Sideliner
Kanalga Telegram’da o‘tish
1 155
Obunachilar
-124 soatlar
-17 kun
+330 kun
Postlar arxiv
1 155
برای هشیارانه حرفزدن، برای دقیق دیدن و دقیقتر نوشتن، برای پلساختن از زبان و نه رمز ساختن، بیش از اندازه پراکنده و کلافه و بیدرکجام. دوسهدرصد بخوام صادقتر باشم، اینو هم میدونم که هنوز وقت گفتن نیست. زمانه جوری در چرخشه که هر تیری خطا میره و بیش از هرچیز باید از زیادهگویی حذر کرد. من هم زیاد نمیگم. حتی کمتر از همیشه حرف میزنم و بیشتر از همیشه تماشا میکنم. امشب هم به رسم سالها و شبهای آسودهتر، گوش شنوا و چشم تماشاگرم برای شماست. اگر حرف و حوصله داشتید؛
https://t.me/BiChatBot?start=sc-30c828f898
1 155
بعد از جنگ چهلروزه، خیرگیهای چندثانیهای روزانهام کش اومدن و تبدیل شدن به دقیقهها و بعضا ساعتها. اهمالکاری هیچجای زندگی و جوانی من نبود اما حالا تا محبور نشم، کاری رو سروقت انجام نمیدم. از حساب همهچیز میزنم و اضافه میکنم به ساعت خیرگی. چون انگار میل من هیچجای این زندگی پیدا نیست، جز وقتی به آفتاب و آسمان و درختها خیره شدم و به هیچچیز فکر نمیکنم. از جهان هیچچیز دریافت نمیکنم جز همین تصویر. و باقی ماجرا احتمالا حول محور همین خیرگی، تغییر کرد و حل شد.
آدمی که همهی عمر مثل یکفریضهی از پیش تعیینشده، خودش رو ملزم میدونست که مسلطترین و قابل اعتمادترین آدم هراتاقی باشه که بهش وارد میشه، یکباره از همهی اتاقها بیرون زد و چیزهای زیادی رو پشتسرش رها کرد. خیرگی من رو از همهی اتاقها و وظیفههای زندگیم عبور داد، قبای سنگین مدنیت و رعایت رو از تنم کند، خستگی زندگی دور از آفتاب و آزادی رو مثل کبودیهای پنهانشده زیر لباسها نشونم داد و راه تماشای دوبارهی جهان رو برام باز کرد. جنگ سیاهی مطلقه و این متن در ستایش جنگ نیست. در ستایش مواجهه با اصالت مرگ و تماشای بارقههای زندگی از خلال ساختارهای پوسیده محصورکنندهست. درباره زیستن در جهانیه که زندگی _دیگه_ درش پاسخ مستقیمی نداره. همهچیز خلاصه شده در تصویری از واقعیت و تنها میل مجاز ممکن، میل به دیدهشدن و نمایش دادنه. من از این میل و هرشکل دیگهای از میل باواسطه بیزارم، و از این اتاق هم رفتم. خیرگی تنها راه اتصال من به میل بیواسطه و اصیل در روزگاریه که روایتها نه برای انتقال تجربه، بلکه برای ارائهی خدمت به خدایگان روایت عمومی گفته میشن. من هیچخدمتی به هیچ خدایگانی بدهکار نیستم، و روایت من هیچچیز جز همین خیرگی نیست.
1 155
هربار همینه. میدونم و میرم تو دلش. میدونم و اشتباه میکنم. میدونم و میگم اینم روش. میدونم و میذارم به حساب ایزد منان. دلیلش هم خریت نیست، تلاش برای سرباز زدن از اصوله. من بیزارم از اصولگرایی. از ساختن اصول از تجربههای محدود و تبدیل کردن زندگی به الگوهای یکبار آزمودهی صدبار مصرف. درست همیشه نباید درست دربیاد و غلط همهجا غلط نیست. منم میدونم اما نباید به دونسته اعتماد کرد. نباید وقتی الگو رو میشناسی چشمهات رو ببندی و بگی اینم همونه. چون نیست. دقت کنی میبینی که نیست. و جهان رو همین دقت عوض میکنه. درمان هم وسط همین دقته. همه دوقطبی و اجتنابی و اضطرابی و سمی میتونن باشن اما خیلی بیشتر از اینحرفان. دستهبندیها سادهان اما بیدقتن. و جهان امروز ما شاید نای تحمل ایندقت رو نداشته باشه اما فردا؟ فردا ناچاریم به این دقت.
1 155
همونطور که میدونید هنوز و همچنان صبح جمعهست و بعیده بشه به چیزی غیر از تماشای آفتاب مهربان پرداخت.
