کانال رسمی آزیتا خیری(نقش نهان)
نویسنده ۱۶ عنوان کتاب چاپی از جمله ماهیزلالپرست،عنکبوت،خانهامن،بیگناهان،شاخهنبات و... رمان آنلاین #جرعه_چین https://t.me/jorechin #نقش_نهان پارتگذاری:سه روز در هفته ادمین تبلیغات: @RazEzay
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام کانال رسمی آزیتا خیری(نقش نهان)
کانال کانال رسمی آزیتا خیری(نقش نهان) (@azitakheyri) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 13 169 مشترک است و جایگاه 2 884 را در دسته کتب و رتبه 24 597 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 13 169 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 05 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 1 304 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 83 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 3.90% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 6.93% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 513 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 911 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 21 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, وقت, چشم, مگه, نگاهش تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“نویسنده ۱۶ عنوان کتاب چاپی از جمله ماهیزلالپرست،عنکبوت،خانهامن،بیگناهان،شاخهنبات و...
رمان آنلاین #جرعه_چین
https://t.me/jorechin
#نقش_نهان
پارتگذاری:سه روز در هفته
ادمین تبلیغات:
@RazEzay”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 06 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 06 سپتامبر | +24 | |||
| 05 سپتامبر | +83 | |||
| 04 سپتامبر | +146 | |||
| 03 سپتامبر | +34 | |||
| 02 سپتامبر | +67 | |||
| 01 سپتامبر | +62 |
| 2 | AnimatedSticker.tgs | 143 |
| 3 | من علی جاویدم!
یه مرد ثروتمند و مرموز
بچه که بودم یکی دستمو گرفت و وسط یه بازار شلوغ گمم کرد...
حالا برگشتم.
بعد ۲۶ سال
از بخت بد عاشق شدم.
عاشق دختری که نزدیکترین کسش منو دزدیده بود...
حالا عاشقم، اما انتقام چیزی نیست که بتونم ازش بگذرم.
https://t.me/+7ySTMjEBxrxiZTZk
https://t.me/+7ySTMjEBxrxiZTZk
_با من ازدواج کن!
تارا تند نگاهش کرد. با وضع اسفناکی که داشت باز هم نمیشد نخندد: میخوای باهام ازدواج کنی که کار خواهرتو جبران کنی؟
علی بهسادگی گفت: نه!
_پس چی؟ عذابوجدان گرفتی کاری کردی که همه دچار سوءتفاهم شدن؟
_نه!
_ازدواج برات همینقدر مضحک و مسخرهست؟
_نه!
_میخوای با من ازدواج کنی که همکار سابقم دیگه برام گل نیاره؟
سؤالش علی به خنده انداخت:
_یکی از دلایلش اینه.
_من قصد ازدواج ندارم جناب جاوید.
همه چیز انگار یک شوخی بامزه بود در وسط یک مخمصه.
_بهتره قصدشو پیدا کنی.
تارا عمیق نگاهش کرد و علی زمزمه کرد:
_دوسِت دارم!
علی یا فراموشکار شده بود یا دیوانه. همین دومی قطعیت بیشتری داشت.
با التماس گفت:
_بگو فربد بیاد.
_هر کاری داری به خودم بگو.
_میخوام بگم بیرونت کنه از اینجا.
https://t.me/+7ySTMjEBxrxiZTZk | 78 |
| 4 | - چای دارچین اوردم واست.
- دارچین بوی خیانتمو میپوشونه خانوم؟
برف میبارید و اون کنار درخت داشت سیگار میکشید
سوالش اذیتم کرد
چیزی به روش نیوردم.
- بخور برای اعصابت خوبه.
چایی رو خورد داغ داغ.
نگاه منم به گلوش بود که نسوزه داشت خودش رو عذاب میداد میدونم.
- تو چرا ارومی؟
- چرا اروم نباشم؟
کنارش نشستم که دستم رو گرفت و انگشتای زخمیمو لمس کرد
معذب شدم ولی اون دستش رفت بالا و کف دست زبرمو گرفت.
- کرم نزدنت یعنی اروم نیستی.
- چه ربطی داره؟
نگاه ازم گرفت. راست میگفت اروم نبودم ولی اعتراضی هم نمیشد کرد. شرط شرط بود و قانون قانون!
- از وقتی بوی آیدا رو روی لباسم حس کردی ازم دور شدی.
اروم خندیدم ولی زهر بود
راست میگفت ولی کار درستش همین بود دیگه.
تنه ی ارومی بهش زدم و به شوخی گفتم:
- خواستم یکم حس مجردی کنی مگه بده زن ادم اوپن مایند باشه؟
- تو فقط زنم نیستی ساچلی، رفیقمی.
سرم رو پایین انداختم
همین حرفش یعنی این که دوسم نداره
منم نباید نشون بدم از بغل کردن ایدا ناراحتم.
بالاخره ایدا قبل من دوست دخترش بود.
- دور شدم تا وقتی خواستیم طلاق بگیریم تو به بقیه بگی بهت محل نمیذارم.
- به خاطر همین دستاتو کرم نزدی.
- اره. سرمه هم نکشیدم، رژ قرمزم نزدم لباس خال خالی سرمه ایمو هم نپوشیدم که بگن این روحش مرده.
دستش رو روی کمرم گذاشت و از داغیش دلم خواست مایل شم تو بغلش.
خودش بینیش رو گذاشت کنار سرم و بو کشید.
- کی گفته من طلاقت میدم؟ این حرف کیه.
- خب. من خونبس تو شدم یادت رفته؟
شب اول گفتی ببین زن، تو رفیقمی منم رفیقت.
ایدا هم دوست دخترت.
- من غلط کردم بغلش کردم.
- تو بغلش کردی منم مشکلی ندارم چرا بزرگ...
یهویی بلند شد که نزدیک بود بیوفتم و اون روبه روبم ایستاد و داد زد:
- من میخوام مشکل داشته باشی، میخوام بزنی تو صورتم میخوام قهر کنی چند روز بری تو اتاقت تا من بیام اشتیت بدم میفهمی؟
دلم لرزید ولی خب اون دوستم نداشت نه!
از سر دوست داشتن هم باشه ما قانون داریم.
- واسه چی؟
چیزی عوض نمیشه ما شرط گذاشتیم رفیق باشیم و بس...قانون بینمون...
دستاش که دور صورتم قرار گرفتن لال شدم. زل زد توی چشمام و گفت:
- قانون برای شکسته شدنه.
مهر داغی روی لب هام نشست و...
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
بدون پرداخت هزینه vip بخونید بیش از ۹۷۰ #پارت جذاب و پرهیجان منتظرتونه رمان به اخراش رسیده و دیگه جایی لینکشو پیدا نمیکنید❌ | 66 |
| 5 | - آقا بهخدا حساب کار دستش اومد. به اندازهی کافی ترسید بگو ولش کنن.
صدای جیغ و گریههای دخترک را میشنید و سعی داشت نقاب بیرحم و خشنِ روی چهرهاش را حفظ کند مبادا حتی زیر دستانش بفهمند چطور مدتیست دلش برای آن چشمان معصومانه لرزیده.
- آقا! دردت به جونم، دختره الانه که سکته کنه.
داخل بالکن روی صندلی نشسته بود و از آن بالا داخل حیاط را زیر نظر داشت. مشتش را کوبید روی میز مقابلش و غرید.
- باید وقتی میخواست از عمارت شوهرش فرار کنه به این فکر میکرد که اگه فرارش به شکست بخوره چه رفتاری ازم میبینه.
دخترک مچاله مانده بود در حلقهی سگهای سیاه و بزرگ تعلیم دیده و از ترس به خود میلرزید و جیغ میکشید سگها را دور کنند. تاب آن نگاه وحشی و ترسناک سگهایی که برای تکه پاره کردنش آب از لا به لای دندانهای تیزشان جاری بود را نداشت. سگهایی که برای دریدن دخترک منتظر یک ندای صاحبشان بودند.
- خدا رو خوش نمیاد آقا. زنته. اگه زبونم لال بلایی سرش بیاد قلب خودت اول از همه به درد میاد. ببین چطوری ترسیده.
از همان فاصله به دخترک نگاه کرد. جیغهایش داشت خفه و خفهتر میشد و نفس کم میآورد. نمیخواست تحت تاثیر قرار بگیرید. محکم دستور داد.
- برو داخل دایه. دخالت نکن. این چموش وحشی باید همین امشب ادب شه. نباید دیگه فکر فرار از این عمارت به سرش بزنه.
- از راهش پاشو بند این خونه کن. اگه از صبح بهش اخم نکنی و مثل زندونی باهاش رفتار نکنی فکر فرار به سرش نمیزنه. اگه بهش محبت کنی و دستی رو سرش بکشی نمیزنه به سرش بیخبر بذاره بره.
چطور و با چه زبانی باید میگفت آن بیرون کلی دشمن دارد. دشمنهایی که درندهتر از چند سگ سیاه خانهاش هستند و منتظرند فرصتی به دست آورند برای دوره کردن دخترکی که شده نقطه ضعفش در زندگی!
جای دخترک فقط کنار او و در عمارتش امن بود.
- یه شب حتی پیش این دختر بدبخت نخوابیدی. ده بار مچش و گرفتم که دزدکی لباساتو بو میکشید و بغل میکرد. حتما یه چیزی شده که خواسته فرار کنه. یه دلیلی داره. به جای اینکه اون همه سگ و به جونش بندازی ازش بپرس دردش چی بود که خواست از خونهی مردی که عاشقش شده فرار کنه.
شوکه و ناباور به پیرزن نگاه میکرد. حتی پلک نمیزد.
مشتش باز شد و افتاد روی پایش.
پیرزن داشت چه میگفت؟ دخترک عاشقش شده بود؟
- خانم حالش بد شد!
با صدای فریاد یکی از چند نفری که کنترل سگها را اطراف دخترک در دست داشتند فورا از جا پرید. پیرزن روی سر خود کوبید.
- وای آقا بدبخت شدیم. بهت گفتم تحمل این ترس و نداره بهش رحم کن.
خم شد روی نردهها و دخترک را دید که نفس نداشت و با چنگ روی قلبش در خود مچاله مانده بود.
نعره کشید.
- سگا رو بکشین کنار!
دیگر نماند و به طرف حیاط دوید. نفس نفس زنان و با تنی عرق کرده از نگرانی برای دخترک، از ساختمان اصلی بیرون دوید و با دیدن یکی از زیر دستانش که سمت دخترک خم شده بود سریع خودش را رساند و مرد را در یک حرکت به کنار هل داد.
- بکش کنار مرتیکه.
تن لرزان و نفس بریدهی دخترک را کشید در بغل و زیر گوشش نجوا کرد.
- نترس! نترس من اینجام. نفس بکش، تموم شد.
دخترک اما نفس نداشت. چنگ انداخت به لباس او، مثل ماهی از آب بیرون افتاده. بیفکر خم شد و لبهایش را روی لبهای نیمه باز دخترک گذاشت.
در خواب هم نمیدید اولین باری که لب روی لب چموش وحشیاش میگذارد برای تنفس مصنوعی به دخترک باشد مبادا قلب دخترک از حرکت باز بماند!
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
- صدات و بیار پایین آقا اینجا بیمارستانه.
مثل مار زخمی دور خود میپیچید و نمیتوانست آرام بماند. انگار خود همیشه سرد و جدی و مغرورش نبود که در هر شرایط خاموش و بیتفاوت بر سر جا میماند و یکی از آن پوزخندهای معروفش را تقدیم بقیه میکرد.
- چرا یه جواب درست بهم نمیدید؟ چرا بهم نمیگید زنم چه بلایی سرش اومده؟
داشت از پا در میآمد. دیگر خبری از آن مرد قوی و قدرتمند نبود وقتی رو به پرستار نالید.
- وقتی آوردمش بدنش سرد بود. نفس نمیکشید!
جانش به لبش رسید وقتی با صدای لرزان و ضعیفی پرسید.
- مُرده؟
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
اگه به خوندن رمانهای #مافیایی_عاشقانه علاقه داری، این رمان یه عاشقانهی دارک مافیایی نفسگیره که میتونی تو کانال زیر تا آخر بخونی😍🔥👇🏻
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
تو دنیای مافیاها، رحم و گذشتی وجود نداره. هر کار غلطی تاوان داره. عاشقی ممنوعه و نباید پای عشق وسط بیاد...
چون عشق رو نقطه ضعف میدونن!
و امان از اون روزی که مافیای خطرناک و باهوش شهر عاشق بشه...
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
یه عاشقانهی مافیایی جنجالی و پرهیجان🔥
با همون چند پارت اولش عاشقش میشی😍 | 109 |
| 6 | دوستان عزیز زمان زیادی تا پایان تخفیف #تب_تن_تو باقی نمونده.
فقط تا اول مهر میتونین با تخفیف عضو داستان بشین. #تب_تن_تو یک داستان عاشقانه معمایی جذاااب با تم اروتیکه که خوندنش رو از دست ندین😍😍
#نقش_نهان هم در کانال ویآیپی به قسمت های حساس و عاشقانه رسیده
فقط توی همین زمان کوتاه میتونید هر دو داستان رو با یه تخفیف عالی عضو بشین❤️❤️ | 380 |
| 7 | AnimatedSticker.tgs | 378 |
| 8 | من علی جاویدم!
یه مرد ثروتمند و مرموز
بچه که بودم یکی دستمو گرفت و وسط یه بازار شلوغ گمم کرد...
حالا برگشتم.
بعد ۲۶ سال
از بخت بد عاشق شدم.
عاشق دختری که نزدیکترین کسش منو دزدیده بود...
حالا عاشقم، اما انتقام چیزی نیست که بتونم ازش بگذرم.
https://t.me/+7ySTMjEBxrxiZTZk
https://t.me/+7ySTMjEBxrxiZTZk
_با من ازدواج کن!
تارا تند نگاهش کرد. با وضع اسفناکی که داشت باز هم نمیشد نخندد: میخوای باهام ازدواج کنی که کار خواهرتو جبران کنی؟
علی بهسادگی گفت: نه!
_پس چی؟ عذابوجدان گرفتی کاری کردی که همه دچار سوءتفاهم شدن؟
_نه!
_ازدواج برات همینقدر مضحک و مسخرهست؟
_نه!
_میخوای با من ازدواج کنی که همکار سابقم دیگه برام گل نیاره؟
سؤالش علی به خنده انداخت:
_یکی از دلایلش اینه.
_من قصد ازدواج ندارم جناب جاوید.
همه چیز انگار یک شوخی بامزه بود در وسط یک مخمصه.
_بهتره قصدشو پیدا کنی.
تارا عمیق نگاهش کرد و علی زمزمه کرد:
_دوسِت دارم!
علی یا فراموشکار شده بود یا دیوانه. همین دومی قطعیت بیشتری داشت.
با التماس گفت:
_بگو فربد بیاد.
_هر کاری داری به خودم بگو.
_میخوام بگم بیرونت کنه از اینجا.
https://t.me/+7ySTMjEBxrxiZTZk | 216 |
| 9 | - چای دارچین اوردم واست.
- دارچین بوی خیانتمو میپوشونه خانوم؟
برف میبارید و اون کنار درخت داشت سیگار میکشید
سوالش اذیتم کرد
چیزی به روش نیوردم.
- بخور برای اعصابت خوبه.
چایی رو خورد داغ داغ.
نگاه منم به گلوش بود که نسوزه داشت خودش رو عذاب میداد میدونم.
- تو چرا ارومی؟
- چرا اروم نباشم؟
کنارش نشستم که دستم رو گرفت و انگشتای زخمیمو لمس کرد
معذب شدم ولی اون دستش رفت بالا و کف دست زبرمو گرفت.
- کرم نزدنت یعنی اروم نیستی.
- چه ربطی داره؟
نگاه ازم گرفت. راست میگفت اروم نبودم ولی اعتراضی هم نمیشد کرد. شرط شرط بود و قانون قانون!
- از وقتی بوی آیدا رو روی لباسم حس کردی ازم دور شدی.
اروم خندیدم ولی زهر بود
راست میگفت ولی کار درستش همین بود دیگه.
تنه ی ارومی بهش زدم و به شوخی گفتم:
- خواستم یکم حس مجردی کنی مگه بده زن ادم اوپن مایند باشه؟
- تو فقط زنم نیستی ساچلی، رفیقمی.
سرم رو پایین انداختم
همین حرفش یعنی این که دوسم نداره
منم نباید نشون بدم از بغل کردن ایدا ناراحتم.
بالاخره ایدا قبل من دوست دخترش بود.
- دور شدم تا وقتی خواستیم طلاق بگیریم تو به بقیه بگی بهت محل نمیذارم.
- به خاطر همین دستاتو کرم نزدی.
- اره. سرمه هم نکشیدم، رژ قرمزم نزدم لباس خال خالی سرمه ایمو هم نپوشیدم که بگن این روحش مرده.
دستش رو روی کمرم گذاشت و از داغیش دلم خواست مایل شم تو بغلش.
خودش بینیش رو گذاشت کنار سرم و بو کشید.
- کی گفته من طلاقت میدم؟ این حرف کیه.
- خب. من خونبس تو شدم یادت رفته؟
شب اول گفتی ببین زن، تو رفیقمی منم رفیقت.
ایدا هم دوست دخترت.
- من غلط کردم بغلش کردم.
- تو بغلش کردی منم مشکلی ندارم چرا بزرگ...
یهویی بلند شد که نزدیک بود بیوفتم و اون روبه روبم ایستاد و داد زد:
- من میخوام مشکل داشته باشی، میخوام بزنی تو صورتم میخوام قهر کنی چند روز بری تو اتاقت تا من بیام اشتیت بدم میفهمی؟
دلم لرزید ولی خب اون دوستم نداشت نه!
از سر دوست داشتن هم باشه ما قانون داریم.
- واسه چی؟
چیزی عوض نمیشه ما شرط گذاشتیم رفیق باشیم و بس...قانون بینمون...
دستاش که دور صورتم قرار گرفتن لال شدم. زل زد توی چشمام و گفت:
- قانون برای شکسته شدنه.
مهر داغی روی لب هام نشست و...
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
بدون پرداخت هزینه vip بخونید بیش از ۹۷۰ #پارت جذاب و پرهیجان منتظرتونه رمان به اخراش رسیده و دیگه جایی لینکشو پیدا نمیکنید❌ | 161 |
| 10 | - کی جرئت کرده وقتی نبودم با دختری که انگشتر دستش کردم این کار و کنه؟
نفس نفس میزد اما فقط از خشم. از هیچکس صدا در نمیآمد. با درد و مچاله یک گوشه افتاده بودم و نفسم درست بالا نمیآمد.
یک لحظهی کوتاه نگاهم کرد و سرخی صورتش بیشتر شد. رگ روی گردنش هم بیشتر بیرون زد و فورا رو برگرداند تا دیگر چشمش به من نیفتد و عربده کشید.
- گم شید بیرون و دعا کنید از این اتاق بیرون نیام! میشکنم اون دستی رو که روش بلند شده.
همه بیرون دویدن و او با چند گام بلند نزدیکم شد. دست گذاشت روی شانههایم و مرا در یک حرکت برگرداند.
با درد جیغ خفهای کشیدم. خواست لباسم را بالا بزند برای دیدن رد ضربههای کمربند روی کمرم که سریع مچش را گرفتم.
سرش از پشت سر جلو آمد و کنار گوشم نفس کشید و با صدای گرفتهای نجوا کرد.
- هیششش... قراره زنم شی! ازم خجالت نکش. بذار ببینم چیکار کردن باهات.
صدایم میلرزید و قلبم تند میزد.
- ولی... ولی هنوز محرمم نیستی.
بوی تلخ عطرش داشت در جانم تکثیر میشد.
موهایم را به یک طرف کنار زد و لبهایش را کشید به نرمی گوشم.
- پس بگو قبلتُ تا همین حالا محرمم شی.
چشم بستم. نفسم در گلو ماند و حلقهی دستم دور مچش شل شد.
روی پوست گردنم نفس کشید. نفسش داغ بود. خیلی داغ.
- بگو قبلتُ. چون تا لباست رو در نیارم و نگاه نکنم ببینم چه بلایی سرت آوردن از این اتاق بیرون نمیرم.
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
مجبور شد عقدم کنه...
چشمهاش دو تیکه یخ بود وقتی کنارم سر سفرهی عقد نشست...
من اما خوشحال بودم زن اون مرد سرد و مغرورم و کسی جرئت نداره نگاه بد بهم بندازه...
بهم گفته بود عاشقش نشم چون قلبم میشکنه... حق داشت، من زن صوریش بودم و حق عاشقی نداشتم برای همین وقتی طبق معمول چند روز بود که خونه نیومده بود، وقتی پام پیچ خورد و از اون همه پله سقوط کردم، هیچ تقلایی برای نجات خودم نکردم...
بیحرکت و بینفس بین خونی که از سرم راه افتاده بود موندم تا کارش رو راحت کنم...
تا از شرم خلاص شه، از شر این ازدواج قراردادی...
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
عاشقانهای جدید و نفسگیر❤️ یکی از پرطرفدارترین رمانهای این روزها در «بله»😍
#قبل_از_چاپ_رایگان_بخونید🥰
#قلم_قوی
#توصیهی_ویژه
ـــــــــــــــــــــــــ
اگه به خوندن رمانهای #مافیایی_عاشقانه هم علاقه داری رمان دیگر نویسنده در تلگرام یه عاشقانهی دارک مافیایی نفسگیره و میتونی تو کانال تلگرام زیر بخونی😍🔥👇🏻
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
تو دنیای مافیاها، رحم و گذشتی وجود نداره. هر کار غلطی تاوان داره. عاشقی ممنوعه و نباید پای عشق وسط بیاد...
چون عشق رو نقطه ضعف میدونن!
و امان از اون روزی که مافیای خطرناک و باهوش شهر عاشق بشه...
یه عاشقانهی مافیایی جنجالی و پرهیجان🔥 | 138 |
| 11 | دوستان عزیز زمان زیادی تا پایان تخفیف #تب_تن_تو باقی نمونده.
فقط تا اول مهر میتونین با تخفیف عضو داستان بشین. #تب_تن_تو یک داستان عاشقانه معمایی جذاااب با تم اروتیکه که خوندنش رو از دست ندین😍😍
#نقش_نهان هم در کانال ویآیپی به قسمت های حساس و عاشقانه رسیده
فقط توی همین زمان کوتاه میتونید هر دو داستان رو با یه تخفیف عالی عضو بشین❤️❤️ | 114 |
| 12 | سلام و وقتتون بخیر❤️
✅️شروع عضوگیری رمان #تب_تن_تو
این داستان حق عضویتیه و تم داستان #عاشقانه_معمایی ست😍
#هشدارمهم
🚫🚫 #تب_تن_تو یک داستان بزرگساله و در سبک ادبی اروتیک نوشته میشه.
بنابراین اگر زیر هجده سال هستید، لطفا برای عضویت در این کانال اقدام نکنید.
با توجه به توضیحی که ارائه شد، احتمال انتشار این رمان بسیار ناچیزه
و در شرایط فعلی اگر روزی به چاپ برسه، قطعا با سانسور بسیار همراه و با نسخهی آنلاینش متفاوت خواهد بود.
✅️شروع پارتگذاری اول مهرماه خواهد بود.
✅️حق عضویت داستان ۳۰۰هزار تومان میباشد که تا قبل از شروع داستان یعنی تا اول مهرماه، میتونید با تخفیف، ۲۰۰ هزارتومان برای عضویت پرداخت کنید.
✅️اگر هنوز اشتراک کانال ویآیپی #نقش_نهان رو هم تهیه نکردید، میتونید از امشب تا ابتدای مهرماه اشتراک #هردورمان رو با تخفیف به مبلغ #۳۰۰هزارتومن خریداری کنید.
با شرایطی که توضیح دادم، در صورت تمایل به عضویت در کانال خصوصی #تب_تن_تو تا ابتدای مهرماه، مبلغ
۲۰۰ هزار تومن
به شماره کارت
۶۲۲۱۰۶۱۰۰۱۷۵۷۷۰۹
پارسیان، آزیتا خیری ئیلانلو
و
۶۲۷۴۱۲۱۱۸۰۳۴۸۴۵۰
اقتصاد نوین، آزیتا خیری ئیلانلو
واریز کنید و فیش رو به اکانت زیر بفرستین🌺
سپاس بسیار❤️⚘️
@adtabetan | 478 |
| 13 | ابوحارث و پسرانش رفته بودند انگار.
بیمارستان خلوت بهنظر میرسید. نصرت روی پلههای بیمارستان نگاهی به اطراف انداخت و سوئیچ را از جیبش بیرون آورد. با دویست و هفت نگار آمده بودند بیمارستان. ریموت زد و در جلو را برای نگار باز کرد.
دخترک با پیراهن بلندی که چند قطره از خون رگ بازویش روی آن لک انداخته بود روی صندلی نشست. دلش یک حمام گرم میخواست و یک قرص خواب و یک بیهوشی طولانی، اما انگار سادهترین اتفاقات زندگیاش به آرزو بدل شده بود.
نصرت ماشین را دور زد، اما برای سوار شدن مردد بود. عاقبت پشت فرمان نشست و نهچندان تند حرکت کرد. نگار کنارش در صندلی فرو رفته بود. بند کرده بود به حلقهی نامزدیاش و آن را دور انگشتش میچرخاند.
نصرت از روی پل کارون که میگذشت، به آب نگاه کرد و باز هم پرت شد به روزهای آتش و خون، اواخر دههی شصت؛ روی همین پل، چند قدم دورتر از شورلتی که آتش گرفته بود.
جنگندههای عراقی در آسمان بودند و جماعت وحشتزده به هر سویی فرار میکردند. او با ساکی در دست و پیشانیبندی روی پیشانی پی معبری برای گریز میگشت، اما ترکش موشک درست خورده بود جلوی پایش و او وحشتزده پرت شده بود عقب. وقتی دوباره جهد کرده بود فرار کند، اینبار ترکش نزدیکترش خورده بود روی پل و او با چانهای که از زخم ترکش خونآلود شده بود، با درماندگی به عقب نگاه کرده بود. شورلت داشت میسوخت و چیزی نمانده بود منفجر شود.
نصرت میانهی آتش و دود و بمباران نگاه دوخته بود به آسمان و گفته بود: «قربان شکلت برم... چیو میخوای نشانم بدی اوسکریم...؟»
ساکش را انداخته بود گوشهای و دویده بود سوی شورلت و به هر ضرب و زوری که بود پیرمرد را از پشت فرمان ماشینی که آتش گرفته بود، بیرون کشیده بود. انداخته بود روی کولش و تا انتهای پل دویده بود؛ زیر بمباران عراقیها با شیخ فواد که روی کولش از هوش رفته بود، تند و بیامان دویده بود.
لبخندی به لبش چسباند و دست نگار را گرفت و در نگاه غمگین او گفت:
_غمت نباشه، من هستم. هر وقت من مردهم اینطور غمبرک بزن.
نگار به آرامی نگاهش را از او گرفت و خیره به آب زمزمه کرد:
_تو دانشگاه با یه پسری دوست بودم!
ابروی نصرت بالا پرید و با اخمی شیرین جواب داد:
_چشم بابات روشن!
#قسمت_هفتاد_و_یک
#نقش_نهان
#آزیتا_خیری
#با_عشق_تا_صفحه_بعد | 507 |
| 14 | نصرت حرف های او را پس و پیش میشنید. پشت به ستوده کنار تخت خم شده بود و نگاهش در نگاه خیس نگار بود. میان حرفهای ستوده به طرفش چرخید. با یکی دو گام به او نزدیک شد و با صدایی که از تپش افتاده بود، آرام و نیمهجان گفت:
_صیاد حردانی رو پیدا کن سرگرد... میتونی؟
ستوده متعجب جواب داد:
_به اونم میرسیم، اما الآن...
_شنفتی چی گفتم سرگرد؟ فقط بگرد اون بزمجه رو پیدا کن.
صدای فحش و فریاد حارث از بیرون شنیده میشد. سربازی او را از بیمارستان به بیرون هدایت میکرد و او هنوز برای نصرت و نگار خط و نشان میکشید. ستوده نگاهی به در نیمهباز اتاق انداخت و بعد چشمدرچشم نصرت با تردید پرسید:
_میخوای چیکار کنی؟
نصرت به در اشاره کرد و لب زد:
_خودت گفتی اون خونه امشب امنیت نداره... گفتی یا نگفتی؟
ستوده خیره به او سر تکان داد. از کنار شانهاش نگاهی به وجود مچالهی نگار انداخت و با صدایی آهسته گفت:
_با من در ارتباط باش. تو روند پیگیری پرونده ممکنه بهت نیاز باشه.
نصرت سر تکان داد و ستوده از پردهی سفید عقب کشید. او به سوی تخت برگشت و موهای نگار را کنار زد. صورتش را با دستانش قاب گرفت و بیمقدمه گفت:
_باید بریم دخترم. اینجا فعلا امن نیست. میترسم آدمایی که امروز شیشهی خونه رو شکستن دوباره برگردن یا...
نفسی کشید و اشک او را از صورتش زدود. زمزمه کرد:
_تا وقتی مشتم پر بود میتونستم از پس خونوادهی پدرت بربیام، اما الآن نه مشت دارم نه پشت... پسرعموت الآن برای بردن تو بهونهی خوبی داره. میترسم از پسشون برنیام نگار. میفهمی دخترم؟
نگار با نگاهی پر از ترس سر تکان داد. نصرت به سر و لباس او نگاه کرد. به یاد نداشت او را چطور به بیمارستان رسانده بود.
میان دود و آتش انبار بود که با دیدن نام نگار روی موبایل وحشتزده پاسخ داده و با شنیدن شکستن شیشهی خانه و زخمی شدن صورت دخترک، همه چیز را رها کرده بود و با ماشین یکی از کارگران برگشته بود خانه.
به پاهای برهنه و پیراهن بلند نگار نگاه میکرد و در فکر بود. دمپاییهای بخش اورژانس را جلوی تخت کشید و پرسید:
_میتونی راه بیای؟
نگار زیر لب جواب مثبت داد و از تخت پایین آمد. دلش شور میزد. بازوی نصرت را گرفت و کنار او به سوی در اتاق راه افتاد.
#قسمت_هفتاد
#نقش_نهان
#آزیتا_خیری
#با_عشق_تا_صفحه_بعد | 613 |
| 15 | میدونین رمان جدید خانم سرو روحی شروع شده😍
ایشون یکی از بهترینها هستن و نیاز به معرفی ندارن.
شرایط عضویت رمانشونو براتون گذاشتم❤️ | 807 |
| 16 | #سقف_سوم دختری زیبا و جوان به نام مینو، برای نجات خانواده اش، مجبور میشه به خانواده برومند نزدیک بشه. مطمئن نیست مسیری که میره چقدر درسته! اما اون میخواد همه ی تلاشش رو بکنه ... با پیشنهاد آقای برومند همه چیز تغییر میکنه، چیزی که مینو از قبل براش اصلا آماده نبوده و نیست.
سقف اول: خونه ای که آدم در اون بزرگ شده...
سقف دوم: خونه ای که خودش برای زندگی انتخاب می کنه...
سقف سوم: خونه ی من! خونه ای که نه انتخابش کردم نه انتخابم کرده!
به قلم سروناز روحی
دوستان عزیزم سلام
اگر تمایل دارید در رمان #سقف_سوم
با من همراه باشید، لطفا شرایط ذیل رو با دقت مطالعه بفرمایید:
1-رمان به صورت پارت به پارت و آنلاین در کانال خصوصی تلگرام بارگذاری میشود.
2-حق عضویت این رمان تا پارت 50 ، صد هزار تومان می باشد. پس از آن افزایش می یابد.
3-بعد از اتمام رمان(هزینه فایل ، جداگانه محاسبه میشود).
4-ژانر این رمان عاشقانه و همخونه ای می باشد.
شماره کارت (به هرکارتی راحت بودید واریز بفرمایید ممنونم) :
5894 6311 2918 7357
6280231348326033
مبلغ عضویت سقف سوم 100،000 تومان .
آی دی :@sarvrouhi | 579 |
| 17 | AnimatedSticker.tgs | 442 |
| 18 | بهش توپیدم
_تو بچه ننه هستی؟؟
_چیییییی؟؟
_بچه ننه هستی دیگه.... تا چیزی میشه گوشی دستت میگیری و به باباجونت گزارش میدی...... الو.... بابا.... این دختره گوشی را روم قط کرده.... روت میشه واقعاً؟؟؟
اخماش مثل دم عقرب پیچ خورد
_چه زری میزنی واسه خودت؟؟؟.... برو بابا حوصلتو ندارم
_فک کردی من خاطرخواتم؟؟..... برو.... برو که باباجونت داره زنگ میزنه، بهش بگو اومدم دم در..... برو دیگه... ـبرو شکایت کن..... بچه ننه!!
_صبرمو لبریز نکن که بد میشه برات ها....
_چیکار میکنی؟؟.... منم میکشی؟؟؟
چشمهای وحشیش لیزر شد بجونم
_بعید نیست..... برو تا خونِتو نریختم وهمینجا چالت نکردم..... یه کاره!!....
و درِ سالن را محکم بهم زد و رفت...
دهانم مثل دهان ماهی باز ماند
نکنه رفت تفنگشو بیاره؟؟!! 😱
تهدیدش کارساز شد و من پابفرار گذاشتم.....
https://t.me/+Txp76AYkJBg2Y2Vk
ماجراهای بامزه و جالب دو دشمن که بواسطه ازدواج پدرمادرشون همخونه میشن....😂👍 | 312 |
| 19 | پشت چرخش ایستاد، مشتی گل روی صفحهچرخ گذاشت و با سرعتی دیوانه وارد روی صفحه ی زیرین پا زد. لاله سراسیمه به دنبالش وارد کارگاه شد
-بهادر!
بهادر بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
-اینجا اومدی چیکار؟
-شنیدم با عادل حرفت شده، شنیدم مردم پشت عادل دراومدن و حرف بارت کردن. نگرانت شدم.
بهادر همچنان به پازدن ادامه داد:
-نگران هرکی خواستی باش اما نگران من نه؛ من بلدم از پس این جماعت بربیام.
مشتی دیگر گل روی چرخ ریخت، بدون اینکه حرف خاصی داشته باشد پازد
لاله نزدیکتر شد
-بهادر میترسم بلایی سرت بیارن.
-میخوان بکشنن بزنن بکشن.
-خدانکنه.
-تو چیکاره ای اصلا؟
نگاه بی تفاوت و سرد یهادر بالا آمد؛ آب دهاتش را قورت داد.
-من دوست دارم.
-چطور میتونی منو دوست داشته باشی؟ مگه حرفای پشت سرمو نشنیدی؟
-شنیدم ولی باور نکردم.
-به درک که باور نکردی.
-بهادر.
-کم اسم منو به زبون بیار لعنتی اونم با این همه ناز و عشوه.
-من کی؟
بهادر تند از جابلند شد سرتاپایش گِلی بود خصوصا دست هایش. هردودستش چرا بالا آورد
-گفتی دوستم داری پس ثابت کن! میذاری با این دستا لمست کنم؟
نگاه لاله روی دست هایش مکث کرد.
-آره.
-میذاری بدون نسبت شرعی بغلت کنم؟
لاله سرش را به معنی اره تکان میدهد. بهادر فریاد می زند:
-نشنیدم.
لاله نفس سنگینی کشید و مثل بهادر صدایش را بالا برد
-میذارم، میذازم...
https://t.me/+d26NqSaazbA1YTg8
رمان #کوچه_بلوط
به قلم #سمیرا_ایرتوند | 298 |
| 20 | _هومان از دوازده سال پیش به بعد پاشو تو این نارنجخونه نذاشت ولی از وقتی که تو اومدی هر شب میاد اینجا..حتی اینجا میخوابه..خیلی دوست داره نه؟
لب زیر دندان میکشم و با درماندگی پلک روی هم میفشارم، چرا هیچکس نمیفهمید ازدواج من و او تنها از روی امنیتم و رفع تکلیف بود؟
اما نمی توانم جلوی کنجکاوی ام نسبت به او را بگیرم. سرم تقویتی را به موهایم آغشته میکنم و از آیینه چشم به هانیه میدوزم:
_چرا.. اینجا نمیومد؟
هانیه نگاهش را با لبخندی بامزه روی حولهی لباسی در تنم میچرخاند و سر کج میکند:
_خاطرهی بدی داره از اینجا.. یادش میفتهوبه نبودنت و حالش بد میشه مخصوصا شبا.. راستی خیلی بغلت میکنه نه؟
مردمک هایم درجا گرد و گونه هایم سرخ میشوند. خدایاا..شنیده بودم خیلی کنجکاو است اما واقعا تا این حد؟!
به من و من میافتم:
_ ام... چیزه....
ریز ریز میخندد و با رساندن خودش به من انتهای موهای نرمم را در دست میگیرد:
_ببخشید تروخداا..هومان بفهمه اینجوری سوال پیچت میکنم میکشتم..ولی آخه میگم..یعنی پوستت خیلی سفیده من که دخترم هی دلم میخواد نگات کنم..
دستان آغشته به سرمم پایین میافتد و آب دهانم را سخت قورت میدهم...چه میگفت این دختر؟ هنوز اما دهان باز نکرده ام که درب اتاق باز میشود:
_ هانیه باز اومدی اینجا فضولی؟
مردمک هایش طوری با اخم دست هانیه که موهایم را گرفته بود رصد میکند که دخترک بیچاره فورا عقب عقب رفته از کنار او رد میشود:
_نخیرم...فرحان سرم تقویتی میخواست براش آوردم الانم میرم دیگه..بای بای..
انگار با خروج هانیه و نشستن مردمک های او به رویم تازه یادم میافتد یک حوله لباسی کوتاه به تن دارم که مثل فنر از جا میپرم و هل شده میگویم:
_س...سلام..
کتش را از تن خارج میکند و کوتاه سر تکان میدهد. پیش از رفتن به سمت اتاق لباس ها اما خونسرد میگوید:
_دیگه جلوی هانیه با این پوشش نباش..
سرم به ضرب پایین میآید و با دیدن کنار رفتن حوله از روی قفسه سینه ام تا بناگوش سرخ میشوم.
با این حال خود را نمیبازم..او حق نداشت به من دستور دهد:
_دقیقا به چه دلیلی؟!
تا ابتدای اتاق لباس ها با حرص پیش میروم که ناگهان با آمدن او مقابل خودم یکه میخورم. چشمهای نقره فامش مثل همیشه جدی است:
_شاید به این دلیل که میدونم هیز بودنش به خودم رفته!
و بعد مردمک های سرد و جدیاش را تا قفسه سینه ام پایین میآورد. ضربان قلبم بالا می رود و داغ میشوم برای آتو ندادن دستش اما فورا به در دیگری میزنم:
_برای چی وقتی از توی نارنجخونه موندن بدت میاد گفتی مشکلی نداره پیشم اینجا بمونی؟
خودم میدانم اینجا ماندن انتخاب من بود اما او هیچ مخالفتی نکرد! یک قدم دیگر جلو میآید. فاصلهمان را به صفر می رساند. نه میپرسد از کجا میدانم نه میپرسد به چه حقی این سوال را میپرسم اما با خونسردی لعنتی اش کیش و ماتم میکند:
_شاید چون آرامش زنم برام از خیلی چیزای دیگه مهم تره..
گرمم شده. حتی با همین یک وجب حوله و نگاه او چرا اینگونه است؟ زنم؟ داشت شوخی میکرد دیگر؟ این ازدواج صوری بود.. دلیلش تنها امنیت من بود. اوی لعنتی فقط داشت نقش بازی میکرد:
با یادآوری چیزی ناگهان خشم سرتاسر وجودم را دربر می گیرد:
_آرامش زنت اگر برات مهم بود وقتی از تاریکی و تنهایی میترسیدم شبا تو این نارنجوخونه تنهام نمیذا...
ناگهان لال میشوم.. چه داشتم میگفتم به اوی از خود راضی و مغرور؟زنت؟خدا لعنتت کند شاهدخت!
اما هنوز به خود نیامده ام که درحرکتی دستش دور کمرم حلقه میشود و محکم به سینه اش میچسبانتم سپس موی پیش آمده تا گونهام را به نرمی عقب میراند:
_نمیدونستم زنم از تنهایی و تاریکی میترسه...
نفس نمی کشم و صورت او نزدیک و نزدیک تر میشود تا جایی که حین صحبت کردن لب هایش به گونه ام برخورد میکند:
_ اما از الان بعد حتی یک شب روی اون تخت تنها نمیخوابی.. مفهومه؟
مسخ و مات صدای خش دار او هستم که ناگهان صدای جیغ خفهی هانیه در گوشم می نشیند:
_وااای بیبی ببین چه صحنه اییی شکار کردم هومان داره فرحان رو میبوسه..
https://t.me/+qvaiFMbxPQNmZjJk
https://t.me/+qvaiFMbxPQNmZjJk
به قول فامیل من یه پیردختر بودم. بخاطر معلولیت برادرم، هیچکس جرأت نمیکرد پا به خونهمون برای خواستگاری بذاره.خواهر کوچیکترم تو دانشگاه استادش رو عاشق خودش کرد… اما نمیتونست ازدواج کنه مگر اینکه من اول ازدواج میکردم، و من نمیخواستم اون هم مثل من محکوم به یه زندگی بیعشق بشه.
پس به اولین خواستگاری که عموم فرستاد جواب مثبت دادم… پسری مطلقه، مرموز، که حتی خودش هم انگار نمیخواست این وصلتو….
https://t.me/+qvaiFMbxPQNmZjJk
لینک کانال نویسنده در بله:
ble.ir/join/Axy73C7RFA | 621 |
