en
Feedback
Sideliner

Sideliner

Open in Telegram

داریم عزلتی که سفرها در او گم است.

Show more
1 156
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-530 days
Posts Archive
دلم نمی‌خواد توضیح بدم چرا، دلم نمی‌خواد شرح بدم که چطور، فقط دلم می‌خواد یک‌جا بنویسم که اون‌شب، پریشب، جلوی در اون اورژانس، روی اون نیمکت، بی‌که کسی واقعا مُرده باشه، من یک‌دفعه همه‌ی زندگیم رو باختم. اون‌سوزی که وسط اون گرمای کُشنده بی‌هوا پشتم رو لرزوند، اون گریه‌ای که دیگه مثل ساعت‌های اول پاشیده نمی‌شد به بیرون و مثل مواد مذاب از سینه‌ام سرریز شد فقط، اون ته ته قلبم که بیست‌ونه‌سال‌ویازده‌ماه خودش رو تنها نمی‌دونست و یکباره تنها شد، همه‌ی این‌جزئیات کوچیک، یک‌تابلوی بزرگ کشید جلوی چشمم که باورش از باور مرگ هم سخت‌تر بود. اما خب باورم شد. چیز دیگه‌ای هم لازم نیست بگم. خوبه آدم وقتی همه‌ی زندگیش رو باخته، جایی رو داشته‌باشه که بیاد توش بنویسه باختم! وصف رنج هم به اندازه‌ی وصف عیش، نصف کار رو درمیاره. اینم نیمه‌ی پر لیوان و شب تمام.

گوشیم یه‌بار افتاد تو آب، توی اون سوراخی ضبط صداش آب رفت. بعد اون هرچی می‌خونم و ضبط می‌کنم انگار وسط دریام. اینجام همینه، صدای موج میاد و سوت و باد فشرده. درمان هم نکردند دیگه. معلومه.

Repost from N/a
گوشیم یه‌بار افتاد تو آب، توی اون سوراخی ضبط صداش آب رفت. بعد اون هرچی می‌خونم و ضبط می‌کنم انگار وسط دریام. اینجام همینه، صدای موج میاد و سوت و باد فشرده. درمان هم نکردند دیگه. معلومه.

.

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان بلا بگردد و کام هزارساله برآید!

پارسال، همین‌وقت‌ها ایده‌ی این‌قصه توی سرم چرخید و بعد که از تبعید جنگ برگشتم به خانه و پنجره و بالشم، نوشتمش. امشب سالگرد درخشش اولین ضدهوایی پشت پنجره‌ی خانه‌ست. سالگرد جنگ‌زدگی. اگر بی‌خواب و بیدارید، قصه برای شماست.

16-And just like that.mp34.55 MB

photo content

خوبه که آدمیزاد وقتی حرفی نداره، سکوت کنه. من اما همیشه از غرق‌شدن تو سکوتم می‌ترسم. انقدر راحت و خلاصم تو سکوت که این راحتی برام شمایل مرگ داره. انگار اگر نجنبم و چیزی نگم، زندگی مثل ماهی از دستم سر می‌خوره و می‌ره، بی‌که فهمیده باشم. دلیل اینجا و اونجا نوشتنم هم همینه درواقع. می‌نویسم که سرم به نرمی بالش سکوت عادت نکنه. که بیدار باشم و حفظ‌کردنی‌ها رو مثل کارت متوسط وسط یک‌بازی ضعیف، دودستی نگه دارم. که ادامه بدم و اگر تونستم از دیوانه شدن نترسم، با اون‌کارت‌ متوسط بازی رو به مرزی‌ترین شکل ممکن ببرم. بردن البته دورترین امکان ممکن از مختصات این‌روزهامه. وسط این‌صحرای بی‌علامت، اگر همین قدم بعدی رو هم بفهمم که کجا باید بذارم، جای شکر داره. فهمیدن خیلی بعیده اما و سوال خیلی زیاد. از شیخ پرسیدم، خیره شد به بداخلاقی‌های بلاتکلیف آسمون تیر، دست به‌دعا: یارب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زانکه چو گرد از سر جا برخیزم!

یک چندسال پیش، یک‌شب خواب دیده بودم که پرنده‌ام. کبوتر بودم. بال‌هام خاکستری بود؛ سرم تیره و سینه‌ام سپید. تند و مسلط و یک‌نفس بال می‌زدم و باد شبیه آب، نرم و بی‌صدا از کنار تنم می‌گذشت. آسمان آبی نبود. سفید کم‌رنگ بود. سفید بی‌اهمیتِ گذرا. تنها نبودم. دوسه‌تا رفیق، همه کبوتر، هم‌رنگ و هم‌راهم بودند. سرعتمان زیاد بود و هرلحظه حواسم به این بود که هیچ خسته نیستم و هرچه بیشتر بال می‌زنم، سرحال‌ترم. اواسط پرواز، یکباره سر برگرداندم عقب. یک‌پرنده‌ی سفید دیدم که داشت به‌سختی بال می‌زد و دنبال ما خودش را می‌کشاند. پرنده پیر نبود؛ فرق داشت. شبیه جوجه اردک؛ منقارش روشن‌تر بود و بال‌هاش کوتاه‌تر و تن‌اش مثل برف، نرم و سپید. ته دلم پرنده را شناخته بودم، غصه‌ی تلاش بی‌ثمرش را خورده بودم، از آمدنش پرسوال و پریشان شده بودم و بعد بیدار شده بودم. در جهان بیداری، مدتی طول کشید تا پازل پخش‌وپلای ذهنم، شکلِ قابل تشخیصی بگیرد و بعد نتیجه بگیرم که آسمان برای همه‌ی پرنده‌ها پهنه‌ی بی‌حد پریدن نیست. جنس پرنده با پرنده فرق می‌کند؛ مثل آدم‌ها که خوی و سرشت‌شان فرق می‌کند. طول کشید تا بفهمم جنس تند و تیز خودم را قالب نکنم به پرنده‌های دیگر. به نفس‌نفس نندازم آدم‌ها را. طبیعت خودم را بشناسم و با نخِ ناممکن، آسمان را به زمین ندوزم. دو چندسال بعد، دوباره خواب دیدم کبوتر سپیدی نشسته سر راهم؛ شبیه فرستاده‌ای، پیامبری، چیزی. من آدم بودم. دست و پا داشتم و حیرت. کبوتر به‌قدری بزرگ بود که تمام قد من، به سینه‌ی سپیدش می‌رسید نهایت. رفتم جلو. آرام بود و صبور و پذیرا. دست کشیدم به نرمی پرهای تن‌اش و بعد، از فرط حیرت از خواب پریدم. حیرتم اما از بزرگی پرنده نبود؛ از عوض‌شدن معادله بود. امکانی که بین دوپرنده، وسط پهنای آسمان، با فاصله‌ی دو سه‌متر، به عقل ناقص من ناشدنی می‌آمد؛ میان آدمیزاد و پرنده‌ای غول‌پیکر ممکن شد. نه کبوتر با باز، که کبوتر با انسان! آن نخ نامرئی را ناخودآگاهم، یا یک‌جور آگاهیِ دیگر که نمی‌دانم چیست، بعد از چندسال، یکباره برداشت و آسمان و زمین را به هم دوخت و بعد هم به من خندید. که دیدی آدمیزاد؟ به همین سادگی بود. به همین سادگی. سه هنوز هربار به این دوتصویر برمی‌گردم، چیزی توی سرم تکان می‌خورد و زیر درخت‌های فهم و اطمینانم، پر می‌شود از برگ‌های زرد و بی‌وزن اعتبار. نتیجه‌ی خاصی ندارد این متن. دوپرده از ناپیدا نشان‌تان دادم و سفره‌ی حیرت هم که پهن است. هرکسی لقمه‌ی خود گیرد و از صحنه رود.

یک چندسال پیش، یک‌شب خواب دیده بودم که پرنده‌ام. کبوتر بودم. بال‌هام خاکستری بود؛ سرم تیره و سینه‌ام سپید. تند و مسلط و یک‌نفس بال می‌زدم و باد شبیه آب، نرم و بی‌صدا از کنار تنم می‌گذشت. آسمان آبی نبود. سفید کم‌رنگ بود. سفید بی‌اهمیتِ گذرا. تنها نبودم. دوسه‌تا رفیق، همه کبوتر، هم‌رنگ و هم‌راهم بودند. سرعتمان زیاد بود و هرلحظه حواسم به این بود که هیچ خسته نیستم و هرچه بیشتر بال می‌زنم، سرحال‌ترم. اواسط پرواز، یکباره سر برگرداندم عقب. یک‌پرنده‌ی سفید دیدم که داشت به‌سختی بال می‌زد و دنبال ما خودش را می‌کشاند. پرنده پیر نبود؛ فرق داشت. شبیه جوجه اردک؛ منقارش روشن‌تر بود و بال‌هاش کوتاه‌تر و تن‌اش مثل برف، نرم و سپید. ته دلم پرنده را شناخته بودم، غصه‌ی تلاش بی‌ثمرش را خورده بودم، از آمدنش پرسوال و پریشان شده بودم و بعد بیدار شده بودم. در جهان بیداری، مدتی طول کشید تا پازل پخش‌وپلای ذهنم، شکلِ قابل تشخیصی بگیرد و بعد نتیجه بگیرم که آسمان برای همه‌ی پرنده‌ها پهنه‌ی بی‌حد پریدن نیست. جنس پرنده با پرنده فرق می‌کند؛ مثل آدم‌ها که خوی و سرشت‌شان فرق می‌کند. طول کشید تا بفهمم جنس تند و تیز خودم را قالب نکنم به پرنده‌های دیگر. به نفس‌نفس نندازم آدم‌ها را. طبیعت خودم را بشناسم و با نخِ ناممکن، آسمان را به زمین ندوزم. دو چندسال بعد، دوباره خواب دیدم کبوتر سپیدی نشسته سر راهم؛ شبیه فرستاده‌ای، پیامبری، چیزی. من آدم بودم. دست و پا داشتم و حیرت. کبوتر به‌قدری بزرگ بود که تمام قد من، به سینه‌ی سپیدش می‌رسید نهایت. رفتم جلو. آرام بود و صبور و پذیرا. دست کشیدم به نرمی پرهای تن‌اش و بعد، از فرط حیرت از خواب پریدم. حیرتم اما از بزرگی پرنده نبود؛ از عوض‌شدن معادله بود. امکانی که بین دوپرنده، وسط پهنای آسمان، با فاصله‌ی دو سه‌متر، به عقل ناقص من ناشدنی می‌آمد؛ میان آدمیزاد و پرنده‌ای غول‌پیکر ممکن شد. نه کبوتر با باز، که کبوتر با انسان! آن نخ نامرئی را ناخودآگاهم، یا یک‌جور آگاهیِ دیگر که نمی‌دانم چیست، بعد از چندسال، یکباره برداشت و آسمان و زمین را به هم دوخت و بعد هم به من خندید. که دیدی آدمیزاد؟ به همین سادگی بود. به همین سادگی. سه هنوز هربار به این دوتصویر برمی‌گردم، چیزی توی سرم تکان می‌خورد و زیر درخت‌های فهم و اطمینانم، پر می‌شود از برگ‌های زرد و بی‌وزن اعتبار. نتیجه‌ی خاصی ندارد این متن. دوپرده از ناپیدا نشان‌تان دادم و سفره‌ی حیرت هم که پهن است. هرکسی لقمه‌ی خود گیرد و از صحنه رود.

اینم واسه شونه‌هات، واسه دیده‌هام. صبح شد عزیزم.

Repost from N/a
اینم واسه شونه‌هات، واسه دیده‌هام. صبح شد عزیزم.

دگربارت چو بینم، شاد بینم! سرت سبز و دلت آباد بینم

When I See You Again.mp314.79 MB

میان خون و آتش ره گشاییم ازین موج و ازین طوفان برآییم

اگر خود عمر باشد ، سر برآریم دل و جان در هوای هم گماریم

برآید سرخ گل، خواهی نخواهی! وگر خود صد خزان آرد تباهی

بهارا باش کاین خونِ گل‌آلود برآرد سرخ‌گل چون آتش از دود

مگو کاین سرزمینی شوره‌زار است چو فردا در رسد رشک بهار است