en
Feedback
حروفِ صدآدار

حروفِ صدآدار

Open in Telegram

من اين حروف نوشتم، چنان‌كه غير ندانست |به سعىِ طوبآ| ممکن است بعضی سخنانم با سخنان قبلی یا بعدی‌ام در تعارض باشد. عیبی ندارد. انسان هستم و پکیجِ اشتباهات.

Show more
1 301
Subscribers
+124 hours
+27 days
+930 days
Posts Archive
هویاااا دوبایه گَذا بخوییم! (هورا دوباره غذا بخوریم!)

بابا و صادوق دایناسوربازی می‌کنن، مامان برای عروس مانتو میدوزه، ریحون کنارم داره کتاب میخونه، بهنام توی اتاق کاره و من استراح
بابا و صادوق دایناسوربازی می‌کنن، مامان برای عروس مانتو میدوزه، ریحون کنارم داره کتاب میخونه، بهنام توی اتاق کاره و من استراحت مطلق دراز کشیدم و زندگی رو تماشا می‌کنم. به‌قول صادوق «جایِبه!» جالبه.

تماشای رابطه‌ی بابام و برادرزاده‌ی ۳ سالمه‌م، واقعا بامزه‌ست. آدم بشینه یه کاسه تخمه بگیره دستش، تفریحی و عشقی فقط نگاشون کنه :))))

یعنی «حامله» رو کنار هر صفتی میذارم ناراحت‌کننده‌ترش میکنه 🚶‍♀ حتی اگر یه روزی به بچه و مادرشدن حس پیدا کنم، به مقوله‌ی «حامله‌بودن» هیچ‌وقت حس خوبی نخواهم داشت. پلشتِ آسیب‌زای ناراحت‌کننده.

اساتید دارم لذت می‌برما. مخصوصا با اونی که نوشت: خاک تو سرت!

اوکی این هفته توی دلم گلابی دارم ⭐️🍐🐣
اوکی این هفته توی دلم گلابی دارم ⭐️🍐🐣

https://www.instagram.com/p/Dc5zimrCEna/?igsi=OWFnM2J1dHdpaDNz بعد از هزاروپونصد سال، توی پیج کتاب کودکم پست جدید پختم 🍒⭐️

به خود ۵ سال پیش‌ات چی میگی؟

آنچه که مجددا از زندگیم میخوام تا برگردم به «زندگی» یک چیزه: دیسیپلین! هیچی قد دیسیپلین به آدمیزاد حس اعتماد به‌نفس و رضایت نمیده‌.

ظهر جمعه 🪿🪄🪴
ظهر جمعه 🪿🪄🪴

صبحانه حلیم خوردم. نور ظهر جمعه افتاده روی کاناپه و من میخوام بعد از انگار هزااار سال، دراز بکشم و زیر نور طلایی تابستون، کتاب نوجوان بخونم. بعد هزار سال بگم «آخیش» و لحظه‌هایی که سیاه نیستن رو سریع شکار کنم‌.

برگشتم خونه و چقدر خونه‌مون رو بدون حیوون خونگی دوست دارم. توی زندگی اشتباه زیاد داشتم؛ ولی یکی از بزرگ‌ترین‌هاش آوردن حیوون خونگی بود. برای من خیلی آزاردهنده بود؛ قطعا خیلیا از بودنش احساسات خیلی خوبی رو تجربه می‌کنن.

استفاده‌ی بهنام از هوش مصنوعی، خزانم می‌کنه. 🍂🍂🍂🍂🍂🍂

مامان شبا قبل اینکه بره بخوابه، میاد کنارم دراز می‌کشه، دستشو میذاره روی شکمم. با نی‌نی حرف می‌زنه و قربون‌صدقه‌ میره. کلی درباره‌ی مادرشدن حرفای قشنگ می‌زنه و میره می‌خوابه.

این چندمین ویارونه‌ایه که فامیل و دوست واسم آوردن و فرهنگ جالبی داریم.
این چندمین ویارونه‌ایه که فامیل و دوست واسم آوردن و فرهنگ جالبی داریم.

وسط یه اقیانوسم. میام بالای این آبِ وسیع و عمیقِ سیاه. نفس می‌گیرم، نورِ آفتاب‌و می‌بینم، و دوباره فرو میرم. گاهی کمتر، گاهی عمیق‌تر. این پایین تاریک و ترسناکه و من اصلا هیچ‌جاش رو نمی‌شناسم‌. اما آدما دائم اون بالا دستشون رو دراز می‌کنن توی آب، دستمو میگیرن و می‌کشن بالا. دوباره فرو میرم؟ آره. اما غرق نمیشم؟ نه دیگه.

لبخند و اشک، شادی و غم، رنج و آرزو از ما به دل مگیر؛ همین است زندگی!
لبخند و اشک، شادی و غم، رنج و آرزو از ما به دل مگیر؛ همین است زندگی!

صدای بارونِ ملایم یکسره از توی حیاط میاد. هوا خنکِ خنکه و من تمام سعی‌ام رو می‌کنم غم‌های مقطعی رو با احساس تنهایی اشتباه نگیرم. ولی بازم حس میکنم مثل کسی‌ام که آتیش گرفته؛ اگه وایسه می‌سوزه، اگه بدوه بیشتر می‌سوزه.

حالا این‌وسط یه‌ورِ دلم قلمبه شده و نی‌نی جمع شده سمت چپ شکمم. بامزه‌ :))

تا میام احساس آرامش کنم، یه سورپرایزی از زندگی رو میشه که باید سرمو بگیرم بین دستام و های‌های گریه کنم.