en
Feedback
رباعی - نو رباعی

رباعی - نو رباعی

Open in Telegram

رباعی - نو رباعی ✔ ارتباط با جلیل صفربیگی: @js471

Show more
2 030
Subscribers
-124 hours
+37 days
+730 days
Posts Archive
Repost from واران
آغوش بیاور و بجنبان دستی شاید که نجاتم دهی از بدمستی یک بوسه برای این همه زخم کم است گیرم دهن باز یکی را بستی #واران

عوعوی سگ سیاه در کوچه‌ی خواب بن‌بست دراز آاااااه در کوچه‌ی خواب در بستر خیس اشک   از صبح سحر تا قوطی قرص ماه در کوچه‌ی خواب... #رضوان_نوابی

پیغامِ مرا اگر شنیدی برگرد خیری ز رقیب، گر ندیدی برگرد بهتر ز وفا چیست در این عالم؟ هیچ! هر وقت به حرف من رسیدی برگرد… #امیر_ناصحی

Repost from N/a
#نورباعی الان گل و بلبل است باید از نو آدم‌ها را آخر پاییز شمرد #محمدعلی_شیوا @jegargooshe_ha

نان نیست اگرچه ، نقد جان دارم که صخره‌ست اگر چه ، نردبان دارم که گرم است همیشه غار من همسایه هیزم که نباشد استخوان دارم که #جلیل_صفربیگی #واران زَر نیست؛ به چهره، زعفران دارم که! پَر نیست؛ نظر به آسمان دارم که! گر جاه و جلال و جلوه‌ام نیست، چه باک!؟ جایِ همه‌شان، "جلیل جان" دارم که! □ امیرحسین دیبایی @amir1972diba

Repost from N/a
0359 راهی‌ست که رفته‌ایم… از آن درگذریم با خود به حساب خودمان سربه‌سریم کافیست که یک قدم عقب برگردیم اینطور همیشه یک قدم پیش‌تریم #محمدعلی_شیوا @jegargooshe_ha

Repost from N/a
#نورباعی بعد از مرگم درست مثلِ حالا بگذار خودت به روی من سنگِ تمام #محمدعلی_شیوا @jegargooshe_ha

۱ این‌قدر که عشق، بی‌امان می‌پوید این‌قدر که اسرارِ مگو، می‌گوید: دشتی به‌فراخورِ جنون، می‌طلبد؛ کز هر وجبش، نخیلِ لیلا رویَد... ۲ رویت، تهِ ذهنِ هر گُلی می‌مانَد چشمت به پیالهٔ مُلی می‌مانَد☆ گفتی: "به‌صِرافتم نیفتی یک‌وقت...!!" انصاف بده! تعادلی می‌مانَد...!؟ □ امیرحسین دیبایی @amir1972diba ☆ مُل: شراب انگوری

Repost from چهار خطی
«ترجمۀ فرانسوی صد و يك رباعی منسوب به خيام»، سید علی میرافضلی، نشر دانش، سال ۱۹، ش ۲، تابستان۱۳۸۱، ص ۵۶ ــ ۵۴ https://telegram.me/Xatt4

Repost from واران
نان نیست اگرچه ، نقد جان دارم که صخره‌ست اگر چه ، نردبان دارم که گرم است همیشه غار من همسایه هیزم که نباشد استخوان دارم که #واران

Repost from چهار خطی
عماد اشرف یا عماد الشرف اصفهانی در نزهة المجالس شروانی، سه رباعی به نام عماد الشرف آمده است: گل بین که چو رخت در چمن می‌فکند آوازۀ خود در انجمن می‌فکند پس روی تو می‌بیند و تن می‌فکند می‌افتد و بر خاک دهن می‌فکند (ص ۱۸۱) فرّخ رخ تو دژم مبادا هرگز شادی دلت به غم مبادا هرگز با آنکه چو موی گشتم اندر غم تو مویی ز سر تو کم مبادا هرگز (ص ۴۵۱) گفتم: چه کنی اگر جفا پیش آرم گفتا: چه کنم، وفا کنم، نازارم یارم به جفا ز من نمی‌آزارد سبحان الله! چه نیکْ یاری دارم! (ص ۴۹۹) گویندۀ‌ رباعی سوم در چاپ کتاب «عماد اشرف» ضبط شده، ولی در نسخۀ خطی کتاب (برگ ۱۹۷ر) «عماد الشرف» است. در سفینۀ رباعیات (دستنویس ۱۲۰۳ کتابخانۀ دانشگاه استانبول) که نسخه‌ای از نزهة المجالس است، علاوه بر رباعی نخست، رباعی زیر به نام عماد الشرف است (برگ ۵۸ر): سوز دل بنده در تو تأثیر نکرد وین کار مرا وصل تو تدبیر نکرد فی الجمله غم تو گرچه بربود دلم چون جان بگذاشت، هیچ تقصیر نکرد استاد ریاحی، در مقدمۀ‌ کتاب گویندۀ رباعیات فوق را «عماد اشرف» معرفی کرده و در شرح حالش آورده: «در نسخه عماد الشرف خوانده می‌شود. ولی حدس می‌زنم همان عماد اشرف بن محمد اصفهانی باشد که شعرش در روضة الناظر آمده است (ص ۸۶). در روضة الناظر (دستنویس شمارۀ ۷۶۶ کتابخانۀ دانشگاه استانبول)، این چهار رباعی به نام «عماد اشرف اصفهانی» ثبت شده است: ای دل! تو به وصل آن سمنبر نرسی در سایۀ آن چهرۀ چون خور نرسی گر خواب شوی، به چشمش اندر نایی ور باد شوی، به گردش اندر نرسی (برگ ۱۳۴ر) گر در نگرد به قد زیبای تو سرو ور بیند یک نظر سراپای تو سرو حقا که فرو برد چو آب اندر خاک سر زیر زمین ز شرم بالای تو سرو (برگ ۲۷۰پ) تا هست چنین نیاز و ناز من و تو کوته نشود عمر دراز من و تو (برگ ۳۰۱ر) عشق ارچه عقیلۀ جهان است خوش است با عشق اگرچه بیم جان است خوش است امروز که با توام، غم فردا نیست سلطانی اگرچه یک زمان است خوش است (برگ ۳۰۱پ) عبدالعزیز کاشی غیر از رباعیات فوق، چند بیت عربی نیز به نام «عماد اشرف بن محمد اصفهانی» آورده است، ‌از جمله در دوبیت در ستایش پیامبر (همانجا، برگ ۴ر). همین ابیات، در دستنویس دیگری از روضة الناظر که به کتابخانۀ‌ احمد ثالث (توپقاپوسرا) تعلّق دارد (نسخۀ شمارۀ ۲۴۵۲) به نام «عماد بن الشرف بن محمد الرجا الاصفهانی» ثبت است (برگ ۴پ). تبدیل «الشرف» به «اشرف» در کتابت امری دوراز ذهن نیست. خوشبختانه، نام این شاعر اصفهانی در منابع کهن موجود است. عماد کاتب اصفهانی، با عمادالدین بن شرف در سنۀ ۵۴۹ق در اصفهان ملاقات کرده و نام و نسبش را کامل آورده است (خریدة‌القصر، قسم اصفهان، ۲۵۶):
«عمادالدین ابوالعلاء محمدبن شرف‌الدین احمد بن هبة الله بن عبدالوهاب الانصاری الاصفهانی. کان جدّهُ قاضی خوزستان. فارقت اصفهان. و هو شاب کهل القدر، سهل الشعر، متوقّد الفکر، محسن للنظم و النثر... کتب لی تذکرة من شعرهِ حین سافرتُ من اصفهان فی سنة تسع و أربعین. و هو أذ ذاک لم یبقل شاربه و لم یمض غربه و لانما غاربه؛ و سمعت فی هذا الزمان و هو سنة ثلاث و سبعین (و خمس‌مائه)، انه قد تبحر و غزر فضله و کبر محله».
در خریدة القصر نام پدر عماد، شرف‌الدین احمد ذکر شده، و محمد نام خود اوست. بنابراین، مؤلف روضة الناظر، نام پدر و پسر را قاطی کرده است. عماد الشرف (عمادِ شرف) از قبیل اضافۀ‌ بنوّت است؛ یعنی عماد‌الدین فرزند شرف‌الدین و گویا بدین نام در بین معاصرین خود شهرت داشته است. جدّ او قاضی خوزستان بوده و گویا نسب خاندان ایشان به ابوایوب انصاری صحابه پیامبر می‌رسیده است. عماد کاتب در سال ۵۴۹ق که قصد ترک اصفهان را داشته، با او ملاقات کرده و اشعارش را به یادگار گرفته است. از توصیف عماد کاتب دانسته می‌شود که در آن هنگام عماد بن الشرف، در سنین جوانی بوده و هنوز سبیلش در نیامده و از اصفهان بیرون نرفته بوده است. عماد کاتب در ۵۷۳ق شنید که شخص مذکور در فضل و دانش به جایگاه والایی دست یافته است. بنابراین، حیات عماد شرف تا ۵۷۳ق مسجّل می‌گردد. نجم‌الدین ابوالرجاء قمی نیز از «عمادالدین شرف» یاد کرده است (تاریخ الوزراء، چاپ دانش‌پژوه، ۲۵۴):
«در عراق، آشیان فضل و علم اصفهان است؛ معدن دُر و یاقوت حکمت. ذکر جماعتی که در اصفهان قهرمان سرای هنرند، می‌باید کردن... عمادالدین شرف، در باغ علم هزاردستان است و در چمن دانش، سرو روان. شهرستان هنر را نگارسازی چون او نیست و مطرب شادی چون ساز او سازی ندارد. این دو بیت شعر اوست: أدر الکأس علینا/ و املاء الطاس علینا نحن قوم من رآنا/ حرک الراس علینا».
تاریخ الوزراء قمی در ۵۸۴ق نوشته شده و لحن نویسنده حاکی از آن است که عماد شرف تا این تاریخ زنده بوده و از لحاظ شهرت و مکانت علمی، بر اقران خود برتری داشته است. ‏.. "چهار خطی" https://telegram.me/Xatt4

Repost from چهار خطی
تاریخ الوزراء قمی در 584ق نوشته شده و لحن نویسنده حاکی از آن است که عماد شرف تا این تاریخ زنده بوده و از لحاظ شهرت و مکانت علمی، بر اقران خود مقدّم بوده است. .. "چهار خطی" https://telegram.me/Xatt4

Repost from چهار خطی
عماد اشرف یا عماد الشرف اصفهانی در نزهة المجالس شروانی، سه رباعی به نام عماد الشرف آمده است: گل بین که چو رخت در چمن می‌فکند آوازۀ خود در انجمن می‌فکند پس روی تو می‌بیند و تن می‌فکند می‌افتد و بر خاک دهن می‌فکند (ص 181) فرّخ رخ تو دژم مبادا هرگز شادی دلت به غم مبادا هرگز با آنکه چو موی گشتم اندر غم تو مویی ز سر تو کم مبادا هرگز (ص 451) گفتم: چه کنی اگر جفا پیش آرم گفتا: چه کنم، وفا کنم، نازارم یارم به جفا ز من نمی‌آزارد سبحان الله! چه نیکْ یاری دارم! (ص 499) گویندۀ‌ رباعی سوم در چاپ کتاب «عماد اشرف» ضبط شده، ولی در نسخۀ خطی کتاب (برگ 197ر) «عماد الشرف» است. در سفینۀ رباعیات (دستنویس 1203 کتابخانۀ دانشگاه استانبول) که نسخه‌ای از نزهة المجالس است، علاوه بر رباعی نخست، رباعی زیر به نام عماد الشرف است (برگ 58ر): سوز دل بنده در تو تأثیر نکرد وین کار مرا وصل تو تدبیر نکرد فی الجمله غم تو گرچه بربود دلم چون جان بگذاشت، هیچ تقصیر نکرد استاد ریاحی، در مقدمۀ‌ کتاب گویندۀ رباعیات فوق را «عماد اشرف» معرفی کرده و در شرح حالش آورده: «در نسخه عماد الشرف خوانده می‌شود. ولی حدس می‌زنم همان عماد اشرف بن محمد اصفهانی باشد که شعرش در روضة الناظر آمده است (ص 86). در روضة الناظر (دستنویس شمارۀ 766 کتابخانۀ دانشگاه استانبول)، این چهار رباعی به نام «عماد اشرف اصفهانی» ثبت شده است: ای دل! تو به وصل آن سمنبر نرسی در سایۀ آن چهرۀ چون خور نرسی گر خواب شوی، به چشمش اندر نایی ور باد شوی، به گردش اندر نرسی (برگ 134ر) گر در نگرد به قد زیبای تو سرو ور بیند یک نظر سراپای تو سرو حقا که فرو برد چو آب اندر خاک سر زیر زمین ز شرم بالای تو سرو (برگ 270پ) تا هست چنین نیاز و ناز من و تو کوته نشود عمر دراز من و تو (برگ 301ر) عشق ارچه عقیلۀ جهان است خوش است با عشق اگرچه بیم جان است خوش است امروز که با توام، غم فردا نیست سلطانی اگرچه یک زمان است خوش است (برگ 301پ) عبدالعزیز کاشی غیر از رباعیات فوق، چند بیت عربی نیز به نام «عماد اشرف بن محمد اصفهانی» آورده است، ‌از جمله در دوبیت در ستایش پیامبر (همانجا، برگ 4ر). همین ابیات، در دستنویس دیگری از روضة الناظر که به کتابخانۀ‌ احمد ثالث (توپقاپوسرا) تعلّق دارد (نسخۀ شمارۀ 2452) به نام «عماد بن الشرف بن محمد الرجا الاصفهانی» ثبت است (برگ 4پ). تبدیل «الشرف» به «اشرف» در کتابت امری دوراز ذهن نیست. خوشبختانه، نام این شاعر اصفهانی در منابع کهن موجود است. عماد کاتب اصفهانی، با عمادالدین بن شرف در سنۀ 549ق در اصفهان ملاقات کرده و نام و نسبش را کامل آورده است (خریدة‌القصر، قسم اصفهان، 256):
«عمادالدین ابوالعلاء محمدبن شرف‌الدین احمد بن هبة الله بن عبدالوهاب الانصاری الاصفهانی. کان جدّهُ قاضی خوزستان. فارقت اصفهان. و هو شاب کهل القدر، سهل الشعر، متوقّد الفکر، محسن للنظم و النثر... کتب لی تذکرة من شعرهِ حین سافرتُ من اصفهان فی سنة تسع و أربعین. و هو أذ ذاک لم یبقل شاربه و لم یمض غربه و لانما غاربه؛ و سمعت فی هذا الزمان و هو سنة ثلاث و سبعین (و خمس‌مائه)، انه قد تبحر و غزر فضله و کبر محله».
در خریدة القصر نام پدر عماد، شرف‌الدین احمد ذکر شده، و محمد نام خود اوست. بنابراین، مؤلف روضة الناظر، نام پدر و پسر را قاطی کرده است. عماد الشرف (عمادِ شرف) از قبیل اضافۀ‌ بنوّت است؛ یعنی عماد‌الدین فرزند شرف‌الدین و گویا بدین نام در بین معاصرین خود شهرت داشته است. جدّ او قاضی خوزستان بوده و گویا نسب خاندان ایشان به ابوایوب انصاری صحابه پیامبر می‌رسیده است. عماد کاتب در سال 549 که قصد ترک اصفهان را داشته، با او ملاقات کرده و اشعارش را به یادگار گرفته است. از توصیف عماد کاتب دانسته می‌شود که در آن هنگام عماد بن الشرف، در سنین جوانی بوده و هنوز سبیلش در نیامده و از اصفهان بیرون نرفته بوده است. عماد کاتب در 573ق شنید که شخص مذکور در فضل و دانش به جایگاه والایی دست یافته است. بنابراین، حیات عماد شرف تا 573ق مسجّل می‌گردد. نجم‌الدین ابوالرجاء قمی نیز از «عمادالدین شرف» یاد کرده است (تاریخ الوزراء، چاپ دانش‌پژوه، 254):
«در عراق، آشیان فضل و علم اصفهان است؛ معدن دُر و یاقوت حکمت. ذکر جماعتی که در اصفهان قهرمان سرای هنرند، می‌باید کردن... عمادالدین شرف، در باغ علم هزاردستان است و در چمن دانش، سرو روان. شهرستان هنر را نگارسازی چون او نیست و مطرب شادی چون ساز او سازی ندارد. این دو بیت شعر اوست: أدر الکأس علینا/ و املاء الطاس علینا نحن قوم من رآنا/ حرک الراس علینا».

Repost from واران
ای مرگ تو دیر آمدی ما مردیم ماندیم در انتظار و تنها مردیم شد سخت ترین کار جهان مردن ما مردیم هزارمرتبه تا مردیم #واران

بی تو همه ی خاطره ها خاک شده ست از شهر، نشانِ عشقِ ما پاک شده ست دیریست که گل فروشی کوچه ی ما بنگاهِ معاملاتِ املاک شده ست #میلاد_عرفان پور

۱ بی‌ دسته‌کلید، پشتِ در ماندی و من: قلّاب گرفتم و پریدی ز کفم ۲ سینگر، دژ و سنگرِ مُدارایش بود در موزهٔ صلح، چرخ می‌زد خیّاط #امیرحسین _دیبایی #نورباعی

گفتی که مبین تو چهرهٔ زیبا را مشنو زینهار صوتِ روح‌افزا را ناصح! تو خود انصاف بفرما، چکنم گوشِ شنوا و دیدهٔ بینا را ... پیری آمد ز چهره زیبایی رفت وز قامت همچو سرو رعنایی رفت رفتار ز پا، ز دست گیرایی رفت اکنون چه توان کرد، توانایی رفت «واقف لاهوری» @ikrsim

از آهوهای کوی لیلی چه خبر؟ وز علقمه‌‌ی گلوی لیلی چه خبر؟ ای مُشک خُتن که شمه‌ای با تو از اوست از استشمام بوی لیلی چه خبر ؟ ۱۱
از آهوهای کوی لیلی چه خبر؟ وز علقمه‌‌ی گلوی لیلی چه خبر؟ ای مُشک خُتن که شمه‌ای با تو از اوست از استشمام بوی لیلی چه خبر ؟ ۱۱ شهریور ۱۴۰۵ خورشیدی #شعر_فارسی #رباعی #شعر_خراسان #مکتب_مشهد #محمد_رمضانی_فرخانی https://t.me/DoBeytKashi

#نورباعی ۱ در گمرکِ مرزِ گم‌شدن، حدّ اقل: علّاف نمی‌شویم در بازرسی ۲ هر روز، بلند می‌شوی؛ می‌بینی: از دیشب و دیروز چه کوتاه‌تری! #امیر_حسین_دیبایی @amir1972diba

Repost from واران
بر صورت من خون دلم را بفشان من را به عزای آرزویی بنشان امروز به من زخم جدیدی نزدی ای حضرت عشق روزی ام را برسان #واران