en
Feedback
کانال رسمی آزیتا خیری(نقش نهان)

کانال رسمی آزیتا خیری(نقش نهان)

Open in Telegram

نویسنده ۱۶ عنوان کتاب چاپی از جمله ماهی‌زلال‌پرست،عنکبوت،خانه‌امن،بی‌گناهان،شاخه‌نبات و... رمان آنلاین #جرعه_چین https://t.me/jorechin #نقش_نهان پارتگذاری:سه روز در هفته ادمین تبلیغات: @RazEzay

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel کانال رسمی آزیتا خیری(نقش نهان)

Channel کانال رسمی آزیتا خیری(نقش نهان) (@azitakheyri) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 13 449 subscribers, ranking 2 815 in the Books category and 24 226 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 13 449 subscribers.

According to the latest data from 08 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 1 546 over the last 30 days and by 79 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 4.06%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 6.95% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 543 views. Within the first day, a publication typically gains 930 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 20.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as صدا, وقت, چشم, مگه, نگاهش.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
نویسنده ۱۶ عنوان کتاب چاپی از جمله ماهی‌زلال‌پرست،عنکبوت،خانه‌امن،بی‌گناهان،شاخه‌نبات و... رمان آنلاین #جرعه_چین https://t.me/jorechin #نقش_نهان پارتگذاری:سه روز در هفته ادمین تبلیغات: @RazEzay

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 09 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

13 449
Subscribers
+7924 hours
+5557 days
+1 54630 days
Posts Archive
همه‌چیز از یک شب شروع شد… شبی که قرار بود مثل تمام شب‌های دیگر تمام شود؛ اما صبح، یک راز متولد شد، یک نفر خون داد، و کمند وارد بازی‌ شد که خروجی نداشت. این فقط یک داستان نیست… این تاوانِ شبی‌ست که هیچ‌کس فراموشش نکرد. 🖤 #تاوان_شب #ریحانه_خدری https://t.me/+JBSLvB3_va84NWVk https://t.me/+JBSLvB3_va84NWVk

💔 رهی فقط قرار بود مراقب دختری باشد که مست بود... اما آن شب، چیزی بین او و نگار برای همیشه تغییر کرد. 🥺 آن شب نگار بی‌خبر از احساسی که در دل رهی می‌انداخت، مست و بی‌حال جلوی چشم‌های او ظاهر شد... https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg صدای نگار را کمی آن‌سوتر از پشت در کلاس می‌شنید. داشت افعال شرطی را آموزش می‌داد و پشت‌بند حرفش مثال هم می‌زد، اما او جا مانده بود میان شبی که نگار مست و نیمه‌هوشیار پیام داده بود: «فکر می‌کنم جای بدی اومدم!» جای بدی رفته بود... و رهی هنوز بعد از آن همه مدت، نتوانسته بود آن شب را از ذهنش بیرون کند. فارغ‌التحصیلی دانشجویان سال‌بالایی بود و رهی وقتی آسیمه‌سر رسیده بود پشت در باغ که صدای ساز و ضرب موسیقی با نورهای رقصان از در و دیوار باغ می‌زد بیرون. زنگ زده بود به نگار و او با سری سنگین از نوشیدنی و لباسی نامناسب از در باغ زده بود بیرون. قبل از این‌که سوئیچ را بگیرد سمت رهی، کنار درخت صنوبر عق زده بود و رهی تنها توانسته بود موهای بلند و لخت او را کنار بزند. دستش را دور کمرش گرفته و برده بودش سمت دویست‌و‌هفت و پشت فرمان، از آینه چراغ گردان ماشین پلیس را دیده بود. نشانی‌اش را داشت. جزوه‌ها را چند باری برده بود تا جلوی آن برج‌باغ بلند و می‌دانست دخترکی که اولین روز دانشجویی خودش را ته‌تغاری عشیره‌ معرفی کرده بود، سرکش‌تر از آن بود که به قوانین سخت خوابگاه تن دهد. باز هم نگار بود که میان سردرد و تهوع و مستی کلید واحدش را گذاشته بود کف دست او و اندکی بعد در نور کمرنگ آباژور اتاق خواب، رهی وقتی کفش‌های پاشنه‌بلند دخترک بیهوش را از پایش درمی‌آورد، درگیر هزار احساسی بود که از دیدن ساق پاهای سفید او دچارش شده بود. یادآوری لحظات آن شب هنوز هم پیشانی‌اش را داغ می‌کرد. در کلاس باز شد و نگار پوشیده در بارانی و مقنعه از کلاس بیرون آمد. رهی در سکوت برایش راه باز کرد و وقتی پشت سر او از پله‌های آموزشگاه پایین می‌رفت، هنوز هم به دختری فکر می‌کرد که یک شبی کنار تختش تا صبح بیدار مانده بود. مراقب بود موهای بلند و سیاهش وقت عق‌ زدن‌های گاه‌وبی‌گاه آلوده نشود و وقت بیهوشی پتو را تا روی شانه‌های عریانش بالا کشیده بود مبادا که جور دیگری اتفاق بیفتد؛ نه آن‌جور که ته‌تغاری عشیره‌ی کنعان می‌خواست! 🥺 گاهی یک عشق از یک شب شروع می‌شود؛ شبی که هیچ‌کس فکر نمی‌کند قرار است خاطره‌ی ماندگار زندگی‌شان شود... 🔥 اگر عاشق رمان‌هایی هستی که عشقشان آرام‌آرام شکل می‌گیرد و شخصیت‌هایشان بعد از تمام شدن داستان هم در ذهنت می‌مانند، این یکی را از دست نده. 👇🏻 ادامه‌ی داستان و قسمت‌های بعدی در کانال: https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg ❤️ بیا ببین رهی و نگار چطور از یک شب عجیب، به یکی از ماندگارترین قصه‌های عاشقانه رسیدند...

همه‌چیز از یک شب شروع شد… شبی که قرار بود مثل تمام شب‌های دیگر تمام شود؛ اما صبح، یک راز متولد شد، یک نفر خون داد، و کمند وارد بازی‌ شد که خروجی نداشت. این فقط یک داستان نیست… این تاوانِ شبی‌ست که هیچ‌کس فراموشش نکرد. 🖤 #تاوان_شب #ریحانه_خدری https://t.me/+JBSLvB3_va84NWVk https://t.me/+JBSLvB3_va84NWVk

پارت جدید👆🌸

sticker.webp0.10 KB

Repost from N/a
- درخواست طلاق دادی یاسمین؟ مقابلم دیگر آن سرگرد جدی و ساکت اداره‌ی‌آگاهی را نمی‌دیدم، برافرو‌خته و آشفته به خود می‌پیچید. -
- درخواست طلاق دادی یاسمین؟ مقابلم دیگر آن سرگرد جدی و ساکت اداره‌ی‌آگاهی را نمی‌دیدم، برافرو‌خته و آشفته به خود می‌پیچید. - سکته می‌کنی! - نگران سکته کردن منی و امروز جلوی اون همه آدم درخواست طلاق برام فرستادی؟! - باید خوشحال باشی زن اجباریت با پای خودش می‌خواد از زندگیت بره. بی‌دردسر. مشتش را با فریاد به دیوار کنار صورتم کوبید. نفسش درست بالا نمی‌آمد. - فردا می‌ری می‌گی پشیمون شدم و دیگه طلاق نمی‌خوام. فهمیدی چموش لجباز؟ - باشه باشه...بسه داری سکته می‌کنی! با همان صورت سرخ و عرق کرده داد زد. - نفهمیدی خیلی وقته دلم رفته برای چشات که با این درخواست طلاق قصد جونم رو کردی... دستش ماند روی قلبش و زانو زد جلوی پاهایم. سرخ شد و نفسش بالا نیامد، جیغ کشیدم. - محراب! ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH حالا باید به سرگرد نفس بده🥲😌 چون‌که سرگرد این بار برای نفس کشیدن، به نفس‌های اون نیاز داره…🔥 رمان دیگر نویسنده با موضوع مافیایی_عاشقانه‌؛ در کانال تلگرام❤️‍🔥👇🏻 https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk مافیاها، عشق رو ممنوع و نقطه ضعف می‌دونن! ولی امان از اون روزی که مافیای خطرناک و باهوش شهر عاشق بشه...🔥🥹

Repost from N/a
با خودم فکر می‌کنم فقط دنده‌ی چپ من نیست که امروز فعال است. ادبیات امیرعلی فرجاد نشان می‌دهد در این مورد خاص تفاهم داریم. شاید او هم امروز از ذهنش گذشته باشد که "اگه اون شب مهمونی نداده بودم الان عین آدم زندگی عادیمو می‌کردم."‌ و یا این فکر که "کاش این باغو نخریده بودم و همسایه‌ی یه گلخونه‌دار نمی‌شدم." نمی‌دانم از مخاطب پشت گوشی‌اش چه می‌شوند که شاکی‌تر می‌شود. همان‌طور که پشتش به سمت گلخانه است دستش به سمت بالا می‌رود و لحنش ناباور و بلند می‌شود: -نکبت تو‌ هم وقت گیر آوردیا. من اینجا دارم تو سر خودم می‌زنم تو دنبال مکانی که یه داف برداری ببری توش؟ کمی سکوت و مجدداً او و توپ پرش: -به من چه که تو، تو کفی؟ ده بار گفتی گفتم نمی‌شه، باغ من خانوادگیه، زن و بچه امیرمحمد و امیررضا اونجا میان و می‌رن، یه خراب شده‌ی دیگه برا خودت جور کن. اینکه همزمان نمی‌توانم روی دو کار تمرکز داشته باشم باگی است که همیشه با من بوده است. فالگوش ایستادن آنقدر توجه و تمرکز من را به خودش اختصاص داده است که آبیاری گلدان‌ها به بدترین شکل ممکن انجام شود. یکی کمتر آب بخورد و آن دیگری آب از لبه‌‌اش شُره کند. -خب غلط اضافه کردی سرخود برای منم در و داف جور کردیو الان به تلافیش دنبال اینی که من برات‌ مکان جور کنم. منصور از من یکی بکش بیرون برو سر وقت عماد و مهدی. من یکی به اندازه‌ی کافی سیستمم بهم ریخته. آخرین گلدان هم پر از آب می‌شود و من بدون هیچ عجله‌ای به سمت شیر آب می‌روم. قسمت جالب ماجرا اینجاست که خودم هر چقدر به سمت شیر آب می‌روم گوش‌هایم برای تیز شدن به سمت عقب تقلا می‌کنند. هر چقدر هم که روزم را بی‌حوصله شروع کرده باشم موضوع صحبت این مرد و رفیقش چیزی نیست که از خیر شنیدنش بگذرم. درست‌ترش این می‌شود موضوع صحبت و شخصیت ناخوانا و گنگ این مرد. بیشتر دانستن درموردش حتی در روزی به بدی امروز قابل‌توجه است. -تازه می‌پرسی سیستم چی چی؟ انگار غیر قرص و‌ کپسول دو سه تا نخم گل کشیدی که هیچی تو اون مخ وامونده‌ات نمونده... هنوز چهل و هشت ساعت از بحثم جلوی روی خودت با مدیر پروژه‌ی قبلی نگذشته. طرحو طبق قرارداد نرسوندم. با پیمانکار درگیر شدیم ... اگر می‌فهمید دارم به حرف‌هاش گوش می‌دم حسابم را می‌رسید روی سکوی سیمانی می‌نشینم و آرنج‌هایم را روی ران‌هایم ثابت می‌کنم که او را جلوی خودم می‌بینم... https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Repost from N/a
#پارت_1 نان سنگک را روی دستم جا به جا کردم، تکه‌ای کندم و در دهانم گذاشتم. نسبت به داغی چند دقیقه‌ی قبلش، قابل خوردن شده بود. داخل کوچه باریک‌مان پیچدم، همزمان توپ پلاستیکی فوتبالِ راه راهِ سفید آبی، که رویش دو جلد پاره از نوع خودش کشیده شده بود، آمد و به ساق پایم خورد. چشمم به توپ بود و صدای داد بچه‌ها از آخر کوچه بلند شد: -خاله شوت بزن، زود باش... خبیثانه پایم را روی توپ گذاشتم. تکه‌ای نان دیگر کندم و خوردم. -بنداز دیگه. توپ را زیر کفش به بازی گرفتم و دو قدمی جلو رفتم. هشت نفر بودند. قد و نیم قد. با نگاهی منتظر و کلافه که زودتر توپ را پس بدهم. اعتراض امیر قدرتمندتر از بقیه بود: -جونِ خاله‌مرمر بنداز بیاد، شرط بستیم بابا. با نگاهی به سمت چپ و دیدنِ ساحل جلوی در خانه‌شان، چشمکی زدم و فرا خواندمش. نگاهِ براقش به من بود و عروسک بدون پایش هم طبق معمول در آغوشش، فوری سمتم قد تند کرد. دوست و یاور همیشگی‌اش هم پشت سرش دوید و آمد. به من که رسیدند، ساحل نفس‌زنان پرسید: -بله خاله‌جون؟ نان را به او سپردم که می‌دانستم مثل خودم دوست دارد خالی خالی بخورد و کیفم را هم به بهار دوستش دادم. -حواستون به اینا باشه، پوزه اینارو به خاک بمالم، خب؟ -اه، چقدر لفتش می‌دی خاله، بنداز دیگه. دخترها هیجان‌زده تأییدم کردند. با احتیاط پشت سرم پیش راه آمدند. از دروازه اول گذشتم و سعید جرئت نکرد سمتم بیاید و نظری به توپ داشته باشد. ایستادم‌ و توپ را زیر پایم نگه داشتم. دست به کمر زدم و به چهره‌های ناراضی و آفتاب‌سوخته‌شان که می‌دانستم بوی گند عرق و مرد هم می‌دهند، چشم دوختم. البته که من هم دست کمی از آن‌ها نداشتم و چهل دقیقه از آخرین تمریناتم می‌گذشت. -جا نداریما... چهار به چهاریم. بنداز توپ‌و دیگه. با یک نگاه کلی به کوچه فقط مادر ساحل و بهار را بیرون و جلوی در خانه‌شان مشغول صحبت، دیدم. خوب بود، کارم راحت‌تر می‌شد و توبیخ مامان اگر به گوشش می‌رسید کمتر. -خاله، هوی... مارو نگاه. -دفعه پیش ما جورت‌و کشیدیم، سر کیسه رو شل نکردی. فکر اینکه امروز بازیت بدیم از سرت بیرون کن. ابرو بالا انداختم. علیرضا نطق غرایی کرده بود. جلوتر رفتم. رو به هشت‌نفرشان که دست به سینه و اخم‌آلود نگاهم می‌کردند، لبخند حرص درآری زدم و... ناغافل حمله کردم: -اگه بتونید بگیرید و گل نزنم، خرجِ شرط امروزتون با من. تنها چند ثانیه مکث کردند تا حرفم را حلاجی کردند و بعد... چون اسپند روی آتش به تکاپو افتادند. از هر طرف سمتم هجوم آوردند. دخترها به همراه مادرانشان که حواسشان جمع ما شده بود، شروع به تشویقم کردند. پسرها فریاد می‌زدند و فحش نثار هم می‌کردند که دست بجنبانند. حرفه‌ای و دقیق از میان‌شان گذشتم. دوبار روپایی زدم و به تلافی نطق غرای علیرضا لایی دادمش. صدای خنده‌ی بچه‌ها از عصبانیت سرخ و کبودش کرد. با بدجنسی نیشخندی زدم و جلوتر رفتم. مسیر صد متری را می‌توانستم خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردند، طی کنم و گل بزنم، اما اذیت کردن و حرص دادنشان توفیق دیگری داشت و نمی‌خواستم از دست بدهم. امیررضا و سروش چون کنه به دست و پایم پیچیدند. لحظه‌ای توپ را از دست دادم و دور شدن. سمت‌شان قدم تند کردم و دوباره توپ را گرفتم. شالم را از سرم کشیدند و روی شانه‌هایم افتاد. موهایم در هوا رقصان شد. راه را به رویم بستند. دوباره رو پایی زدم و با چرخشی کوتاهِ همراه توپ، دورشان زدم. فقط ده قدم دیگر با دروازه فاصله داشتم. دوباره شبیه زنبورهای مدافع که به قلمروشان حمله کرده بودم، سمتم هجوم آوردند. حریفم نمی‌شدند. بردیا هم لایی خورد و خنده‌ دخترها و دادِ دوستانش کر کننده شد. بی‌توجه جلو رفتم و درست در سه قدمی اینکه گل را داخل دروازه شوت کنم به تنه‌ی محکمی خوردم. تنه یک‌باره و چون رعد و برقی بی‌موقع خودش را جلوی من انداخته بود. توپ را از دست دادم. علیرضا سریع آن را قاپید و دور شد. تعادلم بر هم خورده بود که دستِ همان تنه بی‌خاصیت و مزاحم، سریع روی کمرم نشست. می‌خواست از افتادنم جلوگیری کند. در لحظه، خشمگین خودم را عقب کشیدم. دستانش بلاتکلیف در هوا ماند. لبخندی دندان‌نما زد و با سرخوشی چشمکی روی هوا پراند: -ببخشید خانم مربی، نفهمیدم چی شد از خونه دراومدم یهو بت خوردم. https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk رمان کالسکهٔ خاطرات😍 رمان جدید زهرا سادات رضوی استارت خورد🫰😌

باید عجله می‌کرد. از پله‌ها بالا رفت و قدم روی بام گذاشت. پسر جوان همسایه منتظرش بود. نصرت در خرپشته را قفل کرد و با عجله به سوی بام آنها دوید و وقتی درباره‌ی امنیت خانه‌اش به او سفارش می‌کرد، از پله‌ها پایین دوید. نگار چشمش به آینه بود. نصرت را که دید نفس راحتی کشید و روی صندلی به عقب برگشت. نصرت با ابوعبید دست داد و چمدان را در صندوق ماشین جا داد. با عجله کنار نگار نشست و استارت زد. هر چقدر از خیابان و گذر خانه‌شان دور می‌شدند، نگرانی بیشتر از قبل به قلب و روح نصرت چنگ می‌زد. در آینه به عقب نگاه می‌کرد و امیدوار بود این سفر اجباری خیلی زود به انتها برسد. پایش را روی پدال گاز فشرد و در خیابان‌های خلوت و شب‌زده‌ی اهواز سرعت گرفت. جاده پیش روی‌شان بود و پشت سر خانه و کارخانه و یک‌دنیا خاطره؛ خاطراتی گاه به شیرینی بزرگ شدن و قد کشیدن نگار و گاه به تلخی سیلی که داشت سامان‌شان را جاکَن می‌کرد. * فصل سوم این شب‌ها خواب نداشت؛ نه وقتی هر لحظه ذهن و فکرش سوی نگار می‌پرید! در قامت نوعروسی که با ناز قدم به حجله می‌گذاشت! متکا را از روی تخت پرت کرد وسط اتاق و لب تخت روی زانو خم شد و دستانش را میان موهایش برد. نمی‌خواست، حق نداشت به همسر مرد دیگری فکر کند، اما آن ذهن پریشان و مشوش که اخلاقیات نمی‌فهمید. برای خودش هرز می‌پرید و هزار تصویر ویران‌کننده را می‌کشید جلوی چشمان او و نفسش را می‌برد. از لب تخت بلند شد و به سوی پنجره رفت. چراغ اتاق‌ها خاموش بود و جز دیوارکوب کم‌سوی حیاط نوری نبود. پنجره را باز کرد و آب مانده‌ی لیوان را پای شمعدانی خالی کرد. پری‌وش امشب با اشتیاق در لالوی خانه‌شان سرک کشیده بود و با دیدن ارسی‌های رنگارنگ و حوضی که دورش پر بود از شمعدانی، مثل دختربچه‌ها سر ذوق آمده بود. پنجره را بست و همان‌جا به دیوار تکیه داد. نمی‌خواست به نگار فکر کند. تصور او در خانه‌ی بخت، در خلوت مردی که شوهرش بود دیوانه‌اش می‌کرد. برای همین بود که با کلافگی ذهنش را سُر داد سوی زن میان‌سالی که امشب مهمان ناخوانده‌شان شده و با سر و ظاهری که سنخیتی با فرهنگ آنها نداشت موجب حیرت و حتی اخم مادرش شده بود. پوزخند زد. دوستی فرنوش با این زن میان‌سال و ثروتمند هم داشت به جاهای جالب می‌رسید. از پیشنهاد برای شراکت در تکمیل پایان‌نامه‌شان گرفته تا ورود بی‌دعوتش به خانه‌ی آنها. موبایلش روشن شد و ابروی او بالا پرید. به ساعت نگاه انداخت. از یک شب گذشته بود. حوصله‌ی حرف‌های بی‌ربط امیر را نداشت. به سوی تخت رفت و موبایلش را برداشت. #قسمت_هفتاد_و_پنج #نقش_نهان #آزیتا_خیری #با_عشق_برای_نگاه_تو برای عضویت در کانال وی‌آی‌پی #نقش_نهان  با هفتگی ۱۲ پارت و بدون تبلیغات لطفا مبلغ ۱۴۰ هزارتومان به شماره کارت👇👇 ۵۰۴۷۰۶۱۰۸۵۶۴۲۵۱۶ بانک شهر، آزیتا خیری ئیلانلو واریز کرده و تصویر فیش واریزی رو به آیدی @azitakheyrii ارسال کنید

نصرت در تاریکی شب به چشمان ترسیده‌ی او نگاه کرد و به لبخندی گرم‌تر از قبل بسنده کرد. لحظه‌ای بعد با ابوعبید دست داد، چیزی گفت و با قدم‌هایی بلند از ماشین دور شد. ابوعبید پشت ماشین ایستاد و با نگرانی به اطراف نگاه انداخت، اما نگاه نگران نگار در آینه‌ی ماشین دوخته به نصرت بود که از نظرش دور می‌شد. زیر لب زمزمه کرد: _خدایا...! نصرت قدم به کوچه گذاشت و نگاهی به پشت سرش انداخت. در حیاط پشتی ویلای ابوعبید باز بود. خواست به سوی خانه‌ی آنها بدود، اما با دیدن یکی از پسران حمزه که آمده بود سر کوچه، خود را پشت تیر برق پنهان کرد. قلبش بی‌امان می‌کوبید. لحظه‌ای مکث کرد و بعد با تردید از کنار تیر برق سرک کشید. کسی نبود. این‌بار به‌دو رفت سمت خانه و با عبید دست داد و به سرعت وارد خانه شد. با راهنمایی او از پله‌ها بالا رفت و لحظه‌ای بعد قدم روی پشت بام منزل خودشان گذاشت. نگران بود سایه‌اش از کوچه دیده شود. خود را به سینه‌ی خرپشته کشید و با کلافگی به دری که قفل بود نگاه کرد. عبید از روی بام منزل خودشان نگاهش می‌کرد. نصرت از این فاصله می‌توانست ماشین سیاه حارث را در کوچه ببیند و همین تمرکزش را برده بود. عبید به آهستگی صدایش کرد و وقتی او برگشت، مرد جوان پارچه‌ی ضخیمی را به سویش پرت کرد. نصرت پارچه را دور دستش پیچید، نگاهی به کوچه انداخت و بعد یک‌باره با قدرت به شیشه‌ی در خرپشته کوبید. شیشه شکست و او لحظه‌ای کوتاه کف بام نشست. پارچه صدای شکستن شیشه را خفه کرده بود و این امیدوارش می‌کرد. پسر جوان از بام خودشان اشاره‌ای کرد و نصرت با عجله دستش را از میان نرده‌های در داخل برد. قفل کتابی را بالا آورد و آن را باز کرد. وقتی وارد راه‌پله‌ی ویلا شد نفس راحتی کشید و با کفش از پله‌ها پایین دوید. جز نور موبایل و یک چراغ خواب که گوشه‌ی هال روشن بود، نور دیگری نبود. او با عجله به سوی اتاق نگار دوید و چمدانش را از کمد بیرون کشید. چند دست لباس را با شلختگی توی چمدان ریخت، مدارکش را از کمد بیرون آورد و بعد به سوی اتاق خودش دوید. نمی‌خواست لباس زیادی بردارد. امیدوار بود این سفر ناخواسته زود به پایان برسد و پدر و دختر برگردند به خانه‌. یکی دو دست کت‌وشلوار و پیراهن و مدارک همه‌ی چیزی بود که از کشوها و کمد برداشت. اما لحظه‌ی آخر قبل از بستن در کمد، چشمش به جعبه‌ی کوچکی افتاد که انتهای کمد قرار داشت. آن را جلو کشید و بازش کرد و یک‌باره موجی از خاطره در ذهنش به جریان افتاد. یک اسکناس پنجاه ‌تومانی که شاباش شب عروسی رستم بود و فقط خدا می‌دانست که او برای خرج نکردنش در زمان تنگدستی چه رنجی کشیده بود، روسری رنگ‌رورفته‌ی مادرش، نامه‌ی خداحافظی خورشید و آن تکه فلز عراقی...! در جعبه را بست و بی‌فکر آن را زیر بغلش زد. با عجله به اتاق نگار برگشت و همه‌ی آنچه را که در دستش بود توی چمدان جا داد. دو جفت کفش سبک از کمد نگار برداشت و در چمدان را بست. از پشت پرده نگاهی به کوچه انداخت. حارث و برادرانش حالا در کوچه قدم می‌زدند و هر لحظه ممکن بود وارد خانه شوند. #قسمت_هفتاد_و_چهار #نقش_نهان #آزیتا_خیری #با_عشق_برای_نگاه_تو

رمانی که همیشه پیش پیشنهاد دادم وبه علت محدودیت لینک دوستان دوباره درخواستش  کردن ،لازمه یاداوری کنم بهترین ها رو بهتون توصیه میکنم لمس یک بوسه https://t.me/+ahZAtOAh3kplZDc0 کامینه https://t.me/+eZ7I4BbVsrphZDY0 درگوش باد https://t.me/farnaznakhai1400rom سکوت نفس های تو https://t.me/+z46uIEv_c4hkMDI0 چراغ قوه https://t.me/+A3NV5cQgcfc1YWM0 رویای روشنک https://t.me/RoyayeRoshankNaziAsadii

رمانی هاییکه همیشه پیشنهاد دادم وبه علت محدودیت لینک دوستان دوباره درخواستش  کردن ،لازمه یاداوری کنم بهترین ها رو بهتون توصیه میکنم تولدیک پروانه https://t.me/+zjf1Fyu7rxM5OWRk نقش نهان https://t.me/azitakheyri صدسال دلتنگی https://t.me/+iTY10I3OAHo0ZThk ازمن بعید بود ولی عاشقت شدم https://t.me/+ftLrC4sFSpE0N2Vk برزخی دربهشت https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 رویای روشنک https://t.me/RoyayeRoshankNaziAsadii

Repost from N/a
من علیرضام! بیست ساله‌ بودم که عاشقش شدم. از یه خانوادهٔ سطح بالا بود. پدرش وکیل بود و استاد دانشگاه. با وضع مالی خوب اما من
من علیرضام! بیست ساله‌ بودم که عاشقش شدم. از یه خانوادهٔ سطح بالا بود. پدرش وکیل بود و استاد دانشگاه. با وضع مالی خوب اما من یه بچه یتیم بودم که مادرم با خون دل بزرگم کرده بود. باباش مخالفت زیادی نکرد، مادرش مردد بود اما در نهایت عقد کردیم... فقط دو سال نیاز بود تا تو اوج دوست داشتن و عاشقی ولش کنم چون... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 -مگه من چند سالم بود؟ دستم را روی دیوار کنار سرش می‌گذارم و توی چشم‌های اشکی‌اش زمزمه می‌کنم: -تو سنی نداشتی ولی مگه من چند سالم بود؟ من ترسیدم از حرفات... از خواسته‌هات... آهسته می‌پرسم: - حالا بگو چی گفت بهت؟ پوزخند می‌زند: -گفت علیرضا قوام تو گلوت گیر می‌کنه! نفس عمیقی می‌کشم و می‌پرسم: -تو چی گفتی؟ -گفتم تو غصهٔ اندازهٔ گلوی من و نخور خانم مددکار اجتماعی متخصص حلق... می‌خندم. هنوز تغییری نکرده! همان‌طور زبان دراز و حاضرجواب! می‌خواهد برود که بی‌هوا می‌گویم: -من هنوزم عاشقتم... بیشتر از اون وقتا... چشم می‌بندد و تا می‌خواهم سرم را جلو ببرم... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 🍃✨ عاشقانه‌ای دیگر از زینب بیش‌بهار، خالق رمان‌های خوب‌ترین حادثه و صد سال دلتنگی، التهاب و...

Repost from N/a
-دوس پسرت می‌دونه این وقت شب اومدی خونه مرد مجرد؟ با تمام شدن جمله‌اش،خون در رگ‌هام یخ بست.من زبان تهدید این مرد را می‌شناختم. مرموز و با نیشخند بهم خیره شد: - از اون پرونده‌هاتون عبرت نگرفتی خانوم خبرنگار؟! قتل پناه و فرار رها از عروسی یک معما لعنتی بود. معمای که باید حلش می‌کردم. حتی به قیمت آمدن به خانه این مرد. -من نمی‌تونم بی دلیل از کنار اتفاقات مهم زندگیم بگذرم مرموز سرتاپام رو از نظر گذروند و تنم لرزید از حرفش -پس چرا راحت از دوست‌پسرت گذشتی ؟! دست رو نقطه ضعفم‌ گذاشته بود.نباید آتو دستش می‌دادم. -به تو ربطی نداره اخم‌هاش در هم رفت: -پس نبود رها هم تو زندگی من به تو ربطی نداره! چشام از حرص بستم که پاکت سیگارم را چنگ زد: -بی خیال تموم معما های ذهنت شو وگرنه معلوم نیست بتونی از دستم قسر در بری لعنت بهش... اما نمی‌دونست من پی همه‌چیز‌و به تنم مالیده بودم که ساعت ۱۲ شب تو خونه این مرد بودم. خم شدم و این‌بار تمام اجزای صورتش‌و از نظر گدروندم و روی لب‌هاش مکث کردم: -رها چرا شب عروسی ولت کرد ؟ چیکار کرده بودی ؟ بالارفتن ابروش دیدم،سیگاری ‌گوشه‌ی لبش گذاشت و با ژست قشنگی پک زد: -تو و رها تا کجا پیش رفته بودین ؟ تکان خوردن سیبک گلوش‌و دیدم. -یادم نمیاد اجازه داده‌باشم کسی تو مسائل خصوصیم سرک بکشه. اخم‌هاش در هم شد و ضربان قلبم تند شد.لعنتی اشتباه حرفم‌و متوجه شد. -این که تو اتاق خوابم چی می‌گذره به شخصی ربط داره که اون شب باهاش گذروندم نه تو! هاله‌های دود تو صورتم بیرون داد و پوزخندی از تمسخر روی لبش نشست و با حرفش از خجالت سرخ شدم -مگه اینکه بخوای شبم‌و با تو بگذرونم که فکر کنم منم ازش استقبال کنم ❌❌ https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb خلاصه : پناه و رها و نور سه دختر همخونه... پناه که به قتل میرسه و رها که شب عروسیش ناپدید میشه و نوری که دنبال پیدا کردن این جنایت و معما پاش به خونه اصلان باز میشه مرد مرموزی که شب عروسیش عروسش ناپدید شده و از نور تنها یک چیز میخواد و اونم چیزی نیست جز.... https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb برگرفته از یه پرونده واقعی از دست ندید♨️

Repost from N/a
- تنها یه راه داره ازدواج کن! پوزخندی بر لب دختر آمد. - برم تو بخش تقاضای روزنامه اطلاعات اطلاعیه حراج بدم یا تو بقالی می‌فروشن؟ چهار انگشت مرد در هم جمع شد و به تعاقب آن اخم غلیظی بین دو ابرو انداخت. - لازم نیست چیزی رو حراج کنی. تو قبول کن راه‌حل با من! گوشه لب دخترک بالا پرید. - جناب وکیل، زیاد با قانون سر و کله زدی و توهم برت داشته برا هر چیزی راه‌حل داری. ازدواج یه طرف دومی هم لازم داره که... کمی جلو کشید و نگاه پر اخمش را میان چشمان دخترک پهن کرد. - طرف دومش من! پایه‌ای شناسنامه‌ت رو بذار رو میز. دختر تک خندی زد و برای رهایی از میان چشمان فرد روبه‌رویش چشم روی هم گذاشت. وقتی دوباره چشم باز کرد سرخی محسوسی در نگاهش پیچیده بود. - آدم شوخی هستی، درست، ولی شوخی قشنگی نبود، جناب! و خواست بلند شود که دست مرد جلو رفت و گوشه‌ی چادرش را گرفت. - من سر هر چیزی شوخی نمی‌کنم، سرکار خانم! https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0 https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0 https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0 https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0 بهش می‌گن صابرخان! زنجیر به گردن، خالکوبی شیر رو بازو، دکمه‌های بلوزش تا کجا باز. خط ابرو و برو بازو هم که ماشاالله! اتازه نگم از اینکه بیلیارد باز قهاریه و دوست دختر هم که اوووف... اما محرم به محرم آدم می‌شه و سینه می‌زنه! دخترها هم براش غش می‌رن... اهان اینم بگم وکیل هم هست جنابمون! وجنات رو داشتی... اما عاشق یه دختر چادری و مذهبی شده! دختری که تو بددردسری افتاده و کسی وکالتش رو قبول نمی کنه جز صابر😎 قلدرخانمون فقط به بهانه نجاتش می‌تونه عقدش کنه، وگرنه که اون و دختر حاجی؟؟؟... اما دخترمون نمی‌دونه اون سالهاست که عاشق‌شه و رسیده خونه‌ی صابر حجاب به سر داره😁😁 آخ آخ نمی‌دونید چقدر قیافه‌ی صابر دیدنیه با این وضعیت😂 همون شب اول که صابر خودش رو به خواب زده، سحر میاد بیدارش کنه که صابر دستش رو می‌کشه و بوسه‌ای که بدون شک قلبتون باهاش بالا و پایین میشه...😍😍😍 عاشقانه هاشون قند تو دلتون اب می کنه😍😍😍😍

رمانی هاییکه همیشه پیشنهاد دادم وبه علت محدودیت لینک دوستان دوباره درخواستش  کردن ،لازمه یاداوری کنم بهترین ها رو بهتون توصیه میکنم تولدیک پروانه https://t.me/+zjf1Fyu7rxM5OWRk نقش نهان https://t.me/azitakheyri صدسال دلتنگی https://t.me/+iTY10I3OAHo0ZThk ازمن بعید بود ولی عاشقت شدم https://t.me/+ftLrC4sFSpE0N2Vk برزخی دربهشت https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 رویای روشنک https://t.me/RoyayeRoshankNaziAsadii

رمانی هاییکه همیشه پیشنهاد دادم وبه علت محدودیت لینک دوستان دوباره درخواستش  کردن ،لازمه یاداوری کنم بهترین ها رو بهتون توصیه میکنم تولدیک پروانه https://t.me/+zjf1Fyu7rxM5OWRk نقش نهان https://t.me/azitakheyri صدسال دلتنگی https://t.me/+iTY10I3OAHo0ZThk امیگدال -مهدیه شکری https://t.me/+Gr2eNGCu_10zY2M0 برزخی دربهشت https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 رویای روشنک https://t.me/RoyayeRoshankNaziAsadii