[nonusic]
Open in Telegram
یاکوت؛ ء ماییمو موج ِسودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن!
Show more235
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+330 days
Posts Archive
235
تو قویترین آدمِ جهان خودت هستی تا وقتی عمیقترین نقطهی غمانگیز قلبت لمس نشده..
فرقی نداره وسط رانندگی، توی خونه، طول روز، وسط کار، تاریکی شب، به وقت تنهایی یا وسط مهمونی! هرجاکه لمس بشه تو باید بغضی رو قورت بدی که وزنش حداقل پانزده برابر خودته.
235
آقای نزار قبانی میفرماید:
«خلف الإهتمام تختیٔ کل معانی الحب»
عشق وابسته به یک چیزه، «توجه»
میگه اگه کسی بهت گفت دوستت دارم ولی بهت توجه نکرد،
بدون دوستت نداره.
ولی اگر کسی حواسش بهت بود،
از غصهت غمگین شد،
تو جمعها نتونست بهت بیتوجه باشه و همیشه پیگیرت بود، حتماً دوستت داره:)
@nonusic
235
سالها بود قلب نااُمیدش، از حضور رنج میبرد..
و تنهایی، تنها انتخابی بود که همیشه در مسیرش نمایان میشد.
235
کاش قرصخوابها اثری بیشتر از یک ساعت داشتن، که وقتی لطف ادمیزاد بالا میزنه و میخواد در کمال نشون دادن حسن نیتش بخاطر دیگری بیدار بمونه بی اثر نشه! و بعد از پشیمون شدن از حسن نیتش دیر نشده باشه و بمونه خودش و تفکر اینکه اگر فقط یکبار دیگه در این بحث پوچ بچگانه تلافی اتفاق افتاد حسن نیتو لوله و نوک چاقو میزنم.
235
آدمها یه کلاهخود بزرگتر از کلهشون سرشون میکنن که جلوی چشمهاشون رو گرفته و به خیال خودشون دارن از خودشون محافظت میکنن. بعد لباس آهنین به تن میکنن و و نیزههای بزرگشون به میدون جنگ میرن.. و تو از دور شاهد پرسه زدنهای بیخود با کلاهخودهای با خودشون بدون هیچ وسیلهی نجاتی مشغول سوختن وسط آتش جهنم، صدای نزدیک شدنشون رو میشنوی.. نیزه در هوا پرت میشه و در یک قدمی خودشون فرو میاد نیزه رو در میاره و ضربهای کوچیک با دستای اتش گرفته به کلاهخود میزنی. انسان به خیال خود محافظ از گرمای اتش به خودش میلرزه و با وحشت در تلاش برای مهار خیالی تو که در اتش درحال سوختنی با نیزه بار دیگر به دیوار و هوا ضرباتی سهمگین وارد میکنه چه بسا تو شاهد زحمی شدن این انسان خودنگهدار به وسیلهی خودش هستی. در نهایت متهم تو هستی که چرا با دستان گرمی که از قضا اتش گرفته بود کلاهخود این انسان کمخطر و محتاط را کمی بالاتر زدی تا دو قدم بیشتر جلوی پایش را ببیند. یک؛ اصلا توی اتش زاده که بودی که به خودت جرئت دست زدن و نزدیک شدن به یک انسان خودمختار را دادهای!!
دو؛ طبق قانون و مادهی نامعلومی، گرمای بیش از اندازهی شما باعث آب شدن یخ احتمالی قلب این آدم جهان نوین شده و شما تا ابد مسئول دو قطره آب چکه کرده از قلب و دیگر دم و دستگاه انسان خود نامختار هستید.
سه؛ بی شک یک انسان با کلاهخود و لباس رزم و نیزه مسئول نجات دادن شما از آتیشی که احتمالا باعث شعله ور شدنش شده بوده و به هیچ عنوان زیر بار نخواهد رفت که تنها نوک پاهایش رو میدیده.
چهار، حوصلهمان سر میرود از فریاد های بیخود یا سکوتهای باخود این موجود خودمختار بی اختیار! انسان را با لگد به درون آتش بیاندازید
و تبریک میگویم چرخهی جدیدی از این سناریو رقم خورده است.
235
به جاهایی فکر میکردم که باید با هم برویم. جاهای کوچک گمنام که فقط بگویم با تو آنجا رفتهام.
235
درست آنجا که ترکم کردهای، ایستادهام. اما همانند زمانی که ترکم کردی نیستم. بسیار تغییر کردهام و یاد گرفتهام انسانها برای جمع شدن پیکرشان، نیاز مُبرم به فروپاشی عمیق دارند. برای فروپاشیدنم از تو بسیار ممنونم.
«جمالثریا»
235
بعضیها هستند که میگویند
بی تو نمیتوانم زندگی کنم..
من از این دست آدمها نیستم
من بی تو هم میتوانم زندگی کنم؛
امّا
اگر
با
تو
باشم
جورِ دیگری میتوانم زندگی کنم...
«ناظمحكمت»
235
«و فهمیدم که این زندگی را هم میشود تحمل کرد. و وقتی این را بشود، هر زندگیای را میشود تحمل کرد و این خیلی غمانگیز بود.»
•نسیم مرعشی•
235
نمیدونم چجوری بگم
ولی من اون حس علاقمو
از دست دادم، اون حس تمایل، اون حس اشتیاق،
اون حس که به یهچیزی کشش داری.
خیلی ترسناکه!
