uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

Відкрити в Telegram

کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

Канал آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 21 869 підписників, посідаючи 1 611 місце в категорії Книги та 16 018 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 21 869 підписників.

За останніми даними від 04 листопада, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на 14, а за останні 24 години на -9, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 6.39%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 19.19% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 1 398 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 4 197 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار.

📝 Опис та контентна політика

Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 05 листопада, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

21 869
Підписники
-924 години
-447 днів
+1430 днів
Архів дописів
Repost from N/a
#رمان_حق‌عضویتی #دوشیزه‌ی_زیبا برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن می‌داد! نه آرزو کردن خوشبختی‌اش، نه حرف‌های شیرین، نه وعده‌های
#رمان_حق‌عضویتی #دوشیزه‌ی_زیبا برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن می‌داد! نه آرزو کردن خوشبختی‌اش، نه حرف‌های شیرین، نه وعده‌های آینده... عشق یعنی اینکه کسی مال تو باشد؛ کامل، بی‌قیدوشرط، بدون سهمی برای دیگری... عشق مثل قلمرو آدمی بود، واگذارکردنش تحت هر عنوانی بی‌غیرتی بود. اجازه نمی‌داد کسی با واژه‌های مثل جوانمردی خامش کند. اگر کسی را می‌خواست، باید تمام وجودش را در اختیار می‌گرفت؛ بدنش، نگاهش، فکرش، حتی پشیمانی‌های صبحگاهی‌اش را هم دوست داشت. عشق برای او شبیه جنگ بود. یا پیروز می‌شد و ملورین را مال خود می‌کرد، یا شکست می‌خورد و همه‌چیز را از دست می‌داد. حالت میانه‌ای وجود نداشت! برای عضویت به آیدی‌های زیر مراجعه کنید: @Mehrr_2 @MHFM1364

Repost from N/a
🔥 سالار یک سرگرد پلیس جدی و سخت‌گیره؛ مردی که احساساتش رو پشت چهره‌ی سرد و محکم خودش پنهان می‌کنه. اما وقتی قرار می‌شه با شراره زیر یک سقف زندگی کنه، همه‌چیز پیچیده می‌شه... https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg شراره با درماندگی از او نگاه دزدید و سالار با صدایی بی‌حالت گفت: ـ کارات تموم شد بیا... روز بدی داشتم. به عقب چرخید، اما شراره با صدایی نامطمئن گفت: ـ نِ... نمی‌تونم. سالار روی پاشنه پا به طرفش برگشت و شراره با نگاهی گریزان گفت: ـ ب ببخشید سالار لحظاتی در سکوت نگاهش کرد و بعد به آرامی جلو رفت. شراره دستپاچه بود. می‌خواست خود را به کاری مشغول کند، اما نمی‌توانست؛ نه وقتی زیر نگاه سنگین و پر از حرف این سرگرد آگاهی داشت له می‌شد. سالار دست‌هایش را دوباره در جیب گذاشت و با لحنی به‌ظاهر خونسرد گفت: ـ پد بهداشتی تو کشو هست. قبلاً برات گرفتم. ـ ممنون. ـ اما... نگاه شراره بالا آمد و سالار با آن لبخند مرموزش ادامه داد: ـ ده روز دیگه وقتته... تاریخ‌تو حواسم هست. تاسف‌بار سر تکان داد: ـ این اولین دروغت بود شرر! من جات باشم قبل از دروغ‌های بعدی بیشتر فکر می‌کنم! قلم خانم خیری عزیز اصلا نیاز به توصیه و تبلیغ نداره.ایشون رو همه‌ی قشر رمان‌خون از سال‌ها پیش می‌شناسن.داستانی که این روزها حسابی غوغا کرده.یه عاشقانه خانوادگی زیبا با شخصیت‌های ملموس و دوست داشتنی https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg یک عاشقانه‌ی معمایی، پرکشش و جنجالی😍😍

Repost from N/a
_ اولین باره می‌بینم یه مرد از #حامله بودن خانومش این‌طوری شوکه میشه که حرفی واسه گفتن نداره. نگاهم روی حامدی می چرخد که نگاه به زمین دوخته و  در برابر خبر بارداری‌ام  محجوبانه حرفی نمی زند.خانجون به جای ما جواب می دهد: _ آخه خانم دکتر این پسرم شوهر پناه نیست! نگاه خانم دکتر با تعجب روی ما می چرخد: _ یعنی چی شوهرش نیست؟ پس شوهرش توی همچین روز مهمی کجاست که خودش نیومده و برادرشو فرستاده؟ صدایم می لرزد: _ ایشون برادرشوهرمه... شوهرم فوت کرده خانم دکتر... حامد نزدیک تخت می شود و زمزمه‌وار می گوید: _ من همه جوره هواشونو دارم خانم دکتر... خانم دکتر بی هوا می گوید: _   این هواشو دارم یعنی چه قدر جناب؟ یه زن حامله از نظر عاطفی نیاز به حمایت داره... می فهمی منظورم چیه دیگه؟ خانجون مقابل چشمان درشت شده‌ی ما پچ می زند: _ لازم باشه حامد عقدش می کنه... محرم که بشن... 😳😱 😶‍🌫️ https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 من پناهم. از برادرشوهرم حامد متنفر بودم؛ یه سروان جسور و مغرور که به خاطرش شوهرمو از دست داده بودم. اما نمی‌دونستم همین مرد، قراره یه روز کاری کنه که بین نفرت و عشق گیر بیفتم…❤️‍🔥 وقتی فهمیدم حامله‌ام همه ی خانواده انتظار داشتن #زن حامد بشم... مردی که در ظاهر سرد و خشک بود اما ... رمان «پناهم باش» کامل شد 😍 #پایان_خوش 💯قراره رمان برای چاپ بره تا ورودی کانال بسته نشده بیا داخل 👇 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0

Repost from N/a
یه قاضی جدی‌ام یه استاد سخت‌گیر اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونه‌مون بوده و باهامون بزرگ شده حالا خواستگار داره. هم
یه قاضی جدی‌ام یه استاد سخت‌گیر اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونه‌مون بوده و باهامون بزرگ شده حالا خواستگار داره. همه آدم حسابی و پیله منم و عشقی که نه می‌تونم ازش بگذرم نه می‌تونم به زبون بیارمش نه می‌تونم دلم‌و خوش کنم به علاقهٔ دخترک چون از مرحله پرته و دلش می‌خواد بدونه عاشق کی شدم؟ https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 -هیچ‌وقت عاشق شدی شما؟ محسن نگاهش کرد. عاقل‌اندرسفیه! به جای جواب پرسید: -الان می‌خوای بگی عاشق شدی یا می‌خوای زیر زبون من‌و بکشی؟ نگاه نرم و بی‌حال خندید. از شیشهٔ بغل به خیابان نگاه کرد. -شدم! نگاه گیج و منگ پلک زد. منظور محسن را نفهمید و تا ذهنش خواست تجزیه و تحلیل کند محسن زحمت این کار را بهش نداد: -عاشق شدم! -کیه؟ صدایش از شدت هیجان می‌لرزید. محسن پشت چراغ‌قرمز ایستاد و با کمی مکث نگاهش کرد. چشمان کنجکاو و هیجان‌زدهٔ نگاه نومیدش کرد. پوزخند زد: -خصوصیه! لب‌های نگاه جمع شد: -لوس نشو دیـ... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0

فقط تا فرداشب ساعت ۱۲ طرح ویژه تخفیف لوکیشن، سمفونی و آچمز این سه فایل رو به جای ۳۵۰ تومن با ۲۹۰ هزار تومن تهیه کنید ✅️❤️ @ancheh_khoban1403

sticker.webp0.52 KB

Repost from N/a
#رمان_حق‌عضویتی #دوشیزه‌ی_زیبا برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن می‌داد! نه آرزو کردن خوشبختی‌اش، نه حرف‌های شیرین، نه وعده‌های
#رمان_حق‌عضویتی #دوشیزه‌ی_زیبا برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن می‌داد! نه آرزو کردن خوشبختی‌اش، نه حرف‌های شیرین، نه وعده‌های آینده... عشق یعنی اینکه کسی مال تو باشد؛ کامل، بی‌قیدوشرط، بدون سهمی برای دیگری... عشق مثل قلمرو آدمی بود، واگذارکردنش تحت هر عنوانی بی‌غیرتی بود. اجازه نمی‌داد کسی با واژه‌های مثل جوانمردی خامش کند. اگر کسی را می‌خواست، باید تمام وجودش را در اختیار می‌گرفت؛ بدنش، نگاهش، فکرش، حتی پشیمانی‌های صبحگاهی‌اش را هم دوست داشت. عشق برای او شبیه جنگ بود. یا پیروز می‌شد و ملورین را مال خود می‌کرد، یا شکست می‌خورد و همه‌چیز را از دست می‌داد. حالت میانه‌ای وجود نداشت! برای عضویت به آیدی‌های زیر مراجعه کنید: @Mehrr_2 @MHFM1364

Repost from N/a
رمانی که انقدرقشنگه دلم نیومد پیشنهاد ندم عالیه ازدستش ندیدخوش قلم وعالی ‍ ‍ -جودی ابوتِ شما به دستور علیامخدره مهاجرت کردن به ضلع غربی عمارت فرگوسن! حسین بی‌اینکه به لغزخوانی حمید توجه کند، به سوی اتاق رضوانه راه افتاد و کمی بعد با ابروهایی پرگره به در بستۀ اتاق نگاه کرد، اما بعد بی‌اینکه در بزند، آن را گشود. هنگامه جلوی پنجره ایستاده بود. با تأنی به عقب برگشت و حسین اخم‌آلود پرسید: -این بازیا چیه؟ چرا اومدی اینجا؟ هنگامه شانه بالا انداخت: -مزاحم تو بودم. شبا تو هال می‌خوابیدی... البته اینجا هم خیلی نمی‌مونم. فردا برمی‌گردم خونه. ابروی حسین بالا پرید. در حالی‌که وارد اتاق می‌شد تکرار کرد: -خونه! کدوم خونه؟ هنگامه دست به سینه ایستاده بود و نگاهش می‌کرد. با لحنی بی‌تفاوت جواب داد: -همون جا که اومدی خواستگاریم. او سر تکان داد و به سوی در برگشت. می‌خواست در را ببندد، اما دستش روی در مکث کرد. روز جالبی را نگذرانده بود و حالا این دختر زبان‌دراز تهدیدش می‌کرد. https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg در را یک‌باره بهم کوبید و هنگامه سر جایش به خود لرزید. حسین روی پاشنۀ پا به طرف او برگشت. جلو که می‌رفت با آن لحن آهسته و مرموزش گفت: -خونه‌ای که من اومدم خواستگاریت بزرگ‌تر داشت. -بزرگ‌ترش مرده، اما من هنوز... حسین دستش را به نشانۀ سکوت بالا برد و از فاصله‌ای کوتاه به هنگامه چشم دوخت. در همان‌حال گفت: -فکر کردی اجازه می‌دم برگردی که به خونه‌ای که کلیدش دست همه‌ست؟ که اصغر و اکبر بی‌اجازه راشونو می‌کشن و از زیرزمین تا اتاقا رو گز می‌کنن؟ سر غلط قبلیت حرف نزدم، گمون کردی با کی طرفی دختر؟ هنگامه عصبی بود. دستش را به سینۀ او زد و با خشم جواب داد: -به قول خودت غلط اضافه کردم، یه بار تمومش کن. حسین مچ دستش را چسبید و به تندی گفت: -تمومش می‌کنیم اما نه اینجوری!!! https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg

Repost from N/a
_ اولین باره می‌بینم یه مرد از #حامله بودن خانومش این‌طوری شوکه میشه که حرفی واسه گفتن نداره. نگاهم روی حامدی می چرخد که نگاه به زمین دوخته و  در برابر خبر بارداری‌ام  محجوبانه حرفی نمی زند.خانجون به جای ما جواب می دهد: _ آخه خانم دکتر این پسرم شوهر پناه نیست! نگاه خانم دکتر با تعجب روی ما می چرخد: _ یعنی چی شوهرش نیست؟ پس شوهرش توی همچین روز مهمی کجاست که خودش نیومده و برادرشو فرستاده؟ صدایم می لرزد: _ ایشون برادرشوهرمه... شوهرم فوت کرده خانم دکتر... حامد نزدیک تخت می شود و زمزمه‌وار می گوید: _ من همه جوره هواشونو دارم خانم دکتر... خانم دکتر بی هوا می گوید: _   این هواشو دارم یعنی چه قدر جناب؟ یه زن حامله از نظر عاطفی نیاز به حمایت داره... می فهمی منظورم چیه دیگه؟ خانجون مقابل چشمان درشت شده‌ی ما پچ می زند: _ لازم باشه حامد عقدش می کنه... محرم که بشن... 😳😱 😶‍🌫️ https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 من پناهم. از برادرشوهرم حامد متنفر بودم؛ یه سروان جسور و مغرور که به خاطرش شوهرمو از دست داده بودم. اما نمی‌دونستم همین مرد، قراره یه روز کاری کنه که بین نفرت و عشق گیر بیفتم…❤️‍🔥 وقتی فهمیدم حامله‌ام همه ی خانواده انتظار داشتن #زن حامد بشم... مردی که در ظاهر سرد و خشک بود اما ... رمان «پناهم باش» کامل شد 😍 #پایان_خوش 💯قراره رمان برای چاپ بره تا ورودی کانال بسته نشده بیا داخل 👇 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0

Repost from N/a
یه قاضی جدی‌ام یه استاد سخت‌گیر یه مرد جذاب اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونه‌مون بوده و باهامون بزرگ شده حالا خواستگار داره همه آدم حسابی و پیله منم و عشقی که نه می‌تونم ازش بگذرم نه می‌تونم به زبون بیارمش نه می‌تونم دلم‌و خوش کنم به علاقهٔ دخترک چون از مرحله پرته و دلش می‌خواد بدونه عاشق کی شدم؟ https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 -هیچ‌وقت عاشق شدی شما؟ محسن نگاهش کرد. عاقل‌اندرسفیه! به جای جواب پرسید: -الان می‌خوای بگی عاشق شدی یا می‌خوای زیر زبون من‌و بکشی؟ نگاه نرم و بی‌حال خندید. از شیشهٔ بغل به خیابان نگاه کرد و فکر کرد واقعاً از مخمصه رسته. -شدم! نگاه گیج و منگ پلک زد. منظور محسن را نفهمید و تا ذهنش خواست تجزیه و تحلیل کند محسن زحمت این کار را بهش نداد: -عاشق شدم! با حیرت به طرف محسن برگشت تا آثار شوخی و دست انداختن را در صورت و حرکات او ببیند. محسن به روبه‌رو نگاه می‌کرد و عادی در حال رانندگی بود. قلبش تند می‌کوبید. محسن راز مگویی را با او درمیان گذاشته بود آن هم امشب، آن هم در این شرایط روحی اسفناک، آن هم داخل ماشین، آن هم بعد از یک سؤال ساده و مضحک! نفسش بالا نمی‌آمد. هیجان‌زده شده بود، شوکه بود و فضولی داشت پدرش را درمی‌آورد. -کیه؟ صدایش از شدت هیجان می‌لرزید. محسن پشت چراغ‌قرمز ایستاد و با کمی مکث نگاهش کرد. چشمان کنجکاو و هیجان‌زدهٔ نگاه نومیدش کرد. پوزخند زد: -خصوصیه! لب‌های نگاه جمع شد: -لوس نشو دیـ... لب گزید و دستش را بی‌اراده روی دهانش کوبید و «هین» خفه‌اش تمام ماشین را پر کرد. محسن نگاهش می‌کرد. او معذب چشم گرفت و لب زد: -ببخشید! نفس محسن شبیه آه بود. روی دیوار چه کسی یادگاری نوشته بود؟ نگاه همان‌طور که به ثانیه‌شمار چشم دوخته بود گفت: -دکتر حمزه‌پوره؟ به محسن نگاه کرد تا واکنشش را ببیند و چون محسن حرفی نزد ادامه داد: -خاطره همیشه می‌گه حمزه‌پور عاشق دکتر مهرآراس! محسن که اخم کرد نگاه با خنده‌ای فروخورده لب گزید و ادامه داد: -خب بگو کیه؟ فائزه و زندایی می‌دونن؟ محسن پا روی گاز گذاشت و لب‌های نگاه آویزان شد. با مکث پرسید: -نمی‌گی؟ -فراموشش کن! نگاه پشت چشم نازک کرد... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0

توجه توجه توجه فقط تا جمعه ساعت ۱۲ طرح ویژه تخفیف لوکیشن، سمفونی و آچمز این سه فایل رو به جای ۳۵۰ تومن با ۲۹۰ هزار تومن تهیه کنید ✅️❤️ @ancheh_khoban1403

sticker.webp0.39 KB

Repost from N/a
بخشی از رمان نقصان😍👇 - حس می کنم از بس مراقبت بودم مراقبت از خودتو یادت رفته آره؟ - منم حس میکنم یه نوزاد یک روزم و تو مامانمی! - نوزاد یک روزه غلط می کنه دلش کویر رفتن می خواد! آنیل بلند و از ته دل خندید و صدرا که جلوی خانه ی ایرج خان ترمز کرد آنیل خواست با عجله پیاده شود که صدرا دستش را گرفت و نگهش داشت: - بوس من و ندادی نی نی جون! - بوس برای پوست نوزاد ضرر داره! یکی از ابروهای صدرا بالا رفت و کش دار و معنی دار گفت: - عهههههه؟ - آرههههه! - گور خودت و کندی پس! آنیل با خنده دستهایش را گردن صدرا انداخت و با لحن بامزه ای گفت: - نوزادا گاهی زر می زنن جدی نگیر! صدرا با خنده صورتش را بوسید و دهانش را چسباند به گوش آنیل، تن آنیل جمع شد و صدرا آرام پچ زد: - قلب صدرایی! https://t.me/+w6wDTVJpe183ZDc0

Repost from N/a
-قبوله باهات ازدواج می‌کنم به سمتم می‌چرخد و با تای ابروی بالا رفته نگاهم می‌کند. آنقدر استرس دارم که میخواهم عق بزنم. از نگاه با #ابهتش بیشتر در خودم فرو می‌روم. من از این مرد #لعنتی می‌ترسم. با آرامش خاص خودش سیگارش را لبه‌ی تراس خاموش و دود آخرین پک را به بیرون فوت می‌کند و با صدای بم لعنتی‌اش می‌گوید: -داری ازم خواستگاری می‌کنی؟ چشمانم از تعجب گشاد می‌شود. -تو خواستگاری کردی منم دارم جواب میدم. لبخند کجی می‌زند. آنقدر جلو می‌آید و من عقب میروم که پشتم به در تراس می‌خورد. دستش را جایی بالای سرم به در تکیه می‌دهد و سر خم می‌کند. -اون موقع که خواستگاری کردم و تو جواب رد دادی تاریخ مصرفش گذشت جوجه. بغض می‌کنم. لعنتی می‌داند به او احتیاج دارم و دارد #انتقام می‌گیرد. -ولی حالا که انقدر مشتاقی زنم بشی باشه قبول فقط... مکث می‌کند. پایین گیس بافته‌ام را بین انگشتانش می‌گیرد کنار لاله‌ی گوشم پچ میزند: -میتونم به #مدت #معلوم بخونم... که زیر #سایه‌ام باشی. صاف می‌ایستد و هنوز لبخند دارد. با نفرت نگاهش می‌کنم. - ازت متنفرم. بمیرم هم تن به این خفت نمیدم. با صدای بلند می‌خندد. از عصبانیت تند تند نفس می‌کشم. یکهو نگاهش تغییر می‌کند. - پس همین الان گورت رو از خونه‌ی من گم کن. تنم میلرزد. این وقت شب کجا بروم؟ خانه‌ام پلمپ شده و جلوی تمام حسابهایم بسته شده. اشکم می‌چکد. چاره‌ای ندارم. لب میزنم. - باشه بخون. https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb من همایونم، همایون راد. #عاشق این دختر بودم ولی اون من‌ رو به #رقیب فروخت. زمین خوردم اما بلند شدم. بعد سال‌ها برگشتم. با قلبی پر از #کینه. حالا نوبت منه که تاس بریزم. #جفت_شیش... #رمان_چاپی_رو_رایگان_بخون_ازدواج_اجباری #یک_عاشقانه‌ی_جذاب_از_خالق_کوچه‌چهل‌پیچ_با_پسرهای_دلبرش #پرستومهاجر https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb

Repost from N/a
-خانم لباست کثیف شده… اینطوری نرو بیرون! زن جوانی با نگاه به پشت‌سرم از سرویس بیرون رفت و من وحشت‌زده به عقب برگشتم و درآینه به دامنم نگاه کردم… وای! از این بدتر نمی‌شد. یعنی تمام این مدت با این وضع پیش سامان راه می‌رفتم؟ از خجالت گُر گرفتم و سعی کردم آن افتضاح را تمیز کنم، اما هرچه کردم، بدتر شد. اشکم داشت درمی‌آمد که همان‌ زن برگشت. پاکتی بزرگ را سمتم گرفت و با خنده‌ای معنادار گفت: -یه خوشتیپ اون بیرون منتظرت وایساده! ازم خواست اینو به دستت برسونم… قلبم ایستاد. سریع پاکت را از دستش کشیدم و نگاه کردم. شلوار جینِ بگی! پد بهداشتی! قرص مُسکن! یک‌بسته شکلات و پاستیل! زن جوان چشمکی زد و گفت: -این جنتلمنِ دست‌ودلباز رو از کجا تور کردی خدایی؟ معلومه خیلی خاطرت رو می‌خواد که حواسش اینقدر بهت جمعه! دلم آب شد و هرکاری کردم حریف خودم و احساسم و لبخندم نشدم. زن با حسرت از سرویس بیرون رفت و من ماندم و قلبی که ذوب می‌شد. موبایلم همان‌وقت زنگ کوتاهی خورد. خودش بود! سامان! پیام داده بود: -کجا موندی تو؟ بدجوری از من دل برده بود. نوشتم: «الان میام» و سریع دامن کثیفم را با شلواری که او خریده بود، عوض کردم. چه دقیق سایزم را می‌دانست. این یعنی دقیق نگاهم کرده بود؟ دوباره مثل دخترکان چهارده‌ساله ذوق کردم. با پاکت خرید بیرون رفتم و دنبالش گشتم. زن جوان گفته بود بیرون منتظرم است! این یعنی به‌خاطرم حتی غذای لذیذ و گرم رستوران را رها کرده بود… قلبم گرومپ‌گرومپ می‌زد. هیجان‌زده چشم در اطراف سرویس بهداشتیِ پاساژ گرداندم که یک‌دفعه چشم در چشمِ سوران‌خان درآمدم! رئیسم! کارفرمایم! این دیگر این‌جا چه می‌کرد…؟؟ با دیدنم جلو آمد. سریع خودم را جمع کردم و به این فکر کردم که خداروشکر من را با آن دامن کثیف ندیده بود. مقابلم که ایستاد، گفتم: -سلام.فکر نمی‌کردم اینجا ببینمتون. هیواجونم کجاست؟ پرستار پسرش بودم، اما بعد از شبی که روی تختش خوابم برده و او مچم را گرفته بود، همه‌چیز میان ما به‌هم ریخته بود. نگاه‌های او سنگین شده بود و من مدام درحال فرار بودم… نگاهی به پاکت توی دستم و شلوارم انداخت. پرسید: -حالت بهتره؟ -حالم؟ گیج دستی به موهایم کشیدم و نفهمیدم منظورش چیست. -باید بد باشم؟ گوشه‌ی پلکش جمع شد. -مُسکن به این زودی عمل کرد؟ -مُسکن؟؟؟!!!! چشم‌هایم تا انتها بیرون زد. چرا اینطوری به من نگاه می‌کرد؟ از کجا می‌دانست مُسکن خورده بودم؟ قدمی که نزدیک آمد، با آن قد بلند و هیبت، دربرابرش گم شدم. -از این به بعد، به جای بها دادن به یه پسربچه که حتی از چلوکبابش دل نمی‌کَنه تا بیاد ببینه نیم‌ساعته کجا غیبت زده، بیشتر حواست رو به خودت بده که روز و تاریخش رو فراموش نکنی! روز و تاریخ؟ وای نه… خدایا کاش خواب باشد! کاش این مرد با من درمورد این مسائل صحبت نکند. اما خواب نبود. حقیقت داشت! کسی که فهمیده بود لباسم کثیف شده، او بود! کسی که با نهایت توجه وسایلِ توی پاکت را برایم خریده بود! کسی که سایز دقیق لباس‌هایم را می‌دانست!!! چه احمق بودم که فکر می‌کردم کار سامان است… کامل سرخ شدم! پاکت را از دستم کشید و گفت: -الانم راه بیفت بریم. حالت به نظر خوب نمیاد و بهتره زودتر یه جا دراز بکشی و استراحت کنی. -دراز… بکشم؟ حتی نا نداشتم دوکلمه حرف بزنم. لبخند مرموزی زد و گفت: -تخت من چطوره؟ سری پیش به نظر راحت میومدی! -سوران‌خان!!! جیغ که کشیدم، بیشتر لذت برد. مات و متحیر گفتم: -من الان سر قرار آشنایی‌ام! اصلا نمی‌فهمم شما از کجا پیداتون شده که یهو دارید این حرفا رو می‌زنید… یک‌دفعه ابرو درهم کشید. -منم دقیقاً اومدم این قرار آشنایی رو به‌هم بزنم. دلیل این کارم و حرفامم مشخصه! با خودم آشنا شو! -جان؟! حیران مانده بودم. نزدیک آمد و نگاهش را آرام میان چشمانم جابه‌جا کرد. -از این به بعد، مُسّکن و خوراکی و ماساژِ هر ماهت پای من! قبوله؟ دلم دوباره شروع کرد به ذوب شدن… من حریف این مرد می‌شدم؟! https://t.me/+ddPfjISqP6RmOTJk https://t.me/+ddPfjISqP6RmOTJk همه‌چیز از وقتی شروع شد که از خستگی رو تخت‌خوابش خوابم برد!!!😱 من پرستار پسرش بودم و اصلاً فکر نمی‌کردم یه‌روز درگیر اون مرد بشم. با اون قد بلند و هیبت بزرگ و اخم‌های همیشه درهم ازش می‌ترسیدم! فکرشم نمی‌کردم بیاد خواستگاریم…💍🔥

Repost from N/a
#پارت_۱۳۴ کنار تخت خوابمون از شوک و درد می‌لرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت! با بُغض پرسیدم: -امشبم می‌ری پیش اون...؟ صدای “دینگ” پیامک موبایلش پشت سر هم می‌اومد. داشت ادکلن می‌زد و حتی به صورتم نگاه نمی‌کرد. اون ذوق داشت و من وسط آتیش می‌سوختم… لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت… کوتاه و بی‌توجه جواب داد: -زنمه! -پس من چی؟ من زنت نیستم؟ نصف شب به خودش رسیده بود. برازنده‌ترین کت‌شلوار. بهترین ادکلن. شیک‌ترین ساعت. آخ که چه بی‌رحمانه پَرپر زدنِ منو نمی‌دید... گناه من چی بود جز عشق؟ قلبم هنوز براش تند می‌زد… قلبم قاتلش رو دوست داشت… کلافه شده بود از سوالم. از کشوی کلکسیون ساعت‌هاش، یه ساعت رولکس برداشت. وقتی بندش رو می‌بست، با اخم پرسید: -چیه باز بهونه‌گیریت شروع شده همراز؟ بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطره‌هامون… عشق من… عشقم همیشه یه‌طرفه بود؟ یعنی هیچ‌وقت منو نخواست؟ حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟ چونه‌م از بغض لرزید. پرسیدم: -فقط این‌جا بودم تا بچه بدم بهت؟ -دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمی‌دونستی زنمه؟ دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت. هنوزم جونش می‌رفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود. ولی من‌چی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همه‌ی هست‌ونیستم بود… اما دیگه تصمیممو گرفتم. موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد. دکتر کوروش مرزبان بود خب! تنها وارث خاندان مرزبان‌ها! خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخ‌شون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود… قلبم داشت می‌سوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده می‌شد… زنی که زن اولش بود! هنوز محرمش بود! بلند شدم و رفتم سمتش: -اگه یه روز نباشم چی کار می‌کنی؟ جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمی‌کرد. پوزخند زد: -بشین جات چرت‌وپرت نگو فسقلی! صبح می‌آم، خودم می‌رسونمت دانشگاه. نمی‌دونست دارم چه تصمیمی می‌گیرم. ندید که‌ چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت... ندید‌ که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینه‌ست! صبح دیگه فسقلی‌ای در کار نبود. با بچه‌ای که کل خاندان منتظرش بودن می‌رفتم! ble.ir/join/6XURtnmifg ble.ir/join/6XURtnmifg ble.ir/join/6XURtnmifg ble.ir/join/6XURtnmifg ble.ir/join/6XURtnmifg ble.ir/join/6XURtnmifg ble.ir/join/6XURtnmifg ble.ir/join/6XURtnmifg ble.ir/join/6XURtnmifg ble.ir/join/6XURtnmifg وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو می‌بَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمی‌دید این‌جوری عاشق شه😂👇🏽 ble.ir/join/6XURtnmifg ble.ir/join/6XURtnmifg عاشقانه‌ای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒 😍 نویسنده‌ی رمان‌های پرطرفدار ارس‌وپریزاد و اویل‌وماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانه‌ترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹 این رمان توصیه‌ی ویژه‌ی خودمونه به رمان‌خون‌های حرفه‌ای🤌🏻 چاپی قلم‌قوی عاشقانه‌هیجانی🔥🔥🔥 ble.ir/join/6XURtnmifg ble.ir/join/6XURtnmifg فهمیدم زن اولش زنده‌ست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️

توجه توجه توجه فقط تا جمعه ساعت ۱۲ طرح ویژه تخفیف لوکیشن، سمفونی و آچمز این سه فایل رو به جای ۳۵۰ تومن با ۲۹۰ هزار تومن تهیه کنید ✅️❤️ @ancheh_khoban1403

یه زمانی دو عاشق بیتاب بودند که برای با هم بودن لحظه شماری میکردند اما از وقتی سعادت به اجبار پدرش ازدواج کرد و بخونه ی بخت ر
یه زمانی دو عاشق بیتاب بودند که برای با هم بودن لحظه شماری میکردند اما از وقتی سعادت به اجبار پدرش ازدواج کرد و بخونه ی بخت رفت،اون عشق بزرگ تبدیل به کینه و نفرت شد.... تا این که شوهرش بقتل رسید و سعادت بجرم قتل غیرعمد همسرش به سه سال حبس محکوم شد.... حالا که آزاد شده و پس از ده سال  به خونه ی پدرش برگشته هنوز اون کینه از عشق سابقش در دلش زنده هست ،اما عظیم هنوز عاشقشه و به هر راهی متوسل میشه که اینو بهش ثابت کنه.... https://t.me/+C4bT-618bxdmMzRk https://t.me/+C4bT-618bxdmMzRk #سعادت رمان دیگری از #پریا_فروغی  سنتی نویس ،ویژه خاص پسندان