ch
Feedback
Sideliner

Sideliner

前往频道在 Telegram

داریم عزلتی که سفرها در او گم است.

显示更多
1 151
订阅者
无数据24 小时
-47 天
-830 天
帖子存档
Rosie Miles - How Did We Get This Far.mp311.10 MB

photo content
+3

هربار همینه. می‌دونم و می‌رم تو دلش. می‌دونم و اشتباه می‌کنم. می‌دونم و می‌گم اینم روش. می‌دونم و می‌ذارم به حساب ایزد منان. دلیلش هم خریت نیست، تلاش برای سرباز زدن از اصوله. من بی‌زارم از اصول‌گرایی. از ساختن اصول از تجربه‌های محدود و تبدیل کردن زندگی به الگوهای یک‌بار آزموده‌ی صدبار مصرف. درست همیشه نباید درست دربیاد و غلط همه‌جا غلط نیست. منم می‌دونم اما نباید به دونسته اعتماد کرد. نباید وقتی الگو رو می‌شناسی چشم‌هات رو ببندی و بگی اینم همونه. چون نیست. دقت کنی می‌بینی که نیست. و جهان رو همین دقت عوض می‌کنه. درمان هم وسط همین دقته. همه دوقطبی و اجتنابی و اضطرابی و سمی می‌تونن باشن اما خیلی بیشتر از این‌حرفان. دسته‌بندی‌ها ساده‌ان اما بی‌دقتن. و جهان امروز ما شاید نای تحمل این‌دقت رو نداشته باشه اما فردا؟ فردا ناچاریم به این دقت.

همون‌طور که می‌دونید هنوز و همچنان صبح جمعه‌ست و بعیده بشه به چیزی غیر از تماشای آفتاب مهربان پرداخت.

.

مثل اینکه هرسال این‌وقتا نمی‌دونم و نمی‌خوام و تموم نمی‌شه.

فکر می‌کنم تلخ‌ترین نفرین بشریت همین زیاد دیدنه. این البته اصلا مسئله علم نیست. دیدن ذات پدیده‌ها به قلب سنگین و شانه‌های دیوانه‌ای نیاز داره که درد و زجر بی‌وقفه رو تاب بیارن؛ و این تاب‌آوری در توان خوش‌نقشه‌ترین حافظه‌ها هم نیست. علم کوره و به همین‌خاطر هم حریصه به شناخت بیشتر. هرچی بیشتر بشناسه، نقشه‌ی نادیده‌کشیده‌اش از واقعیت کامل‌تر می‌شه. بینش اما میلی به بیشتر فهمیدن و بیشتر دیدن نداره. یا حداقل من که ندارم. کاش همین‌ها رو هم نمی‌دیدم.

البته حالا وجود هم اگر می‌داشتم، چجوری می‌شد تعریف کرد همه‌ی اینا رو؟ همین یک‌هفته‌ی اخیر رو اگر می‌خواستم برای یک‌نفر تعریف کنم باید ابتدا بهش یه‌مبلغی می‌دادم بابت آسیبی که قراره به روح و روانش وارد شه. خودم با انواع مسکن‌ها و مخدرها و مرگ‌موش‌ها نمی‌تونم شب مغزم رو خاموش کنم که بخوابم اقلا؛ به کی روا بدارم این وجود داشتن رو؟:))

انقدر حرف نزدم با کسی، آدم‌ها با شنیدن صدام و شکل تعریف‌کردنم یاد گذشته‌ها افتادن. تو گویی این یکی‌دوسال اخیر اصلا وجود نداشتم هیچ‌جا و اگر هم داشتم، کاری جز شنیدن و فهمیدن نکردم. مصداق بر او نمرده به فتوای من نماز و فلان.

چنانچه براتون سوال شد که اندرون جراحت‌رسیدگان چون است:

این نسخه‌ی کامل اجرا نیست البته و نتونستم کاملش رو هم پیدا کنم. توی اکانت خودم داشتمش، قاطی هزاران‌چیز دیگه که طی بیش از ده‌سال جمع کرده بودم. نفرین به دست و روان اونکه اکانت رو هک کرد و ما رو گرفتار.

این‌هم دومین قطعه، که هربار پخش می‌شه عین پدربزرگم چشم‌هام بسته می‌شه و سرم تکون می‌خوره. بی‌اختیار.

سابقا بین همسایه‌ها یک‌رسمی بود که اگر غذای بوداری درست می‌کردن، یا هرچیز قابل اشتراکی توی خونه می‌اومد، یه‌کاسه ازش سهم همسایه بود. همسایه هم به‌جبران، چیزی _هرچیزی که داشت_ داخل کاسه‌ی خالی‌شده می‌ذاشت و بعد کاسه رو برمی‌گردوند. من هم امروز توی کاسه‌ی لطفی که از شما گرفتم، دوتا قطعه‌ی عزیز می‌ذارم و برمی‌گردونم در خونه‌تون. مجددا و صدوهفده‌باره دم‌تون گرم و بفرمایید قطعه اول:

Repost from N/a
سابقا بین همسایه‌ها یک‌رسمی بود که اگر غذای بوداری درست می‌کردن، یا هرچیز قابل اشتراکی توی خونه می‌اومد، یه‌کاسه ازش سهم همسایه بود. همسایه هم به‌جبران، چیزی _هرچیزی که داشت_ داخل کاسه‌ی خالی‌شده می‌ذاشت و بعد کاسه رو برمی‌گردوند. من هم امروز توی کاسه‌ی لطفی که از شما گرفتم، دوتا قطعه‌ی عزیز می‌ذارم و برمی‌گردونم در خونه‌تون. مجددا و صدوهفده‌باره دم‌تون گرم و بفرمایید قطعه اول:

خدمت ستون‌های استوار مرام و معرفت، همراهان گرامی سایدلاینر، عرض کنم که با همت شما نمونه‌ها جمع شد! زنده باشید که یاری رسوندین و دمتون گرم که به موقع رسیدید.

رفقا، به لطف شما و چندنفر از عزیزانم که پرسشنامه رو به اشتراک گذاشتن، حجم قابل توجهی از نمونه‌ها جمع‌آوری شده. این ۳۰نمونه باقی‌مونده رو اما دیگه واقعا نمی‌دونم که چه کنم و به کی رو بندازم بابتش! برای همین هم لاجرم مجددا در گوش شما زمزمه می‌کنم که اگر یک‌ربع زمان خالی داشتید امروز و فردا، نمی‌دونید که چه لطف بزرگی به من می‌کنید اگر این پرسشنامه رو انجام بدین؛ چراکه تمدید ترم از رگ گردن به این رفیق‌تون نزدیک‌تره :)

این‌یکی رو هروقت از آب بگیریش، مُرده!

فکر کنم هیچ‌وقت در زندگیم انقدر و تا این‌حد، اندازه‌ی خودم نبودم. همیشه لباس زندگی به تن‌ام گشاد بود و هرکار می‌کردم هم‌قد قبام نمی‌شدم. سی‌سالگی اما به‌قدری اندازه‌ست که حتی لزومی نداشت ازش چیزی بنویسم. همه‌چیز اون‌بیرون در جریانه و طوری طبیعی و شدید و بی‌مرزه که دیگه نیازی به پارو زدن نیست. مثل همه‌ی رسش‌های دنیا، من هم یک‌روز از خواب بیدار شدم و دیدم دیگه از دراز کشیدن روی آب نمی‌ترسم. چطوری؟ نمی‌دونم. فقط می‌دونم که یکباره دیگه نه از تنهایی وحشتی داشتم و نه دیگه برای تسلط، محتاج زمین و قایق زیر پا بودم. اگر جادویی در کار نباشه، لابد بزرگ‌شدن چنین چیزیه. و انقدر خوب و راحته که زنده‌باد هرچه سن‌دارتر شدن. پیرتر شدن. زنده‌باد گذر زمان، و پاینده‌باد تجربه!

بهت سخت می‌گیرم هنوز؛ آسون نمی‌شی چرا؟

واقعا نود درصد بسته‌ی مسخره‌بازی امسالم رو مصرف کردم و عزیزانم باید با ده‌درصد، باقی‌ِ سال رو سر کنن. پرسشنامه رو برای خاطر اونها پر کنید. 🤝

Sideliner - Telegram 频道 @simple_past 的统计与分析