1 154
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
-130 дней
Архив постов
1 154
بعد از جنگ چهلروزه، خیرگیهای چندثانیهای روزانهام کش اومدن و تبدیل شدن به دقیقهها و بعضا ساعتها. اهمالکاری هیچجای زندگی و جوانی من نبود اما حالا تا محبور نشم، کاری رو سروقت انجام نمیدم. از حساب همهچیز میزنم و اضافه میکنم به ساعت خیرگی. چون انگار میل من هیچجای این زندگی پیدا نیست، جز وقتی به آفتاب و آسمان و درختها خیره شدم و به هیچچیز فکر نمیکنم. از جهان هیچچیز دریافت نمیکنم جز همین تصویر. و باقی ماجرا احتمالا حول محور همین خیرگی، تغییر کرد و حل شد.
آدمی که همهی عمر مثل یکفریضهی از پیش تعیینشده، خودش رو ملزم میدونست که مسلطترین و قابل اعتمادترین آدم هراتاقی باشه که بهش وارد میشه، یکباره از همهی اتاقها بیرون زد و چیزهای زیادی رو پشتسرش رها کرد. خیرگی من رو از همهی اتاقها و وظیفههای زندگیم عبور داد، قبای سنگین مدنیت و رعایت رو از تنم کند، خستگی زندگی دور از آفتاب و آزادی رو مثل کبودیهای پنهانشده زیر لباسها نشونم داد و راه تماشای دوبارهی جهان رو برام باز کرد. جنگ سیاهی مطلقه و این متن در ستایش جنگ نیست. در ستایش مواجهه با اصالت مرگ و تماشای بارقههای زندگی از خلال ساختارهای پوسیده محصورکنندهست. درباره زیستن در جهانیه که زندگی _دیگه_ درش پاسخ مستقیمی نداره. همهچیز خلاصه شده در تصویری از واقعیت و تنها میل مجاز ممکن، میل به دیدهشدن و نمایش دادنه. من از این میل و هرشکل دیگهای از میل باواسطه بیزارم، و از این اتاق هم رفتم. خیرگی تنها راه اتصال من به میل بیواسطه و اصیل در روزگاریه که روایتها نه برای انتقال تجربه، بلکه برای ارائهی خدمت به خدایگان روایت عمومی گفته میشن. من هیچخدمتی به هیچ خدایگانی بدهکار نیستم، و روایت من هیچچیز جز همین خیرگی نیست.
1 154
هربار همینه. میدونم و میرم تو دلش. میدونم و اشتباه میکنم. میدونم و میگم اینم روش. میدونم و میذارم به حساب ایزد منان. دلیلش هم خریت نیست، تلاش برای سرباز زدن از اصوله. من بیزارم از اصولگرایی. از ساختن اصول از تجربههای محدود و تبدیل کردن زندگی به الگوهای یکبار آزمودهی صدبار مصرف. درست همیشه نباید درست دربیاد و غلط همهجا غلط نیست. منم میدونم اما نباید به دونسته اعتماد کرد. نباید وقتی الگو رو میشناسی چشمهات رو ببندی و بگی اینم همونه. چون نیست. دقت کنی میبینی که نیست. و جهان رو همین دقت عوض میکنه. درمان هم وسط همین دقته. همه دوقطبی و اجتنابی و اضطرابی و سمی میتونن باشن اما خیلی بیشتر از اینحرفان. دستهبندیها سادهان اما بیدقتن. و جهان امروز ما شاید نای تحمل ایندقت رو نداشته باشه اما فردا؟ فردا ناچاریم به این دقت.
1 154
همونطور که میدونید هنوز و همچنان صبح جمعهست و بعیده بشه به چیزی غیر از تماشای آفتاب مهربان پرداخت.
1 154
فکر میکنم تلخترین نفرین بشریت همین زیاد دیدنه. این البته اصلا مسئله علم نیست. دیدن ذات پدیدهها به قلب سنگین و شانههای دیوانهای نیاز داره که درد و زجر بیوقفه رو تاب بیارن؛ و این تابآوری در توان خوشنقشهترین حافظهها هم نیست. علم کوره و به همینخاطر هم حریصه به شناخت بیشتر. هرچی بیشتر بشناسه، نقشهی نادیدهکشیدهاش از واقعیت کاملتر میشه. بینش اما میلی به بیشتر فهمیدن و بیشتر دیدن نداره. یا حداقل من که ندارم. کاش همینها رو هم نمیدیدم.
1 154
البته حالا وجود هم اگر میداشتم، چجوری میشد تعریف کرد همهی اینا رو؟ همین یکهفتهی اخیر رو اگر میخواستم برای یکنفر تعریف کنم باید ابتدا بهش یهمبلغی میدادم بابت آسیبی که قراره به روح و روانش وارد شه. خودم با انواع مسکنها و مخدرها و مرگموشها نمیتونم شب مغزم رو خاموش کنم که بخوابم اقلا؛ به کی روا بدارم این وجود داشتن رو؟:))
1 154
انقدر حرف نزدم با کسی، آدمها با شنیدن صدام و شکل تعریفکردنم یاد گذشتهها افتادن. تو گویی این یکیدوسال اخیر اصلا وجود نداشتم هیچجا و اگر هم داشتم، کاری جز شنیدن و فهمیدن نکردم. مصداق بر او نمرده به فتوای من نماز و فلان.
