخت سفال را داشته باشند. 🏡 ما در این اردوی کوچک، نیازمند همراهی یک «مربی سفال» هستیم که بتواند با ابزارهای موجود، کارگاهی برگزار کند. (ابزارها و شرایط سفالگری بچه‌ها فراهم است). 🫧 لطفا در بازنشر و دیده‌شدن این اطلاعیه به من کمک می‌کنید؟ @fatemeh_behruzfakhr #برای_بچه_های_ایران #خانه_کرامت
2 730
20
📍ایرانیان مهربان سلام! بناست بچه‌های خانه کرامت (موسسه مراقبتی کودکان فاقد موثر سرپرست) در قالب اردویی با عنوان «کاوشگران کو
📍ایرانیان مهربان سلام! بناست بچه‌های خانه کرامت (موسسه مراقبتی کودکان فاقد موثر سرپرست) در قالب اردویی با عنوان «کاوشگران کوچک» تجربه بازدید از یک‌ مرکز فرهنگی و ساخت سفال را داشته باشند. 🏡 ما در این اردوی کوچک، نیازمند همراهی یک «مربی سفال» هستیم که بتواند با ابزارهای موجود، کارگاهی برگزار کند. (ابزارها و شرایط سفالگری بچه‌ها فراهم است). 🫧 لطفا در بازنشر و دیده‌شدن این اطلاعیه به من کمک می‌کنید؟ @fatemeh_behruzfakhr #برای_بچه_های_ایران #خانه_کرامت
1
یادداشت‌ها | فاطمه بهروزفخر - Statistics & analytics of Telegram channel @fatemehbehruzfakhr