en
Feedback
گشت‌ها | هومن پناهنده

گشت‌ها | هومن پناهنده

Open in Telegram

کانال هومن پناهنده

Show more
884
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-330 days
Posts Archive
فرهیختۀ گرامی نشر کرگدن در دهمین سال فعالیت خود و به مناسبت انتشار دویستمین کتابش، از شما برای شرکت در دورهمی دوستان نشر کرگد
فرهیختۀ گرامی نشر کرگدن در دهمین سال فعالیت خود و به مناسبت انتشار دویستمین کتابش، از شما برای شرکت در دورهمی دوستان نشر کرگدن دعوت می‌کند. در این برنامه که با مشارکت فرهنگسرای نیاوران و مجلۀ بخارا برگزار می‌شود، میزبان برخی از دبیران و مترجمان و همکاران نشر کرگدن خواهیم بود: مهدی اخوان حمیده بحرینی مالک حسینی امیرحسین خداپرست حسین شیخ‌رضایی بابک عباسی محسن کرمی حسین معصومی همدانی محمدرضا معمارصادقی مریم نصر اصفهانی محمدمنصور هاشمی مریم هاشمیان و علی دهباشی زمان: پنج‌شنبه ۱۳ آذر، ساعت ۱۰ تا ۱۲ 📍مکان: فرهنگسرای نیاوران، تهران، خیابان پاسداران، مقابل پارک نیاوران، سالن خلیج فارس

Ⓜ️ سیاوش شهشهانی، استاد بازنشسته ریاضیات دانشگاه شریف: برای پرورش استدلال، انشاء از ریاضی مفیدتر است. on_andishe 🛄 @zistboommedia || مدرسه علوم انسانی

خیابان کارگر شمالی، تقاطع بزرگراه شهید گمنام، خیابان چهارم، نبش خیابان صالحی، پلاک ۲.

رونمایی از کتاب الشتر: بازخوانی تجربه‌ی طرح سلسله به‌کوشش بهرنگ صدیقی و رضا حائری به مناسبت صدسالگی مجید رهنما با حضور محمد م
رونمایی از کتاب الشتر: بازخوانی تجربه‌ی طرح سلسله به‌کوشش بهرنگ صدیقی و رضا حائری به مناسبت صدسالگی مجید رهنما با حضور محمد مالجو (اقتصاددان) محمد اسکندری (مدرس و پژوهشگر توسعه) و رضا حائری همراه با نمایش مستند: «آموختن برای زیستن» ساخته گردا هالر و به روایت مجید رهنما سه‌شنبه ۱۸ آذر، ساعت ۱۷ در کتاب‌فروشی چشمه‌ی کارگر .

سفرنامه سعيد نفيسي به رشت سال١٣٠٦ ✒️شب اول فروردين ١٣٠۶ كه وارد رشت شدم مثل اين بود كه به مملكت ديگرى غير از ايران رسيده ام. در سبزه ميدان از اتومبيل فرود آمديم. اولين تعجب من اين بود كه چرا گدايى نرسيد و دست خود را دراز نكرد، بعد معلوم شد گدايى در گيلان منسوخ شده و اين متاع خريدار ندارد. در شهر رشت و در انزلى دار الايتام و دار الرضاعه و دار المساكين هست. مريض خانه هاى مجانى هست. دومين چيزى كه توجه مرا جلب كرد اين بود كه کوچه هاى شهر روشن است، بطورى كه انسان مى تواند در شب صورت ظاهر شهر را بشناسد، مى توان رنگ خانه ها را تميز داد. در تهران وضع معابر چشم انسان را خسته مى كند. همه ديوارها خشت و كَل است كه همه به يك رنگ ساخته شده، يكى را كه انسان ديد از ديدن دومى بيزار است. اما مناظر خارجى خانه ها در شهرهاى گيلان مايه نوازش ديدگان است. بيشتر چوب است كه به رنگهاى مختلف درآورده اند.از پنجره هاى خانه ها روشنايى مى تابد. 🆔 @safar_chehelsalegi در تهران هر كسى اين خانه هاى خاموش و تاريك را ببيند تصور نمى كند كه كسى در اندرون آن زنده است ولى از پنجره هاى خانه هاى گيلان در شب علایم زندگى پديدار است. چند دقيقه پس از ورود به حمام رفتم و تعجب كردم كه حمام به اين پاكيزگى را كدام مسلمان ساخته است. معلوم شد بلديه رشت حمام ها را معاينه مى كند و اگر در نظافت آن نكوشند، بازخواست می کند. در راه با عمارت باشكوهى مصادف شدم كه به سبك بناهاى عمومى آلمان ساخته شده است. در وسط آن برج مرتفعى است كه چراغی در ياى آن مى سوخت. وقتى كه در نور چراغ خواندم: «بلديه»، خيلى متعجب شدم. در اروپا عمارات بلديه شهرها هميشه يكى از زيورهاى بزرك معمارى شهر و يكى از شاهكارهاى معمارى است. رشت مى تواند از اين حيث مغرور باشد كه با يك شهر اروپايي برابر است. در سبزه ميدان باغ عمومى بزرگى بود كه در ميان آن مجسمه رضاشاه را گذاشته اند. اين هم يكى از علایم بزرك تمدن است. بعد از حمام قدرى در اين باغ گردش كردم. متعجب شدم كه جرا مردم به باغچه ها نمى روند و گلها رانمى كنند؟ جرا نيمكت هاى باغ شكسته نيست؟ چرا جوانها در پي اين مادرهايى كه با كودكان خود گردش مى كنند، چنان كه معمول خيابان لاله زار است نمى افتند؟ به عادت تهران!! شب در موقع خواب شمع و كبريت خواستم، ميزبان خنديد و گفت: لازم نيست هر وقت شب كه بيدار شديد دگمه چراغ برق را بگردانيد. .ديدم از اين حيث هم رشت از تهران پيش است. پنج سفرنامه گیلان به قلم روزنامه‌نگاران دورۀ قاجار و پهلوی نشر ایلیا رشت 🆔 @safar_chehelsalegi

تراژدی قضاوت درباره زندگی تلخ و تکان‌دهنده‌ی اسماعیل سقاب اصفهانی اکبر منتجبی روزنامه‌نگار زندگی، گاه چنان بی‌رحم و بی‌منطق می‌شود که آدمی را در برابر خود به زانو درمی‌آورد. گویی هیچ قاعده‌ای نیست، جز رنج. هیچ منطقی نیست، جز سقوط. و هیچ پناهی نیست، جز حیرت. وقتی به آنچه بر اسماعیل سقاب اصفهانی گذشت فکر می‌کنم، سیاست برایم بیش از همیشه، هولناک و بی‌رحم می‌شود. او چند هفته پیش، به‌عنوان یک جوان از جناح اصولگرا، به دولت اصلاح‌طلب پزشکیان پیوست. همین کافی بود تا سیل هجمه‌ها روانه‌اش شود. از تمسخر نامش تا تردید در برنامه‌اش. از رسانه‌های رسمی تا توییتر، همه علیه او یک‌صدا شدند که مأمور گران کردن بنزین است. دور از ذهن نبود و نیست که اتحادیه قاچاقچیان سوخت پشت تمام این تخریب‌ها خوابیده باشد. اما آنچه همه را به سکوت واداشت، نه پاسخ‌های سقاب اصفهانی بود و نه دفاعیه‌های دولت. بلکه فاجعه‌ای بود که از دل جاده‌ای بی‌رحم سر برآورد. همسرش، به همراه دو فرزندش، در تصادف با یک تریلی، در چشم‌برهم‌زدنی از زندگی جدا شدند. همسر در دم جان سپرد. دختر کوچک دچار مرگ مغزی شد. و پدر، در اوج داغ و ناباوری، تصمیم گرفت اعضای بدنش را اهدا کند. یک هفته بعد، پسر کوچکش نیز جان سپرد. در برابر این تراژدی، تمام تخریب‌ها متوقف شد. حمله‌ها، تحلیل‌ها، تمسخرها. گویی رنج، زبان‌ها را بُرید. مرگ، نقاب‌ها را کنار زد و چهره‌ی واقعی انسان را به نمایش گذاشت. دیگر کسی از گرانی بنزین نگفت. دیگر کسی از جناح و پُست و مأموریت او حرفی نزد. تنها چیزی که باقی ماند، سکوت بود. سکوتی سنگین. ما اغلب آدم‌ها را با برچسب‌هایی تقلیل می‌دهیم. اصولگرا، اصلاح‌طلب، نفوذی، حکومتی. چپ، راست و... اما تنها مرگ است که هیچ برچسبی نمی‌شناسد. رنج، جناح ندارد. و تراژدی، همه را به یک اندازه در خود می‌بلعد. در این لحظه، اسماعیل سقاب اصفهانی دیگر نه یک معاون رئیس‌جمهور بود، نه مأمور گران کردن بنزین یا حتی جوانی از اصولگرایان.. او فقط پدر بود. پدری داغ‌دیده، و تنها، و در عین حال، بزرگ که در اوج اندوه، تصمیم به بخشش گرفت. تصمیم به زندگی بخشیدن، در دل مرگ. در روزگاری که قضاوت، آسان‌ترین کار جهان شده، و تخریب، سرگرمی روزمره‌ است، گاهی یک تراژدی کافی‌ست تا پرده‌ها را کنار بزند. تا نشان دهد پشت هر نام، هر عنوان، هر جناح، انسانی ایستاده با قلبی تپنده، با خانواده‌ای، با رؤیاهایی که ممکن است در یک لحظه، در یک پیچ جاده، برای همیشه خاموش شوند. و شاید این‌جا، باید مکث کنیم. نه برای اندوه، که برای بیداری. برای یادآوری این حقیقت ساده که پیش از آن‌که کسی را متهم کنیم، لحظه‌ای فکر کنیم اگر این رنج، سهم ما بود، چه می‌کردیم؟ @journalistsclub1

کتابی خواندنی با ترجمه‌ای خوب قتل پروفسور شلیک( ظهور و افول حلقهُ وین) دیوید ادموندز ترجمهُ مهگل جابرانصاری
کتابی خواندنی با ترجمه‌ای خوب قتل پروفسور شلیک( ظهور و افول حلقهُ وین) دیوید ادموندز ترجمهُ مهگل جابرانصاری

کتابی خواندنی با ترجمه‌ای خوب قتل پروفسور شلیک( ظهور و افول حلقهُ وین) دیوید ادموندز ترجمهُ مهگل جابرانصاری
کتابی خواندنی با ترجمه‌ای خوب قتل پروفسور شلیک( ظهور و افول حلقهُ وین) دیوید ادموندز ترجمهُ مهگل جابرانصاری

Repost from مهمات
من در کمال شرمندگی بابت اینکه اسمم توی لیست «سیم‌کارت‌ سفید» بوده، از همه‌تون عمیقاً عذرخواهی می‌کنم. روز هشتم جنگ یکی از همکاران سابق خبرنگار زنگ زد و گفت «شماره‌ات رو همراه با لیستی از بقیه روزنامه‌نگارها دادم به وزارت ارشاد و اینترنتت وصل شده!» معترض شدم که چرا بدون درخواست خودم این کار رو کرده و گفتم اسمم رو از لیست در بیاره، گفت موقتیه و فقط برای همین روزهای جنگه. بعد از جنگ چون همچنان اینترنت خط تلفنم به همان شکل بدون فیلتر وصل بود چندبار تماس گرفتم که لغو کردنش رو پیگیری کنه. گفت قول دادن ولی هنوز انجامش ندادن. من در پیگیری جدی‌تر برای لغو کردنش در مدت بعد از جنگ و عدم استفاده از آن سهل‌انگاری کردم و به خاطر این کوتاهی، عمیقاً متاسفم و بابتش از همه عذرخواهی می‌کنم، در حالی که به عنوان کسی که قبلا خبرنگار بوده وظیفه‌ داشتم درباره این رانت و تبعیض اطلاع‌رسانی کنم. مواضع من درباره فیلترینگ، اینترنت آزاد و ساختاری که عامل همه این نابرابری‌هاست، قبلا هم توی صفحه‌ام منتشر شدن و از این به بعد هم مواضعم همون خواهد بود. می‌دونم که اعتماد مخدوش شده با حرف تغییر نمی‌کنه. همه تلاشم رو می‌کنم که در عمل این رو نشون بدم. 🙏 🔗 Sadra Mohaqeq (@SadraMohaqeq)

بازاندیشی مفاهیم فرهنگی عنتربازی   یکی از درس‌های بزرگ جامعه‌شناسی را من از یوری مودین گرفتم. مودین افسر پلیس مخفی شوروی (بعدها کاگ‌ب) بود و موقعیت بخصوصی داشت. او رابط میان سازمان امنیتی و اطلاعاتی مخفی و مخوف روسی بود با پنج نخبه‌ی انگلیسی فارغ‌التحصیل کمبریج که به خاطر گرایش به کمونیسم طبق معمول داشتند به منافع کشور خود خیانت و به روس‌ها خدمت می‌‌کردند. مودین به خاطر شغل بخصوصش جزو اقلیت بسیار کوچک اتباع شوروی بود که در سال‌های جنگ سرد بین جهان آزاد و پشت پرده‌ی آهنین کمونیسم رفت و آمد داشت. کتاب ارزشمند خاطرات او پر است از روایت انواع برخورد‌های فرهنگی و موقعیت‌های گوناگونی که او در آنها سخت یکه می‌خورد یا به اصطلاح امروزی‌ها شوکه می‌شود. او مکرر در ذهن خود روسیه و شوروی را با انگلستان و بریتانیا قیاس می‌کند و در جمع‌بندی کتاب وقتی اقرار می‌کند که دریافته انقلاب و مارکسیسم کشورش را به بن‌بست کشانده، اظهارنظر بسیار تکان‌دهنده‌ای از یکی از همان پنج نخبه‌ی انگلیسی نقل می‌کند: «تنها کا‌گ‌ب ممکن است بتواند شوروی را نجات بدهد یا اصلاح کند، زیرا این تنها نهاد آن کشور است که درست کار می‌کند و حقیقتاً و عملا هوشمندترین افراد را به خدمت می‌گیرد.» مودین سپس به بازبینی سازمان اجتماعی شبه‌کشوری به نام اتحاد شوروی می‌پردازد و با صداقتی احترام‌برانگیز اعترافی بسیار جالب می‌کند: مهم‌ترین فرق کشوری مثل بریتانیا [البته در زمان اوجش، نه امروز] با کشوری مثل شوروی در این است: اتحاد شوروی چنان سازمان یافته که افراد مستعد برای کارهای غیراخلاقی مثل جاسوسی در آنجا بخت و احتمال بیشتری برای شکوفایی، پیشرفت و موفقیت دارند. آنچه سرنوشت یک کشور را می‌سازد این است که با سازماندهی موجود آن جامعه چه کسانی می‌توانند شکوفا شوند. اقتصادها پیش از تقسیم به دسته‌های سوسیالیستی و سرمایه‌داری به دوگانه‌ی مهم‌تری تقسیم می‌شوند: آنها که دلال در آن پیشرفت می‌کند و آنها که کارآفرین در آن پیشرفت می‌کند. (بدترین اقتصاد قابل تصور هم آنی است که دلال‌ها در آن خود را کارآفرین جا بزنند.) احزاب سیاسی پیش از تقسیم به چپ و راست بر این مبنا تقسیم می‌شوند که افراد با چه معیاری در آن ترقی می‌کنند. مثلاً به رغم زن بودن و علیه پیشفرض‌های مردانه خود را ثابت می‌کنند یا به علت زن بودن و با استفاده از تبعیض مثبت به چشم می‌آیند. این همه را گفتم تا به چیز دیگری برسم. نوعی که دولت در ایران جامعه را سازمان داده برای همه آشناست. همه می‌دانند چه عوامل و عناصری باعث یا مانع پیشرفت می‌شود. همه می‌دانیم که به مشکلات قدیمی و چندصدساله‌ی ایران مثل نقش خویشاوندی و چاپلوسی مسائل دیگری مثل تعهد عقیدتی و سیاسی هم اضافه شده. از این مشکلات که گناهش به گردن "ما" نیست، همه شکایت می‌‌کنند، ولی کمتر کسی در این باره صحبت می‌کند که خارج از فضاهای دولتی-سیاسی، در عرصه‌ی عمومی-اجتماعی، آنجا که ملت شریف به اصطلاح "آزادانه" انتخاب می‌کنند، وضع از چه قرار است. واضحا امروز در ایران تمام نهادهای تخصصی که در آن فرد باید بین همگنان و هم‌صنفان و رقیبان و متخصصان خودی نشان بدهد و بالا برود از کار افتاده‌اند. تنها عامل تعیین‌کننده شده بیشتر دیده و لذا مشهور شدن. به این منظور لازم نیست منِ مترجم لزوماً بهتر از دیگر مترجمان کار خود را انجام بدهم تا بالاتر قرار بگیرم، بلکه لازم است بیشتر استعداد خودنمایی یا عرضه‌ی خویشتن را داشته باشم. از همین رو، پزشک، مهندس، وکیل، نویسنده و هنرمند، لوله‌کش و معمار، راهنمای تور و مغازه‌دار، بازیگر و روسپی و سیاستمدار، همه به یکسان مشغول ضبط ویدئوهای «جالب» هستند که توجه جلب کنند، دیده و مشهور شوند و بر اساس مغالطه‌ی هولناک رایج این توهم به وجود بیاورد که از باقی هم‌صنفان خود بهترند. نتیجه‌ی این امر واضح است: از بین پزشک‌ها، عنترش، از بین وکلا عنترش، از بین همه‌ی مشاغل و اصناف عنترش تشویق می‌شود و بالا می‌آید. بیایید از خود بپرسیم در جایی که نظارت استصوابی شورای نگهبان نیست، چرا این مقدار اوباش و عنترها و فرومایه‌ترین‌ها به شهرت رسیده‌اند؟ چرا انتخابات را می‌شود تحریم کرد، ولی یک شارلاتان را نمی‌شود رسوا کرد؟ چرا همه روی انتخاب‌های آشغال خود تعصب دارند؟ چرا ایرانی جماعت در عین خودزرنگ‌پنداری و بدبینی پارانویید هر روز گول یکی را می‌خورد؟ چرا اینقدر راحت می‌شود کسی خودش را متخصص چیزی جا بزند؟ جامعه‌ی ما چگونه سازمان داده شده که بهشت شارلاتان‌هاست؟ شاید واقعاً به رغم تمام غرغرها و شکایت‌ها این جامعه تقاضای جدی برای چیز بدردخور در هیچ عرصه‌ای ندارد. شاید واقعاً فقط عنتربازی برایش جالب است.   سپاس ریوندی #بازاندیشی_‌مفاهیم_فرهنگی

زادروز حسین معصومی همدانی (ششم آذر ۱۳۲۷) عضو پیوستۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی (تاریخ عضویت پیوسته: ۱۳۷۶/۱۲/۲۵) @theapll

امروز سر ناتاشا داد زدم. همکارم. همان که خیلی حرف می‌زند و گربه‌اش را از شوهرش بیشتر دوست دارد و عاشق آرماتور و غلتک پاچه‌بزی است. همان. صدایم را برایش بردم بالا و با تحکم بهش گفتم که چرا فلان و بهمان و این‌ها. سر موضوعی که خیلی هم مهم نبود و در واقع می‌شد با فرستادن یک صلوات و لعنت به دل سیاه شیطان رجیم، از کنار موضوع گذر کرد. ولی من تصمیم گرفتم که بلند حرف بزنم و زدم. امروز یک خاطره‌ی بد از خودم برای ناتاشا توی دلش به یادگار گذاشتم. چیزی که شاید سال‌ها بعد تنها نشان باقی‌مانده از من در ذهنش باشد. «فهیم؟ همونی که سر تاخیر یک‌روزه‌ی نقشه‌ها صداش رو برام کلفت کرد.» کاش شغلم چیز دیگری بود. مثلا وانت جرثقیل‌دار داشتم و راه می‌افتادم توی جاده‌های برهوت به دنبال آدم‌هایی که ماشین‌شان خراب شده یا بنزین تمام کرده‌اند یا پنچر شده‌اند یا اصلا حال ادامه دادن ندارند. ماشین‌شان را بکسل کنم و توی راه برای‌شان هایده پخش کنم و بهشان شربت آبلیموی خنک بدهم. بعد هم برسانمشان و خداحافظ. یک قاب کوچک و دل‌ربا از خودم الصاق کنم به دیوار خاطراتشان. طوری که نه از قبل من خبر دارند و نه از بعد من. تنها نشان من هایده است و شربت و باد سرد کولر وانت من. «فهیم؟ یادته توی کویر فلان، سگ‌دست ماشین‌مون پکید. بعد اومد و بکسل‌مون کرد و کولر و شربت و هایده و این‌ها. همون» یا مثلا دکتر باشم و توی هواپیما حال یک نفر بهم بخورد و از هوش برود و مهماندار سراسیمه داد بزند: این‌جا کی دکتره؟ من. بروم با دو تا حرکت گازانبری و یه تنفس دهن به دهن به هوشش بیاورم و بشوم یک خاطره‌ی شیرین ته ذهنش. «فهیم؟ همون که دم مسیحایی داشت و نجاتم داد دیگه» از این فانتزی‌ها کم ندارم. آدم‌هایی که در یک بازه‌ی محدود زمانی، مسیرم با مسیر آن‌ها تلاقی می‌کند و یک قاب شیرین از خودم برای‌شان جا می‌گذارم. کسانی که نه قبل من را دیده‌اند و نه در آینده با من همراهند. فانتزی به جا گذاشتن نام نیک در دل مردم در سه سوت. شرط برقراری خاطره خوش در دل دیگران همین است. حضور کوتاه‌مدت در زمان و مکان مناسب. وگرنه آدم‌ها خاکستری‌اند و خوب و بدشان قاتی است. مثلا ما از دهقان فداکار و نحوه‌ی برخوردش با همسرش وقتی که غذا شور می‌شده، چه می‌دانیم؟ کلا از ریزعلی خواجوی چیزی زیادی نمی‌دانیم. ما فقط یک خاطره‌ی خوب داریم از دهقان فداکار که سال‌هاست میخ شده به دیوار حافظه‌مان. رمز موفقیت؟ بودن در زمان مناسب در مکان مناسب و بعد هم رفتن به مرحله‌ی بعد. مثل عشق. یک قاب پر از تب و تاب و چشمان شهلا و تمنا و خلاص. تبدیل خواستن به یک قاب خواستنی و آویزان کردنش به دیوار خاطره تا ابد. قبل از این‌که هزار لایه‌ی سیاه و سفید این قاب را تبدیل کند به یک سریال طولانی و بی‌نتیجه. قبل از داد زدن سر ناتاشا باید ترک میدان کرد. #فهیم_عطار @fahimattar

🔺به‌رغمِ استاد عبدالحسین زرین‌کوب🔺 ✍فرهاد طاهری چند شب پیش مشروح نشست «شب عبدالحسین زرین‌کوب» را در دانشکدهُ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران (دوشنبه ١٩ آبان ١۴٠۴) نگاه می‌کردم. یکی از سخنرانان محترم، ضمن ستایش از مقام علمی و فرهنگی و تواضع و پشتکار و نظم استاد زرین‌کوب،  سخنان خود را با پیشنهادی به پایان بردند و فرمودند :
در تاریخ دانشگاهی ما به محمد قزوینی برای اولین بار در تاریخ اندیشهُ ما علامه قزوینی گفتند. من بر این باورم که اگر به معیار وسعت مطالعاتی و قدرت استنباط و هوش فوق العاده... و نگارشی که گاه انسان را به اعجاب وا می دارد...به این دلیل استاد زرین‌کوب حتی بزرگتر از استادان خود بود...من به استناد این چهار دلیل معتقدم باید از امروز به بعد استاد زرین‌کوب را «علامه» بنامیم. علامه‌ای که از استادان خودش هم برتر بود.
این اعطای عنوان «علامه» به دکتر زرین‌کوب مرا به یاد نظر خودِ استاد زرین‌کوب دربارهُ این لقب و محمد قزوینی انداخت.
محمد قزوینی را که عنوان مبتذل شدهٔ علامه، چیزی بر قدر او نمی افزاید در ایران، امروز غالباً به خاطر طبع انتقادی بی همانند او از دیوان حافظ می شناسند.*
*عبدالحسین زرین‌کوب، «درآستانهُ پنجاهمین سال خاموشی محمد قزوینی»، یادنامهٔ علامه محمد قزوینی، به کوشش علی دهباشی، انتشارات کتاب و فرهنگ، تهران ١٣٧٨،ص ٩.

به‌رغمِ استاد عبدالحسین زرین‌کوب ✍فرهاد طاهری چند شب پیش مشروح نشست «شب عبدالحسین زرین‌کوب» را در دانشکدهُ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران (دوشنبه ١٩ آبان ١۴٠۴) نگاه می‌کردم. یکی از سخنرانان محترم، ضمن ستایش از مقام علمی و فرهنگی و تواضع و پشتکار و نظم استاد زرین‌کوب،  سخنان خود را با پیشنهادی به پایان بردند و فرمودند :
در تاریخ دانشگاهی ما به محمد قزوینی برای اولین بار در تاریخ اندیشهُ ما علامه قزوینی گفتند. من بر این باورم که اگر به معیار وسعت مطالعاتی و قدرت استنباط و هوش فوق العاده... و نگارشی که گاه انسان را به اعجاب وا می دارد...به این دلیل استاد زرین‌کوب حتی بزرگتر از استادان خود بود...من به استناد این چهار دلیل معتقدم باید از امروز به بعد استاد زرین‌کوب را «علامه» بنامیم. علامه‌ای که از استادان خودش هم برتر بود.
این اعطای عنوان «علامه» به دکتر زرین‌کوب مرا به یاد نظر خودِ استاد زرین‌کوب دربارهُ این لقب و محمد قزوینی انداخت.
محمد قزوینی را که عنوان مبتذل شدهٔ علامه، چیزی بر قدر او نمی افزاید در ایران، امروز غالباً به خاطر طبع انتقادی بی همانند او از دیوان حافظ می شناسند.*
*عبدالحسین زرین‌کوب، «درآستانهُ پنجاهمین سال خاموشی محمد قزوینی»، یادنامهٔ علامه محمد قزوینی، به کوشش علی دهباشی، انتشارات کتاب و فرهنگ، تهران ١٣٧٨،ص ٩.

🔸 به‌رغمِ استاد عبدالحسین زرین‌کوب🔸 ✍فرهاد طاهری چندشب پیش مشروح نشست «شب عبدالحسین زرین‌کوب» را در دانشکدهُ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران (دوشنبه ١٩ آبان ١۴٠۴) نگاه می‌کردم. یکی از سخنرانان محترم، ضمن ستایش از مقام علمی و فرهنگی و تواضع و پشتکار و نظم استاد زرین‌کوب،  سخنان خود را با پیشنهادی به پایان بردند و فرمودند :
در تاریخ دانشگاهی ما به محمد قزوینی برای اولین بار در تاریخ اندیشهُ ما علامه قزوینی گفتند. من بر این باورم که اگر به معیار وسعت مطالعاتی و قدرت استنباط و هوش فوق العاده... و نگارشی که گاه انسان را به اعجاب وا می دارد...به این دلیل استاد زرین‌کوب حتی بزرگتر از استادان خود بود...من به استناد این چهار دلیل معتقدم باید از امروز به بعد استاد زرین‌کوب را «علامه» بنامیم. علامه‌ای که از استادان خودش هم برتر بود.
این اعطای عنوان «علامه» به دکتر زرین‌کوب مرا به یاد نظر خودِ استاد زرین‌کوب دربارهُ این لقب و محمد قزوینی انداخت.
محمد قزوینی را که عنوان مبتذل شدهٔ علامه، چیزی بر قدر او نمی افزاید در ایران، امروز غالباً به خاطر طبع انتقادی بی همانند او از دیوان حافظ می شناسند.*
*عبدالحسین زرین‌کوب، «درآستانهُ پنجاهمین سال خاموشی محمد قزوینی»، یادنامهٔ علامه محمد قزوینی، به کوشش علی دهباشی، انتشارات کتاب و فرهنگ، تهران ١٣٧٨،ص ٩.

یک نمونه تولید محتوای در خدمت محیط زیست و حساس کردن مردم به مشکل پسماند با کمک هنر موشن گرافی و موسیقی که تنها با چند ساعت که از انتشار آن می گذرد مورد بازدید عده زیادی قرار گرفته است. به عنوان یک وظیفه اجتماعی لطفا در انتشار و بیشتر دیده شدن این محتوا تک تک ما اقدام کنیم . سپاس

یک نمونه تولید محتوای در خدمت محیط زیست و حساس کردن مردم به مشکل پسماند با کمک هنر موشن گرافی و موسیقی که تنها با چند ساعت که از انتشار آن می گذرد مورد بازدید عده زیادی قرار گرفته است. به عنوان یک وظیفه اجتماعی لطفا در انتشار و بیشتر دیده شدن این محتوا تک تک ما اقدام کنیم . سپاس

آواره‌ی کوچه‌های بی‌پایان است ژولیده و خیس‌خورده از باران است بر بام جهیده‌ای است خونین پیکر این گربه‌ی سرخ در جهان ایران است
آواره‌ی کوچه‌های بی‌پایان است ژولیده و خیس‌خورده از باران است بر بام جهیده‌ای است خونین پیکر این گربه‌ی سرخ در جهان ایران است... @shearomoosighi

Repost from صبح‌ ما🕊
🎥مانع اصلی اصلاحات و دیپلماسی ▪️ریشه اصلی بی‌عملی در سیاست خارجی و اقتصاد ایران، نبود اجماع در سطح راهبردهای کلان است. کشور نه در مذاکره با غرب ابتکار دارد و نه در اصلاحات اقتصادی؛ زیرا هیچ طرح مشخص و قابل ارائه‌ای تولید نمی‌شود و این اتفاق تصادفی نیست. ▫️این گفته مسعود نیلی،‌ اقتصاددان در گفتگو با نشریه تجارت فردا است. به گفته او، نظام حکمرانی از مجموعه‌ای از افراد تشکیل شده که در مسائل اساسی با یکدیگر تعارض دارند؛ تعارض‌هایی نه در جزئیات، بلکه در مبانی سیاست‌گذاری. ▪️در یک‌سو کسانی هستند که از رفع فیلترینگ، آزادی بیشتر اقتصاد و مذاکره حمایت می‌کنند؛ و در سوی دیگر افرادی قرار دارند که مخالف هرگونه رابطه با غرب و طرفدار کنترل شدید اقتصادند. نتیجه این تضادها، اتلاف انرژی حکمرانی در خنثی‌سازی یکدیگر و در نهایت «بی‌عملی» در تصمیم‌گیری است./تجارت فردا @sobhema_ir

💠⚠️💠*حالا می‌توان گفت تهران، نیویورک، پاریس و لندن* ✍️ *نیما عاصی* در این روزها اگر در خیابان‌های تهران قدم بزنی، کافی‌ست از چهارراه ولیعصر تا میدان فردوسی یا از خیابان کریم‌خان تا باغ‌موزه‌ها راه بروی؛ گویی شهری را می‌بینی که از زیر خاکستر سال‌ها خستگی و فشار، دوباره شانه راست کرده و بال‌هایش را باز کرده است. تهران در سکوت و بی‌سروصدا، اما با ضرباهنگی پیوسته و زنده، دارد به یک پایتخت هنر تبدیل می‌شود؛ نه هنرِ ویترینی و فرمایشی، بلکه هنری که از دل مردم، از پستوهای خانه‌ها، کارگاه‌های کوچک، سالن‌های خصوصی و حتی پیاده‌روها بیرون می‌زند. *تهران روی صحنه است* تئاتر شهر که روزگاری تنها نماد رسمی اجرای نمایشی در تهران بود، حالا فقط یک نقطه روی نقشه‌ است. از تماشاخانه‌هایی در هفت‌تیر و نوفل‌لوشاتو تا سالن‌های خصوصی در فرشته و پاسداران، هر شب چندین نمایش هم‌زمان روی صحنه‌ می‌روند. مخاطبان ترکیب متنوعی هستند: دانشجو، کارمند، نویسنده، پدر و مادرهایی با بچه‌های نوجوان. آنچه در سالن‌ها جریان دارد، صرفاً یک اجرا نیست؛ یک گفت‌وگوی زنده‌ میان جامعه و خودش است. ایده‌ها جسورتر شده‌اند، زبان نمایش‌ها شفاف‌تر و دغدغه‌ها اجتماعی‌تر، حتی نمایش‌های خیابانی در بوستان‌ها و پیاده‌روها دوباره جان گرفته‌اند؛ جایی که مردم نه تماشاچی انعطاف‌پذیر، که بخشی از صحنه می‌شوند. *صدای موسیقی که از هر سوی شهر می‌رسد* کنسرت‌ها دیگر فقط در سالن وزارت کشور یا میلاد نمایشگاه نیستند. سالن‌های کوچک‌تر، فضاهای کافه-کنسرت، اجراهای مستقل، موسیقی راک، تلفیقی، سنتی، فولک، رپ و حتی موسیقی کلاسیک معاصر، همگی بی‌وقفه در جریان‌اند. بله، هنوز قوانین و محدودیت‌ها هستند؛ اما به‌طرزی شگفت‌انگیز، جامعه راه خودش را پیدا کرده است، جوان‌ها روی پشت‌بام‌ها، گاراژها و استودیوهای خانگی موسیقی ضبط می‌کنند. گروه‌های جدید دیگر منتظر معرفی رسمی نمی‌مانند؛ خودشان خود را می‌سازند، پخش می‌کنند، و دیده می‌شوند! مردم در تهران با حمایت های خودشان فریاد می زنند ما حتی نیاز به برگزاری کنسرت های هماهنگ شده ی بین المللی مثل جنیفر لوپز در عربستان و دیگران نداریم، ما خودمان گروه های خودمان را داریم، بذارید خودمان را بشنویم! *تهران، شهری که به شهر ایونت های هنری تبدیل شده* ایونت‌ها دیگر نیاز به حمایت رسمی یا مجوزهای عظیم ندارند. از نمایشگاه‌های هنری کوچک در آپارتمان‌های قدیمی مرکز شهر گرفته تا بازارهای هنر در کافه باغ‌ها، نشست‌های نقد کتاب، پرفورمنس‌های شهری و فستیوال‌های مستقل؛ تهران دارد مثل یک موجود زنده نفس می‌کشد. این جریان چیزی شبیه به پاریس پس از جنگ، لندن دهه‌ی ۶۰ یا برادوی در نقطه اوج خود است: هنر نه به عنوان «تزئین» که به عنوان هویت جمعی. *تفاوت تهران با پروژه‌های "ساخته‌شده"* در نقاطی مانند عربستان، امروزه هزینه‌های میلیارد دلاری برای ساخت هویت فرهنگی صرف می‌شود. کنسرت‌های بزرگ، فستیوال‌های مجلل، معماری‌ باشکوه، اما مشکل این‌جاست: هویت را نمی‌شود خرید، و اینجا دقیقا می رسیم به صحبت های آن جغرافیدان بزرگ آمریکایی که گفت هیچ چیز جعلی درباره ایران وجود ندارد، درست برعکس همسایگانش. آنچه امروز در تهران در حال رخ‌دادن است، حاصل تاریخ، ادبیات، موسیقی، عرفان، زبان و تجربه‌ی زیسته‌ی یک ملت است. ایران با همه‌ی پیچیدگی‌هایش، با شکوه و زخم‌هایش، خودش دارد از درون خودش زاده می‌شود. *این اتفاق «مد» نیست، «حرکت» است.* تلاشی نیست که از بالا تحمیل شده باشد؛ پاسخی‌ است که جامعه خودش به خودش داده است. حتی در برابر تمام مخالفت‌ها، محدودیت‌ها و فشارهای اجتماعی و فرهنگی، جامعه به یک تعادل جدید رسیده: نه آن سوی افراط، نه این سوی تحمیل؛ مردمی که تصمیم گرفته‌اند زندگی کنند، نفس بکشند، خلق کنند، و فرهنگ را از نو بسازند. *تهران، شهری که نمی‌توان آن را به عقب برگرداند* این جریان را نه می‌شود ممنوع کرد، نه می‌شود خاموش کرد، زیرا هنر در تهران دیگر رخداد نیست؛ ریشه است، بخشی از تنفس شهری، بخشی از مناسبات مردم با خودشان. *تهران امروز شهری‌ست که در آن:* تئاتر به گفت‌وگوی روزمره تبدیل شده، موسیقی به نیاز بدل شده، هنرهای تجسمی به رسانه‌ی بیان عمومی مبدل شده، و خیابان‌ها به صحنه‌ی روایت یک ملت. تهران، دیگر «شهر خاکستری» نیست. تهران شهری‌ست که دارد از خاکسترش بلند می‌شود، آرام، پیوسته، بی‌آنکه کسی پرچمش را تکان دهد، تهران، خودش دارد خودش را زنده می‌کند. و این، زیباترین نوع رنسانس است: *رنسانسی که از دل مردم می‌جوشد.*