سایت قره چمن
Открыть в Telegram
تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: QaraCheman.ir اینستاگرام: https://www.instagram.com/QaraCheman/
Больше1 565
Подписчики
-124 часа
+27 дней
+430 дней
Архив постов
1 565
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_شصتوشش
راستش یه خواستگار خوب داره، بره ده اون ازدواج میکنه و خدای بقیه هم کریمه !!!
بی خبر از همه جا گفتم :خواستگار ؟!اونم من؟! چرا من بیخبرم ؟!
جوابم رو نداد که شریفه خانم گفت :چیه آقا؟! نکنه اجباری میخواید شوهرش بدید ؟این دختر میگه ده نمیرم شما خواستگار براش پیدا کردید !!!
اسفندیار که انگار اونم تعجب کرده بود گفت:این از کجا دراومد ؟!
اونقدر واکنشش ناگهانی و تو چشم بود که شریفه خانم پوزخندی زد و گفت :چیه جوون؟ چرا دست و پاهات بهم گره خورد ؟!
اسفندیار هول گفت :من؟!آخه منم الان شنیدم !!!
حسین علی رو به من گفت:بر فرض که همچین خواستگاری باشه، تو قبول داری ؟!
_نه..
عمو عصبی گفت :تو که نمیدونی کیه و چیه چطور میگی نه ؟!
_چون نمیرم به ده ...
_ای بابا ..
حسی علی گفت :مشکل شوهر دادن فردوسه؟!
_نه مشکل اینه که این دختر پروئه، باید سرو سامونی بگیره ،بلکه اونای دیگه هم بشینن سر زندگیشون ...
_فکر میکنی فردوس ازدواج کنه ،مردی که شوهرش میشه اون سه تای دیگه رو قبول میکنه ؟!یا نه، اون سه تا رو هم پشت بندش شوهر میدی !!!
عمو جوابی نداد و شریفه خانم گفت:اینطور که من فهمیدم میخوای این بچه ها از پیشت برن !!!
_والا نمیخوام،ولی منم امکاناتم محدوده !!!
_خیلی خب بیان پیش من...
_باز برگشتیم سر خونه اول !!! نمیشه باباشون هم راضی نیست...
فهیمه پرید وسط و گفت :آقا که گفت اختیارشون دست خودت !!!
عمو اخمی به فهیمه کرد و گفت :نه حاج خانم،این کار درست نیست !
عمو بیشتر از اینکه مخالف این باشه که بریم پیش شریفه خانم لج میکرد.. انگار یه بچه یه اسباب بازی بهش بدن که خودشم دوستش نداره ،ولی چون با یه بچه دیگه لج کرده، اون اسباب بازی رو پس نده ...
اونشب شریفه خانم و حسین علی رفتن، ولی رفتن اونها همانا و غر زدنهای زن عمو همان ،میگفت:چیه ادریس ؟!میخوای اینا رو نگه داری آینه ی دق جلو روی من!!! بذار برن همونجا که دوست دارن، ماشالله پیداس اون آدمها دستشون هم به دهنشون میرسه !
و عمو کلافه گفت :چی میگی ربابه برای خودت !!!4 تا دختر و بفرستم خونه آدم غریب که اصلا نمیدونیم کین و چین ؟!
_هر اتفاقی میخواسته بیفته تو این یکسال و خرده ای افتاده،پس نیاز نیست تو حرص بخوری تا آخر این هفته وقت داری ،کار اینا رو یه سره کردی که هیچ ! نکردی من جمع میکنم میرم خونه خواهرم و رفت توی اتاق و در رو بست اسفندیار رو به عمو گفت :این خواستگار از کجا دراومد ؟!
_همینجوری یه چیزی گفتم !
گفتم :عمو خدا وکیلی دختر خودتم بود این کارا رو باهاش میکردی ؟!
_چی میگی فردوس ؟!فکر میکنی من از سر دلخوشی میگم این حرفا رو ؟! منم چاره ای ندارم، داری میبینی زندگی خودمم از کنترلم خارج شده !!!
_یه کم کوتاه بیا...
_فکر کردی، اگه فکر کنی میذارم برگردی به اون خونه ...
_منم ده برنمیگردم ...
_برت میگردونم ،بالاخره یه کر و کوری یا زن مرده ای زن طلاق داده ای پیدا میشه تو رو بگیره و اون زبونت رو کوتاه کنه !!!
_مشکل شوهر کردن منه ؟!
_مشکل این پرویی توئه!!! بشین و اروم زندگی کن ...
_داشتم همین کار رو میکردم...
_همین که گفتم شوهر میکنی و برمیگردی ده ...
و اونم رفت توی اتاق !!!
نگاهی بهش انداختم.. سرش زیر بود و با انگشتهاش بازی میکرد این همون آدمی بود که چند سال پیش من آرزو داشتم یه سلام علیک باهاش داشته باشم ،ولی حالا ازش بدم می اومد، آدم خودخواهی بود ...توی هر حرفش از خودش میگفت و اینکه حق با اون بوده ،انگار فهمید نگاهش میکنم سر بلند کرد و گفت :چیه ؟!
_منظور ...
_از چی ؟!
_از اینکه شاید بیشتر از دختر عموتم !!!
_فکر نمیکنم نفهمیده باشی، یعنی در این حد خنگ نیستی ،ببین فردوس برگرد ده من همه چی رو درست میکنم...
_همین مونده تو راهکار بدی !!!
چرخید طرفم و گفت :ببین فردوس میدونم که فهمیدی، حالا چرا خودت رو به اون راه میزنی نمیدونم چرا ؟!من دوست دارم!!! بیا و لجبازی نکن برو ده، قول میدم به یکماه نکشه میام خواستگاریت و ...
دست جلوش گرفتم و گفتم :ببین پسر عمو، من نمیخوام ازدواج کنم با هیچ کس!!!! چون نمیتونم 3 تا بچه دیگه رو رهاشون کنم،نمیتونم بهشون بی تفاوت باشم، نمیتونم ولشون کنم !!!
_کی گفت ول کن!!! اونا هم باهات زندگی میکنن، برگرد ده ...
_من ده نمیرم ،برم اونجا راه فراری ندارم بفهم !!!
_من میارمت بیرون ...
_با این مادر؟! بر فرض مثال که من تو رو قبول کردم که نمیکنم، فکر میکنی مادرت قبول میکنه ؟!
_مجبوره ...تو هم مجبوری قبول کنی ،چون راه دیگه ای نداری !!!
_یه راه هست !
_چی ؟!
_اینکه تو بابات رو راضی کنی ما برگردیم به زندگی قبلمون، اگه تو نفت رو آتیش نریزی عمو راضی کردنش کاری نداره...
_هرگز ....
بهش توپیدم :اسفندیار!!!! ....بس کن داری صبرم رو لبریز میکنی !
_اگه دروغ نیست چرا واکنش نشون میدی ؟!
ادامه دارد..
@qaracheman
1 565
Repost from سایت قره چمن
🚨 عرضه انواع خوراک دام و طیور در ترکمنچای
📍 آدرس: ترکمنچای، روبهروی جهاد کشاورزی
✨ ارائه محصولات با کیفیت مناسب و قیمتهای رقابتی و منصفانه
📞 جهت سفارش و کسب اطلاعات بیشتر:
09922455014
🌿 کیفیت، قیمت مناسب و انصاف؛ انتخابی مطمئن برای شما
پیج اینستاگرامشون:
https://www.instagram.com/khorak_dam.teuor?stkn=OHliNmppNmlvOWZs
1 565
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_شصتوپنج
پشت سر شریفه خانم، حسین علی هم وارد شد و من چه خوشحال بودم از دیدن اون دو نفری که از هر آشنایی آشنا تر بودن !!! شریفه خانم با زن عمو گرم حال و احوالی کرد و زن عمو که شاید توی عمرش آدمی بهتر از خودش ندیده بود هول با شریفه خانم روبوسی کرد.... پیدا بود دستپاچه شده و همین من رو به خنده می انداخت...
حسین علی سلام و احوالپرسی با همه کرد .نشستن و پیدا بود از دیدن اون خونه و زندگی تعجب کردن، هرچی نبود در برابر خونه و زندگی اونها یه زندگی سطح پایین بود ،رفتم توی آشپزخونه تا چایی دم کنم، اسفندیار دنبالم اومد و گفت : چرا اومدن؟!
_برو از خودشون بپرس...
_تو ادرس دادی نه ؟!
_آره، چون شماها آدرس غلط بهشون دادید !!!
_دلیلی نداره با هم در ارتباط باشید !!! _به من نگو، برو به خودشون بگو ...چرا تعارفشون کردی بیان داخل هان؟! میگفتی برید !
نایستادم تا جوابم رو بگیرم، سینی چایی رو برداشتم و رفتم بیرون ...فتانه توی بغل شریفه خانم نشسته بود و حسین علی با عمو صحبت میکرد ،سینی چای رو جلوش گرفتم سر بلند کرد و گفت: دست شما درد نکنه...
_نوش جان...
حسین علی و عمو داشتن درباره کار عمو حرف میزدن و عمو داشت شکایت میکرد که کار و بار خوب نیست..
حسین علی گفت : کار رو باید بلد باشی، اگه بلد نباشی جز ضرر چیزی عایدت نمیشه و عمو گفت : خب من که کاری بلد نبودم، پولی داشتیم زدیم به این کار.. _خودت بلد نبودی، با یکی که بلد هم بوده صحبت نکردی، اشتباه همینه !!! شریفه خانم گفت : حسین علی یکساعت اومدیم بچه ها رو ببینیم، اینجام از کار میخوای بگی ؟!
دستهاش رو بالا برد و گفت : چشم ! رو به من کرد و گفت : چه خبر؟ مشکلی چیزی که نیست ؟!
نگاهم بین عمو و اسفندیار رد و بدل شد و گفتم : نه همه چی خوبه !
_خدا روشکر ...
شریفه خانم همونطور که فتانه توی بغلش بود گفت : راستش من اومدم از شما یه خواهشی بکنم، میدونم و بهتون حق میدم که نگران برادرزاده هاتون باشید، اونم بچه هایی به این دسته گلی!!! واقعا یه باغبون خوب میخوان تا درست رشد کنن!!! درک میکنم که میخواید کنار خودتون باشن، مشکلتون چی بوده و چی بین این بچه ها و باباشون پیش اومده نه به من ربطی داره نه چیزی!!! ولی فردوس همیشه از عموش یعنی شما به عنوان یه آدم محترم حرف میزد ! شریفه خانم داشت زبون بازی میکرد، وگرنه من کجا از عمو حرف زده بودم ،میدونستم کار اشتباهی نمیکنه و برای همین حرفی نزدم... عمو رو دیدم که ابرویی بالا انداخت، شریفه خانم ادامه داد : من یه پیرزن تنهام !!!سالها توی یه خونه کوچیک که یادگار شوهر خدا بیامرزم بود تنها زندگی میکردم، اولادی هم ندارم !!! از برادرم بپرسید،سالها در حد یه سلام و علیک باهاشون در تماس بودم، ولی از وقتی این بچه ها پا گذاشتن تو خونه ام زندگی من رنگ و رو گرفت... تا اینکه باز یهو تنها شدم...من به خاطر این بچه ها رفتم خونه بزرگتر،اما ...بازم میگم بهتون حق میدم بخواید بچه ها کنارتون باشن،ولی یه خواهشی هم ازتون دارم !!!
عمو انگار در برابر اینطور حرف زدن رام بود گفت : بفرمایید !!!
_اجازه بدید بچه ها برگردن به نظم قبلشون، هم من از تنهایی در میام، هم اینجا مزاحم شما نیستن !
_والا حاج خانم حرفهای شما رو سر من جا داره ،ولی بچه ها قراره برگردن ده !!! به حرف اومدم و گفتم : عمو گفتم ده نمیرم !!!
_حرف زدیم فردوس، باز بحث رو ننداز وسط !
_شما حرف زدید،من که قبول نکردم.. _فردوس ....
حسین علی به حرف اومد و گفت : اینطور که پیداس فردوس دوست نداره بره و شما دارید مجبورش میکنید !!!
عمو که نمیخواست پیش اونها آدم بده بشه گفت : مجبور نه،ولی بهترین کار اینه! اونجا خواهرم هست بالا سرشون.. شریفه خانم گفت : منم جای خواهرت! منم عین خواهرت،حواسم بهشون هست !
_محبت دارید حاج خانم ولی ... اسفندیار که تا اون موقع ساکت بود گفت : پیش شمای تنها بودید میشد یه کاریش کرد، ولی خب دو تا مرد غریبه به خونتون رفت و آمد دارن این چی میشه؟!
دلم میخواست یه چیزی بهش بگم... شریفه خانم گفت :برادرهای من عین برادرهای این بچه هان پسر!!! غیرتت رو میخوای نشون بدی، براشون سرپناه جور کن و خرج و مخارج!!!بسم الله...
اسفندیار زیر لب گفت :ههه برادر ؟!
نگاه حسین علی نشست روی ، نگاهم رو گرفتم حسین علی گفت :در هر حال موندن بچه ها اینجا به صلاح همه اشونه، الان همه اشون مخالف برگشتن به ده هستن درسته ؟
هر چهار تامون تایید کردیم... عمو حرص میخورد ،با کسایی در افتاده بود که بدون دعوا و مرافعه و با حرف آروم و با منطق داشتن رشته هاش رو پنبه میکردن و برای اینکه حرف من زمین بمونه به هر ریسمانی چنگ میزد،رو به حسین علی گفت :راستش ما به فردوس نگفتيم، یعنی میخواستیم بره ده و اونجا خواهرم بهش بگه ،
ادامه دارد...
@qaracheman
1 565
Repost from 💚 با قائم 💚
🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان
وعده دادند که فریادرسی میآید
از پس این شب تاریک کسی میآید
❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣
🆔 @ba_ghaem
1 565
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_شصتوچهار
_با رفتن خونه غریبه نه ؟!
عصبانی گفتم: عمومی حرمتت واجب، ولی هر حرفی رو نزن !!!
عمو خیز برداشت طرف من که اسفندیار گرفتش و گفت : فردوس زبونت رو کوتاه من !!!
_نکنم چی میشه ؟!
زن عمو اومد توی حیاط و گفت : والا آبرو برامون نگذاشتید تا حالا صدا از این خونه بیرون نرفته ببین چهار روزه اومدید سرو صدا بلند شده !
_ما که حرفی نداریم، میتونیم آرامش از دست رفته ات رو بهت برگردونیم..
زن عمو رو به عمو گفت : والا نادونی ادریس ،داری خودت رو برای اینا اذیت میکنی، بذار برن هر کاری دلشون میخواد بکنن!!
فهیمه گفت : منظورت از هر کاری چیه ؟!
دست جلوی فهیمه گرفتم و گفتم : فهیمه ساکت باش !
زن عمو اومد طرفش و بازوش رو گرفت وگفت : بیشتر از همه تو حرصم میدی ! دست فهیمه رو گرفتم عقب کشیدم و گفتم : انگشتت بهش بخوره من میدونم و تو !!!
عمو گفت : از این ساعت از این در بیرون نمیرید، با کسی حرف نمیزنید ،روی حرف زن عموتون هم حرفی نمیارید، تا بفرستمتون ده !!!
_من ده نمیرم، کجای این جمله اینقدر سخته که نمی فهمید؟!
_باید بری، تو کجای اینو نمیفهمی ؟!
_چه سودی به حال شما داره؟!
_اونجا خاتون جان بالا سرتونه، آشنا هست ،اونجا یکی یکی شوهر میکنید و تموم میشید !
_مشکل شماها فقط شوهر کردن ماست؟! جوابم رو نداد ...
ولی من ادامه دادم : من رو نمیتونید یه جا بند کنید، من ده نمیرم، اینجا هم مثل زندونی ها زندگی نمیکنم !
_من میفرستم ده...
_مگه ده نبودم، اومدم بیرون، هزار بار هم برم برمیگردم...
_پروویی نکن دختر ،رو دستم میمونی !!! _بمونم، کی میفهمه ؟!نه ننه ای دارم، نه بابایی، کی سراغمون رو میگیره ؟هیچکی!!! والا بلا اگه این پسر تو حرف نزده بود بیخیالمون شده بودی، حالا هم میخوای ما رو از سر خودت وا کنی، زحمت نکش ،دنبالمون نیا ما خودمون میریم !!! _باز گفت میریم، کجا میری ؟!
_جایی که این مدت بودیم ! _نمیشه ،نمیذارم، دیدی که آقات هم اختیارتون داد دست من...
_از کی تا حالا حرفای آقام مهم شده؟! آهان از وقتی پولدار شده نه!!!
_اینقدر من رو حرص نده دختر، برید داخل !
راه افتادیم سمت ساختمون ...صداش اومد که گفت : دارم بهتون میگم از این در پا بیرون نمیگذارید !
همونطور که میرفتم گفتم : منم گفتم ما اینجا زندونی نیستیم و شماها زندان بان !!! نمیدیدم، ولی شنیدم که اسفندیار گفت: اروم باش بابا !
وارد اتاق شدیم و همون دم در نشستم روی زمین و زدم زیر گریه ...خیلی خودم رو کنترل کرده بودم جلو اونها گریه نکنم، سعی میکردم صدام بلند نشه که بفهمن دارم گریه میکنم، فریده کنارم نشست و گفت : اروم باش آجی یه راهی پیدا میشه !
_چه راهی نگه نمیبینی !!!
فهیمه گفت :بریم از اینجا !!!
_کجا ؟!جایی نداریم بریم که! 4 تا دختریم ،یه مرد بالا سرمون بود هیچکس نمیتونست نگاه چپ بهمون بندازه ،فکر میکنید اگه آقا یه کم ،فقط یه کم ،پشتمون بود عمو میتونست اینجوری با ما رفتار کنه ؟!
_کاش شریفه خانم مرد بود !!!
_اونم مرد بود دخلش به ما چی بود؟ ضربه ای در خورد و صدای اسفندیار اومد که گفت : فردوس فردوس! در رو باز کن.. اشکهام رو پاک کردم و گفتم : چیه؟ چیکار داری؟ اومدی ادامه تهدیدات بابات رو بگی ؟!
_ای بابا !!!باز کن حرف بزنیم ،چرا اینقدر کله شقی ؟!
_حال حرف زدن ندارم ،بچه ها هم میخوان بخوابن ...
_سر شبی ؟!
_اینم مشکل داره ؟!
دیگه صداش نیومد و اونشب تمام خوشی اون روز از دماغمون در اومد.... تا صبح خواب به چشمهام نرفت... به این حرف خودم فکر میکردم اگه مردی بالای سرمون بود کسی نمیتونست برامون اختیار داری کنه... اون موقع هفده سالی داشتم و اگه میخواستم میتونستم ازدواج کنم و اگه مردی خوبی قسمتم میشد،میتونستم بچه ها رو جمع و جور کنم ،ولی خب اول اینکه خواستگاری نبود ،دوم اینکه مردی که بتونه از ماها حمایت کنه خیلی کم گیر می اومد ... یکهفته از روزی که رفته بودیم خونه شریفه خانم گذشت ،از در خونه بیرون نرفته بودیم، حوصله دعوا مرافعه نداشتم، کل کارهای خونه رو میکردیم تا صدای زن عمو در نیاد.... بعد از یکهفته یه شب تازه سفره شام رو جمع کرده بودیم که در خونه رو زدن ...
عمو رو به زن عمو گفت: کسی قرار بود بیاد ؟!
زن عمو گفت : نه !!!
اسفندیار رفت برای باز کردن در ، توی اون مدت فهمیده بودم دو تا پسر دیگه عمو رفتن اصفهان برای کار و بار و برای همین اونجا نبودن.... سرو صدایی از حیاط اومد، مثل اینکه اسفندیار مهمونی رو دعوت میکرد داخل . .
در هال باز شد و شریفه خانم توی چارچوب در قرار گرفت... فتانه خوشحال دویید جلو و گفت : خاله شریفه !!
عمو آروم گفت اینا ادرس اینجا رو از کجا پیدا کردن؟!
مثل خودش آروم گفتم: من دادم !!! _
_ بیخود کردی !!!
ادامه دارد...
@qaracheman
1 565
روستای زیبای مهمان😍
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman
1 565
کودکان پشت شیشه کارخانه پپسیکولا در حال تماشای فرآیند تولید - تهران سال ۱۹۵۶
خیابان آزادی بعد از جیحون
1 565
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_شصتوسه
فتانه تند و فرز گفت : سلام خاله منم !!! _آی قربون صدات و در باز شد ....
وارد خونه که شدیم فهیمه گفت : باید زن عمو رو بیاریم خونه رو ببینه اینقدر خونم خونم نکنه!!! خونه اون در برابر اینجا طویله اس !!!
بهش توپیدم و گفتم : هیس فهیمه !!! _مگه دروغ میگم ...
_باز گفت !!!!
_خیلی خب من ساکت میشم..
شريفه خانم اومد استقبال ما... تک تک ما رو بغل گرفت و بوسید و گفت : نباید به خبر بدید ،به من پیرزن ؟!
خودم هم شاکی بودم، اون چند روز دلم میخواست لااقل یه سراغی ازمون بگیرن، ولی خب طلبکار شون که نبودیم ،گفتم : شماره داده بود پسر عموم به آقا محمد علی !
_والا اون شماره که اشتباه بود....
_چی ؟!
_هیچی حالا بیاین داخل !
رفتیم داخل و شریفه خانم اونقدری خوشحال بود که با همه خودداریش، اون خوشحالی رو بروز میداد گفتم : واقعا شماره ای که داده بودن اشتباه بود ؟!
_آره مادر،چند باری تماس گرفتیم، ولی میگفت اشتباهه!
_اییی اسفندیار!!! از عمد کرده...
_جاتون خوبه؟! دل نگرانتون بودیم والا ،هم من هم محمد علی و حسین علی ! جریان اون چند روز رو تعریف کردیم و دست آخر گفتم : فعلا سربار خونه عموم هستیم !
شریفه خانم دست پشت دست زد و گفت : یعنی اون باباتون همینطوری گفت من کاری ندارم ؟!
_آره...
_عیب نداره، غصه نخورید بر میگردید همینجا پیش خودم، والا این چند روز اینقدر سوت و کور بوده اینجا دلم پوسید !!!
_ما که از خدامونه ،ولی فعلا باید اونجا موندگار باشیم...
_درست میشه، اون گوشی رو بده به این دو تا برادر خبر بدم..
شریفه خانم به قول خودش به برادرها خبر داد ...اون روز ناهار دور هم خوردیم و کلی خوش گذروندیم .دم دمه های عصر بود که حسین علی از راه رسید....
l سلام علیکی کرد و گفت : کجا رفتین ردتون رو گم کردیم، اگه دستم برسه به این پسر عموت ...
شریفه خانم گفت : حسین علی آروم !!! بعد هم نشست و باز حرفهای اون چند روز بازگو شد..
حسین علی گفت : من باید بشینم با عموت حرف بزنم !
گفتم : نه لطفا! این کار رو نکنید، نمیخوام بیشتر از این حساس بشن..
_چه حساسیتی؟! بالاخره باید بدونه یکی هواتون رو داره !
شریفه خانم گفت: با چه نسبتی حسین علی؟! هیچ نسبتی نداریم با این بچه ها، هر چی بگیم و هر جا بریم هم برگ برنده دست عموشه، باید خودش بیخیال این بچه ها بشه !!!
شریفه خانم درست میگفت و همین باعث شد حسین علی ساکت بشه، هوا که داشت تاریک میشد به بچه گفتم : بهتره برگردیم !
شریفه خانم گفت : امشب رو بمونید اینجا !!!
_برگردیم بهتره ،بهونه دستشون ندیم، هرچند همین الان هم حتما دعوا تو راهه تا برسیم شب شده !!
حسین علی گفت : من میرسونمتون لااقل جا و مکانتون رو بدونم..
_ممنون ولی ...
_چیه اینم جرمه؟ عموت قبول نمیکنه ! _نه ولی ...
_پس راه بیفتید.. از شریفه خانم خداحافظی کردیم و همگی سوار ماشین حسین علی شدیم آدرس رو دادم بهش ،راه افتاد ،طول مسیر حرفی نمیزد سر کوچه عمو که رسیدیم گفتم : ممنون ما دیگه خودمون میریم..
_کدوم خونه اس؟!
_آخرین خونه سمت راست..
_خب فهمیدم ..
بچه ها پیاده شدن و من موقع پیاده شدن حسین علی پاکتی توی دستم گذاشت و گفت : پول روزای آخرت دست من مونده، هرچیزی لازم داشتی فقط کافیه تماس بگیری خب ؟!
_ممنون نیازی به پول ..
نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت باشه...
پول رو داخل کیفم گذاشتم و رفتیم خونه عمو در رو زدیم ، اسفندیار انگار پشت در بود بلافاصله در رو باز کرد و با عصبانیت گفت : کجا بودید تا حالا ؟!
_دم در باید جواب بدیم ؟!
رفت کنار و ما وارد شدیم ،عمو هم توی حیاط بود جلو اومد و بی هیچ حرفی دستش رو بالا برد و تا به خودم بیام سیلی زیر گوشم خوابوند ،فهیمه داد زد : چیکار میکنی ؟
انگشت اشاره اش رو سمت فهیمه گرفت و گفت : تو ساکت باش !!! رو به من گفت : کجا بودید تا حالا هان؟! مگه من نگفتم از خونه بیرون نرید ؟!
جای سیلی درد داشت، دستم رو روش گذاشتم و اشکهام رو پس زدم و گفتم :نگفته بودید !!!ما اینجا زندانی نیستیم ،به خواست خودمون هم نیومدیم ،گفتی اینجا بمونید گفتیم چشم !!!نگفتیم زندانی شماها میشیم!!! به زنت هم گفته بودیم کجا میریم، اون به شما نگفته ،حرفی جداس!!!
_زبونت هم درازه، از این به بعد از این در بیرون نمیرید تا تکلیفتون مشخص بشه، البته خاتون جان حق داشت باید برگردید ده، اینجا موندن فایده نداره !!
_منم گفتم ده نمیرم !
_مگه دست خودته؟! من خلاف نکردم شماها شدید برادر زاده ام، باباتون که راحت گفت به من چه!!! منم نمیتونم جور کش شماها بشم که! یکی دو تا هم که نیستید..
_مگه ما گفتیم جور کشمون شو ؟!نشو!!! یکسال و خور ه ای برای خودمون زندگی کردیم، از این به بعدش هم زندگی میکنیم..
ادامه دارد...
@qaracheman
1 565
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_شصتودو
فرخ که گوشه ای نشسته بود رو صدا کردم بزرگ شده بود، اومد کنارمون گفتم : من رو یادته ؟من رومیشناسی ؟
گفت : نه !!!
حق داشت نزدیک سه سال و نیم، چهار سال بود ندیده بودیمش ...گفتم : من خواهرتم ،اینام خواهراتن !!!
_من داداش و آبجی ندارم که !
_داری، ولی پیشت نیستن ،جات خوبه؟ کسی اذیتت نمیکنه ؟!
_کسی حق نداره اذیتم کنه، مامان پری دعواش میکنه!
توی دلم گفتم بازم خدا روشکر که مامان پری تو رو میخواد!!!
فتانه گفت : فرخ منم نمیشناسه ؟
پیدا بود ناراحته...
_حق داره آجی، بچه بود از پیش ما رفت، بزرگ بشه ماها رو میشناسه...
فتانه انگار توی ذوقش خورده بود، توی تمام اون مدت منتظر بود باز با فرخ روبرو بشه و توقع داشت مثل سابق که بهم وابسته بودن، با هم رودررو بشن، ولی خب خیلی چیزا تغییر میکرد توی زندگی و متاسفانه اینم یکی از اون تغییرات بود !!!! اون روز غروب آقا دست فرخ رو گرفت و رو به عمو گفت: من باید برگردم ،نمیتونم بمونم اینجا، هر کاری کردی از طرف من وکیلی ،خودت میدونی و این بچه ها ،فقط من مسئولیتی در قبالشون قبول نمیکنم !!!
زیر لب گفتم: بهتر !!! انگار شنید و گفت: یه روزی جواب این حرفهات رو میدی، اون روز دیر نیست !!!
عمه که حسابی اون روز بهش بی احترامی شده بود از طرف زن عمو ،رو به آقا گفت : منم میام !!!
عمو گفت : تو کجا خاتون جان ؟تازه اومدی !
_برم دیگه، عزت و احترامم رو گرفتن.. _ربابه عصبانیه اروم میشه!!!
_بشه و نشه فرقی نداره، اومده بودم بلکه بزرگتر به حسابم بیارن، حرفم رو بخونن که ماشالله بزرگتر کوچیکتری از بین رفته !!! روی حرفش با من بود !محل ندادم و اونم با آقا رفت.... باز ما موندیم و خونه عمو ....کسی دیگه حرفی نزد،همین هم خوب بود همین که به اجبار نمیخواستم برم ده!!!
خونه عمو بودن این حسن رو داشت که زن عمو زود ازمون خسته میشد و ما شاید می تونستیم برگردیم به زندگی سابقمون!!!! روز بعد آفتاب که پهن شد کف حیاط به بچه ها گفتم : بیاید بریم یه سر به شریفه خانم بزنیم ! همه اشون خوشحال لباس پوشیدن و از در اتاق که زدیم بیرون زن عمو گفت: کجا به سلامتی ؟
_میریم سری به شریفه خانم بزنیم ! _نمیشه، عموتون گفته از خونه بیرون نرید !
_زن عمو میریم و بر میگردیم ..
_نمیشه...
_مگه زندانی هستیم ؟!
_اونش رو من نمیدونم، عموتون اینجوری گفته ،والا نمیشه که همهاش بخور و بخواب باشه ،کارای خونه با شماهاست !!!
بی توجه به حرفهاش گفتم : زن عمو ما داریم میریم و راه افتادم سمت در !!!از پشت دستم رو گرفت و گفت: انگار حرف نمیفهمی !!
_میریم برمیگردیم، شما اینو متوجه نمیشی ...
_اصلا به من چه برید شب جواب عموت رو خودت میدی...
_باشه و با بچه ها از در حیاط زدیم بیرون ،اگه اون روزا کوتاه می اومدم زندگی خودم تنها نه! زندگی همه ماها نابود میشد ،همه میخواستن برامون آقا بالا سر باشن و من نمیتونستم این رو تحمل کنم ...رفتیم سمت خونه شریفه خانم، فهیمه زیر لب غر میزد و آخر سر نتونست طاقت بیاره و گفت : ای وای به این اسفندیار !!اگه حرف نزده بود چی میشد؟!کاش اون روز نیومده بود بیمارستان و تو رو ندیده بود...
فریده ناراحت گفت : بگو !من ناراحت نمیشم ،بگو کاش فریده مرده بود و ما نمیخواستیم توی بیمارستان بمونیم رو به دوتاشون گفتم : هر دوتون ساکت بشید!!! تقصیر هیچکس نیست ..اول و آخرش یه جایی ما رو پیدا میکردن ،مهم اینه که فعلا حرفشون پیش نرفته ..
فهیمه گفت : بعدش چی؟
_بعدشم خدا بزرگه ..
دم در خونه شریفه خانم که رسیدیم دلم تنگ روزهایی شد که از سر کار برمیگشتم خونه و شریفه خانم سیل سوالهاش شروع میشد.... حسین علی کی رفت ؟کی اومد؟ چی خورد؟ چی پوشید؟ همه چی چقدر قشنگ بود...راستش اون روز بیشتر از همه دلم برای خونه حسین علی تنگ شده بود ،با اینکه اونجا کار میکردم ولی حس میکردم یه جای امن و مطمئن برای منه، یه جورایی یه احساس آرامش خاصی بود و مهم تر از همه خود حسین علی بود!!!! حتی به خودم هم نمیتونستم اعتراف کنم ،ولی خب ناخودآگاهم که دست خودم نبود ،همون ناخودآگاه بهم یادآوری میکرد !!!! صدای فتانه من رو به خودم اورد که گفت : آجی چرا زنگ نمیزنیم ؟!
_میزنیم ..زنگ رو زدم و طولی نکشید که صدای شریفه خانم اومد که گفت : کیه؟
ادامه دارد...
@qaracheman
1 565
#اعلام_مراسم
خاکسپاری و ختم مرحومه کربلایی سارا قربانی
شادی روحش فاتحه و صلوات🌹
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman
1 565
مدرسه قدسیه قره چمن😍
✅ صفحه ی اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/QaraCheman/
✅ کانال تلگرام ما:
🆔 @QaraCheman
1 565
Repost from موبایل شاپ
+1
❌لیست قیمت گوشی های سامسونگ و شیائومی
۳۱ شهریور ۱۴۰۵
🔥همراه با گارانتی شرکتی و رجیستر شده
❌برای خرید یا استعلام قیمت بقیه مدلها به آی دی
@abolfazl_mrd
پیام بدید🙏🌹
❌کانال موبایل شاپ (سه شنبه بازار) مرجع قیمت موبایل و لوازم جانبی
برای عضویت روی لینک بزنید:
https://t.me/mobile_shooop
1 565
💧بارشهای سنگین در ایران از چه زمانی شروع میشود؟
🔹از ۳۰ شهریور تا ۵ مهر، بیشتر مناطق کشور با کمبارشی و دمای ۱ تا ۳ درجه بیش از نرمال مواجه هستند. مرکز و نیمه جنوبی کشور عمدتا بدون بارش خواهند بود.
🔹از ۶ تا ۱۲ مهر، آغاز تغییرات در زاگرس پیشبینی شده است، بهگونهای که شروع بارشهای بیش از نرمال در شمال غرب و زاگرس شمالی، احتمال بارش انباشته ۲۰ تا ۵۰ میلیمتر در این مناطق پیشبینی میشود.
🔹از ۱۳ تا ۱۹ مهر چتر بارشی گسترش مییابد. بارش در استانهای زاگرس، دامنه جنوبی البرز و شمال شرق فراتر از نرمال خواهد بود و بارش در سایر مناطق به وضعیت نرمال میرسند.
🔹از ۲۰ تا ۲۶ مهر هشدار بارشهای سنگین مطرح است. اوج بارشها در زاگرس شمالی و میانی با احتمال بارش انباشته ۵۰ تا ۱۰۰ میلیمتر پیشبینی شده و مدیریت روانآبها در این هفته حیاتی است.
🔹از ۲۷ مهر تا ۳ آبان نیز بارشها کاهش دما و بارش فراگیر را به همراه خواهد داشت.
🔹بارش در سراسر کشور فراگیر میشود و دمای غرب کشور به دلیل شدت بارش یک تا سه درجه سلسیوس کمتر از نرمال خواهد شد.
1 565
نگو حرم
بگو بهشت❤️
+ کربلایی حسن عطایی
🖤شهادت حضرت فاطمه معصومه بر اعلیحضرت ولیعصر و حضرت ابوالحسن الرضا صلوات الله علیهم تسلیت باد🖤
❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣
1 565
+1
#اعلام_مراسم
اولین سالروز درگذشت مرحوم حاج محمد حسین قاسمی
شادی روحش فاتحه و صلوات
«به پاسِ قدردانی از زندگی و یادِ مرحوم [حاج محمد حسین قاسمی ]، و با هدفِ ترویجِ فرهنگِ خیرخواهی و اسرافزدایی، تصمیم گرفتیم که هزینهی سالگرد ایشان را به پروژهی تجهیز و آبادانی سردخانهی مسجد روستا اختصاص دهیم. هدف ما این است که یادِ رفتگان، نه در تجملاتِ گذرا، بلکه در خدمت به مردم و آبادانیِ دیارمان جاری باشد. امیدواریم این اقدام، الهامبخشِ دیگران نیز باشد تا یادِ عزیزانمان را با کارهای خیر و ماندگار، در تار و پودِ جامعه جاری کنیم. از درگاه ایزد منان، برای مرحوم طلب رحمت و برای تمامی شما، پاداشِ عملِ خیر را خواستاریم.»
1 565
#اعلام مراسم
اولین سالروز درگذشت مرحوم حاج محمد حسین قاسمی
شادی روحش فاتحه و صلوات
«به پاسِ قدردانی از زندگی و یادِ مرحوم [حاج محمد حسین قاسمی ]، و با هدفِ ترویجِ فرهنگِ خیرخواهی و اسرافزدایی، تصمیم گرفتیم که هزینهی سالگرد ایشان را به پروژهی تجهیز و آبادانی سردخانهی مسجد روستا اختصاص دهیم. هدف ما این است که یادِ رفتگان، نه در تجملاتِ گذرا، بلکه در خدمت به مردم و آبادانیِ دیارمان جاری باشد. امیدواریم این اقدام، الهامبخشِ دیگران نیز باشد تا یادِ عزیزانمان را با کارهای خیر و ماندگار، در تار و پودِ جامعه جاری کنیم. از درگاه ایزد منان، برای مرحوم طلب رحمت و برای تمامی شما، پاداشِ عملِ خیر را خواستاریم.»
1 565
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#فردوس
#قسمت_شصتویک
عمو گفت : حرف آخرت چیه ؟!
_حرف آخرم اینه بذارید به زندگیمون برسیم، کاری به کار کسی نداریم ،حمایت از هیچ کسم نمیخوایم، فقط راحتمون بذارید ،فکر کنید ما ۴ تا بچه وجود نداریم...
آقا گفت: برای من که ندارید..
_چه بهتر خوشحالمون کردی !!! رو به عمو گفتم : دیدی که!!! بعد از یکسال و نیم ندیدن بچه هاش به جای اینکه مهر و محبتی نشون بده این جوابشه !!!
عمو گفت : میخوای چه کنی ؟!
_میخوام همینجا بمونم !
زن عمو گفت : اینجا ؟خونه من ؟!
_نه نترس زن عمو ،خونه شما مال خودتون، توی این شهر!!! مثل روال این یکسال زندگی کنیم ،با این تفاوت که متاسفانه شماها جامون رو میدونید ...
عمه گفت : خب چه کاریه که کلفتی یه پیرزن رو بکنید ؟!
_عمه این پیرزن آدمیه که فتانه توی دو روز صد بار یادش کرده ،ولی توی این یکسال و نیم یاد شماها رونکرده ...
_زبونت نیش داره!!!
_زندگیه دیگه خیلی چیزا یاد آدم میده ! عمو گفت: خیلی خب، یه خونه همین نزدیکی ها اجاره کنید ،نصف اجاره رو عوض میده تا ببینیم چی میشه !
_آقا؟! حتما !!!
آقا باز براق شد روم...
_به دلت صابون نزن عمو روی آقای من و داداش خودت حسابی باز نکن ،می بینی که خودشم قبول نکرد !
_من نمیذارم بری خونه اون پیرزن...
_چرا؟ دلیل؟! چون آرامش داریم ،چون بهمون محبت میکنه، اینو هم نمیتونید ببینید ؟!
_مردم چی میگن ؟
_کو مردم؟ کجان فقط حرف میزنن!!! اسفندیار گفت: همینجا خونه بگیر، خودت کار کن !
_چه فرقی داره با اونجا؟! همون همونه دیگه ،بخوام خونه بگیرم کارم بکنم ،همینا رو که از قبل دارم !!!
اسفندیار عصبانی گفت: نه خونه مرد غریبه و تک و تنها !!!
عمو گفت : یعنی چی تک و تنها ؟!
_یعنی اینکه زنش مرده و بچه ای هم توی خونه نداره...
گفتم : تو رفتی تحقیق درباره جایی که من کار میکنم؟!
_پس چی ؟!میذاشتم هرطوری میخوای زندگی کنی ؟
_تو کی هستی که درباره من و زندگیم تحقیق کنی؟! به چه حقی رفتی درباره کسی که توی خونه اش کار میکنم پرس وجوکردی ؟!
عمو عصبانی گفت : داری زیاده روی میکنی فردوس، نمیتونه نسبت به هم خونش بی تفاوت باشه که !!!
_چطور قبلا بی تفاوت بودید؟! الانم بی تفاوت باشید! تو رو به هر کی می پرستید بذارید ما راحت زندگی کنیم، دست از سرمون بردارید !!! و نشستم گوشه دیوار و زدم زیر گریه...
آقا گفت : نکنه وعده و وعیدی بهت داده ها ؟! عصبانی همونطور که گریه میکردم برگشتم طرفش و گفتم : شاید !!!!اینم نمیتونی ببینی ؟!
پوزخندی زد و گفت : دیدید ،این بچه اینجوری گول نمیخوره، وعده چیزی بهش داده !!!
عمه گفت : سکوت کن !!!ساکت باش ببینیم چه میکنیم !به جای اینکه آتیش رو بخوابونی داری نفت میریزی رو آتیش !!! بعد رو به من گفت : ببین عمه این کارا آخر و عاقبت نداره، بیا و برگرد ده، قول میدم یه خونه خوب براتون آماده میکنم.. بابات هم دنده اش نرم، خرجتون رو بده.. صدا از کسی در نیومد..
فهیمه گفت : من نمیام !!!
_حالا دیگه خوب شد!!! یکی کم بود شد دو تا!!! تو چی میگی بچه؟! اصلا چرا شماها اینقدر خودسر شدید؟! بزرگتری گفتن کوچیک تری گفتن !هرچی گفتیم میگید چشم و تموم !!!
فهیمه دستم رو گرفت و گفت : آجی یه جیزی بگو ...
نگاهی به بچه ها انداختم و گفتم : خیلی خب !نمیریم خونه شریفه خانم ،ولی همین جا خونه عمو میمونم حرف منم اینه...
زن عمو عصبانی گفت : مگه مسافر خونه اس ؟!
گفتم: اونش رو دیگه با پسر و شوهرت حل کن من ده نمیرم !
_خونه بگیر !
_باشه، من که حرفی ندارم ،بخوای بدونی خونه هم دارم ،اونا نمیذارن !!!
زن عمو رو به اسفندیار گفت : تو چته؟ کاسه داغ تر از اش شدی! بذار هر کاری دلشون میخواد بکنن!!! ایناها بابا دارن، اون تصمیم بگیره به تو چه مربوط !!!
اسفندیار گفت : مادر ؟!
_هان چیه؟ مادر مادر میکنی، من نمیتونم بعد از عمری بشینم بچه داری کنم، اونم بچه های عموی تو رو، من راضی نیستم و تحمل نمیکنم، خودتون میدونید !!! بعدم بلند شد و رفت..... این رفتار درسته باید من رو ناراحت میکرد، ولی خب من خوشحال بودم، چون به نفع ما بود!!! اگه زن عمو کمی کوتاه می اومد همه چی حل میشد و ما مجبور بودیم اونجا موندگار بشیم، ولی خب مخالفتهای شدید زن عمو باعث میشد بقیه به راههای دیگه فکر کنن ..آقا هم که عمرا ما رو پیش خودش نمیبرد، از اون جهت هم خیالم راحت بود و از طرفی هم برای رفتن به ده کوتاه نمی اومدم..کسی حرفی نمیزد ،خودم به حرف اومدم و گفتم : دیدید که من میخوام بمونم،زن عمو نمیذاره و نمیخواد!
کسی جوابی نداد و دیگه حرفی زده نشد..اون روز زن عمو حتی موقع غذا خوردن هم از اتاقی که توش بود بیرون نیومد و انگار نه انگار که مهمون داره،عمو و آقا و اسفندیار با هم مشغول بودن و عمه هم همونجایی که نشسته بود بالشتی رو از کنار دیوار صاف کرد و خوابید..
ادامه دارد...
@qaracheman
