برکهی کهن
Open in Telegram
محورِ اصلیِ کانال، ادبیات است و روانشناسی و تجاربی که به عنوانِ دانش آموز، در این دو مقوله کسب میکنم. به جز متنِ کتابها، باقیِ نوشتهها، صرفا تفکراتی شخصی است و هیچ اصراری به صحتشان ندارم.
Show more2 908
Subscribers
No data24 hours
+127 days
+3630 days
Posts Archive
2 909
🔺خاطرهای از استاد شمیسا🔻
در همان دوران جوانی و نادانی و هورمونزدگی که عرض شد، روزی استاد سیروس شمیسا به حافظیه تشریف آوردند که قدری با خواجه خلوت کنند.
مثل زامبیها دورش ریختیم و آسایشش را گرفتیم و خلوتش را به فنای اعظم دادیم.
ایشان با سعهی صدر تحمل فرموده با ما صحبت کردند. هرکس برای اطهار فضل و اثبات خودش به جمع و گرفتن تاییدی از شمیسای بزرگ، حرفی میزد و یاوهای تفت میداد.
استاد هم با صبری که از بزرگان انتظار میرود ما را تحمل میکردند تا اینکه جوانکی یک کاغذ داد به استاد که این را امضا کن.
استاد طاقتشان طاق شد و با برافروختگی و خشمی کنترل شده اما محسوس شروع به نصیحت ما کردند که این امضای من چه مشکلی از تو رفع میکند؟ این صحبتها و این دیدارهای کوتاه به شما کمکی نمیکند و وقت من را هم میگیرد.
وقتی استاد گفتند «وقت من را میگیرد» من تمام وجودم عرق شرم شد. فهمیدم برخی افراد واقعا بزرگاند. آنقدری که با سلبریتی و بازیگر و فوتبالیست فرق دارند که دورهشان کنی و با آنها عکس و از آنها امضا بگیری.
دیدم این انسان شمیساست. کسی که در خلوتش با غولهای تاریخ ادبیات دمخور است. ما در مقابل چنین غولی، مشتی میمون بازیگوش بیش نبودیم.
فهمیدم ایشان خواسته با حافظ خلوتی کند و زلفی گره بزند و وقتش حرام یاوههای مشتی نوجوان کوتاهِ سبکمغز شد.
آنروز من خودم را نه با شمیسا، که با حافظ مقایسه کردم و وجودم پر از حقارتِ مفید و مثبت شد.
فهمیدم من نباید وقت کسی را که میتواند صرف حافظ کند، برای خودم بردارم.
ما انسانهای کوچکِ بیسواد، تاز اگر صادقانه و صمیمانه و خالصانه اهل یادگیری باشیم، میل داریم یاد بگیریم و بزرگ شویم. و چون بشر همواره فکر میکند همراهی، همخویی و همسنگی میآورد، میل به رشد ما را به سمت افراد بزرگ جذب میکند.
اما کافیست این میل را با عقل خرد بیامیزیم و بفهمیم آن استاد، هرچه باید بگوید را در کتابهایش، مقالاتش و درسگفتارهایش گفته. دیگر چه نیازیست که من بروم یک ساعت غولی را از نزدیک ببینم؟ عکس من کنار یک غول، اتفاقاً من را در کنتراست با او میگذارد و کوچکی و حقارتم را نشان میدهد.
با بزرگانِ خرد و اندیشه عکس نگیرید به امیدِ دیده شدن. این کاریست که عمری تیرهی زبردستیان انجام دادهاند. شاید چند صباحی هم نامی و شهرتی به هم بزنند. اما این سطح ماجراست. در عمق، چیزی دیگر را به هم میزنند.
امید که این نوشته و درسی که استاد شمیسا به من داد، به شما حالی کند که من به دیدار با اساتید حسادت نمیکنم.
«حمید زارعیِ مرودشت»
ـ @berkeye_kohan ـ
2 909
ـ zebardast returns ـ 😄
یک ویدئو دیدم که «فرناز جعفرزادگان« و «ایرج زبردست» کنار استاد کدکنی نشستهاند و چرت و پرت برایش میخوانند به نام شعر. وقتی شعرخوانی علیامخدره تمام میشود استاد میخواهد شروع به صحبت کند که ویدئو قطع میشود.
نمیدانم نقد کردهاند یا تعارف...
اما دو مسئله است که باید بیان شود.
ـ 1️⃣ اول با توجه به کتابهای استاد، مخصوصا وقتی از ایجاز میگویند و مینویسند: «گاهی سهسطر نوشته میتواند حوصلهی آدم را سر ببرد و پیش آمده وسط سطر دوم خسته شدهام» و دیگر نوشتههایشان و تطبیق اصول زیباییشناسی ایشان با کلپترهی جعفرزادگان میشود با احتمالی نزدیک به یقین گفت استاد از آن مکتوبهی مذمومه خسته و ملول است.
ـ 2️⃣ علیا مخدره در زیر پست از «مدیربرنامه»های استاد تشکر کرده که این نشست را فراهم کرده.
این مدیربرنامه واقعاً چرا قصد شکنجهی استاد را در این سن و سال دارد؟ ما ده بیست سال پیش که جوان و نادان و پرحوصله و پر از هورمون بودیم هم از شنیدن سفیدجاتِ انجمنیها زجر میکشیدیم. چه رسد به کدکنیِ خسته و دانا و بیحوصله. سفری به شیراز داشتهاند برای تفریح و آسایش. چرا مدیربرنامههایشان باید وقت ایشان را اینگونه هدر دهد؟
ـ 3️⃣ من فکر میکردم این گونهی زبردستیان سر عقل آمده و در فرگشت و تکامل نوع زیستشان از آویزانِ مشاهیر شدن قدری فرا رفته و یادگرفتهاند به خودشان متکی شده و رشد کنند. متاسفانه دیدم هنوز پیچکاند و از رستهی بالاروندگان.
ـ 4️⃣ از آنجا که عدهای از تهیمغزانِ هیچمدان هر نقدِ اجتماعی و ادبی و روانشناختی را به «حسادت» تعبیر میکنند و به جای اینکه فکر کنند که مثلا زبرزادگان چه برای حسادت دارند؟ فورا انگ حسادت را بر کلام ما ضرب میکنند، گفتیم پیشاپیش پاسخشان را به تجربه بدهیم که: کلا هیچ شاعر زندهای نیست که من غبطهاش را بخورم، چه رسد به این ناشاعران. و در مقابل و کنار اساتید ایستادن و عکس و فیلم گرفتن را هم دستآورد مهمی نمیدانم که به آن حسادت کنم. اتفاقاً گرفتن وقت یک استاد و مقابلش کلپتره خواندن، حدی از نادانی و غرور دارد که همواره دعا میکنم گرفتارش نشوم. اینکه در مقابل کدکنی که حافظ و بیدل و فردوسی و مولانا در حافظهاش جولان میدهند، بنشینیم و چهارخط کلپتره بخوانیم نشان از خودپسندی نابخردانه و از سرِ خودبسندهبینی دارد که انسان عاقل و بالغ و آگاه و وارسته هرگز حسادتی به آن نخواهد داشت. من ترجیح میدهم به جای صرفِ دو ساعت رانندگی در ترافیک شیراز و رسیدن به محل حضور کدکنی و دو سه ساعت برایش مشتی یاوه خواندن و به یاوههای اطرافیان جوش دادن و دیدن خستگی استاد و صرف دو ساعت مسیر برگشت، در خانه بنشینم و یکی از کتابهای ایشان را تورق کنم.
به راستی این چه بیماری و مرض و ویروسیست که در جان شاعرنماهاست که فکر میکنند دیداری یک ساعته با یک شخص مشهور سودی برایشان دارد؟
اگر نشستی به شنیدن فرمایشات او باشد البته مفید است. اما در این مجالس آن بزرگ همواره گوشهای نشسته و دیگران برایش میخوانند. این چه میلیست؟ چه نیازی را مرتفع میکند؟ من آنقدر این را نمیفهمم که به خاک وطنم قسم بلد نیستم به این رفتار حسادت کنم. چون نیاز انجام این رفتار در من نیست. من هیچ میلی به دیدن اساتید ندارم. به یادگیری از آنها چرا، اما به دیدنشان نه.
پس مغزتان را سنبه بزنید و باز کنید و به جز انگ حسادت زدن، به جوانب مسخرهی این رفتارها هم فکر کنید شاید قدری آدم شوید.
ـ @berkeye_kohan ـ
2 909
Repost from کِلکینچه
مرا به تجربه معلوم شد در آخرِ حال
که قدرِ مرد به علم است و قدرِ علم، به مال
«دوانی کازرونی»
ـ @kelkinche ـ
#دوانی_کازرونی
2 909
نکتهی جالب اینکه تا کتاب را باز کردم غزلی آمد در رابطه با چشمدرد. به یاد قصیدهی کمال افتادم که چندی پیش در کانال زیرکرسی شرح دادیم.
غزلِ مخلص هم بسیار زیباست↓
نه ز درد چشم، چشم من به خون غلتیده است
خجلت از روی تو دارد، سرخ ازآن گردیده است
چون کسی کو گم کند، در خانهٔ تاریک راه
طفل اشک، امشب به چشمم تا سحر، گردیده است
یار تا رفت از نظر، مژگانم از هم وا نشد
تا برون رفتهست صاحبخانه، در پوشیده است
این که میبینی مرا در دیده، موج اشک نیست
در مصاف درد، چشم من، زره پوشیده است
رشته را بیتاب دارد رشک جسم لاغرم
نیست بیجا، گر طبیبم بر دوا پیچیده است
پا به راه سیل تنها، بند کردن مشکل است
از هجوم گریه، مژگانم به هم چسبیده است
مینماید از غبار راه جانان احتیاط
چشم من از توتیای خلق، بس ترسیده است
کم نسازد گریهٔ بسیار، قدر اشک را
کی گهر بر خاک میافتد، اگر باریده است
سویم آن مشکینرقم، انشای مکتوبی نکرد
گوییا از درد چشم من، خبر پرسیده است
چون به خون رنگین نباشد پنجهٔ مژگان من؟
غیر، آن دست نگارین را حنا مالیده است
دیدهٔ آزرده را، تاب فروغ مهر نیست
این سبب دارد، اگر مخلص تو را کم دیده است
«مخلص کاشانی»
ـ @berkeye_kohan ـ
شاید این غزل را هم در کانال زیرکرسی شرح دادیم. ارزشش را دارد.
2 909
نکتهی جالب اینکه تا کتاب را باز کردم غزلی آمد در رابطه با چشمدرد. به یاد قصیدهی کمال افتادم که چندی پیش در کانال زیرکرسی شرح دادیم.
غزلِ مخلص هم بسیار زیباست↓
نه ز درد چشم، چشم من به خون غلتیده است
خجلت از روی تو دارد، سرخ ازآن گردیده است
چون کسی کو گم کند، در خانهٔ تاریک راه
طفل اشک، امشب به چشمم تا سحر، گردیده است
یار تا رفت از نظر، مژگانم از هم وا نشد
تا برون رفتهست صاحبخانه، در پوشیده است
این که میبینی مرا در دیده، موج اشک نیست
در مصاف درد، چشم من، زره پوشیده است
رشته را بیتاب دارد رشک جسم لاغرم
نیست بیجا، گر طبیبم بر دوا پیچیده است
پا به راه سیل تنها، بند کردن مشکل است
از هجوم گریه، مژگانم به هم چسبیده است
مینماید از غبار راه جانان احتیاط
چشم من از توتیای خلق، بس ترسیده است
کم نسازد گریهٔ بسیار، قدر اشک را
کی گهر بر خاک میافتد، اگر باریده است
سویم آن مشکینرقم، انشای مکتوبی نکرد
گوییا از درد چشم من، خبر پرسیده است
چون به خون رنگین نباشد پنجهٔ مژگان من؟
غیر، آن دست نگارین را حنا مالیده است
دیدهٔ آزرده را، تاب فروغ مهر نیست
این سبب دارد، اگر مخلص تو را کم دیده است
«مخلص کاشانی»
ـ @berkeye_kohan ـ
شاید این غزل را هم در کانال زیرکرسی شرح دادیم. ارزشش را دارد.
2 909
قبلاً یک نسخه از دیوان مخلص را به طور اسکرین شات از صفحهی گوشی موبایل تهیه کرده بودم که با وقت زیادی که از من گرفت، از کیفیتش راضی نبودم و حجم فایل هم بالا بود. امروز جناب آقای «نصیری» از همراهان کانال لطف کردند و این نسخه را فرستادند که در اختیار دوستان قرار دهم. سپاس از لطف ایشان.
2 909
دیوان مخلص کاشانی برای دانلود.
نسخهای کمحجم و بسیار با کیفیت.
با سپاس از جناب نصیری بابت ارسال این فایل.
ـ @berkeye_kohan ـ
2 909
دیری، به شوقِ دیدن فردا گریستم
فردا چو شد، به حسرتِ دیروز زیستم
«استاد کدکنی»
ـ @berkeye_kohan ـ
2 909
علی دشتی در مقدمهی کتاب «نقشی از حافظ» میگوید یکنفر از اراک برایش نامه نوشته که: «چرا برای حافظ وقت گذاشتهای؟ حافظ یک شاعرِ زیانکار است، شاعری که عمرش به میخوارگی و شاهدبازی گذشته و پیوسته دروغ گفته و لاابالیگری را ترویج کرده.»
«پایان متن کتاب»
هرکسی ممکن است به فراخور حال پاسخی به این فرد دهد. اما از نگاه من این فرد از معدود افرادیست که حافظ را خیلی خوب شناخته.
منتها مشکل از زاویهی دید است.
این فرد چون مذهبی بوده، این رفتارهای حافظ را منفی تعبیر کرده و برای فردی غیر مذهبی اتفاقاً حافظ به خاطر همین رفتارهاست که عزیز است.
افراد مذهبیِ مسلمان، هرچه جز اسلام را نفی و انکار و تحقیر میکنند. پس کافیست بفهمیم که قضاوت این فرد را جدای از برداشتش نگاه کنیم.
حافظ فردی پیشرو بوده که از جامعهی مذهبی و متعصب خسته بوده. از رنجِ زندگی به می پناه میبرده و جرعهای مینوشیده. جرعهای که با آنکه آزار کسش از پی نبوده، مردم نادان به خاطرش زحمتی به حافظ تحمیل میکردهاند «که مپرس»
چنگ و سرود و لذت بردن از معشوق زیبارو را دوست داشته و میدانسته بهتر است «این نقد بگیرد و دست از آن نسیه بدارد» که مومنان در بهشت وعده دادهاند.
انسانهای مذهبی همواره سعی کردهاند حافظ را با تفاسیرِ صدمنیکغاز به اسلامِ خشک بچسبانند. چون زورشان به حافظ نرسیده راه را در تصاحب او یافتهاند.
با همهی این حرفها غرض این است که اگر زاویهی دید و سلائق آن فرد را از نگرشش جدا کنیم و در انتخاب کلماتش دست ببریم، اتفاقا دلیل عزیز بودن حافظ همان چیزهاست که آن فرد بدشان دانسته.
حافظ عزیز است چون رندانه در مقابل سنتها ایستاده. عزیز است چون آزاده زیسته هرچند آزادانه سخن نگفته و مجبور شده زیرکانه حرف بزند.
گاهی در خلال این زیرکیها، افراد مذهبی پی به اندیشهی حافظ میبرند «که جای تعجب است البته» و با فردی روبرو میشوند که تعصبات مذهبیشان چنین فردی را بر نمیتابد.
در این مواقع به حافظ لگد میزنند چون حافظ قرنهاست آنها را به ریشخندی عالمانه گرفته.
باید به این مذهبیها گفت: اتفاقاً ما حافظ را به خاطر همین سبک زیستنش دوست داریم.
هرچه برای شما بد و ولانگاری و ابتذال نام دارد، برای ما نامش یک زندگی ساده و معمولیست.
ما حافظ را ستایش میکنیم چون توانسته شما را بازی دهد. تمسخرتان کند، طنزهای جانانه برایتان بنویسد و در زمان نوشخواری و طربنیوشی به ریشتان بخندد و بخندیم.
حافظ اتفاقاً به همین دلایل عزیز است.
چون با متر و معیار شما بد است.
به قول «کلیمِ کاشانی»:
زاهدانِ عصرِ ما معیارِ حق و باطلاند
هرچه را منکر شوند این قوم، باور میکنم
همین که افرادی چون شما، حافظ را نفی و انکار و طرد میکنید، کافیست که حافظ برای ما عزیز و گرامی باشد.
«حمید زارعیِ مرودشت»
ـ @berkeye_kohan ـ
2 909
علی دشتی در مقدمهی کتابِ «نقشی از حافظ» میگوید یکنفر از اراک برایش نامه نوشته که: «چرا برای حافظ وقت گذاشتهای؟ حافظ یک شاعرِ زیانکار است، شاعری که عمرش به میخوارگی و شاهدبازی گذشته و پیوسته دروغ گفته و لاابالیگری را ترویج کرده.»
2 909
امروز این احساس با دیدنِ این ویدئوی قدیمیِ پری در من زنده شد. مخصوصاً در حکایت آخر ویدئو. سعدی واقعا عجیب است.
ـ https://youtu.be/pNRS6RNSiY4?is=LyTgIwjL5qp6NEGN
باور کنید این پست سر سوزنی برای تبلیغ نیست. حقیقتا از شنیدن این چند حکایت سعدی دچار غلیانِ احساسات شدم و خواستم با چندنفر سعدیدوست سهیم شوم.
2 909
اصولا ما مرگ را با گزارههای هستن و بودن برای خودمان تحلیل میکنیم. با ترس با گمان با ندانستن و با فقدان. همهی اینها در اصل بعد از مرگ کاملا بیمعناست. مرده نه از چیزی میترسد نه نگرانِ ندانستههاست و نه حسرتی از فقدانها میخورد.
با این حال من همواره وقتی به مرگ فکر میکنم یک فقدان آزارم میدهد. فقدانِ خواندنِ بوستانِ سعدی.
هرگاه بوستان میخوانم با خودم میگویم چه غمانگیز که روزی خواهد رسید که من دیگر نیستم که این شاهکارِ بیبدیلِ ایجاز و فصاحت را بخوانم.
دوستان! تا زندهاید، بوستان بخوانید.
ـ @berkeye_kohan ـ
2 909
آن کس که بیند روی تو مجنون نگردد کو بهکو
سنگ و کلوخی باشد او، او را چرا خواهم بلا؟
رنج و بلایی زاین بتر کز تو بود جان بیخبر؟
ای شاه و سلطان بشر! لا تُبل نفساً بالعمی
«مولانا»
لا تُبل نفساً بالعمی = کسی را مبتلا به کوری نکن
2 909
معجزهای بینظیر از سعدی. دو غزل که وقتی در ادامهی هم خوانده شوند هرگز به پایان نمیرسند و دائم تکرار میشوند. نبوغِ سعدی در این خلقِ بینظیر را از لینکِ زیر تماشا بفرمایید
ـ https://youtu.be/tLePMul-fWc
2 909
لغتنامهای شاهکار و بینظیر از لغاتِ کهن.
برای اهل ادبیات کلاسیک این لغتنامه از نان شب واجبتر است.
2 909
Repost from @litera999کتابخانهوموزه
@litera999
فرهنگ لغات ادبی . شامل لغات و ترکیبات و تعبیراتی که از متون فارسی استخراج شده است . محمدامین ادیب طوسی . منوچهر مرتضوی؛ جلد ۱
2 909
وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بیپایاب را
امروز حالی غرقهام؛ تا با کناری اوفتم↓
آنگه حکایت گویمت دردِ دلِ غرقاب را
«افصحالفصحا سعدیِ بزرگ»
ـ @berkeye_kohan ـ
#سعدی
2 909
مقدارِ یارِ همنفس، چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
«افصحالفصحا سعدیِ بزرگ»
ـ @berkeye_kohan ـ
2 909
شرحِ قصیدهی کمال که در این پست وعده دادیم با دو روز تاخیر آپلود شد. با عرض پوزش. لینک ویدئو👇🏼
https://youtu.be/3Tm6JmMaq20?is=VSg3gX_WA8DhAGss
