3 544
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '26
May '26
+6
in 0 channels
April '26
+13
in 0 channels
Get PRO
March '26
+4
in 0 channels
Get PRO
February '26
+72
in 13 channels
Get PRO
January '26
+14
in 1 channels
Get PRO
December '25
+89
in 6 channels
Get PRO
November '25
+83
in 6 channels
Get PRO
October '25
+185
in 19 channels
Get PRO
September '25
+53
in 14 channels
Get PRO
August '25
+81
in 18 channels
Get PRO
July '25
+28
in 6 channels
Get PRO
June '25
+32
in 11 channels
Get PRO
May '25
+55
in 4 channels
Get PRO
April '25
+53
in 8 channels
Get PRO
March '25
+56
in 8 channels
Get PRO
February '25
+86
in 25 channels
Get PRO
January '25
+72
in 8 channels
Get PRO
December '24
+58
in 5 channels
Get PRO
November '24
+75
in 10 channels
Get PRO
October '24
+41
in 3 channels
Get PRO
September '24
+66
in 4 channels
Get PRO
August '24
+177
in 21 channels
Get PRO
July '24
+122
in 8 channels
Get PRO
June '24
+88
in 51 channels
Get PRO
May '24
+83
in 13 channels
Get PRO
April '24
+112
in 14 channels
Get PRO
March '24
+135
in 11 channels
Get PRO
February '24
+70
in 10 channels
Get PRO
January '24
+154
in 20 channels
Get PRO
December '23
+108
in 9 channels
Get PRO
November '23
+114
in 7 channels
Get PRO
October '23
+227
in 9 channels
Get PRO
September '23
+82
in 0 channels
Get PRO
August '23
+80
in 0 channels
Get PRO
July '23
+71
in 0 channels
Get PRO
June '23
+63
in 0 channels
Get PRO
May '23
+123
in 0 channels
Get PRO
April '23
+174
in 0 channels
Get PRO
March '23
+59
in 0 channels
Get PRO
February '23
+162
in 0 channels
Get PRO
January '23
+62
in 0 channels
Get PRO
December '22
+73
in 0 channels
Get PRO
November '22
+34
in 0 channels
Get PRO
October '22
+48
in 0 channels
Get PRO
September '22
+72
in 0 channels
Get PRO
August '22
+99
in 0 channels
Get PRO
July '22
+62
in 0 channels
Get PRO
June '22
+45
in 0 channels
Get PRO
May '22
+67
in 0 channels
Get PRO
April '22
+42
in 0 channels
Get PRO
March '22
+53
in 0 channels
Get PRO
February '22
+36
in 0 channels
Get PRO
January '22
+47
in 0 channels
Get PRO
December '21
+113
in 0 channels
Get PRO
November '21
+38
in 0 channels
Get PRO
October '21
+69
in 0 channels
Get PRO
September '21
+48
in 0 channels
Get PRO
August '21
+43
in 0 channels
Get PRO
July '21
+38
in 0 channels
Get PRO
June '21
+29
in 0 channels
Get PRO
May '21
+39
in 0 channels
Get PRO
April '21
+50
in 0 channels
Get PRO
March '21
+42
in 0 channels
Get PRO
February '21
+94
in 0 channels
Get PRO
January '21
+83
in 0 channels
Get PRO
December '20
+2 141
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 23 May | 0 | |||
| 22 May | +1 | |||
| 21 May | +1 | |||
| 20 May | 0 | |||
| 19 May | 0 | |||
| 18 May | 0 | |||
| 17 May | 0 | |||
| 16 May | +1 | |||
| 15 May | 0 | |||
| 14 May | 0 | |||
| 13 May | 0 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | 0 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | 0 | |||
| 08 May | 0 | |||
| 07 May | +1 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | 0 | |||
| 04 May | +1 | |||
| 03 May | +1 | |||
| 02 May | 0 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
نقل است که یکی از او پرسید: چگونهای؟
گفت:
چگونه بود حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر کسی به تختهای بمانند.
گفت:
صعب باشد.
گفت:
حال من همچنان باشد.
منبع:
تذکرة الاولیاء، ذکر حسن بصری.
@atefeh_tayyeh
| 2 | درد مشترک
کار ستمت به جان رسیدهست
این کارد به استخوان رسیدهست
آهی که جهان به هم نوردد
از دل به سر زبان رسیدهست
(اثیرالدین اخسیکتی)
کارم ز غمت به جان رسیدهست
فریاد بر آسمان رسیدهست
این آب ز فرق برگذشته است
وین کارد بر استخوان رسیدهست
(انوری)
@atefeh_tayyeh | 1 959 |
| 3 | نیمکتهای خالی!
آه ای کلاس شوم نگونبخت
کو جامداد و کیف و کتابش
ای نیمکت که سردی و خالی
کو آن شرار و شور و شتابش
کو آن سری که گاه سر میز
بردهست زنگ هندسه خوابش
یا پای تخته بر لب همدرس
خنده نشسته وقت جوابش
تیغیست در گلوی معلم
عکسی که خوش نشسته به قابش
سال سیاه و شومزمستان
با بوی مرگ و بانگ غرابش
عاطفه طیه (۱۴٠۴/۱۱/۱۸)
@atefeh_tayyeh | 4 694 |
| 4 | خون یحیی
و یحیی را بدان یحیی خواندند که وی هرگز مرده نگشت به گناه. پس مَلِک به مستیاندر بفرمود کشتن یحیی بن زکریا را و سر یحیی ببریدند و به طشتی اندر نهادند و پیش او آوردند... آن خون یحیی آنجا که ریخته بود، به جوش آمد و ننشست. مَلِک را خبر آوردند. گفت: خاک برافگنید. هرچند خاک برفگندند، خون از زیر خاک برمیآمد و همیجوشید. و خون یحیی میجوشید و بانگ میکرد که: روا نیست! روا نیست!
پس زمین بلرزید و مَلِک و حشم او را فروبرد و خون یحیی میجوشید تا بر خانه شد و کوی و محلّت و شهر را فروگرفت.
آوردهاند که آن خون یحیی ننشست تا هفتادهزار خون از بنیاسرائیل بریخت از زن و مرد. و به خبری ایدون گفتند آن خون که از یحیی زکریّا بریختند، همیجوشید تا سیهزار پیغامبرزاده را بر خون وی بکشتند.
و نیز چنین گویند که خون یحیی نیارامید تا کُشندهٔ یحیی را بکشتند و خونِ او بر یحیی افکندند تا آن خون بنشست و بیارمید.
متن برگرفته و تلفیقی است از تاریخ بلعمی، تفسیر طبری، قصص الانبیاء نیسابوری و تفسیر سورآبادی.
@atefeh_tayyeh | 2 663 |
| 5 | و قسم به شرم...
خون نمیخسبد!
باوری کهن هست که خون نمیخسبد. شاید سرچشمۀ این باور داستان حضرت یحیی باشد. «آنگاه قطرهای از خون رگ حضرت یحیی(ع) بر زمین ریخت و از آن نقطه، تا چندین سال بعد، خون میجوشید، به نحوی که بر روی آن خاک میریختند و خون از آن خاکها بالا میآمد و آنقدر در آن نقطه خاک ریخته بودند که به صورت تپّهای درآمده بود»
در متون نظم و نثر تا جایی که بررسیدهام این مضمون و مضامین مشابه آن به انحای مختلف به کار برده شده و به شعرهای عاشقانه نیز راه جسته است تا لعبتکانی را که تیغ مژه از خون عاشقان آب میدهند، بیم دهد و خوبرویانی را که خون دلدادگان به خاک بینیازی میریزند و سرانگشت به آن نگارین میکنند از ستم برحذر دارد. «مکن بتا! حذر از خون بیگناه! حذر!»
حال خطوطی از طوطینامۀ نخشبی را بخوانیم:
«اگر رای مرا بکشد بیگناهی را کشته باشد و مظلومی را رنجانیده، و خون بیگناهی هرگز نخسبد و درد مظلومی البته سر برکُند»(ص۱۰۴)
و بیتی از تذکرۀ نصرآبادی:
به امّید وصالت در شب هجر
نمیخوابم چو خون بیگناهان (جلد اوّل، ص۳۶۰)
همینطور بارها و بارها از خونی سخن گفته شده که چون سایه، ساکت و سنگین، خونریز را دنبال میکند و انتقام میکشد. یا به قول صائب خنجری میشود در پهلوی قاتل: «که خون بیگناهان خنجر از پهلو برویاند»
ابیات زیر را هم بخوانیم:
انتقام خویش خون بیگناهان میکشد
نیستم آگه که بعد از من چه بر قاتل گذشت (دیوان سلیم تهرانی، ص۱۲۶)
به تیغ از دامنش کوتاه اگر شد دست من شادم
که خون بیگناهان دست از قاتل نمیدارد (دیوان صائب، ص ۱۴۴۲)
و ابیات دیگری که در آنها به «گیرایی» و «نامبارکی» خون بیگناهان اشاره شده:
خط سبز از دعای صبحخیزان است گیراتر
لب میگون ز خون بیگناهان است گیراتر (دیوان صائب، ص ۲۲۴۳)
اگر خون ریزمش بر رسم شاهان
مبارک نیست خون بیگناهان (شیرین و خسرو دهلوی، ص ۱۹۲)
و خداوند در عهد عتیق میگوید هفت چیز است که جان او از آنها اکراه میدارد؛ یکی دستهایی است که خون بیگناهان میریزد...
@atefeh_tayyeh | 2 046 |
| 6 | ای پس از ما به عرصه آمدگان...
ناگهان سر ز خاک بر کردیم
بر بسیط زمین نظر کردیم
در بساطش چه بود؟ هیچ نبود
در پی چاره گِل به سر کردیم
بیخبر از بلای آینده
تکیه بر باد دربهدر کردیم
ره سپردیم و راه بیره بود
بازگشتیم و ره دگر کردیم
دل به هر نور بیرمق بستیم
دل بریدیم و شور و شر کردیم
روز هرگز نیامد از پس شب
هی زیان در زیان؛ ضرر کردیم
زخم کاری نفر نفر خوردیم
هرچه یاری نفر نفر کردیم
قاه قاهی به درد آلوده
زار زار از بن جگر کردیم
ای پس از ما بهعرصهآمدگان
ما خطا در خطا اگر کردیم
بارِ شیشه به شانه با ابلیس
گفتوگو در دل خطر کردیم
هرچه کردیم گر هوا و هبا
عمر خود پای آن هدر کردیم
سنگباران فتنه بود و فقط
زنده ماندیم، بس هنر کردیم!
عاطفه طیه
@atefeh_tayyeh | 2 340 |
| 7 | آنگاه زمین سیاه شد!
در باب بیستودوم کتاب «مجمل التوارخ و القصص» مطلب زیبایی دیدم که اگر چه در منابع دیگر هم هست همچنان خواندنش لطفی دارد. روایتی از آغاز خلقت که رنگولونی آخرالزمانی دارد و از کشته شدن هابیل به دست قابیل میگوید که روی زمین را سیاه کرد!
طبق این روایت تا پیش از کشته شدن هابیل به دست قابیل روی زمین سپید بود. پیکر بیجان هابیل کنار کوههای حدود سرندیب در خاک شد، آنگاه زمین سیاه شد و برکت از زمینها رفت...
این روایت نشان میدهد انسان از دیرباز بین ستم و نازل شدن بلا ارتباطی دیده است.
متن را بخوانیم:
«نخستین کسی که از دنیا بیرون رفت هابیل بود که قابیل بکشتش چنانکه حقتعالی در قرآن یاد کرده است و هم در آنجا در کوههای حدود سرندیب قابیل، هابیل را در زیر خاک کرد. و اندر کتاب دلایلالقبله چنان خواندم که روایت کرده است ابنعباس رضیالله عنه که آن وقت زمین اسفید بود تا آن وقت که قابیل، هابیل را بکشت، پس لونش بگردید و طعم و بعضی از میوهها ناخوش گشت و مضر...»
منبع: مجمل التواریخ و القصص، تصحیح اکبر نحوی، انتشارات دکتر محمود افشار با همکاری انتشارات سخن، ۱۳۹۹، ص۶۱۱.
@atefeh_tayyeh | 2 914 |
| 8 | شعلهٔ پنهان
ابر سیه است و شاخههای عریان
بیچتر نشستهای میان باران
خورشید نهان و باغ لرزان لرزان
گرم است دلت ز شعلههایی پنهان
عاطفه طیه (۴٠۴/۶/۲۸)
@atefeh_tayyeh | 2 209 |
| 9 | در اتّحاد
یکی دیوانهای اِستاد در کوی
جهانی خلق میرفتند هر سوی
فغان برداشت این دیوانه ناگاه
که از یک سوی باید رفت و یک راه
به هر سویی چرا باید دویدن؟
به صد سو هیچ جا نتوان رسیدن
منبع:
اسرارنامه، تصحیح محمد رضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن/ ۱۶۱
@atefeh_tayyeh | 2 743 |
| 10 | ایرج افشار و «نه»هایش
«این دفتر بیمعنی»، دفتر خاطرات استاد ایرج افشار منتشر شد. ایرج افشار در یادداشتی که آغاز کتاب آمده گفته است:
«این دفتر برنوشت دیگری است از دفتری که در نوامبر و دسامبر ۱۹۹۵ به هنگام بیماری سخت همسرم شایسته از روی یادداشتهای گذشته جمع کرده بودم، به قصد آن که روزی روزگاری بتوانم یادگارهای فرهنگی خود را بر آن اساس بنویسم.
اینک ژوئن ۲٠٠۳ از روی آن دفتر، این دفتر فراهم شده است. این بار دفتر را به نظم الفبایی عناوین مختار خود درآوردم که یافتن آنها آسانتر است.»
ایرج افشار چنان که در خودزیستنامهها مرسوم است از خانه و خانواده گفته. از روند تحصیلاتش، جوانیاش، سفرهایش، علاقهمندیهایش، کاروبارش و از رجال فرهنگی و سیاسی زمانهاش. ولی کتاب فصلی خاص دارد که در نظرم بسیار جلوه کرد. فهرست «نه»گفتنهای ایرج افشار! این فصل با نقل قولی از تقیزاده آغاز میشود:
«به عقیدهٔ قاصر من آزادی به معنی حقیقی آن بی وجود شهامت افراد و مردانگی و مردی و استقلال فکر و سرافرازی و شجاعت اخلاقی و استقامت و استواری و مقاومت در مقابل ارباب قدرت و جرأت و صراحت که این همه را میتوان در یک کلمه خودمانی «صفت» و لفظ فرنگی «کاراکتر» خلاصه کرد وجود پیدا نمیکند. و آن همان است که شانفور با اسناد به اسپارتیها گفته که شخص بتواند «نه» بگوید و اهل تسلیم و زبونی و باز به قول خودمان بیصفت نباشد.
بدبختانه در مملکت ما حتی سران قوم از این خصلتِ لازمهٔ آزادی که به حقیقت حیثیت انسانی است کمبهره بودهاند.»(ص۴٠۵)
در این فهرست بلند انوع و اقسام «نه» هست. از نه گفتن به پدر ارجمندشان تا نه گفتن به پیشنهاد کار، قبول مسئولیت و پذیرش جوایز مختلف. خلاصهای از «نه»های ایرج افشار را بخوانیم:
«نخستین باری که «نه» گفتم به پدرم بود. او میگفت به کار دولتی نرو و بیا آب و ملکی را که داریم سر و سامان بده. من به کار دولتی رفتم و خیری ندیدم.
دومین باری که «نه» گفتم به علی اصغر حکمت بود مرحوم علی اصغر حکمت خواست که من مجلۀ شیر و خورشید را اداره کنم.
پس از آن به سعید نفیسی «نه» گفتم و مدیریت مجلۀ پیام نوین را نپذیرفتم.
پس از آن به تقیزاده «نه» گفتم. تمایلی نشان میداد که من به مجلس سنا بروم و به امور تحریری او کمک کنم.
پس از آن به مجتبی مینوی «نه» گفتم. وقتی در ترکیه بود فرمود که برای پیشرفت کارهای مربوط به تهیه میکروفیلم از دانشگاه بخواهد که مرا مأمور آن بلاد کنند.
پس از آن بار دیگر به علی اصغر حکمت «نه» گفتم. وقتی وزیر امور خارجه شد علاقه داشت مرا به آن وزارتخانه منتقل کند و میگفت به کتابخانه و اسناد آنجا باید سر و سامان داد.
پس از آن به آورندهٔ پیشنهاد قبول رایزنی فرهنگی در افغانستان «نه» گفتم.
پس از آن به دهندگان نخستین جایزهٔ فروغ فرخزاد «نه» گفتم.
پس از آن به مهرداد پهلبد وزیر فرهنگ و هنر «نه» گفتم. در اواخر دوران پهلوی (۱۳۵۶) بی آنکه قبلاً پرسشی از من شده باشد حکمی برایم فرستاد که به عضویت [...] نصب میشوید.
پس از آن به دکتر حسین نصر «نه» گفتم. در پاریس بودم (۱۳۵۷) و قصد رفتن به امریکا داشتم. از تهران به من تلفن کرد و گفت چون کارمندان کتابخانه پهلوی اعتصاب کردهاند. ضرورت دارد که فوری به طهران بیایی و تصدی امور آنجا را به عهده بگیری.
پس از آن به دکتر احسان یارشاطر «نه» گفتم. میخواست که عضویت شورای وقفی ایرانیکا را بپذیرم.
پس از آن به انجمن آثار و مفاخر فرهنگی «نه» گفتم. قصدشان بر آن بود که مجلس بزرگداشت برایم بگیرند.
پس از آن به سید کاظم بجنوردی «نه» گفتم. ایشان در سمت ریاست کتابخانه ملی مرا به مراسم چهرههای ماندگار معرفی کرده بود.»(ص ۴٠۶ تا ۴٠۸)
مشخصات کتاب:
این دفتر بیمعنی، به کوشش بهرام و کوشیار و آرش افشار، نشر سخن، ۱۴٠۲، ۷٠۳ صفحه.
@atefeh_tayyeh | 2 914 |
| 11 | در مدح چهلسالگی
ساوهشاه با لشکری چهارصدهزارنفری به ایران حمله میکند. لشکر ایران کمنفر است و پول حرام سربازان چهلساله میکنند:
چهلسالگان را نبشتند نام
درم بر کموبیش از این شد حرام!
شاه هرمزد ساسانی به سردار لشکرش بهرام چوبین گله میکند که:
به جای جوانان شمشیرزن
چهلسالگان خواستی ز انجمن!
اینجاست که سردار از انتخاب چهلسالگان دفاع میکند و حتی ایشان را به لحاظ خردمندی و پختگی بر جوانان برتری میدهد:
دگر آنکه گفتی چهلساله مرد
ز برنا فزونتر نجوید نبرد
چهلساله باآزمایش بود
به مردانگی در فزایش بود
به یاد آیدش مهر نان و نمک
برو گشته باشد فراوان فلک
ز گفتار بدگوی و از نام و ننگ
هراسان بود، سر نپیچد ز جنگ
ز بهر زن و زاده و دوده را
بپیچد روان مرد فرسوده را
جوان چیز بیند پذیرد فریب
به گاه درنگش نباشد شکیب
چو بیآزمایش نیابد خرد
سر مایهٔ کارها ننگرد
چو بشنید گفتار او شهریار
چنان تازه شد چون گل اندر بهار...
خلاصه ای رفقای دههشصتی روحیه را حفظ کنید :)
منبع:
شاهنامه، چاپ خالقی، دوجلدی. جلد دوم، ص۸۲٠ و ۸۲۱.
@atefeh_tayyeh | 2 071 |
| 12 | فروغ فرخزاد و بزرگواریاش
مدتی پیش با سایه حرف میزدم. حرف حرف آورد و سخن از سخن شکافت.
از یاد گذشته مکدّر بود و از بدبختیِ فروغ گفت. از پناه بردنش به آدمها و از صداقتش. صداقتی که موجب میشد زیروبم و بلندوپست زندگیاش پهن باشد زیر آفتاب...
آنگاه برایم داستانی تعریف کرد. داستانی که ساحت دیگری از شخصیت فروغ را پدید میکند:
«عاطفه خانم! حدود یک سال بعد از اعدام مرتضی کیوان مریم فیروز از آلما* خواست پیغامی به زنی برساند. آن زن دستگیر شد و آلما به خطر افتاد. من تا شنیدم رفتم سراغ آلما و به او گفتم از این لحظه دیگر حق ندارد برود خانهاش. آلما طفلکی جاخورد و گفت:
- پدر مادرم نگران میشوند!
من تکرار کردم:
- تو از این لحظه حق نداری به خانهات بروی!
شوخی نداشتم اصلا. تنها چیزی که در آن لحظه برایم مهم بود این بود که جان این دختر جوان در خطر است و باید حمایتش کنم! آلما نمیدانست چه کار کند. دوباره گفت:
- پدر مادرم فکر میکنند بلایی سرم آمده. فکر میکنند مُردهام!
گفتم:
- تو همین حالا هم مردهای!
عاطفه خانم! به شما گفتهام چه کسی پانزده شانزده روز به آلما پناه داد؟ فروغ! فروغ فرخزاد. واقعا مهربانی کرد. واقع بزرگواری کرد. خیلی شجاعت میخواست این کار در آن روزها! خیلی خطر کرد!»
سالها پیش از خود آلما هم شنیده بودم که به ضرورتی شانزده روز به فروغ پناه برده و خاطرات خوبی از او و مهربانیاش داشت.
آنچه موجب میشود بزرگواری فروغ بیشتر در نظرم قدر پیدا کند این است که او به هیچ حزب و گروه سیاسی گرایش نداشت و اتفاقا همین رویکردش موجب شد که تا امروز هم از سوی گروهی که هنرمند را متعهد میخواهند شماتت شود. فروغ میخواند و مینوشت و میگشت و میشکست و گرفتار عواطف و هیجانات سادهٔ آدمیزادیاش بود. او به فرمان هیچ فرماندهی عمل نکرد. رقّت قلبش بود که به سرش دستور داد پناه زنی دیگر شود.
فروغ فرخزاد به قول شاملو انسان را رعایت کرد، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود.
*آلما مایکیال در سال ۱۳۳۷ با سایه ازدواج کرد.
@atefeh_tayyeh | 1 553 |
| 13 | به مناسبت زادروز فروغ بازنشر شد👇 | 1 393 |
| 14 | بهرام بیضایی و زنان فیلمهایش
مقصودلو: مرگ یزدگرد را چرا توقیف کردند؟
بیضایی: به همان دلیل که چریکهٔ تارا توقیف شد.
مقصودلو: آن را چرا توقیف کردند؟
بیضایی: دلیل توقیفش عملاً به خاطر این بود که بازیگر اصلی فیلم زیبا بود. البته فقط زیبا نبود، جذاب بود و حضور داشت و آنها اصلاً حضورش را نمیخواستند. آن موقع زن در سینمای ایران وجود نداشت اگر برگردید به تاریخ سینمای آن دوره میبینید روی پرده چیزی به اسم «سینمای زن» وجود ندارد. در تاریخ سینمای من، یعنی در تاریخ سینمایی که من در ذهنم نوشتهام آن بخش اسمی دارد که نمیخواهم اینجا اسمش را بگویم، ولی زن درش غایب است. حالا در چنان موقعیتی فیلمی وجود داشت که مرکزش یک زن بود و این برایشان قابل تحمل نبود.
مقصودلو: فکر میکنید دلیل این مخالفت چه بود؟
بیضایی: دلیلش برمیگشت به سال ۱۳۶۴ و فیلم باشو، غریبه کوچک. نامهاش را اخیراً پیدا کردهام. مخالفت کرده بودند که اصلاً اسم سوسن تسلیمی روی پرده نوشته شود. آنها منتظر فیلمی مربوط به بچه بودند ولی فیلمی را داشتند میدیدند که مرکزش یک زن بود. بعداً گفتند اسم این خانم نمیتواند قبل از اسم مرد بیاید. گفتند هر جوری هست اول اسم یک مرد را بیاورید و بعد اسم این خانم را. اگر دقت کنید میبینید در آفیشهای ساختهشده برای ایران اسم سوسن تسلیمی وجود ندارد فقط باشو هست. اما در آفیشهای خارج تصویر بزرگ یک جفت چشم معروف را میبینید.
مقصودلو: فکر میکنید مشکل جامعهٔ ما چیست؟ مذهب؟ مردسالاری؟ تعصب؟
بیضایی: دوسه تای اینها یکی است: استبداد.
در کتاب خوب «گفتوگو با بهرام بیضایی و زنان فیلمهایش»، بهمن مقصودلو جز آقای کارگردان با سه تن از هنرپیشههای سرشناس ایرانی، خانمها پروانه معصومی، سوسن تسلیمی و مژده شمسایی گفته و شنفته است. این گفتوگو اطلاعات و نکات قابل توجه دارد.
(موزاییک استعارهها: گفتوگو با بهرام بیضایی و زنان فیلمهایش، بهمن مقصودلو، انتشارات برج، ۱۴٠۲، ۱۷۶ صفحه، ۱۴۵٠٠٠ تومان)
@atefeh_tayyeh | 4 776 |
| 15 | کلام بزرگان
▫️دُرّ از دریا جوی نه از جوی.
منبع:
مجموعه رسائل خواجه عبدالله انصاری، جلد اول، ص ۳۹۰.
فروغ زمان هم فرمود:
▫️هیچ صیادی از جوی حقیری که به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.
@atefeh_tayyeh | 1 637 |
| 16 | هنرش نیز بگوی...
این روزها مجلۀ پیک سعادت نسوان را ورق زدم. این جریده نخستین نشریۀ زنانۀ چپگرای ایران دانسته میشود. شش شمارۀ آن از آبانماه ۱۳۰۶ تا شهریور ۱۳۰۷ به همّت روشنک نوعدوست منتشر شد و دایرۀ خوانندگانش به گیلان محدود نماند؛ در تهران و شهرهای دیگر هم مخاطبانی یافت. هدف آن هم چنان که از نامش پیداست بیان مشکلات زنان بود، به مسائلی چون بهداشت و سلامت، تهذیب اخلاق و تربیت فرزندان میپرداخت و هر شمارهاش به اشعار و حکایات و کلام بزرگان آراسته میشد. از اهداف دیگر این نشریه تشویق زنان به سوادآموزی، دعوت ایشان به مشارکت در امور اقتصادی و اجتماعی، برانگیختن ایشان به فعالیتهای سیاسی، بالا بردن سطح دانش عمومی و ترغیب زنان به مطالبۀ حقوق برابر با مردان بود که امروز هم فعالان حقوق زنان آرمانی ورای این آرزوها ندارند و بر همین منهج میروند.
چند خط از پیک سعادت نسوان:
«در ملل راقیه علوم و معارف برای مردان و زنان بهطور تساوی اجرا و اعمال میشود... و در هر سال هزاران زن علاوه از آن که تکالیف انفرادی را انجام میدهند به خیال خدمات اجتماعی افتادهاند. ما در کجاییم و چه فکر میکنیم! که زنان غرب نزدیک است قدم به قدم با مردان شریک شوند، در انتخابات دخالت نمایند، بالاخره مقام و مأموریتهای سیاسی و غیره را اشغال نمایند!» (شمارۀ اوّل، ص ۲۰)
این مجله بهرغم متعصبان فروبستهای که حتّی تحصیل زنان در مدرسه را برنمیتافتند، دل به ترقّی و سربلندی زن ایرانی بسته بود و عزم خود را جزم کرده بود نیمی از جامعه را صدا بزند، تکان بدهد و از خواب هزارانساله بیدار کند.
روشنک نوعدوست به یاری بانوانی متجدّد و پیشرو از جمله جمیله صدیقی کسمایی، مهکامه محصص و همکارانی دیگر که از زنان درسخوانده و بعضا چپگرای رشت بودند به میدان آمده بود تا دبستان و دبیرستان دخترانهای به نام پیک سعادت نسوان، همچنین کلاس اکابر و قرائتخانه بنیان بگذارد آن هم در سالوروزی که واپسگرایان با سنگ شیشههای مدرسۀ دخترانه را فرو میریختند. این بانوان درحالی مدرسه را اداره میکردند که اگر موضوعی پیش میآمد، میبایست از پشت پرده با رئیس فرهنگ گفتوگو میکردند.
او و همکارانش نخستین نشریۀ زنانۀ گیلان را تأسیس کردند درحالیکه حتی رفتن زنان به چاپخانه برای غلطگیری، عیب دانسته میشد. بگذریم از این که در آن دوره نشریهها و بخصوص مجلهای چون پیک سعادت نسوان که به دلیل پرداختن به مسائل زنان حساسیتی بیشتر برمیانگیخت، به شدّت زیر فشار حکومت بودند. مدیران جراید پیش از چاپ و حتی پس از نشر مدام احضار میشدند و باید به وزارت انطباعات معارف و ناظر شرعیات جواب پس میدادند.
او و همکارانش در رشت نخستین تئاتر نسوان را برای بانوان روی صحنه بردند در روزگاری که بازیگری برای زن حرام شمرده میشد، مردان لباس زنانه تن میکردند و نقش زنان را بازی میکردند.
این بانوان عدالتخواه و همراهانشان در سراسر ایران نقشی انکارنشدنی در بهجنبشدرآوردن زنان، واداشتن ایشان به کنشگری اجتماعی و سیاسی، سرباززدن از سلطۀ ظالمانۀ آداب و رسوم غلطِ بازدارنده و رویگردانشدن از خرافات داشتهاند.
هنگامی که خشم از برخی سهو و خطاهای چپها فروبنشیند و مهدود معاصرت زدوده شود این زنان شجاع در پیشگاه تاریخ روسفید خواهند بود و ایران از استخوانهای پوسیدۀ ایشان قدردانی خواهد کرد.
متن مجلۀ پیک سعادت نسوان سال ۱۳۹۰ به کوشش بنفشه مسعودی و ناصر مهاجر در آلمان، توسط نشر نقطه منتشر شده است. کتاب مقدمۀ خوب و سودمندی دارد. در آن به زندگی خانم روشنک نوعدوست همچنین فعالیتهای فرهنگی دیگر او پرداخته شده و هر شماره از مجله به طور جداگانه بررسی شده است.
@atefeh_tayyeh | 1 926 |
| 17 | سخن عاشقان
هر که مست شود در سخن توسّع نماید، و اگر مستی از او زایل شود داند که آنچه بر او غالب شد حالتی بود که حقیقت نداشت.
پس هر چه از این فن شنوی از سخن عاشقانی است که دوستی ایشان از حد گذشته است. از شنیدن آن لذّتی باشد، و بر آن اعتماد نتوان کرد.
منبع:
ترجمه احیاء علوم الدین، جلد چهارم / ۲۳۱.
@atefeh_tayyeh | 149 |
| 18 | فال حافظ و پادشاهان تیموری هند
نذیر احمد، ادیب و محقّق هندی، در جلد دوم کتاب قند پارسی دربارهٔ نسخهای خطی از دیوان حافظ سخن گفته که در کتابخانۀ شاهان تیموری بوده و حالا در کتابخانۀ خدابخش، پنتا (بهار) نگهداری میشود. در این نسخه هشتاد غزل آمده و یادداشتهایی دارد در باب فالهایی که همایون و جهانگیر، دو تن از پادشاهان تیموری گرفتهاند و بر حاشیۀ آن ثبت کردهاند. این نسخه در سفر و حضر همراه جهانگیرشاه بوده و هر فالی که گرفته مربوط است به واقعهای تاریخی.
اولین یادداشت همایون به تاریخ ۹۶۲ است و اولین یادداشت جهانگیر به سال ۱۰۱۴ هجری.
داراشکوه (وفات: ۱۰۶۷) پسر بزرگ شاهجهان پادشاه تیموری در یکی از تألیفاتش به نام سفینه الاولیاء آورده:
«حضرت خواجه حافظ شیرازی، با وجود آنکه معلوم نیست که به ظاهر دست ارادت به پیری داده باشد، اما ایشان را لسان الغیب گفتهاند و آثار حقایق و معارف در دیوان ایشان بسیار است. اکثر تفألی که از دیوان حقیقتبیان ایشان نموده میشود موافق مطلب برمیآید، چنانچه جهانگیرپادشاه که در ایّام شاهزادگی به سبب آزردگی از والد خود جدا شده در الله آباد میبودند و تردید داشتند در اینکه به ملازمت پدر عالیقدر بروند یا نه، دیوان حافظ را طلب نموده فال گشادند، این غزل برآمد:
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک ره کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو برنمیتابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپردۀ وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روز واقعه پیش نگار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
و گرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
و به موجب این فال بیتأمل و اهمال به سرعت روانه شده، به ملازمت ایشان مشرف گشتند و قضا را بعد از شش ماه اکبرپادشاه فوت کردند و ایشان پادشاه شدند»
اینروزها کتاب دیگری هم دیدم به نام مفتوح القلوب از محمد بن محمد هروی که در اوایل سدۀ دهم هجری تألیف شده. محمد هروی که کاتب دیوان حافظ هم بوده در مدت ده سال سفر و بیستویک سال حضر فالهایی که مردم به دیوان حافظ گرفتهاند را گردآوری کرده است. این کتاب طیف گستردۀ ارادتمندان حافظ را از عوام تا ادیبان و صوفیان و شاهزادگان پیش چشم میآورد.
دیوان حافظ تا بوده روی تاقچهها و در کتابخانهها کنار قرآن نشسته و عابد و زاهد و مسلمان چون کتابی مقدّس به آن نگریستهاند. شاه و گدا و مؤمن و بیدین کرامتی برایش قائل بودهاند و به آن فال میگرفتهاند. بیخود نیست خوشدل و سرفراز به بانگ بلند میگوید:
حسد چه میبری ای سستنظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خداداد است...
@atefeh_tayyeh | 1 777 |
| 19 | دوگانهٔ رنج
پس از شکنجهٔ سختی به خواب شد زائو
که وایِ زحمت بیهودهای که بر ندهد!
هوای راکدِ نمدار و بچهٔ مرده
بگو کسی زن آزرده را خبر ندهد
برای شیون اگر جان دیگری باید
به آن شکستهٔ بیجان خبر دگر ندهد
بگویش از پس دردی که جان از آن بردهست
کنار آن همه بیگانه گریه سر ندهد
از این شکنجه بزاید شکنجهای دیگر
بگو که آن رمق مانده را هدر ندهد...
به مرغ از تله جَسته که بال او کندهست
زمانه فرصت پرواز و بال و پر ندهد
چگونه زنده بماند اگر ز روی نیاز
گرسنگی به دلش جرئت خطر ندهد
اگر نفر نفر آید بلا به ساحت او
بگو که دل به ستمهای هر نفر ندهد
بگو نشیند و پرواز را به خاطر... نه
بگو بجنگد اگر جنگ او ثمر ندهد
عاطفه طیه (۱۴٠۴/۹/۲۷)
@atefeh_tayyeh | 2 053 |
| 20 | ده بار به اعتراف با خود
گفتم که تمام گشت کارم
بر روی دو دست چون جنازه
بُردم دل ناامیدوارم
رفتم که دگر بیفتم از پای
اما نگذاشت روزگارم
یک بار دگر ز بستر خاک
برداشت و داد زینهارم
برداشتم از زمین دلم را
تا روی دو دیدهام گذارم
پس آنچه بمانده است از من
یک گوشه به سینهام فشارم
گفتم که روم به لاک خود لیک
گفتا که کجا؟! نمیگذارم
روز از نو و روزگار از نو
من با تو هنوز کار دارم...
آمد به دلم بگویمش: آه
نگذاشت دمی که دم برآرم
عاطفه طیه (۱۴٠٠/۳/۱)
@atefeh_tayyeh | 2 446 |
