_بیچاره آقاجون همیشه باید سرش پایین باشه،اون از چند سال پیش و آبروریزی که داداش راه انداخت ،اینم از الان و کاری کهآتیه کرد.
نمیدانم این گذشته ی کوفتی چه دارد که هر از گاهی عمه آن را مانند سیخ داغ در قلب مامان فرو میکند و تنها ری اکشن مامان در این مواقع برافروخته شدن چهره اش و به دنبال آن لب فروبستن وسکوت اختیار کردن است.
اما اینبار انگار عمه تنها با اینکار اقناع نمیشود که سیخ فرو کرده را چند بار در قلب به خون نشسته ی مامان می چرخاند و پرکنایه نیش میزند:
_ناراحت نشیا زنداداش ،بالاخره همه از یه خانواده ایم ، آبروی یکی آبروی همه ماست.
صدای سرفه ی مصلحتی عزیز به همراه تپش های تند شده ی قلبم به گوشم میرسد ، اما عمه بی توجه به هشدار عزیز باز ادامه می دهد:
_ما هم بالاخره دختر دم بخت تو خونه داریم، یکی خطا کنه عین تف سربلاست ، ولی ...
چرا چشم ابرو بالا پایین میکنی مادر من ، منکه حرف بدی نمیخوام بزنم.
وانگار بخواهد که حرفهایش به گوش من هم برسد با صدایی بلند تر ادامه میدهد
:
_بیشتر واسه خاطر خودش میگم، بسپرید حداقل بیرون میره مراعات کنه تو در و همسایه ، دیگه همه الان میدونن که مطلقه اس و هزار تا حرف پشت سرش میزنن ، آسه بره ، آسه بیاد.
وصدای عزیز که پر عتاب عمه را خطاب میکند:
_استغفرالله ، دختر تو چرا زبونت مثل مار غاشیه اس؟ آخه به کی رفتی که آنقدر تلخی تو ؟حواست هست داری راجع به کی حرف میزنی؟ بلد نیستی دل به دست بیاری ،حداقل دل نشکون.
گوشم از بی مهری عمه سوت میکشد و شقیقه ام نبض میگیرد ، با نیشتر حرف عمه بغضم بالا می آید و لب میگزم .
با دست به رعشه افتاده ام چاقوی آشپزخانه را برمیدارم و به جان هندوانه ی روبه رویم میفتم ، هرچه خشم دارم بر سر هندوانه ی بخت برگشته خالی میکنم.
بغض چنان در حلقم چتر می اندازد که حتی به سختی میتوانم بزاق دهانم را ببلعم.
درحینی که به جان هندوانه ی بیچاره افتاده ام و لت و پارش می کنم ، دستی از کنار م رد میشود و به آرامی چاقو را میگیرد .
سر بلند می کنم و نگاهم به چهره ی پر اخمش می افتد .
چشم به هندوانه ها میدوزم و دیدم تار میشود.
دوباره صدای عمه از پذیرایی به گوش میرسد:
_کدوم تلخی عزیز،حرف حق میزنم ،اصلا اون به کنار ،چرا ما باید تاوان کار یکی دیگه ارو بدیم.
بووووم، وناگهان حبابی که همیشه پر از سوال های بی جواب "چرا من؟" بود ، در ذهنم میترکد و من به یاد می آورم روزی را که خودم این چنین تلخ نیش زدم.
قطره ای اشک از چشمم سرازیر میشود ، آستین لباسش را میگیرم و چشم به نگاه طوفانیش میدوزم ، به آرامی لب میزنم:
_ببخشید!
بلند میشوم و خیره در نگاهش هر دو دستم را روی سینه ی ستبرش میگذارم و هر چه تمنا و حسرت دارم در لحن و نگاهم میریزم ، سر کج میکنم و میخواهم لب باز کنم که مچ هر دو دستم را محکم میان دستهایش میگیرد و با تن صدایی آرام اما پرحرص و محکم در صورتم می توپد:
_زبونت فقط برای من دومتره ؟؟؟ به اینا که میرسی وا میرسی؟ اره؟
تکانم میدهد و خیره به لبهایم دوباره میگوید:
_چرا لال مونی گرفتی، چرا هیچی بهشون نمیگی؟
انگشت روی لبهای نیمه بازم میگذارد و با نگاهی به عقب و اطمینان از نبود توجه کسی به ما، کنار گوشم با نفسهای گرمش زمزمه میکند:
_هیس ، دیگه نمیخواد چیزی بگی ، خودم بلدم از این به بعد چیکار کنم.
مور مورم میشود ، تپش های قلبم درست در حلقم میکوبد ، میخواهم سرم را عقب بکشم که با صدای هین بلند کسی چشم میبندم و .....
https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk
آتیه دختریه که یه روز علاوه بر اینکه دست رد به سینه ی پسر عموش میزنه اونو به بدترین شکل طرد و تحقیر میکنه ، اما بعد از نامزدیش و ناپدید شدن یکباره ی نامزدش پاش به ماجراهایی باز میشه و نقاب از چهره ی خیلیا میفته ،اتفاقاتی که دوباره گذشته ارو وسط میکشه و باعث میشه آتیه درصدد رفع کدورت از پسر عموش بربیاد ولی در این بین خاکستر عشقی قدیمی شعله ور میشه ، امااااا...
https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk
#تولد_یک_پروانه_رمانی_عاشقانه_و_ناب ❤❤❤