2 897
订阅者
+324 小时
+127 天
+2730 天
帖子存档
2 897
+1
وقتی یک استوریِ چپولسوز میذاری و چپولا با رفتاری کلیشهای عین هم جواب میدن یعنی چپ یک ایدئولوژیه که اعضای این فرقه ناخودآگاه از یک سری اصول مشابه پیروی میکنن. وگرنه چرا باید سهنفر متفاوت یک سوال واحد و بک روش واحد رو پیش بگیرن؟
حقیقتا که چندشآورترین انسانها، چپهای خود گوزپندارند. تصاویر گویای همهچیز است.
2 897
این قصیده را امشب، پریچهر برای کانالِ زیرکرسی خواهد خواند و شرح ابیات را به طور کامل ارائه خواهد کرد و تا فردا اگر برسیم آپلود خواهد شد.
اگر علاقهمند به شنیدن شرح و خوانشِ این شاهکارِ بینظیر هستید، لطفا مترصد اعلام لینک ویدئو در ادامهی همین پست بمانید.
با سپاس
2 897
Repost from برکهی کهن
کمالالدینِ اسماعیل، معروف به «خلاقالمعانی»، از بزرگترین مضمونپردازانِ ادبیاتِ کلاسیک است.
زمانی دچارِ چشمدرد میشود تا جایی که از چشمش اشک و خون و چرکابه با دردی شدید جاری میشود.
در شرحِ این حالتش، قصیدهای بسیار زیبا و پر احساس نوشته است که ابیاتی از آن را در ادامه میخوانیم.
با این ابیاتِ زیبا، میتوان به وضوح دلیلِ لقبِ «خلاقالمعانی» را دید.
معنای لغاتِ دشوار بعد از ابیات.
جانم ز دردِ چشم، به جان آمد از عذاب
یارب چه دید خواهم از این چشمِ دردیاب
هرشب ز روشناییِ خود تا سپیدهدم
سوزان در آبِ دیده چو شمعم ز درد و تاب
انسانِ عین گشت چو فرزندِ ناخلف
بودنش رنجِ خاطر و نابودنش عذاب
گویند مشکِ ناب شود خون به روزگار
دیدم به چشمِ خویش که شد مُشک، خونِ ناب
در اندرونِ چشم، ز الوانِ مختلف
همچون بهشت، جوی شراب است و شیر و آب
این روزگار دیدهی من بین که ناگهان
شد شیرخواره وز دهنش میچکد لعاب
پیکی دونده بود، شدش پای آبله
واکنون علاجش آنکه به حنّا کند خضاب
همچون ستاره چشمم روشن به تیرگیست
میلم به سوی ظلمت، چون رایِ ناصواب
در چشمِ من کَشَد به ستم میلِ آتشین
از سرمهدانِ چرخ، چو پرتو زند شهاب
خازن شد این مقلهی من، در و لعل را
واکنون نمیکند نظر اندر خط و کتاب
دریا و معدن است به یکجای چشمِ من
هم لعلِ ناب در وی و هم گوهرِ خوشاب
چشمم گلِ شکفته و اشکم گلابِ گرم
هرگز مباد کس چو من اندر گل و گلاب
این هم ز جورهاست که دورِ زمانه کرد
در چشمِ یار مستی و در چشمِ من شراب
لعل و گهر که مایهی خندهست در لبش
زاری و گریه کرد از او چشمم اکتساب
بفشاند مهره مردمِ چشم از مرمدی
چون با حریفِ درد نبودش توان و تاب
در پیشِ نور بسته شد از نم غشاوهای
زآنسان که در هوا متراکم شود ضباب
راهِ نظر ببسته سحابِ عقیقرنگ
رخشنده برقِ خاطف از اثنای آن سحاب
مانم به چشمِ بسته چو گاوِ خراس، لیک
هستم ز آبِ چشم، چو خر، مانده در خلاب
این گِردخیمه را که پر از میخ، دامن است
وز پرتوِ اشعّه برو تافته طناب
بُد خوابگاهِ روح طبیعی وز او بجست
هرگز که ساخت خوابگه اندر میانِ آب؟
کوریِ خود همی به دعا خواستم ز درد
منت خدای را نشد آن نیز مستجاب!!!
بخشندهای کجاست؟ که چونین قصیده را
مخلص کنم به مدحش و با او کنم خطاب
مخلص همی به مردمکِ چشمِ خود کنم
کامروز نیست مردمی الا در این جناب
کاو آستین و دامنِ من پر گهر کند
هرگه کز او بود نظرِ من بر اجتذاب
این نکتهها که بر حدقه من نشاندهام
شاید که بهرِ زیب کشد زهره در سخاب
بر چشمِ خود نشانمش از ناز اگر کسی
از شاعران بگوید این گفته را جواب
(کمالالدینِ اسماعیل)
انسانِ عین = مردمکِ چشم
الوان = رنگها
لُعاب = آبِ دهان
خضاب = رنگ کردنِ پوستِ بدن. اینجا خون را به حنا تشبیه کرده.
خازن = خزانهدار، دارا
مقله = سفیدی و سیاهیِ چشم
از مُرَّمَدی = از فرطِ چشمدرد
غشاوه = پرده، پوشش
ضباب = مِه
سحاب = ابر
خاطف = پر تلألو، خیرهکننده
اثنا = میان
خراس = آسیاب
گاوِ خراس = گاوی که با آن آسیاب را میچرخاندهاند
خلاب = گل و لای، لجنزار
مَخلَص = پایانِ قصیده که به مدحِ ممدوح اختصاص میافته و اصطلاحا میگفتهاند قصیده به نامِ فلانی مخلص یافت.
اجتذاب = جذب کردن
سخاب = گردنبند
ـ @berkeye_kohan ـ
کانالِ برکهی کُهَن 👆🏼
2 897
شما از اینستاگرام مهاجرت میکنی به یوتیوب، سطح شعور مردم ده برابر میشه و حالت بهتر میشه، این مهاجرت بین دوتا پلتفرمه، حالا تصور کن مهاجرت بین دو کشور چقدر تاثیر داره.
ولی خدایی چرا اکثریت مردم یوتیوب قابل تحملترن تا اکثریت مردم اینستاگرام؟
این تجربهی منِ تنها نیستا، از خیلیا شنیدم.
2 897
🔺شرح بیتی از بیدل به درخواست یکی از همراهان کانال یوتیوبِ زیرکرسی🔻
به قلزمی که فتد سایهی بناگوشَت
گهر به رشته کشد خارهای پشتِ نهنگ
«بیدلِ دهلوی»
در شعر بیدل، بناگوش، رمز سپیدی است. مثلا میفرماید:
چنین در حسرت صبح بناگوش که میگریم
صبح به خاطر مه سفید، به سفیدی مشهور است. پس متوجه میشویم که بناگوش هم رمز سپیدیست. یک نکته که باید مد نظر داشت این است که در زمان بیدل، منظور از نهنگ «تمساح» بوده. منظور از خارهای پشت نهنگ، پوست خارخاری تمساح است. گهر هم یعنی مروارید. میگوید بناگوش تو آنقدر سپید و نورانیست که اگر بر قلزم (دریا) منعکس شود، چنان همه چیز سپید میشود مانند مروارید که خارهای پشت تمساح هم پر از مروارید میشود. در کل یعنی تو باعث خوشبختی همگانی میشوی. برعکس این را هم دارد با سیاهی:
سایه اندازد اگر بخت سیاه من بر آب
فلس ماهی چشم آهو میکند خرمن در آب
ـ @berkeye_kohan ـ
2 897
آقای اردوان عزیزی در اینستاگرام پیشنهادی زیبا دادند: «همنیا»! به نظرم از کلمهی پیشنهادی من بسیار بسیار زیباتر هست.
2 897
🔺 پیشنهاد یک واژهی جدید🔻
یکی از معضلات زبان فارسی، نداشتن کلمهای معادل «کازن» انگلیسیه. کازن به تمام نوههای اجداد یک فرد گفته میشود. یعنی «عموزاده، عمهزاده، داییزاده و خالهزاده» حال تصور کنید بخواهید این ها را با احتساب جنسیت هم تفکیک کنید« پسرعمو، دخترعمو، پسرعمه، دخترعمه، پسرخاله، دخترخاله، پسردایی، دختردایی» مفاهیمی زیاد برای مصادیقی زیاد. اما این مصادیق در مشترک بودن جد با هم اشتراک دارند و ما کلمهای برای بیان این ارتباط نداریم. من مدتها درگیر ساخت واژهای مناسب برای این مصداق بودم و الان واژهی «خالعمزا» را پیشنهاد میکنم که آن «عین» را هم نیاز نیست غلیظ تلفظ کنیم و بگوییم «خالَمزا» کفایت میکند. چون ما عین را با غلظتی در حد همزه تلفظ میکنیم.
این کلمه از خاله و خالو و عمه و عمو خلاصه شده. خالو به معنای دایی است. پس خالعم هر چهار فامیل را پوشش میدهد. کلمهای خلاصه شده با تلفظ راحت. پیشنهاد شما چیست؟
ـ @berkeye_kohan ـ
2 897
دانلود کلیاتِ حاجی محمد اسماعیل سیاه
صفحه ی 175 از کتاب افتاده است. باقی کتاب کامل است.
ـ @berkeye_kohan ـ
2 897
تصور کنید یه مهمونیِ خیلی خیلی زیبا و جذاب و پر از عشق و حال داخل یه تالار برگزاره، حضور توی این مهمونی اونقدر خواهان داره که میگن صدنفر صدنفر رو میفرسیم داخل تالار یک ساعت لذت ببرن و بعد از یک ساعت باید بیان بیرون که صد نفر بعدی رو بفرستن داخل. تصور کن وقتی نوبت به شما میرسه، موقع تعویض ظروف غذا و میوه هست، هنرمندا وقت استراحتشونه، ژنراتور برق باید سوختگیری بشه و خلاصه در زمانی وارد میشید که عملا هیچچیزی از اون مهمونی در جریان نیست. وقتتون داره میگذره... کارکنا کُند عمل میکنن... میدونید قبل از شما اینجا یه مهونی توپ جریان داشته... بی صبرانه منتظرید که مهمونی دوباره شروع بشه که بهتون میگن یک ساعت شما تموم شد و در حالی که دارید بیرون میرید، ظروف غذا و میوه وارد میشن، گروه موسیقی داره آماده میشه و مهمونی قراره دوباره جون بگیره، ولی شما در بدترین زمان ممکن وارد تالار شدی و یک ساعتت عملا نابود شده. عمر ما توی ایران اینجوری گذشت. عمری که فقط و فقط یکبار گیرمون میاد، به فنا رفت به خاطر عوضی بودن یه عدهی محدود و معدود. و در آستانهی پیری با خودمون میگیم آیا میتونم ذرهای رنگ آرامش و زندگی رو ببینم؟ از کی باید تاوان این عمر فنارفته رو بگیریم؟ چرا در بدترین زمان ممکن اومدیم؟ چرا چهل سال دیرتر نیومدیم؟ خیلی حسرت داره که آخرین نفسهای ما همراه میشه با شروع خوشبختی ایران. «بُندارِ رازی» میگه:
با بط میگفت ماهیئی در تب و تاب
باشد که به رودِ رفته باز آید آب
بط گفت چو من قدید گشتم تو کباب
دنیا پسِ مرگِ ما چه دریا، چه سراب...
قدید یعنی گوشت خشک شده. غمانگیزه که ما ابتدای آبادانی رو خواهیم دید... فقط ابتداش رو... مانند همیشه، فقط سرش رو نشونمون خواهند داد....
ـ @berkeye_kohan ـ
2 897
من آب شدم سراب دیدم خود را
دریا گشتم حباب دیدم خود را
آگاه شدم تمام دیدم غفلت
بیدار شدم به خواب دیدم خود را
«بینوای بدخشانی»
به نقل از تذکرهی ریاضالعارفین
ـ @berkeye_kohan ـ
2 897
بی ره رفتن، رموز میاندیشی
برفیست که در تموز میاندیشی
مردانِ جهان هزار عالم رفتند
تو بر دو قدم، هنوز میاندیشی
«عطار»
ـ @berkeye_kohan ـ
#عطار
2 897
Repost from پادچپ
۱۰ سوالی که مارکسیستها همیشه از آن طفره میروند
• اگر همه ما مالک ابزار تولید باشیم، آیا میتوانم سهم خود را بفروشم یا به اجازه جمعی نیاز دارم؟
• و اگر همه مالک هستند، وقتی مشکلی پیش میآید چهکسی مسئول است؟
• اگر سرمایهداری کارگر را استثمار میکند، چرا اینهمه کارگر داوطلبانه از کشورهای سوسیالیستی به کشورهای سرمایهداری فرار میکنند؟
• اگر مشکل این است که برخی قدرت اقتصادی زیادی دارند، چرا باید ایده خوبی باشد که قدرت بیشتری را در یک نهاد سیاسی واحد متمرکز کنیم؟
• اگر یک جامعه کمونیستی بسیار برتر است، چرا باید شهروندان خود را از ترک سیستم منع کند؟
• اگر همه صاحب یک کارخانه باشند، چه کسی تصمیم میگیرد که وقتی همه میخواهند از آن بهروشهای مختلف استفاده کنند، با آن چهکار کنند؟
• اگر ثروت یک نفر لزوماً دیگری را فقیر میکند، چگونه میتوان توضیح داد که کل یک جامعه چگونه میتواند همزمان ثروتمند شود؟
• اگر سرمایهدار یک انگل است، چرا وقتی هیچکس نمیداند که آیا کسبوکار موفق خواهد شد یا خیر، داراییهای خود را بهخطر میاندازد؟
• اگر دو نفر داوطلبانه مبادله کنند و هر دو به این معامله رضایت دهند، چهکسی مورد سوءاستفاده قرار گرفته است؟
• اگر مشکل نابرابری است، چرا جامعهای که در آن همه فقیر هستند، نسبت به جامعهای که در آن همه ثروتمند هستند اما برخی بسیار ثروتمندترند، ارجحیت دارد؟
@antileft01
2 897
Repost from برکهی کهن
🔺بردگی از سرِ ترس. تجربهی کاملاً واقعیِ من🔻
بچه که بودم، از خواهرم «لیلا» میترسیدم. همان ترسِ کودک از والدین. ترسِ گنگی که از کتک خوردن و تنبیه شدن نیست. ترسی که هیچ کودکی نمیداند از چه چیزیست، اما همهی رفتارهایش با والدین را شکل میدهد.
این ترسِ من از خواهرم، برای همهی کودکانِ فامیل هم مشهود بود و خبر داشتند.
یکی از این کودکان، پسرعموی لوس و ننرم بود. از آن پسربچههایی که دردانهی عمهها و خالهها هستند و خودشان را مرکز کائنات تصور میکنند.
روزی در صحبتهای کودکانهای که هر پسربچهای تجربهاش را دارد، به این پسرعموی لوس گفتم «من دوست دارم دودولِ زنها را ببینم!»
او که انگار کشفی مهم کرده باشد چشمهایش برقی زد و گفت «الان به لیلا میگم»
من او را محکم گرفتم و التماس کنان مانعش شدم.
گفت پس یک شرط دارد. از این به بعد هرچه گفتم باید عمل کنی وگرنه به لیلا میگویم.
من از ترس قبول کردم.
مدتی گذشت و این پسرعموی لوس، اختراعی هم به این کشفش افزود.
قرار شد هربار که دستهایش را به شکلی خاص در هوا چرخاند و مانند صلیب روی هم گذاشت، من بفهمم که این یعنی تهدید به افشای راز.
چون در میان بچهها نمیشد این کشفش را بلند بگوید.
مثلا میگفت: بیا با من فوتبال بازی کن. اگر میگفتم نه فوراً دستهایش را میچرخاند و روی هم میگذاشت و من هم میرفتم فوتبال بازی میکردم.
این رفتارِ فرساینده یکسال ادامه داشت. من عملا بردهی پسرعمویم بودم. چون ترسم را میشناخت.
حتا یکبار در این یکسال، او حرفی به مراتب بدتر از حرف من زد! یکبار که نشسته بودیم، به بردهی مفلوکش رازی را گفت. گفت دوست دارد ممههای زنِ پسرِ عمویِ دیگرمان را لمس کند.
من گفتم آهااااا. پس اگر تو راز من را بگویی من هم رازِ تو را میگویم.
در کمال تعجب دیدم که با اعتماد به نفس گفت برویم بگوییم!!!
آنقدر عزیزکردهی فامیل بود که ترسی نداشت اما من آنقدر ترس داشتم که اعتماد به نفسی برایم نمانده بود و از موضعم عقب نشستم و باز به غلط کردن افتادم و برای جبرانِ جسارتم از پول توجیبیام یک یخمک برایش خریدم.
اما این مدت بسیار فرساینده بود. روزها خودش را میدیدم و شبها خوابش را.
هروقت میخواستم از او فرار کنم دستهایش میچرخید و مثل جادوگری مرا کنترل میکرد و این حرکت را دیگر بچهها هم دیده بودند و برایم شرمآور شده بود.
غروب روزی پنجشنبه بود. از مدرسه آمده بودم و منتظر جمعهی تعطیل بودم و یک روز آزادیام؛ که آمد و گفت باید بیایی خانهی ما فوتبال کنیم.
من تمام عمرم از فوتبال متنفر بودم. از دیدنش، بازی کردنش، همه چیزش. در این یکسال بیش از حد توانم فوتبال بازی کرده بودم.
گفتم نمیآیم.
دستانش را چرخاند.
درونم چیزی قلیان کرد. چیزی شبیه به ترس و تهوع.
گفتم بگو.
لیلا را صدا زد. لیلا آمد، گفت گوشت را بیار. لیلا گوشش را نزدیک برد و در گوشش چیزی گفت.
لیلا خشمگین به من نگاه کرد. دمپاییِ سبزرنگی را برداشت و من را جلو چشم آن پسرعموی لوسِ ننر کتک زد.
بی ذرهای گریه کردن کتکم را خوردم و طعم شیرین آزادیِ به دست آوردهام را مزه کردم و رفتم توی سرپلهی خانهمان که پاتوقِ تنهاییَم بود با لذت نشستم و مشغول علایقم شدم.
در لحظهی آخر، پسرعموی لوسم که فهمید بردهاش را از دست داده کمی به من نگاه کرد و با بیتفاوتی رفت دنبال کارش.
قدرتِ تحمیلیِ ترس زیاد است. اما قدرتِ فرسایشِ روحیِ او بیشتر است. تجربهی فردیِ من که به علت کودکی، از اصالتی انسانی برخوردار است به من نشان داده آدم ترس را تا مدتی تاب میآورد.
در نهایت رفتاری تهاجمی نشان خواهد داد.
البته مسئلهی تربیتیِ مهمی هم وجود دارد که در تربیت کودک چهقدر مهم است که او احساس امنیت کند تا اینگونه کرامت و اعتماد به نفسش را از دست ندهد.
بعدها داستانی خواندم از «رومن گاری» در کتابِ «پرندگان میروند در پرو میمیرند». نام داستان «قدیمیترین داستان دنیا» است.
داستان از این قرار است که:
🔺خطر لو رفتنِ داستان🔻
یک یهودی بعد از پایان جنگ جهانی دوم، شبانه از شهر بیرون میرفته و بر میگشته. روزی تعقیبش میکنند و میبینند به یک افسر آلمانی که در زمان جنگ شکنجهگرش بوده و از ترس اعدام مخفی شده سر میزند و برایش غذا میبرد. وقتی با تعجب میپرسند چرا این کار را میکنی؟ میگوید «قول داده دفعهی بعد کمتر اذیتم کند»
🔺پایان خطر لو رفتنِ داستان🔻
این داستان مرا به یاد آن روزهای خودم انداخت و فهمیدم مسئلهی بردگی از سرِ ترس، مسئلهای عمیق است که باید به آن فکر کرد.
اما به نظر من بر عکسِ داستانِ «رومن گری» در نهایت انسانِ تحتِ ستم، از ترسیدن خسته خواهد شد و رفتاری تهاجمی بروز خواهد داد و در آن زمان وای به حالِ ظالم.
ـ @berkeye_kohan ـ
2 897
عجب در آن نه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیرانِ حسنِ خویشتنی
«افصح الفصحا، سعدیِ بزرگ»
و با تضمینِ مصراعِ دوم:
تو هم در آینه حیرانِ حسنِ خویشتنی
زمانهایست که هرکس به خود گرفتار است
«آصفی هروی»
ـ @berkeye_kohan ـ
2 897
عبث به فکرِ قماشِ ثبات، جامه مدَر
به عالمی که تویی، انقلاب میبافند...
«بیدلِ دهلوی»
ـ @kelkinche ـ
انقلاب در این بیت اصلا به معنای انقلاب سیاسی نیست. یعنی دگرگونی، یعنی عدم ثبات، اما میشود از این بیت برداشتی به راحتی سیاسی هم کرد. هر قدرتمندی دنبال حفظ قدرت و ثباتِ جایگاهش است، اما بیدل میگوید برای ثابت ماندن، جامه مدر، همان که امروزه میگوییم یقهی خودت را پاره نکن، و عامیانهتر یعنی زور الکی نزن. برای ثابت ماندن تلاش بیهوده نکن، چون این عالم، به جای قماشِ ثبات، انقلاب میبافد و لباسِ سقوط را به تنت خواهد کرد.
بیدلِ عزیز.... بیدلِ بیبدیل....
ـ @berkeye_kohan ـ
2 897
Repost from برکهی کهن
آنجا که افرادی نادان و فرومایه و پَست به حکومت و قدرت رسیدهاند و افرادِ شایسته و ارزشمند یا کشته شدهاند یا به فلاکت افتادهاند، در «تاریخِ جهانگشای جوینی» میخوانیم:
آزاده دلان گوش به مالش دادند
وز حسرت و غم سینه به نالش دادند
پُشتِ هنر آنروز شکستهست درست
کاین بی هنران پشت به بالش دادند
ـ @berkeye_kohan ـ
پشت به بالش دادن کنایه از به قدرت رسیدن است. یعنی به تخت پادشاهی تکیه دادهاند.
2 897
زیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید 😏 و گفت:
«صعبروزی، بوالعجبکاری، پریشانعالمی»
«حافظ»
