پرچنان
Open in Telegram
جهان یادگار است و ما رفتنی به گیتی نماند مگر مردمی فردوسی بزرگ سهیل نامم است و از لحظه هایم مینویسم دوچرخه ای دارم نامش چنبر، با آن سفر میکنم. عاشق کوه، نورخورشید و آبی آسمانم آیدی تلگرام: @Soheil362 وبلاگ: Www.parchenan.blogfa.com
Show more524
Subscribers
-224 hours
-37 days
-130 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+2
in 0 channels
August '26
+6
in 0 channels
Get PRO
July '26
+10
in 1 channels
Get PRO
June '26
+5
in 0 channels
Get PRO
May '26
+2
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+8
in 1 channels
Get PRO
January '26
+2
in 0 channels
Get PRO
December '25
+14
in 0 channels
Get PRO
November '25
+8
in 0 channels
Get PRO
October '25
+4
in 1 channels
Get PRO
September '25
+7
in 0 channels
Get PRO
August '25
+17
in 3 channels
Get PRO
July '25
+14
in 0 channels
Get PRO
June '25
+6
in 1 channels
Get PRO
May '25
+3
in 0 channels
Get PRO
April '25
+4
in 0 channels
Get PRO
March '25
+2
in 0 channels
Get PRO
February '25
+6
in 0 channels
Get PRO
January '25
+21
in 1 channels
Get PRO
December '24
+10
in 2 channels
Get PRO
November '24
+24
in 3 channels
Get PRO
October '24
+3
in 0 channels
Get PRO
September '24
+6
in 0 channels
Get PRO
August '24
+12
in 2 channels
Get PRO
July '24
+9
in 0 channels
Get PRO
June '24
+10
in 0 channels
Get PRO
May '24
+13
in 3 channels
Get PRO
April '24
+8
in 0 channels
Get PRO
March '24
+6
in 0 channels
Get PRO
February '24
+8
in 0 channels
Get PRO
January '24
+17
in 3 channels
Get PRO
December '23
+11
in 1 channels
Get PRO
November '23
+13
in 0 channels
Get PRO
October '23
+11
in 0 channels
Get PRO
September '23
+6
in 0 channels
Get PRO
August '23
+7
in 0 channels
Get PRO
July '23
+4
in 0 channels
Get PRO
June '23
+7
in 0 channels
Get PRO
May '23
+10
in 0 channels
Get PRO
April '23
+8
in 0 channels
Get PRO
March '23
+7
in 0 channels
Get PRO
February '23
+6
in 0 channels
Get PRO
January '23
+9
in 0 channels
Get PRO
December '22
+11
in 0 channels
Get PRO
November '22
+3
in 0 channels
Get PRO
October '22
+6
in 0 channels
Get PRO
September '22
+2
in 0 channels
Get PRO
August '22
+12
in 0 channels
Get PRO
July '22
+4
in 0 channels
Get PRO
June '22
+6
in 0 channels
Get PRO
May '22
+8
in 0 channels
Get PRO
April '22
+5
in 0 channels
Get PRO
March '22
+9
in 0 channels
Get PRO
February '22
+5
in 0 channels
Get PRO
January '22
+3
in 0 channels
Get PRO
December '21
+16
in 0 channels
Get PRO
November '21
+12
in 0 channels
Get PRO
October '21
+11
in 0 channels
Get PRO
September '21
+6
in 0 channels
Get PRO
August '21
+3
in 0 channels
Get PRO
July '21
+14
in 0 channels
Get PRO
June '21
+9
in 0 channels
Get PRO
May '21
+5
in 0 channels
Get PRO
April '21
+9
in 0 channels
Get PRO
March '21
+31
in 0 channels
Get PRO
February '21
+9
in 0 channels
Get PRO
January '21
+12
in 0 channels
Get PRO
December '20
+574
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 09 September | +1 | |||
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | +1 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
چالش دهش دومین
بیست شهریور
ساعت شش صبح میدان ایستگاه راه آهن ابتدای خیابان ولیعصر، حرکت( دویدن ، پیاده روی، دوچرخه سواری) به سمت انتهای خیابان ولیعصر
احتمالاً ساعت هشت و ربع تا هشت و نیم در میدان خواهیم بود.
اگر در راه خسته شدیم اتوبوس های بی آرتی هست که ما را به مقصد برساند، حتی اگر دوچرخه باشد( با شرکت واحد هماهنگ شده رایگان سوار کند😘)
و در بوستان پایین میدان تجریش( بوستان آرزو کنار رودخانه) آش گندم که پخت شده است را با دوستان میل خواهیم کرد.
| 2 | https://t.me/DailyDize/1010
چالش دهش سال نخست زیستن ماهور.
یک سال و یک ماه و هشت روز گذشت.
در جنگ گذشت. زیر بمب باران و موشک پرانی و کشتن و کشته شدن گذشت.
اما مگر میتوان زیستن را متوقف کرد؟ میتوان این زیستن را گرامی نداشت؟
سال پیش در بیست و شش روزگی اش دهش( نذر) اش را اجرا کردیم و امسال تصمیم گرفتیم آن را تکرار کنیم. به هر حال در سرزمین جنگ طلبان، انتقام گیران یا همان کین خواهان هم باید زیست و زیبا ترین حالت خود زیست.
دلایل فردی خود را همچنان در این چالش دهش دارم:
۱. برای پدر یا مادرِ کودک بودن، نیازمند آمادگیِ تَن است. با این چالش تا حدودی شرایط تن و دَم ( تنفس)و ماهیچه مان را ارزیابی مجدد میکنیم.
۲. برای دهش آن هم چیزی مانند آش، نیازمند برنامه ریزی و هماهنگی بین آشپزان یعنی پدر و مادر یا همان والدین یا زادآوران است. و این یعنی ارزیابی مجدد و تقویت یا ترمیم هماهنگی بین زادآوران ( والدین)
۳. یک هدف گذاری کوچک متکی به تن و بدن و توانایی های فردی یک کنش زیبا و قشنگ میتواند باشد در این روزگار پلشتی که در آن دم میزنیم.
۴. گسترش افق دید، مثلاً از سال پیش تا اکنون مادر ماهی( ماهور) بسیار محیط زیستی تر شده است و دغدغه های بیشتری پیرامون آن دارد و مدتهاست که خانه ما زباله تولید نمیکند اما خشکاله آری. با این دغدغه نو، به سراغ این چالش دهش می آییم.
منتظر دیدار دوستان در روز جمعه هستیم | 83 |
| 3 | رفتاری ناهمتا
از خروجی ایستگاه مترو در حال گذر هستم که صدای جیغ زنی آمد.
صدای بسیار بلندی بود. کنجکاوی یا فضولی ما گُل کرد و رفتم سوی صدا.
زن یک چوب پرده حداقل دو متری دستش بود و میخواست با آن داخل ایستگاه مترو شود و مأمور مترو مانع او میشد و زن جیغ های بلند میکشید.
تا اینجای کار مشخص است.
مگر میشود با چوب پرده حداقل دو متری داخل قطار رفت و سوار آن شد!؟ اگر داخل قطار شلوغ حتی بتواند جا کند، احتمال آسیب به دیگر مسافران وجود دارد ولی او نمیفهمید و با جیغ های بسیار بلند که حالت غیر انسانی به خود گرفته بود در برابر مامور مترو ،مقاومت میکرد.
اما رفتار ناهمتا یا ناجور ، یا ناهمگون، یا ناسان و دیگرگون و ناساز و یا هر واژه فارسی مترادف، جایی دیگر اتفاق می افتاد.
مردم تماشاچی و مشاهده کننده!
تقریباً هر کس که دیدم، خانم یا آقا، چادری یا غیر آن، چهره مذهبی یا تیپ غیر مذهبی، در زبان آن خانم جیغ زننده که رفتار خرد ستیز داشت و احتمال آسیب به مسافرانی همچون خود ما را، حمایت میکردند:
بگذار ببره داخل
هیچی نمیشه
با این گرونی چیکار کنه خوب؟
اون بالا نشستن و نمیدونن مردم چی میکشن
جملاتی از دست بود که میشنیدم. متعجبانه با یکی از آنها هم کلام شدم که آقا اون چوب پرده اگر هم داخل مترو عصرگاهی و شلوغ میرفت به دیگر مسافران آسیب میزد. دیگران چپ چپ نگاهم کردند. انگار که یکی از آنها هستم. آنها یعنی حکومتی ها!
خلاصه آنکه رفتار و کردار و پندار مردم دیگرگون شده است. هر چه که با حکومت است پس نادُرست است و هرچه که غیر حکومتی دُرست!!
در میان ما آنچه که خِرَد نام نهادند گُم شدست و هر یک از ما سویی و رفتاری میرویم که خردستیز یا در خوشبینی، خرد گریز است.
پی نوشت:
در نوشتن متن های این چند هفته از درگاهی کم میگیرم که معادل های فارسی واژه های بیگانه را همچون لغت نامه فراهم میکند. شاید به کار شما هم آمد:
https://www.beparsi.com/
https://t.me/parrchenan | 183 |
| 4 | https://t.me/alonews/145995
نمیدانم فیلم خود سوزی مرد جوانی که در میدان امام خمینی همدان رُخ داد را دیده اید یا نه!
صحنه دل خراشی است. یاد خاطرات تلخ گذشته ام که در اورژانس اجتماعی کار میکردم انداخت.
یک مورد خود سوزی داشتم. گوشه ای خلوت و دلنج را انتخاب کرده بود تا بسوزد بی هیچ نمایشی از اعتراض فیجع. نه همچون مرد همدانی.وقتی رسیدیم تمام شده بود و دود و دخانش مانده بود.
با دیدن آن مرد کتک زن که به آن بینوا تاخت یاد ان یکی پرونده افتادم که حوصله کلانتری سر رفت و دستور شکستن در واحد را به آتشنشانی داد و آن جوان در نهایت خود را پرت کرد پایین.
و یاد رمان پسینی که خواندم. قهرمان داستان خود را سوزاند. رستگاری در تکیه دولت.
این مرد همدانی را تفسیری دگر میکنم مگر میتوان با این همه تلخی ماند و شب را به روز و روز را به شب رساند! باید خود را به کوچه علی چپ زد به عرفان و سماع و ما به بالا میرویم!:
او سوخت چون اسپند، ترق و تروق کرد و بیرون جهید، به تامام معنی سوخت.
و آن قدر تلخم که تنها میتوانم به خیالم پناه ببرم و آن را تفسیری عاشقانه چون مولانایی کنم در دل حمله مغول :
شدهام سپند حسنت وطنم میان آتش
چو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش
چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد
چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش
بمسوز جز دلم را که ز آتشت به داغم
بنگر به سینه من اثر سنان آتش
که ستارههای آتش سوی سوخته گراید
که ز سوخته بیابد شررش نشان آتش
غم عشق آتشینت چو درخت کرد خشکم
چو درخت خشک گردد نبود جز آن آتش
خنک آنک ز آتش تو سمن و گلشن بروید
که خلیل عشق داند به صفا زبان آتش
که خلیل او بر آتش چو دخان بود سواره
که خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش
سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم
که درآ در آتش ما بجه از جهان آتش
دل چون تنور پر شد که ز سوز چند گوید
دهن پرآتش من سخن از دهان آتش
مولوی
و می اندیشم اگر همچنان مددکار اجتماعی بودم در این شرایط کنونی چه ناتوان بودم از اقناعِ فردی که، از خود کشتن، منصرف گردد. | 176 |
| 5 | https://t.me/c/1419888837/10981
خواننده ای گرامی این دیدگاه را گذاشتند و انصافا چند روز لحظاتی به آن اندیشیدم.
من بیش از یک دهه با دوچرخه و دوچرخهسواری آمیخته و آغشته بوده و هستم. از نوجوانی با دوچرخه مدرسه میرفتم در جوانی تا سالها آن قدر با دوچرخه این سو و آن سو رفتم که دو بار باطری ماشین از کم کارکردن خراب شد.
گواهینامه ام را بیست و دو سالگی گرفتم چرا که میل چندانی به رانندگی نداشتم. مسیر محل کارم تا خانه نزدیک بیست کیلومتر با تغییر ارتفاع نزدیک به پانصد متر در شهر کوهپایه ای تهران بود.
این روزها که گاهی از محل کار قدیم گذر میکنم و کوه های شمال تهران را میبینم باورم نمیشود این خودِ خود من بوده که این مسیر را هر شیفت کاری بیش از دو ساعت رکاب میزده است تا اواخر شب به خانه برسد.
حال میخواهم به چه برسم؟
اینکه یک باور به تدریج در پندار و کردار مینشیند و خود را گسترش میدهد و به راحتی چون جرقه ای و شعله آتش ایجاد نمیشود.
باور چیزی چون مکانیکی نیست که وسیله را با آچار و پیچ و مهره باز کرده و با چیزی نو تر جابجا کنی.
وقتی از باوری دور شدی، سبک زندگیت تغییر میکند. پندارت ساختاری دگر می یابد و کردارت پیکربندی دیگر میشود. دیگر آنی که بودی منی که میشناختی نیستی.
گاهی اگر باور داری کرداری دُرُست است برای ادامه آن تلاشی بیشتر کن. چرا که اگر این نکنی دگر همان نخواهی بود. | 198 |
| 6 | No text... | 331 |
| 7 | نیاز است زین نیز به دوچرخه قفل شود. دوچرخه من چون ترک بند داشت به آن قفل شده است. زین و میله زین دوچرخه های امروزی به راحتی ارتفاعی قابل تنظیم دارد و در نتیجه به سادگی از بدنه در میآید و در نتیجه به راحتی دزدیده میشود.
با این کار هنگام بازگشت به دوچرخه، لازم نیست با دوچرخه ای بی زین و میله روبرو شوید.
و در پایان ، پیشنهاد میکنم دو دوچرخه داشته باشید، در گذشته اصلاحی بود به نام لباس پلوخوری که برای مهمانی و جشن ها پوشیده میشد. دوچرخه دوم میتوانید از همین دوچرخه های معمولی باشد. با ده پانزده تومان میشود دوچرخه دوم را تهیه کرد.
اگر هم میخواهید جنبه اقتصادی داشته باشد، هزینه هایی که با حضور دوچرخه از بین میرود در هفته و ماه و سال حساب کنید و از هزینه خرید کم کنید به احتمال بسیار زیاد خواهید دید با هزینه کمتر از یکسال، قیمت خرید اش به دست میآید.
https://t.me/parrchenan | 462 |
| 8 | برای قفل و بست دوچرخه و در امان ماندن از دزدیدی نیاز است چند مورد را توضیح دهم.
نخست آنکه قفل از جنس زنجیر آهنی باشد و قفل آویز نیز از قفل های شناخته شده قدیمی نباشد. زنجیر را از داخل تیوپی که قدیمی و فرسوده شده رد کنید تا به بدنه فلزی دوچرخه و پره ها هنگام بستن و جابجایی آسیبی وارد نکند.
قفل های شلنگی و مفتولی انتخاب مناسبی نیستند چرا که با یک قیچی آهن بر به راحتی قیچی میشود. متأسفانه اولین دوچرخه ام که با همین قفل های مفتولی قفل و بست زده بودم، دزدیده شد.
زنجیر را از داخل بدنه و لچکی( مثلثی )دوچرخه و چرخ جلو رد کرده و به میله یا درختی قفل کنید. پیشنهاد میشود قفل از نوعی باشد که تا بسته شدن کامل کلید از آن خارج نشود . اینگونه احتمال آنکه قفل نزده دوچرخه را ترک کنید از بین میرود.
آیا با زدن قفل آهنی و زنجیر کار تمام است؟
خیر
به تصویر بعدی بپردازیم | 402 |
| 9 | هر صبح سوار این دوچرخه میشوم. دوچرخه سروچمان زمانی که ازدواج نکرده بود، با آن به ایستگاه مترو می آیم و قفل و بست کرده و میزنم دل زمین.
عصرگاه آمده و سپار شده و رهسپار خانه میشوم.
نزدیک به بیست و پنج دقیقه، بهره من از زمان است.
در زمانهای که بسیاری از کمبودها و کسری ها و قیاس خود با دیگر نقاط عالم هستند، زندگی خود کنیم و این دم را غنیمتی از نیستی. | 271 |
| 10 | موش ها و آدم ها
نوشته جان اشتاین بک
برای بار دوم از پس بیست سال دوباره خواندمش( گوش دادم)
اینبار زن را کمتر خطا کار دیدم بار اول با کارگران مزرعه هم داستان بودم اما اینبار نه.
نقش رویا، آن رویای دست نایافتنی آن بهشت وعده شده ، را درک کردم بار اول به دلیل پایان بندی عجیب داستان از آن غافل ماندم. انسان بی رویا گویی دیگر نمیتواند انسان باشد و با آگاهی به این بی رویایی تباه میشود و هر کاری میتواند کند. حتی جنایت
همچنان بحث رفاقت در این کتاب برایم اولیت داستان است و معمولاً با یک جمله از اهل تصوف که هزار سال پیش گفته شده آن را تعریف میکنم:
«هر که جز دوست دوست بدید دوست ندید»
دوستی و رفاقت لنی و جورج و انتهای داستان این جمله را برایم پر رنگ میکند.
از پس بیست سال با آنکه بار دوم بود که میخواندم و اصل غافلگیری در من گواه نبود، باز هم در خود فرو رفتم و ساعتی در خود ماندم.
ته رفاقت با خواندن این کتاب معنایی واقعی پیدا میکند | 319 |
| 11 | پس از یکسالگی
دخترم اینک همه روزها تکرار آن اولین هاست.
روزها همان ها هستند، همان بیست و چهار ساعت. همان زمین که دور خورشید می چرخد، همان آفتاب و همان روز و همان شب. تنها تکرار است و تکرار
به ملال نمیرسی اگر هر روزت را به گونه ای که خود میخواهی بسازی، خُلقت را، هورمون هایت را و آنچه در بدنت اتفاق میافتد از کنشگری مغزی تا ترکیبات پیچیده شیمیایی خون و سیستم ماهیچه ای عصبی تنفس ات.
از هم اکنون به خود آ.
بابا سهیل که اگر یک ساعت دیرتر به خانه برسد، دلتنگ ات میشود. | 309 |
| 12 | این مدت، چند کتاب خواندم با موضوع ادبیات شهری یا همان شهر نگاری.
شهر نگاری تهران.
مجمع الوحوش نوشته عطیه عطار زاده که بیشتر در بازارچه شاپور و کوچه فیل خانه داستان میچرخید.
قوچ نوشته مهدی اسدی زاده که در محله های شرق تهران بازی میچرخد و در نهایت در غرب تهران متوقف میشود.
گوگرد نوشته عطیه عطار زاده که در محله درخونگاه بیشتر داستان میگذرد
و این آخری رستگاری در تکیه دولت نوشته امیرحسین شرابیانی که همه داستان در بازار تهران و اصناف مختلفش بخصوص طلاو جواهر و خراجها میگذرد.
اگر به ادبیات شهری یا شهر نگاری تهران علاقمند هستید پیشنهاد این کتاب ها را دارم.
رستگاری در تکیه دولت کتابی است فرمالیستی که گاهی به جهت وفاداری به فرم، از محتوا عبور میکند اما ژانر جالبی دارد که نزدیک دوازده داستان را در پایان به یک کوچه تنگ میرساند.
آیا کوچه تکیه دولت رفته اید؟
از پشت شیشه های پاساژ های کهنه اش به سنگ های گران قیمت اش خیره شده اید؟
آیا بوی شیرینی های فرح بخش دل و دماغ کودکی شما را ربوده است؟ و پس از شنیدن داستان غصه دار تعطیلی و از بین رفتن این شیرینی فروشی میشوید؟
اصلأ میدانید شیرینی فرح بخش کجا بود؟ دیگر نیست؟ خاطره ای با آن دارید؟
شاید نتیجه گیری کلی که از رمان رستگاری در تکیه دولت گرفتم این باشد که هر آدم، داستانی است که گاهی به داستان های آدمیانی دیگر گِره میخورد. در واقع جمله ای اینگونه در پندارم تراوش میکند:
قصه ها آدم ها هستند و آدمی خود قصه.
تا به حال از این زاویه آدمی را نگاه نکرده بودم. هر آدم قصه ای. اینگونه زندگی این جدیت و آهنگ تند و تیز و شتابانش را از دست میدهد و چیزی شبیه کتاب میشود. کتابی قطور، پر ز داستان. هر آدمی قصه و قصه ها پایانی دارند چون آدمیان. | 338 |
| 13 | شهر نگاری های تهران | 329 |
| 14 | سقف سرایی در بازار.
چیزی شبیه به دریای جنوب اما تنگه ای نه چندان تنگ. | 346 |
| 15 | بزن جنگ و بیداد را بر زمین: نگاهی به جنگستیزی در شاهنامه؛
عصر دوشنبه،
بیستوچهارم اردیبهشت ۱۴۰۳،
تالار دانش،
دانشکدهٔ علوم انسانی
دانشگاه سمنان.
@hamidrezatavakoli_literature | 326 |
| 16 | در فرهنگ ایرانی همیشه سپاسگزاری بوده و هست.
https://t.me/parrchenan | 309 |
| 17 | با دوستان کنار رودخانه ای نشسته و ناهار میل میکردیم. خانواده ای مذمب از سه ماشین نیز در نزدیکی ما بودند. ناگهان صداهای بلندی آمد که نشان از بحث و جذب بود.
مردی آمده و مدعی شده بود پتک کارگر هایش را این خانواده دزدیده است!! و در ماشین مخفی کرده اند و میخواست ماشین را وارسی کند!!
کرد هیکلی و چهارشانه بود و از اهالی روستا بود.
بزرگ آن خانواده نیز از شنیدن این اتهام بسیار خشمگین بود و بر سرش فریاد میزد. با تن ریزی که داشت حمله میکرد به سمت پیکر ستبر آن مرد روستایی.
در یک نگاه میشد تشخیص داد که به گروه خونی آن خانواده، دزدی، آن هم دزدی پُتک نمیخورد! اما آن مرد این تشخیص را نمیداد.
بزرگ خانواده که خشمگین بود و به سمت آن مرد پهن پیکر میرفت، بنا به گفته خودش، هفتاد و شش سال داشت.
ماهور به بغل پریدم وسط دعوا تا صلح بین آن دو را بی آغازیم.
در نهایت کارگر آن مرد پهن پیکر فریاد زد: مهندس پتک پیدا شد!
حالا مرد پهن پیکر میخواست از مرد هفت و شش ساله حلالیت بطلبد و او همچنان خشمگین.
این فضای دعوا، آمدن عده ای ب ای ایجاد صلح، حلالیت طلبی، به گمانم یکی از عمیق ترین کردارهای فرهنگ ایرانی است بودن در رَج های این دارو پود ایرانی. در آنجا بی تفاوت نبودن، غم و خشم دو نفر را از رنج خود دیدن، حس برادری داشتن و... مشخصات این رج و گِره از فرهنگ است و بگدوست دارم ماهور نیز به گونی رشد کند که غم و رنج دیگران را غم و رنج خود بیند. دوست دارم در این فرهنگ نفس بکشد با همه بدی ها و خوبی هایش، دوست دارم او نیز رَجی از این فرش بزرگ فرهنگ ایرانی باشد.
اما چند پرسش:
اگر این اتفاق برای شما افتاده بود چه میکردید؟
ستیز پیشه میکردید چون آن مرد هفتاد و شش ساله
یا صلح بر قرار میکردید با این ضرب المثل که آن را که حساب پاک است چه باک است؟ و میکفتن در حضور خودم بیا ماشین ها را بگرد و با این کار او را شرمنده میکردم.
ماهور در آغوشم بود و تلاش داشتم به مرد هفتاد و شش ساله آبی بدهم بنوشد تا از شدت خشمی که وجودش را فرا گرفته بود خدایی ناکرده سکته نکند. او پاهایش را بوسید و کمی مهربان شد و گفت: اما این مرد آمد رید به عیش ما!
https://t.me/parrchenan | 281 |
| 18 | سیگار اصل وینستون
اما در چاپ خانه های تهران جعبه هایش چاپ میشود | 243 |
| 19 | کتاب به آواز باد گوش بسپار
نوشته موراکومی
این کتاب چیزی چون پازل است که با کنار هم قرار دادن سه داستان داخل اش( نویسنده آمریکایی، مجری رادیویی، زندگی راوی) به یک نتیجه مشخص رسید که روی سخنی منتسب به نیچه سوار شده است:
«چگونه کسانی که در روشنایی روز زندگی میکنند، میتوانند اعماق شب را درک کنند؟»
نتیجه گیری داستان این چنین است که :
در این جهان بی معنا، تو معنا برای خود جعل کن.
هرگاه به آن رسیدی میتوانی از قطار زندگی، خود خواسته پیاده شوی.
پی نوشت:
*از این جهت برداشت های خودم از کتاب ها را مینویسم که شاید نقشه راهی شود برای درک دیگر خوانندگان آن اثر از زاویه ای دگر
** این رمان برای فهم جعل معنا در زندگی امروزین که کمتر معنا دار شده میتواند مهم باشد. زندگی های گذشته انسان از ده ها هزار سال پیش به کمک دین و خدایان معنا دار میشد و اینک انسان با سپهری روبروست که نسبت به همه زیست انسان از بدو پیدایش، نو و جدید به نظر میرسد. از این رو خواندن کتابهایی از این نوع که جعل معنا را یادآوری میکند ممکن است برای این انسان سودمند باشد. | 258 |
| 20 | و به کمک حرف زدن والد با کودک هنگام رکاب زدن به او حس امنیت داد.
امان از سربالایی و نفس کم آوردن ها.
والدین بهتر است تا میتوانند شهر کودک از حفظ کنند | 295 |
