Lost/Found
Kanalga Telegram’da o‘tish
اگر شب مرا در خود محو کند باز هم در جست و جویم خواهی بود….؟ @Paint_the_pain1999 اگر بخوای ناشناس بهم پیام بدی روی این لینک بزن: https://t.me/Pain_the_painbot
Ko'proq ko'rsatish526
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-127 kun
+17130 kun
Postlar arxiv
526
نقطهی پایان شاید همون لحظهای باشه که دیگه حتی حوصلهی نجات دادن خودتم نداری، فقط سرتو میگیری بالا و به آسمون خیره میشی، انگار هنوز یه جایی توی این دنیا مونده که میتونه بفهمه چقدر خستهای؛ منتظر بارونی که بیاد و ردِ تمام روزایی رو بشوره که با بغض گذشتن، تمام حرفایی که توی گلوت پوسیدن و تمام ترسایی که شبها توی سرت بیدار موندن. یه جایی توی وجودم انگار چیزی داره میسوزه، نه اونقدر که خاکستر بشم و نه اونقدر کم که بتونم نادیدهش بگیرم؛ یه آتیشِ بیصدا که هر روز از درونم بیشتر میخوره و من هنوز دارم نقش آدمی رو بازی میکنم که میدونه کجا میره. شاید آدم یه روز از شدت درد نشکنه، فقط اونقدر سنگین بشه که دیگه نتونه خودش رو از زمین جمع کنه؛ شاید هم من مدتهاست افتادم و فقط هنوز صدای برخوردم به گوش خودم نرسیده. دیگه نمیخوام چیزی رو درست کنم، نمیخوام بفهمم کجای راه اشتباه کردم، فقط دلم میخواد یه بار، حتی برای چند ثانیه، از این همه چیزی که توی سرم زندگی میکنن خالی بشم؛ من آخرین نفسِ این طوفانم، تو بارون باش… ببار، حتی اگه بعد از تو چیزی از من باقی نمونه…….
#باختات_رو_بغل_کن_بهشون_بگو_هنوز_دوسشون_داری
526
گاهی حس میکنم خورشید خیلی وقت پیش غروب کرده، فقط من هنوز وانمود میکنم که روزه. هرچی بیشتر جلو میرم، تاریکی بیشتر میشه؛ اما عجیب اینجاست که تاریکی هیچوقت اینقدر درخشان نبوده. انگار شب، برخلاف چیزی که همیشه فکر میکردم، فقط نبودنِ نور نیست؛ گاهی خودش تبدیل میشه به تنها چیزی که میتونی ببینی. به آدمهایی نگاه میکنم که هنوز از طلوع حرف میزنن، از فردا، از شروع دوباره… و من فقط ساکتم، چون نمیدونم چطور بهشون بگم بعضی غروبها دیگه تموم نمیشن. خورشید پایین رفته، و شاید دردناکترین حقیقت اینه که من دیگر منتظر طلوع نیستم؛ چون فهمیدهام بعضی تاریکیها آنقدر میدرخشند که آدم را وادار میکنند نور را فراموش کند……
526
بعضی وقتها آدم دیگه نمیفهمه واقعاً خستهست، شکستهست یا فقط زیادی فکر کرده؛ میشینه یه گوشه، زانوهاشو بغل میکنه و به شلوغیِ توی سرش خیره میشه، انگار تمام فکرها و ترسها و خاطرههایی که هیچوقت نتونسته به زبون بیاره، تبدیل شدن به خطهایی که دورش کشیده شدن و هر روز محکمتر میشن. عجیب اینه که از بیرون هنوز همون آدمی؛ نفس میکشی، حرف میزنی، میخندی، حتی گاهی وانمود میکنی همهچیز مرتبه، ولی یه جایی درونت دیگه هیچ چیز سر جای خودش نیست. شاید آزادی همین باشه که بالاخره بفهمی لازم نیست همهچیز رو درست کنی؛ بعضی ویرانیها فقط میخوان دیده بشن، نه تعمیر. و شاید ترسناکترین قسمت ماجرا این نباشه که داری فرو میریزی؛ اینه که ممکنه مدتهاست فرو ریخته باشی و فقط هنوز خبرش به خودت نرسیده باشه……
526
بعضی وقتها آدم دیگه نمیفهمه واقعاً خستهست، شکستهست یا فقط زیادی فکر کرده؛ میشینه یه گوشه، زانوهاشو بغل میکنه و به شلوغیِ توی سرش خیره میشه، انگار تمام فکرها و ترسها و خاطرههایی که هیچوقت نتونسته به زبون بیاره، تبدیل شدن به خطهایی که دورش کشیده شدن و هر روز محکمتر میشن. عجیب اینه که از بیرون هنوز همون آدمی؛ نفس میکشی، حرف میزنی، میخندی، حتی گاهی وانمود میکنی همهچیز مرتبه، ولی یه جایی درونت دیگه هیچ چیز سر جای خودش نیست. شاید آزادی همین باشه که بالاخره بفهمی لازم نیست همهچیز رو درست کنی؛ بعضی ویرانیها فقط میخوان دیده بشن، نه تعمیر. و شاید ترسناکترین قسمت ماجرا این نباشه که داری فرو میریزی؛ اینه که………
526
گاهی ذهن آدم تبدیل میشه به یه اتاق شلوغ که هیچ دری به بیرون نداره؛ هزار تا فکر، هزار تا سؤال بیجواب و خاطرههایی که دست از سرش برنمیدارن. از بیرون شاید فقط یه آدم ساکت رو ببینی که سرش رو بین دستهاش گرفته، اما هیچکس نمیدونه توی سرش چه جنگی برپاست، چند بار با خودش فرو ریخته و چند بار مجبور شده تکههای وجودش رو جمع کنه تا فقط بتونه یه روز دیگه رو بگذرونه. عجیب اینجاست که آدم گاهی نه از اتفاقاتی که براش افتاده، بلکه از تمام چیزهایی که هیچوقت نتونسته بگه، بشنوه یا حتی بفهمه، خسته میشه. انگار ذهنش به جای اینکه پناهگاهش باشه، تبدیل شده به زندانی که هم زندانبانشه و هم زندانی… و شاید وحشتناکترین شکل شکنجه این باشه که هیچکس جز خودت نمیتونه صدای فریادی رو بشنوه که هر روز توی سرت میکشی…….
526
واقعا نوشته هاتونو دوست دارم🙏🙏
دیشب داشتم تو کانالتون میگشتم و کلی همزادپنداری کردم با نوشته ها و کلی گریه کردم
ممنونم ازتون💔
526
گاهی آدم از یه جایی به بعد دیگه نمیفهمه دقیقاً چی ازش کم شده؛ فقط میبینه یه تکه از وجودش، بیسروصدا، ازش جدا شده و هرچی جلوتر میره، بیشتر شبیه سایهی خودش میشه. عجیبه که ممکنه هنوز راه بری، حرف بزنی، بخندی و حتی برای آینده برنامه داشته باشی، ولی درونت انگار مدتهاست دفن شده؛ و بدتر از همه اینه که درست همون جایی که فکر میکنی دیگه چیزی برای از دست دادن نداری، یه گوشهای از وجودت هنوز گل میده… نه برای اینکه نجاتت بده، فقط برای اینکه یادت بندازه یه زمانی زنده بودی……
526
گاهی آدم اونقدر توی خودش فرو میره که دیگه حتی نمیفهمه کجای این زندگی ایستاده؛ انگار یه جایی بین فکرهاش گیر کرده، دور خودش دیوار کشیده و از پشت همون دیوار فقط نگاه میکنه. نه دلش میخواد بیرون بیاد، نه دیگه توان موندن داره. هرچی بیشتر فکر میکنه، بیشتر توی سر خودش گم میشه؛ تا جایی که حتی خودش هم برای خودش غریبه میشه. بدتر از تنهایی اینه که توی شلوغی هم احساس کنی هیچکس واقعاً تو رو نمیبینه؛ انگار فقط یه جسمی اونجاست، نفس میکشه، راه میره، حرف میزنه، ولی چیزی از درونش مدتهاست خاموش شده… و شاید ترسناکترین قسمت ماجرا اینه که یه روز از خواب بیدار میشی و میبینی دیگه حتی دلت نمیخواد از اون قفس بیرون بیای؛ چون کمکم خودِ قفس شدهای…..
526
یه جایی از زندگی، آدم دیگه نمیفهمه دلتنگِ چی شده؛ فقط میدونه یه چیزی توی وجودش خالیه، یه چیزی که هیچ اسمی براش پیدا نمیکنه. به گذشته که نگاه میکنه، همهچیز سر جاشه؛ خونهها، خیابونها، درختها، حتی خاطرهها… ولی خودش انگار از اون تصویر بیرون افتاده. میایسته روبهروی زندگی و فقط نگاهش میکنه، مثل یه تابلوی قدیمی که سالهاست کسی گرد و خاکش رو نگرفته؛ قشنگه، اما دیگه بهش تعلق نداری. شاید غم واقعی همین باشه؛ اینکه هنوز زندهای، هنوز راه میری، هنوز میخندی، ولی یه جای نامعلوم از خودت جا مونده و هرچی بیشتر دنبالش میگردی، بیشتر حس میکنی که شاید اصلاً قرار نبوده پیداش کنی ؛ من درد توام منو نوازش کن……
