Lost/Found
Open in Telegram
اگر شب مرا در خود محو کند باز هم در جست و جویم خواهی بود….؟ @Paint_the_pain1999 اگر بخوای ناشناس بهم پیام بدی روی این لینک بزن: https://t.me/Pain_the_painbot
Show more359
Subscribers
-124 hours
+17 days
+730 days
Posts Archive
359
گاهی فکر میکنم ما بیشتر از اینکه زندگی کنیم، فقط داریم از کنار زندگی رد میشیم؛ روزها میگذرن، آدمها میان و میرن، بعضیها توی خاطرههامون میمونن و بعضیها حتی قبل از اینکه بفهمیم، تبدیل به یه غریبه میشن. عجیب اینجاست که یه روز دلمون برای همین روزهای معمولی تنگ میشه؛ برای صبحهایی که حوصلهشون رو نداشتیم، برای صداهایی که عادت کرده بودیم بشنویم، برای آدمهایی که فکر میکردیم همیشه هستن. شاید غم واقعی زندگی همین باشه؛ اینکه هیچچیز قرار نیست بمونه و ما با وجود اینکه اینو میدونیم، باز هم دل میبندیم، باز هم امیدوار میشیم، باز هم ادامه میدیم… انگار تهِ همهی این رفتنها، تنها چیزی که برامون میمونه چند خاطرهی کمرنگه و یه حس مبهم که کاش کمی بیشتر قدرِ بودنمون رو میدونستیم، قبل از اینکه «بودن» تبدیل بشه به چیزی که فقط میتونیم بهش فکر کنیم……
359
کی گفته که شخصیت اصلی آدم صرفاً اونیه که وقتی تنهایی میاد تو ذهنت؟
به نظر من، شخصیت آدم شالوده ایه از من و اونچه که از خودم میشناسم، دوستان و آشناهام، غریبه هایی که شاید یکی دو بار دیده باشمشون، خوابایی که میبینم، جاهایی که رفتم، حالا چه خوش گذشته چه نگذشته و ...
آدما هیچ چیزشون مطلق نیست، گاهی تاثیر پذیرن گاهی سفتن مثل سنگ و اجازه نفوذ به هرچیز و هرکسی نمیدن.
خوبه که آدم گاهی به خاطر دیگری کاری بکنه، اخلاق بدشو بذاره کنار، اخلاقای خوب جدید بگیره ...
در نهایت آدما بالغ و بالغ تر میشن و همواره خودشونو آنالیز میکنن و سعی میکنن شخصیتشونو الک کنن تا بتونن همیشه توی بهترین ورژن خودشون باشن؛ حالا این بهترین ورژن شامل چیا میشه متفاوته؛ برای یکی بهترین، اینه که از دید جامعه آدم نرمالی باشه، یکی میگه تا زمانی که پای حرف و عقایدم باشم بهترینم، یکی دیگه آبرو و اعتبارش مهمه ...
خلاصه اینکه، زندگی جالبه، گاهی لازمه کاری انجام بشه ولی گاهی هم باید فقط وایسی یه گوشه نگاه کنی یا منتظر باشی چرخ گردون بی دخالتِ تو، خودش بچرخه.
359
پیام شما:
اگه قرار نباشه کسی منو با تمامیت خودم بشناسه، من همچنان خودم میمونم
حتا شاد تر از قبل چون دیگه نیازی ندارم که برای دیگران اثبات بشم
شاید بخشی از دوست داشته شدن من با شخصیتم تعبیر بشه اما کسی هم هست که بتونه کاملا من رو با این تعبیر و تفسیر دوست داشته باشه؟ شاید عمیق تر از دوست داشتن نیازه
شاید شنیده شدن ادمارو برای هم واضح کنه اما گوش شنوایی نیست
در کل اینکه شخصیت مستقل از دیگران برای خودم داشته باشم رو تا ابد ادامه میدم
حتا اگر هیچکس من رو نشناسه یا نفهمه یا درک نکنه
چون من ، با من شناخته میشه
359
راستش فکر کنم اولش خیلی سعی میکردم خودمو پیدا کنم، ولی بعد یه مدت میگفتم خب داداش، مگه آدم چقدر حوصله داره هر روز بشینه خودشناسی کنه؟
احتمالاً یه جاهایی هم خودمو با چیزی که بقیه میپسندن جور میکردم، چون خب آدم دلش میخواد دوستش داشته باشن و نمیشه که همیشه خلاف جریان شنا کرد.
ولی بعید میدونم بتونم تا آخرش نقش بازی کنم؛ بالاخره یه جایی، مثلاً نصف شب که بیخودی به سقف زل زدم، دوباره همون خودِ واقعیم میاد سراغم.
آخرش شاید بگم بیخیال، قرار نیست همه منو بفهمن؛ همین که خودم بدونم کیام و دارم با خودم چه غلطی میکنم، فعلاً کافیه.
359
پیام شما:
دوس دارم اینم اضافه کنم که اگه به قول خودت "تبدیل به چیزی بشیم که راحتتر دوست داشته میشه"، با یه خلا وحشتناک روبرو میشم که هیچ چیز و هیچکس تا ابد نمیتونه پرش کنه
چون ته دلت میدونی "این من نیستم و دارم یچیزایی رو سرکوب میکنه"
و این حس رو هیچجوره نمیتونی ایگنور یا سرکوبش کنی:)
359
فکر میکنم حتی اگر هیچکس هیچوقت واقعاً منو نشناسه، باز هم باید سعی کنم خودم رو بشناسم؛ چون زندگی کردن برای فهمیده شدن توسط دیگران، آخرش آدم رو از خودش دور میکنه.
شاید آدمها فقط بخشی از ما رو ببینن و هیچوقت به تمام چیزهایی که توی ذهنمون میگذره دسترسی نداشته باشن، و شاید این بخشی از تنهاییِ اجتنابناپذیر انسانه.
ترجیح میدم کسی باشم که خودم میدونم کیه، حتی اگر برای دیگران عجیب، سخت یا غیرقابلفهم باشه، تا اینکه تصویری از خودم بسازم که فقط برای دوست داشته شدن قابل قبول باشه.
چون اگر برای اینکه دیگران منو دوست داشته باشن، خودم رو از بین ببرم، در نهایت شاید همه منو بشناسن؛ جز خودِ من.
359
پیام شما:
این یه واقعیته
هیچکس قرار نیست دقیقا ما رو بشناسه یا اونطوری که دلمون میخواد دوستمون داشته باشه و بهمون عشق بده
این کاریه که خودمون باید برای خودمون انجام بدیم
بنظر من هر کسی اگه میخواد به صلح و آرامش درونی برسه قطعا باید دنبال پیدا کردن خودش بره
359
احتمالاً بین این دوتا گیر میکردم؛ هم میخواستم خودم باشم، هم دلم میخواست یکی واقعاً منو بفهمه.
359
خب من واقعا تازگیا به این نتیجه رسیدم که ادما اصلا فکر نمیکنن بهمون که بخوایم نگرانشون باشیم واقعا.
اینکه همه خودمون خرج بقیه میکنیم چون نگرانشونیم تصور اشتباهه.
359
قطعا دوست داشتم که دیده بشم
ولی خب دوسته داشته شدنی که به خاطر خود واقعیم نباشه فکر میکنم بیشتر احساس دوست نداشته شدن بهم بده
و اینکه متظاهر خوبی هم نیستم پس ترجیح میدادم واقعی بمونم
359
فکر کنم یه مدتی سعی کنم طبق میل دیگران رفتار کنم ولی درآخر خسته میشم و برمیگردم به چیزی که خودم واقعا هستم و برام مهم نمیشه که بقیه راجبم چی میگن یا فکر میکنن.
359
سلام عزیزانم یه سوال از همتون دارم و دوس دارم هرکسی که دوس داره جواب بده و بهش فکر کنه.
اگر مطمئن میشدی که هیچکس هیچوقت واقعاً تو را آنطور که خودت هستی نخواهد شناخت، باز هم سعی میکردی خودت را پیدا کنی، یا کمکم تبدیل میشدی به چیزی که دیگران راحتتر بتوانند دوستش داشته باشند؟
https://t.me/Pain_the_painbot
لینک ناشناس
@Paint_the_pain1999
آیدی خودم
359
بعضی شبا آدم دیگه دنبال نجات نیست؛ فقط میخواد بفهمه چرا، بین همهی دعاهایی که توی سکوت قورت داد و همهی زخمهایی که بیصدا تحمل کرد، هیچ دستی سمتش دراز نشد. وایسادم یه جایی بین خشم و خستگی، یه جایی که دیگه حتی نمیدونم باید از کی بپرسم چرا منو رها کردی؛ از خدایی که سکوت کرد، از آدمایی که رفتن، یا از خودم که خیلی دیر فهمیدم تمام این مدت، کسی که بیشتر از همه ترکم کرده بود، خودم بودم. شاید درد واقعی همین باشه؛ اینکه یه روز به پشت سرت نگاه کنی و ببینی همهی چیزایی که براشون جنگیدی، فقط تیکههایی از گذشتهان و تو موندی با یه قلبی که هنوز میزنه، ولی دیگه نمیدونه واسه چی. و اون لحظه، وسط این همه تاریکی، فقط یه سؤال میمونه؛ چرا منو رها کردی……؟
359
بعضی وقتا لحظهها اونقدر آروم از کنارمون رد میشن که حتی نمیفهمیم کِی گمشون کردیم؛ ما وسط این زمینِ شلوغ، زیر یه آسمون آبی، دنبال یه تکه بهشت میگردیم، ولی آخرش میرسیم به یه خلعِ عجیب که هیچ دلبستگیای پرش نمیکنه. تو شاید نبینی، ولی این تنهایی تا امتدادِ فکرهام کش اومده و مغز من دیگه از این همه دلهره خستهست؛ یه جایی بین صدای باد و سکوت شب، فقط میمونه همین کثافتِ زندگی که نمیدونم باید باهاش بجنگم یا بذارم آرومآروم منو با خودش ببره……
#باختات_رو_بغل_کن_بهشون_بگو_هنوز_دوسشون_داری
359
بعضی وقتا حس میکنم من توی اوج غرور، بیپروا دارم از خودم فاصله میگیرم؛ نه به سمت رهایی، نه حتی به سمت تو، فقط یه جور محو شدنِ آروم و بیانتها توی این انزوا. انگار تنها موندم وسط یه برزخ که انتها نداره و هرچی بیشتر دستوپا میزنم، بیشتر فرو میرم توی عذاب. شاید تمام چیزی که میخوام همین باشه؛ اینکه یه روز، بیهیچ توضیحی، از همهچیز محو بشم و دیگه لازم نباشه وانمود کنم هنوز چیزی برای موندن هست. تو شاید هیچوقت نفهمی، ولی من مدتهاست بین خواستنِ رهایی و ترس از انتها، جایی گیر کردم که حتی خودم هم دیگه نمیدونم کدوم طرفش زندگیه……..
#افکار_ساعات_افسردگی
