حروفِ صدآدار
Open in Telegram
من اين حروف نوشتم، چنانكه غير ندانست |به سعىِ طوبآ| ممکن است بعضی سخنانم با سخنان قبلی یا بعدیام در تعارض باشد. عیبی ندارد. انسان هستم و پکیجِ اشتباهات.
Show more1 301
Subscribers
+124 hours
+27 days
+930 days
Posts Archive
1 301
بابا و صادوق دایناسوربازی میکنن، مامان برای عروس مانتو میدوزه، ریحون کنارم داره کتاب میخونه، بهنام توی اتاق کاره و من استراحت مطلق دراز کشیدم و زندگی رو تماشا میکنم. بهقول صادوق «جایِبه!» جالبه.
1 301
تماشای رابطهی بابام و برادرزادهی ۳ سالمهم، واقعا بامزهست. آدم بشینه یه کاسه تخمه بگیره دستش، تفریحی و عشقی فقط نگاشون کنه :))))
1 301
یعنی «حامله» رو کنار هر صفتی میذارم ناراحتکنندهترش میکنه 🚶♀ حتی اگر یه روزی به بچه و مادرشدن حس پیدا کنم، به مقولهی «حاملهبودن» هیچوقت حس خوبی نخواهم داشت. پلشتِ آسیبزای ناراحتکننده.
1 301
https://www.instagram.com/p/Dc5zimrCEna/?igsi=OWFnM2J1dHdpaDNz
بعد از هزاروپونصد سال، توی پیج کتاب کودکم پست جدید پختم 🍒⭐️
1 301
آنچه که مجددا از زندگیم میخوام تا برگردم به «زندگی» یک چیزه: دیسیپلین!
هیچی قد دیسیپلین به آدمیزاد حس اعتماد بهنفس و رضایت نمیده.
1 301
صبحانه حلیم خوردم. نور ظهر جمعه افتاده روی کاناپه و من میخوام بعد از انگار هزااار سال، دراز بکشم و زیر نور طلایی تابستون، کتاب نوجوان بخونم. بعد هزار سال بگم «آخیش» و لحظههایی که سیاه نیستن رو سریع شکار کنم.
1 301
برگشتم خونه و چقدر خونهمون رو بدون حیوون خونگی دوست دارم. توی زندگی اشتباه زیاد داشتم؛ ولی یکی از بزرگترینهاش آوردن حیوون خونگی بود. برای من خیلی آزاردهنده بود؛ قطعا خیلیا از بودنش احساسات خیلی خوبی رو تجربه میکنن.
1 301
مامان شبا قبل اینکه بره بخوابه، میاد کنارم دراز میکشه، دستشو میذاره روی شکمم. با نینی حرف میزنه و قربونصدقه میره. کلی دربارهی مادرشدن حرفای قشنگ میزنه و میره میخوابه.
1 301
وسط یه اقیانوسم. میام بالای این آبِ وسیع و عمیقِ سیاه. نفس میگیرم، نورِ آفتابو میبینم، و دوباره فرو میرم. گاهی کمتر، گاهی عمیقتر. این پایین تاریک و ترسناکه و من اصلا هیچجاش رو نمیشناسم. اما آدما دائم اون بالا دستشون رو دراز میکنن توی آب، دستمو میگیرن و میکشن بالا. دوباره فرو میرم؟ آره. اما غرق نمیشم؟ نه دیگه.
1 301
صدای بارونِ ملایم یکسره از توی حیاط میاد. هوا خنکِ خنکه و من تمام سعیام رو میکنم غمهای مقطعی رو با احساس تنهایی اشتباه نگیرم. ولی بازم حس میکنم مثل کسیام که آتیش گرفته؛ اگه وایسه میسوزه، اگه بدوه بیشتر میسوزه.
1 301
تا میام احساس آرامش کنم، یه سورپرایزی از زندگی رو میشه که باید سرمو بگیرم بین دستام و هایهای گریه کنم.
