پرچنان
Open in Telegram
جهان یادگار است و ما رفتنی به گیتی نماند مگر مردمی فردوسی بزرگ سهیل نامم است و از لحظه هایم مینویسم دوچرخه ای دارم نامش چنبر، با آن سفر میکنم. عاشق کوه، نورخورشید و آبی آسمانم آیدی تلگرام: @Soheil362 وبلاگ: Www.parchenan.blogfa.com
Show more522
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-130 days
Posts Archive
522
نوشته ها و برنامه های دکتر فاضلی را دنبال را دنبال میکنم، چند زمانی است که طرحی را پیشنهاد کرده و نظر خواهی میکند به دین منظور که از سهمیه بنزین شخصی استفاده نکنیم و به قیمت آزادِ آن، تهیه کنیم.
به گمانم همین بحث که در حال ترویج آن هستند نشان دهنده دور بودن ایشان از واقعیت جامعه است.
هر ماشین تقریباً به اندازه سه باک سهمیه بنزین دارد و بعد از آن باید بنزین به قیمت پنج هزار تومان خریداری شود.
برای خرید به قیمت آزاد، هر جایگاه تا بیست لیتر به شما بنزین میدهد و برای بیست لیتر دیگر به جایگاه بعدی باید مراجعه کنی، چون این اعمال حاکمیتی دست کارگران پمپ بنزین افتاده است، اکثرا سر همین بیست لیتر نیز به مشکل بر خواهی خورد. چه بسیار از موارد که کارگر پمپ بنزین به دروغ بیان میکند سهمیه جایگاه تمام شده است و تو وا مانده که چه کنی!
در واقع اگر بخصوص در فصل تابستان که کولر ماشین هم کار میکند، پیشبینی کنی که این برج بیش از سه باک، بنزین نیاز داری، استفاده از بنزین آزاد یک ضرورت است و ذخیره بنزین سهمیه حکم بیمه کردن بنزین ماشین را در موقعیت های مختلف دارد تا وابسته به بنزین جایگاهی که در آن پر از فساد است و ممکن است در موقع لزوم نصیب تو نشود، نباشی.
نتیجه گیری:
استفاده از بنزین جایگاه یا همان بنزین با قیمت آزاد یک ضرورت است نه یک انتخاب آزادانه.
پی نوشت:
مثال، وارد جایگاه بنزین شدم و کارگر آنجا با خنده گفت آخرین بیست لیتری کارت جایگاه را به ماشین جلویی دادم. دنده عقب گرفتم و با سختی در حال خروج از پمپ شدم، شیشه ماشین پایین بود، به ناگاه چیزی پران به داخل ماشین و آغوشم افتاد، کارت جایگاه بود که همان کارگر پمپ بنزین با کارآگاه بازی بهم داد.
وقتی رفتم بنزین بزنم، عددی که کارت جایگاه از بنزین آنجا حکایت میکرد 4486 لیتر بود!!!
بیست سی هزار تومان هم بابت این لطف بیشتر کشید!!
https://t.me/parrchenan
522
در مترو نشسته بودم که این پست سروچمان را دیدم.
یک خنده از آنها که یک طرف لب بالا میرود و سری به نشانه زیرکی خیلی سوسکی بالا پایین میشود، تکان دادم و به او پیام دادم خدای سهیل همیشه زنده ست.
از آن زمان که از مخفی کردن در تونل های کمدها پِشمان( پشیمان با لهجه ترکی) شده است دیگر لازم نیست بالا پایین خانه و پستو و کمد را بگردم بلکه چهار تا پسته بو داده گیر بیارم. راستش علاقه ای به پسته خام ندارم اما قاتل آن یکی حتما خواهم بود آن همه از نوع زنجیره ای اش.
نمیدانم خانمها این همه جا مخفی از کجا گیر میآورند. به این موضوع حالا دارم کجا فکر میکنم؟ بر روی دوچرخه ظل آفتاب پنج بعد از ظهر که خورشید همچین خودش را لمبر انداخته غرب آسمان و شیدهای خورشیداش سوزنی می رود تا عنبیه چشم و تا آن ته کُره چشم را روشن میکند.
این دوچرخه ما هم حکم خر را برایم پیدا کرده است. دوچرخه قدیمی سرو است و با آن صبح زود میروم تا مترو، سه قفله میکنم و عصرگاه با آن بر میگردم. کمی کوچکم است و بیش از آنکه با آن حس رکاب زدن داشته باشم، حسی از خرسپگواری دارم. نزدیک نیم ساعت مجموع صبح و عصر به من زمان بیشتر میدهد.
کجا بودم؟ آری ظل خورشید به مخفیگاه زنها ها می اندیشیدم. یادم میآید یک فامیل دور داشتیم هر چی پول و غیر داشت، جاش در عمق استراتژیک قفسه سینه بود!! آن زمانها که کارت و شماره شبا نبود چه بسیار پولهای کاغذی که خیس خیس ازش تحویل گرفتم، حالا چگونه شد که از مخفیگاه پسته خانه به قفسه سینه همیشه مرطوب فامیل دورمان رسیدم، خدا داند؟ همان خدای سهیل که همیشه هست
این روزها کارم ساده است. شبیه یک معدن کار، در جلو دهانه معدن مانند یخچال هستم و پس از چند دقیقه فریاد یافتم یافتم هایم شنیده میشود.
https://t.me/parrchenan
522
در مترو نشسته بودم که این پست سروچمان را دیدم.
یک خنده از آنها که یک طرف لب بالا میرود و سری به نشانه زیرکی خیلی سوسکی بالا پایین میرود، تکان دادم و پیام دادم خدای سهیل همیشه هست.
از آن زمان دیگر لازم نیست بالا پایین خانه و پستو و کمد را بکردم بلکه چهار تا پسته بو داده گیر بیارم. راستش علاقه ای به پسته خام ندارم اما قاتل آن یکی حتما خواهم بود آن همه از نوع زنجیره ای اش.
نمیدانم خانمها این همه جا مخفی از کجا گبر میآورند. به این موضوع حالا تا م کجا فکر میکنم؟ بر روی دوچرخه ضل آفتاب که شیدهای خورشید سوزنی می رود تا عنبیه چشم.
این دوچرخه هم حکم خر دارد برایم. دوچرخه قدیمی سرو است و لا آن میروم تا مترو عصرگاه با آن بر میگردم. نزدیک نیم ساعت مجموع صبح و عصر به من زمان میدهد.
کجا بودم؟ آری ظل خورشید به مخفیگاه زنانه ها می اندیشیدم. یادم میآید یک فتیمبذدور داشتیم هر چی پول و غیر داشت، جاش در عمق استراتژیک قفسه سینه بود. چه بسیار پولهای که خیس خیس تحویل گرفتم، حالا چگونه شد که از مخفیگاه پسته خانه به قفسه سینه فامیل دوران رسیدم خدا داند؟
این روزها کارم ساده است. شبیه یک معدن مار در جلو غار معدن مانند یخچال هستم و پس از چند دقیقه فریاد یافتم یافتم هایم شنیده میشود.
https://t.me/parrchenan
522
Repost from دیزِه (Dize)
فکر میکردم دارم پسته های خونه رو، “همون هایی که بابا برای خونه بهمون داده بود” رو از دست سهیل نجات میدم.😀
با دیدن چندتا پروانه تو خونه فهمیدم باید از دست گرما نجاتشون میدادم!
اگه مثل من پسته و اجیلی رو توی کمد یا کابینت گذاشتید حالا که دیگه هوا گرمه وقتشه یه مخفیگاه خنک پیدا کنید!
کانال دیزه
522
از آبادان تماس گرفت، حاج ابراهیمی مسئول تکما.
گفت فقط میخواستم یک مشاهده عجیب را بگویم.
آن بنده خدایی که در اروند کنار رفتید خانه اش و پس از آن تصمیم گرفتید مناسب سازی خانه اش را انجام دهید تا بتواند به باشگاه بدنسازی برند و ورزش کند، حالش به قدری عالی شده که این روزها به جای ویلچر ، بیشتر با واکر جا به جا میشود و در ورزشش بسیار بسیار جدی است.
انصافاً خبر خوبی بود و انتظار این مقدار تلاش و رشد را نداشتم، با خودم داستان را دوباره مروری میکنم: چند خانواده که برای سفر، دوچرخه را وسیله حمل و نقل خود قرار داده اند به آن گوشه ایران رفته و در خانه ای از هم وطنان میهمان میشوند.
فردی معلول که با ویلچر زندگی میکند و حتی امکان بیرون آمدن از خانه را ندارد، با مشاهده این فضا، تصمیمی دگر میگیرد و تلاش سخت خود را به ورزش و ورزیدن معطوف میکند.
او تنها به جرقه ای نیاز داشت، تا با سوخت وجودی خود راهی و باوری جدید ایجاد کند.
آن جرقه، دوچرخه سوارها بودند
آن جرقه همتی بود که دوچرخه و سفر ایجاد کرد
آن جرقه ترکیب مهمان و میزبان در فرهنگ میهمان نوازی ایرانیان بود
آن جرقه...
آن جرقه، آن تغییر پاردایم اتفاق افتاد.
و همین.
پی نوشت:
سفر در زمستان سال قبل، زمانی که سرو، ماهور را پنج ماه، کم یا بیش، حامله بود، رُخ داد.
https://t.me/parrchenan
522
من امروز کردم در صلح باز
تو فردا مکن در به رویم فراز
سعدی
دقیق ترین حرف را صادق اکنون زندانی در آن مصاحبه به زبان انگلیسی زد و آشتی و سازش انجام شد.
به گمان در این آشتیِ نو
همزمان برجام ۱ و ۲ و ۳ ،در خود مستتر دارد.
به گمانم پایان ایده ای که چهل و شش ساله پیش با تصرف سفارتخانه اتفاق افتاد، آغاز شده است و از این ایده و نام گذاری لانه جاسوسی عبور کردند.
جنگ هشت ساله و جنگ دوازده روزه و جنگ چهل روزه نیاز بود تا این تغییر پارادایمی اتفاق افتد و چه جانها و خان ها که این وسط سوخت و نابود شد.
کردم با کان گهر آشتی
کردم با قرص قمر آشتی
خمرهٔ سرکه ز شکر صلح خواست
شکر که پذرفت شکر آشتی
صلح درآ، این قدر آخر بدانک
کرد کنون جبر و قدر آشتی
بس کن کین صبح مرا، دایمست
نیست مرا بهر سپر آشتی
مولوی
522
اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
ای خردمندِ عاقل و دانا
قصهٔ موش و گربه برخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظوم
گوش کن همچو دُرِ غلتانا
اگر دیدگاهم نسبت به جنگ و دنیایی که در آن زندگی میکنیم را بخواهم بگویم شما را به منظومه موش و گربه عبید زاکانی ارجاع میدهم.
عبید که تقریباً هم عصر حافظ بوده و هر دو در دل تاریخ ماندگارند.
چیزی که عبید تشخیص داد در معروف ترین اثرش بیان کرد: درک واقعیت و رئال و عبور از ایده آلیست و حرف و خیال اندیشی.
شاید مردمانی از هر عصر، بِباید با آزمون و خطا و مرگ و ویرانی این سخن اش را تجربت کنند و دوباره بدان باز رسند.
به گمانم اکنون بسیاری از مردمان و حاکمان مان به سخن او در رسیده اند و تلاش دارند بازی را به لونی دگر، انجام دهند تا در آسیب و جنگ و ویرانی در نیافتیم.
پیشنهاد اکید دارم این منظومه را بخوانیم یا بشنوید که بی گمان، درک بهتری از آن نسبت به یکسال قبل و قبل تر خواهیم داشت.
https://t.me/parrchenan
522
رمانی بسیار سر راست و ساده
از سادگی آن حیرت کردم اما
ظرایف پیچیده ای بخصوص برای خال مرد ایرانی دارد.
با کلید واژه هایی چون حیثیت، سرگرد هنگ، دوئل، که خواستگاهی مردانه و زُمُخت دارد به تردیدی دچار میشود بین این یا آن بودن و چون ادب عاشقی بلد نیست و در این تردید دست و پا زده،( در لایه بیرونی کتاب این ها خیلی مشهود نیست) پرنده نازنینش از کف میرود.
و مرد با منِ خود دوباره تنها میشود.
به گمان با این زاویه دید، ارزش خواندن و یا شنیدن ( این روزها من بیشتر میشنوم) دارد
522
پوستری شیرین تر از این
برای این جستار
پدران و پسران نیافتم.
گویی که در زمان معاصر با تغییر در نامهای هزار ساله
در حال تبدیل شدن به عصر پدران و دختران😊 باشد
522
این روزها تاریخ بیهقی را با خوانش دکتر دهقانی گوش میدهم. از ابتدای سال کم کم، مزه مزه شروع کرده ام تا به روزهای اکنون. روزهای مرز جنگ و صلح.
بسیار بسیار پر بار. دکتر دهقانی، متن تاریخی را خوانده سپس با گذشته و امروز ترکیب کرده و یک فرآورده جدید به تو میدهد و مکان ریز موجود در حمله بندی و دستور زبان فارسی بر تو هویدا میکند.
با این توضیح، میتوانید درک کنید پاره ای از پندار من در هزار سال پیش جریان دارد. پیش علی غریب با آن برادر اسم سخت اش. چرا یک برادر نامش علی غریب میشود، گویی همسایه کناری امروزین ماست؟ و آن دیگری آن مقدار سخت که میفهمی از عمق تاریخ بیرون آمده است؟ گویی پندارم در نامها، چرخ میخورد
به نامهای محمود و مسعود و اینکه آیا اگر این در تاریخ نبودند و یا ابوالفضل نامی آنها را در کتابی جاودانه نکرده بود، این نام، این چنین گسترش می یافت که تا همین سه دهه گذشته تکثیر میشد؟
به گونه ای در زندگی ما جاری که نام دو تن از ریس جمهور های حاکمیت بشوند.
آیا نام محمود احمدینژاد و مسعود پزشکیان اگر این نبود، همچنان ولع رسیدن به بالاهای قدرت را در پندار خود میپروراندند؟
گویا هنوز هنوز، تاریخ در جنگ بین پدریان و پسریان است، محمودی جرقه های آتشی را بیست سال قبل بزند و مسعودی در کنترل آتش و خاموشی آن دست یازد.
اینکه هنوز در تاریخ هزار سال بعد ما مردم ،در عمر دو دهه ای خود اسیر محمود و مسعود باشیم برایم شگفت آور است و نشان دهنده آنکه تا چه مقدار در تاریخ و اساطیر هنوز نفس میکشیم.
پی نوشت:
هر کسی خواست فایلهای شنیداری دکتر محمد دهقانی را بگوید تا برایش ارسال کنم
522
این هم برای پوستر این جستار .
آسمان آبی تهران با آن ابرک دل انگیز.
آسمان آبی که شاید تداعی صلحی آبی در سرزمین و کشور طی ساعات آینده باشیم
522
با دوچرخه ای که گاری مخصوص حمل کودک است و ماهور در آن لمیده در پارک پردیسان در حال رکاب زدنم. مسیر شیب تندی به خود گرفته و دنده سبک کرده ام و آرام به جلو میرانم.
سرعتم به اندازه سرعت یک پیادهرو شده است.
بیشتر آدم های در پارک که برای ورزش و دویدن و پیاده روی آمده اند از دیدن گاری شگفت زده میشوند و ماهور داخل در آن، دل میبرد از آنان به یغما.
در حال گذر هستم که میشنوم صدای احتمالاً دختری جوان که :
«زندگی یکی از اینها بهم بدهکارِ»
جدا از طنزی که در جمله نهفته است به لایه ای درونی تر آن میپردازم که پندارم را به خود مشغول کرد.
چرا این روزها در زیستن های مان خود را طلبکار از دنیا، پدر و مادر، حاکمیت، سرزمین ، کشور و ... میدانیم؟
این پندار بدهکار بودن همه به من از کجا ریشه دار شده است؟
این فقط یک پرسش بدون ارزش داوری است. احتمالأ بعضی از این پرسش ها در جای خود میتواند نکو باشد.
آیا این پندار بدهکاری همه ی عالم به من کیفیت زندگی ام را به سمت نارضا شدن تغییر مسیر نمیدهد؟
بگذارید چند بدهکاری فرضی دیگر را مطرح کنم
دنیا یه آیفون ۱۷ بهم بدهکار!
دنیا یک ماشین آخرین مدل ، خانه فلان متری در فلان محله و... بدهکار.
بر این گمانم نگاه طلبکار بودن کیفیت زندگی را تنزل داده و به واسطه مرکزیت این نگاه ، امکان رشد و توسعه فردی را از آدمی میستاند. نگاه آدم را شی وار کرده و به اشیاء بسنده میماند و اجازه بروز در انسانها و مردمی دیگر را نمیدهد. مردمی در مترو ، تا کلاس درس، تا صف نانوایی، تا دوست و والد و خویشان.
522
.
میرسیدعلی همدانی، عارف و دانشمند قرن هشتم هجری ایرانی، سه بیت دارد که از لحاظ محتوایی و پیام انسانی فوقالعاده است:
هر که ما را یاد کرد ایزد مَر او را یار باد
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هر که اندر راهِ ما خاری فِکَند از دشمنی
هر گُلی کز باغِ وصلش بِشکُفد بیخار باد
در دو عالم نیست مارا با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحتش بسیار باد
#دولتمند_خالاف، هنرمند نامیِ تاجیکستان نیز به زیبایی، این سه بیت را به آواز خوانده است.
522
از پنجشنبه که خبرهای جنگ وحشی شدند دل درد عصبی من هم شروع شد و با آرام شدن خبرها، دلم نیز رام شد.
هیچ گمانم نبود بدنم اینگونه به خبر جنگ واکنش نشان دهد. شاید به دو دلیل، اول حضور ماهور و مسیولیت پدری و دوم تجربه جنگ، مرگِ بی واسطه از کشتار موشکی چهار راه قدس تجریش در جنگ دوازده روزه .
از کودکی عاشق خبر بودم، بوسنی، بالکان، تصرف کابل، شیر دره پنجشیر، میلوسویچ و...
همیشه برایم جای تعجب داشت، سوریه ای که اقوام درجه یکم به واسطه اعتقادات شیعه رفته اند و از آن تعریف میکردند به چنین بلایی مبتلا شود و با خود پرسشی را از روی حیرت و حیرانی مطرح میکنم: مگر میشود؟
و متاسفانه پاسخ آری است. میشود.
حال بزرگترین قدرت نظامی جهان و حتی تاریخ تو را به شدت تهدید کند، منطقم میگوید آن را جدی بگیر، حتی بعد از سی و هشت بار!!
شاید مهمترین دلیل نفرتم از جنگ بدون اما و اگر(نه مانند امثال مخالفین حکومت که خود را مخالف جنگ میدانند اما جمله شأن در پایان یک اما دارد و مانیفست شان تازه از آنجا سر باز میکند)
به این برمیگردد که زندگی این جهانی برایم اصل است. دوست دار زندگی همین دنیا هستم و قصه ها و داستان های نسیه و آن جهانی برایم کم اعتبار.
این جاست که با عده ای دیگر از دوستداران جنگ زاویه پیدا میکنم آنها که در شعار بزن که خوب می زنی خود را برجسته میکنند.
آنان و تفکر آنان زندگی آن جهانی را معیار و اصل قرار داده و در نهایت به دنبال رهایی از سجن المومن هستند.
اینجا گره و اختلاف، هویدا میشود.
در نهایت امیدوارم سُمبه زندگی دوستان بر مرگ اندیشان ( شهادت افتخار ما) پیروز شود، چون همیشه تاریخ، چرا که ما از نسل فرزندان آن آدمیانی هستیم که زندگی برایشان مغتنم بود.
https://t.me/parrchenan
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
