uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

[nonusic]

[nonusic]

Відкрити в Telegram

یاکوت؛ ء ماییم‌و موج ِسودا، شب‌ تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن!

Показати більше
242
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
+1130 днів
Архів дописів
الاهی شکر♥️

الاهی به اُمید تو🪴

هرچند‌وقت یکبار میرم تا پایین و به چت‌های قدیمی با دوستانم سر میزنم.. پروفایل‌هاشون رو میبینم، آدم‌هایی که شاید چت بسیار کوتاهی باهاشون داشتم اما از زیبایی یا دیدن یک شرایط تازه ازشون در عکس ها لذت میبرم.. حلقه‌های در دست.. کشورهای تازه.. چهره‌های زیبا.. و گاهی شاید بدون هیچ تغییری، لیست‌سین‌هاشون رو چک میکنم تا خیالم راحت شه! همین روزها تولد آیدا بود.. دخترک خیلی زود از پیش ما رفت و وقتی شقایق استوری عکسش روی مزارش رو فرستاد واقعا شوک‌زده بودم. چند روز قبلش پروفایلش رو اتفاقی دیده بودم و با خودم میگفتم نت‌ها که وصل شد چرا ایدا انلاین نشده و دعا کردن حالش خوب باشه! چند روز بعد شقایق استوری رو برام فرستاد و هنوز گاهی یادش میافتم و فاتحه‌ای براش میخونم، همونطور که همیشه برای امیرحسن.. و بعد نگاه میکنم به عکس‌ها با لست‌سین‌ها.. به اخرین صحبت‌هایی شده بود و نهایتا به خودم فکر میکنم که کدوم یکی از این روزها قراره سهم من از این زندگی به پایان برسه.

یکشنبه‌ی سوت‌وکوری است و من حال چندان خوشی ندارم. روز را در مصاحبتِ «تنهایی» می‌گذارم. امروز تنهایی خالی و خاموش است، در خود خزیده و انگار حرفی برای گفتن ندارد... •روزها در راه؛ شاهرخ‌مسکوب @nonusic

یکشنبه‌ی سوت‌وکوری است و من حال چندان خوشی ندارم. روز را در مصاحبتِ «تنهایی» می‌گذارم. امروز تنهایی خالی و خاموش است، در خود خزیده و انگار حرفی برای گفتن ندارد... •روزها در راه؛ شاهرخ‌مسکوب
@nonusic

امروز یه پادکست گوش میدادم از «پادکست مسیر» با این عنوان که «مرگ‌آگاهی: حتی مادرها هم میمیرند» و از صبح فکر میکردم که هرچقدر مرگ‌آگاهی بالایی داشته باشم باز هم دیدن این تیتر قلب آدم رو فشرده میگنه.. اما بازهم ازش فرار نمیکنم و تا اخر پادکست رو تقریبا گوش دادم. و به‌نظرم این خودش درجه‌ای از مرگ‌آگاهی بود. شاید مفیدترین آگاهی زندگی هر آدمی همینه!

میشه با خیلیا ادامه داد، گفت، شنید، خندید، ولی دیگه نمیشه دوسشون داشت.

‏نوشته بود؛ بعضی آدم‌ها هیچ‌چیز تازه‌ای به آدم اضافه نمی‌کنن، فقط چیزهایی رو پس می‌دن که زندگی یواش‌یواش ازت گرفته بود. ذوق، شیطنت، اعتماد، آرامش، میل دوست داشتن… و شاید برای همینه که بودن کنارشون بیشتر از «عاشق شدن»، شبیه برگشتن به خونه‌س... چقدر دلم برای حس برگشتن به خونه تنگ شده!
@nonusic

هرگز نمی‌شوی فراموشِ من رفیق ما گریه کرده‌ایم در آغوشِ هم رفیق؛
@nonusic🤍

با سرعت جهان امروز، این بی‌حوصلگی‌های مداوم آدمیزاد رو به زوال می‌کشونه! بی‌حوصله در خوندن متن‌های طولانی، بی‌حوصله در دیدن فیلم‌هایی با روند آروم‌تر، بی‌حوصله در رسیدن به نتیجه، بی‌حوصله در همه چیز! همه‌چیز رو در خلاصه‌ترین حالت ممکن باید شبیه یه چیپ به خود مغز داد! دلم تنگ شده برای توان کتاب‌های طولانی خوندن، برای نصفه نیمه فیلم‌هارو‌ رها نکردن، برای نوشتن متن‌های طولانی، برای انتظار دیدن نتیجه‌ی خوشایند کار، برای پر جزئیات بودن اتفاقات برای حوصله داشتن! و کمی اروم‌تر زندگی کردن.. یا سرعتی مفید داشتن! از این جهان مدرن بیزار نیستم، اما زندگی در جهان قدیم رو بیشتر دوست دارم. اینجا برای همه‌چیز سریع دیر میشه و حوصله سر میره و میریزه روی زمین ..

♥️✨
@nonusic

می‌خواهم اقلا یک نفر باشد، که من با او از همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف می‌زنم. «داستایفسکی»

من همیشه آمادگی خداحافظی با هرچیزی رو دارم.

دنیا دار مکافاته عزیز؛ بخند و صبور باش.

گاهی حتی برای نوشتن همین جملات‌هم تردید میکنم :))

باید برم یه شهر دور، با یه هویت غریب شروع به زندگی کنم.

بعضی غم‌ها از تنهایی نیست؛ از اینه که هیچ‌کس بلد نیست به تنهاییِ تو نزدیک بشه.

شاید چیزی که منتظرش هستی در راه باشد، فقط هنوز به اندازه‌ی کافی نزدیک نشده🪴

انقدر خوب بازی کردیم همه باورشون شد جای قلبمون سنگه و هیچ حسی نداریم! وگرنه هیچ‌کدوم از این رفتارها عادی نیست.