جنگی که پایانش پیدا نیست
برتری نظامی آمریکا و اسرائیل بر ایران، دستکم بر اساس شاخصهای متعارف قدرت نظامی، چشمگیر به نظر میرسد. بااینحال، روشن نیست که این برتری تا چه اندازه توانسته است به وضعیت سیاسی تازهای بینجامد. حتی اگر بخش بزرگی از اهداف نظامی تعیینشده محقق شده باشد، نمیتوان از این امر بهتنهایی درباره نتیجهی سیاسی جنگ داوری کرد.
زبان رایج درباره جنگ اغلب زبان حسابداری است: چند موشک، چند کشته، چند فرمانده، چند تأسیسات و چه میزان خسارت. این اعداد میتوانند بخشی از نسبت توانایی طرفها برای واردکردن خسارت را نشان دهند، اما لزوماً چیزی قطعی دربارهی حاصل سیاسی جنگ نمیگویند. در چارچوب کلوزویتسی، دستکم میتوان این احتمال را در نظر گرفت که موفقیت در تحقق اهداف نظامی، الزاماً به تحقق اهداف سیاسی جنگ نینجامد.
وضعیت کنونی را شاید بتوان، با احتیاط، نوعی
«تعادل ناپایدار فرسایش» نامید. «تعادل» در اینجا به معنای توازن نظامی نیست؛ نسبت نیروها بهشدت نامتقارن است. مقصود وضعیتی است که در آن هنوز دشوار است نشان دهیم یکی از طرفها توانسته برتری، مقاومت یا ظرفیت ایجاد هزینه خود را به تعیین تکلیف سیاسی جنگ تبدیل کند.
از این منظر، شاید بتوان گفت جنگ تا اندازهای از نبرد بر سر فضا به
نبرد بر سر زمان نیز تبدیل شده است. به نظر میرسد یکی از محاسبات واشنگتن این باشد که ادامهی فشار نظامی و اقتصادی میتواند ظرفیت جمهوری اسلامی برای ادامهی وضع موجود را کاهش دهد. در سوی دیگر، ممکن است تهران امیدوار باشد افزایش هزینههای منطقهای جنگ، اختلال در تنگهی هرمز و فشار بر بازار انرژی بهتدریج هزینهی سیاسی ادامه جنگ را برای آمریکا افزایش دهد. محاسبهی اسرائیل نیز الزاماً با محاسبه واشنگتن یکسان نیست؛ وقفهای که از یک منظر امکان مذاکره ایجاد میکند، ممکن است از منظر اسرائیل فرصتی برای بازسازی بخشی از تواناییهای ایران تلقی شود.
اگر این برداشت درست باشد، سه بازیگر در یک جنگ حضور دارند، اما لزوماً در یک
زمان سیاسی زندگی نمیکنند.
تنگهی هرمز در چنین تحلیلی اهمیتی فراتر از یک آبراه پیدا میکند. شاید بتوان آن را یکی از سازوکارهایی دانست که از طریق آن بازیگری ضعیفتر در عرصه نظامی میتواند بخشی از هزینه جنگ را به بیرون از میدان مستقیم نبرد منتقل کند. اختلال پایدار در این مسیر، بسته به دامنه و مدت آن، میتواند بر قیمت انرژی، بیمه کشتیرانی، حملونقل و تورم اثر بگذارد و در شرایط خاص پیامدهای سیاسی نیز پیدا کند. بنابراین تنگهی هرمز را شاید بتوان نه «ماشین تبدیل ضعف به قدرت»، بلکه
سازوکاری برای تبدیل آسیبپذیری جغرافیایی دیگران به قدرت چانهزنی دانست.
مسألهی هستهای بر عدم قطعیت میافزاید. تأسیسات و تجهیزات را میتوان تخریب کرد، اما میزان تأثیر چنین تخریبی بر دانش فنی، شبکه انسانی و امکان بازسازی برنامه موضوعی جداگانه است. از سوی دیگر، کاهش دسترسی بازرسان میتواند ارزیابی دقیق آنچه باقی مانده را دشوارتر کند. در چنین وضعی این احتمال وجود دارد که ظرفیت مادی برنامه کاهش یافته باشد، اما همزمان عدم قطعیت درباره ابعاد و مسیر آیندهی آن افزایش یابد.
حتی درباره مفهوم «فرسایش» نیز باید محتاط بود. هنوز نمیتوان با اطمینان گفت زمان به سود کدام طرف کار میکند. فشار اقتصادی ممکن است قدرت چانهزنی ایران را کاهش دهد؛ اما افزایش هزینهی انرژی و طولانیشدن جنگ نیز ممکن است محاسبات سیاسی آمریکا و متحدانش را تغییر دهد. در مقابل، طولانیشدن جنگ میتواند برای اسرائیل هم فرصت و هم خطر ایجاد کند. نتیجه به متغیرهایی بستگی دارد که بسیاری از آنها هنوز قابل پیشبینی نیستند.
از این رو، پرسش «چه کسی برنده است؟» شاید زودهنگام باشد. در عوض، پرسش دقیقتر میتواند این باشد:
هر یک از طرفها چه تصوری از پایان قابل قبول جنگ دارد، و این تصورات تا چه اندازه قابلیت تلاقی با یکدیگر را دارند؟
اگر فاصله میان این تصورات بیش از حد بزرگ باشد، یکی از سناریوهای محتمل تبدیلشدن جنگ از یک «رویداد» به یک «وضعیت» است: دورههایی از حمله و وقفه، مذاکره و تهدید، تشدید و عقبنشینی، بیآنکه هیچیک الزاماً پایان جنگ محسوب شود.
شاید مسألهی اصلی در ماههای آینده نه صرفاً توانایی شکستدادن یا فرسودهکردن طرف مقابل، بلکه امکان ساختن وضعیتی باشد که در آن
هزینهی ادامه جنگ برای بازیگران اصلی از هزینهی پایاندادن به آن بیشتر شود.
گفتاری در این باره همزمان در کلابهاوس و کانال یوتیوب
https://www.youtube.com/live/GyMRgnGTs2A?is=CU1uxPGeDDKcPl2d