[nonusic]
الذهاب إلى القناة على Telegram
یاکوت؛ ء ماییمو موج ِسودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن!
إظهار المزيد242
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+1130 أيام
أرشيف المشاركات
242
هرچندوقت یکبار میرم تا پایین و به چتهای قدیمی با دوستانم سر میزنم.. پروفایلهاشون رو میبینم، آدمهایی که شاید چت بسیار کوتاهی باهاشون داشتم اما از زیبایی یا دیدن یک شرایط تازه ازشون در عکس ها لذت میبرم.. حلقههای در دست.. کشورهای تازه.. چهرههای زیبا.. و گاهی شاید بدون هیچ تغییری، لیستسینهاشون رو چک میکنم تا خیالم راحت شه! همین روزها تولد آیدا بود.. دخترک خیلی زود از پیش ما رفت و وقتی شقایق استوری عکسش روی مزارش رو فرستاد واقعا شوکزده بودم. چند روز قبلش پروفایلش رو اتفاقی دیده بودم و با خودم میگفتم نتها که وصل شد چرا ایدا انلاین نشده و دعا کردن حالش خوب باشه! چند روز بعد شقایق استوری رو برام فرستاد و هنوز گاهی یادش میافتم و فاتحهای براش میخونم، همونطور که همیشه برای امیرحسن..
و بعد نگاه میکنم به عکسها با لستسینها.. به اخرین صحبتهایی شده بود و نهایتا به خودم فکر میکنم که کدوم یکی از این روزها قراره سهم من از این زندگی به پایان برسه.
242
امروز یه پادکست گوش میدادم از «پادکست مسیر» با این عنوان که «مرگآگاهی: حتی مادرها هم میمیرند» و از صبح فکر میکردم که هرچقدر مرگآگاهی بالایی داشته باشم باز هم دیدن این تیتر قلب آدم رو فشرده میگنه.. اما بازهم ازش فرار نمیکنم و تا اخر پادکست رو تقریبا گوش دادم. و بهنظرم این خودش درجهای از مرگآگاهی بود. شاید مفیدترین آگاهی زندگی هر آدمی همینه!
242
نوشته بود؛ بعضی آدمها هیچچیز تازهای به آدم اضافه نمیکنن، فقط چیزهایی رو پس میدن که زندگی یواشیواش ازت گرفته بود. ذوق، شیطنت، اعتماد، آرامش، میل دوست داشتن… و شاید برای همینه که بودن کنارشون بیشتر از «عاشق شدن»، شبیه برگشتن به خونهس...
چقدر دلم برای حس برگشتن به خونه تنگ شده!
@nonusic
242
با سرعت جهان امروز، این بیحوصلگیهای مداوم آدمیزاد رو به زوال میکشونه! بیحوصله در خوندن متنهای طولانی، بیحوصله در دیدن فیلمهایی با روند آرومتر، بیحوصله در رسیدن به نتیجه، بیحوصله در همه چیز! همهچیز رو در خلاصهترین حالت ممکن باید شبیه یه چیپ به خود مغز داد! دلم تنگ شده برای توان کتابهای طولانی خوندن، برای نصفه نیمه فیلمهارو رها نکردن، برای نوشتن متنهای طولانی، برای انتظار دیدن نتیجهی خوشایند کار، برای پر جزئیات بودن اتفاقات برای حوصله داشتن! و کمی ارومتر زندگی کردن.. یا سرعتی مفید داشتن!
از این جهان مدرن بیزار نیستم، اما زندگی در جهان قدیم رو بیشتر دوست دارم. اینجا برای همهچیز سریع دیر میشه و حوصله سر میره و میریزه روی زمین ..
242
میخواهم اقلا یک نفر باشد،
که من با او از همه چیز همانطور حرف بزنم
که با خودم حرف میزنم.
«داستایفسکی»
242
انقدر خوب بازی کردیم همه باورشون شد جای قلبمون سنگه و هیچ حسی نداریم! وگرنه هیچکدوم از این رفتارها عادی نیست.
