ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

سایت قره چمن

سایت قره چمن

Открыть в Telegram

تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: ‏QaraCheman.ir اینستاگرام: ‏https://www.instagram.com/QaraCheman/

Больше
1 575
Подписчики
+224 часа
+97 дней
+1330 дней
Архив постов
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوشش سعی میکردم دلخوریم رو نشون بدم، من واقعا اگه میدونستم قراره این همه مدت طول بکشه ،عمرا اگه قبول میکردم خودم رو اینجوری توی هچل بندازم ،اون گفته بود به زودی رسمی می‌کنیم و من منظورش از زود رو در حد یکی دو هفته میدونستم ،نه 4 ماه !!! روز بعد حسین علی موقع رفتن گفت : فردوس اوقات تلخی نکن دیگه ،بهتره به من اعتماد کنی، همه چی درست میشه !!! _اعتماد نکنم چه کنم؟! توی راهی هستم که نه میتونم جلو برم نه عقب ! _سخت میگیری ‌. _خوشحالت به خدا !!! شهریور ماه شد ...فتانه رفت تا با تجدیهای اون سال امتحان بده و برای سال بعد وارد کلاس دوم بشه، امتحان ها رو میداد و خوب و خوش برمیگشت خونه.... فهیمه چند وقتی بود زیادی شاد و شنگول بود ،یه روز اومد پیشم و گفت : آجی میشه یکی از لباسهات رو بپوشم؟ _لباس من ؟ _اره ... _مگه خودت لباس نداری؟! _دارم، مال تو قشنگ تره ... _قراره جایی بری؟! _نه همینطوری گفتم، بگو نمیدم و خلاص، چرا سین جیم میکنی ؟! _صبر کن ببینم، یه حرفی میزنی و بعدم خودت قهر میکنی، بگو کجا میخوای بری ؟! _حسن سربازیش تموم شده بر گشته ،خونه اشون مهمونیه، مادرش من رو هم دعوت کرده .... _چشم مادرش روشن، فهیمه حواست هست زیاد رفت و آمد میکنی یا نه ؟! _فقط همین یه بار! مهمونیه، همه هستن، تنها که نیستم خواهش میکنم زود برمیگردم ! _باشه فقط قبل از تاریک شدن هوا خونه ای خب؟! _باشه... دویید سر کمد و لباسی پوشید و اومد جلوم و گفت :خوبه ؟! _آره مادر شوهر پسنده... مشتی به بازوم زد و گفت :آجی ؟! _چیه خب ،مگه نمی‌خوای بپسندن؟ مطمئن باش می‌پسندن.. _دلشونم بخواد ... فهیمه رفت و من پشت سرش دعایی خوندم.... دلم میخواست هر سه تاشون سرو سامون بگیرن ،اونم خوب و درست!!! فهیمه بچه زرنگی بود ،از پس خودش بر می اومد و گلیم خودش رو از آب میکشید، از این بابت خیالم راحت بود، ولی نمیخواستم که یه وقت طرف مقابلش فکر کنه بی کس و کاره!!! تصمیم گرفته بودم حالا که حسن سربازیش تموم شده ،اگه دیدارهاش ادامه دار بود با حسن سفت و محکم حرف بزنم !!! دیگه از بحث کردن با حسین علی دست کشیده بودم، 6 ماه بود وضعیت اونجوری بود و حسین علی به گفته خودش راحله ماه پنجمش تموم شده بود روزی که این حرف رو زد گفتم :پس 4 ماه دیگه هنوز بهونه برای دست به سر کردن من داری!!! _یعنی چی این حرف ؟! _هیچی منظوری نداشتم، همینطوری گفتم !!! روزی که فهیمه رفته بود مهمونی خونه حسن، وقتی برگشت بهش گفتم: چه خبر ؟! _سلامتی خبری نبود، مهمونی بود دیگه !!! انگار از اون ذوق قبل از رفتن خبری نبود، گفتم :چیزی شده؟ انگار زیادی خوش نگذشته ! _نه اتفاقا خیلی خوب بود ‌.. _پس چرا سگرمه هات توی همه ؟! _نه خوبم خسته شدم .. _مگه کوه کندی اونجا ؟! سوالم رو بی جواب گذاشت و رفت... اونشب هر چی پا پی شدم فهیمه حرفی نزد، گذاشتم به پای دلخوریهای عادی!!! فتانه مدرسه رو شروع کرده بود و همین که میدیدم یه امیدی داره و با چه حرصی درس میخونه، بهترین پاداش اون سالهام رو میگرفتم !!! نیمه های مهر ماه بود حسین علی همونطور مثل ماه‌های اخیر می اومد و می‌رفت ،یه روز صبح سه تایی توی خونه بودیم که در رو زدن... کم پیش می اومد کسی در خونه ما رو بزنه، کاری با کسی نداشتیم ،فهیمه گفت :کیه یعنی ؟! _میرم ببینم کیه !!! بی صدا وارد حیاط شدم، سوراخ کوچیکی روی در حیاط بود چشمم رو گذاشتم روی سوراخ و بی صدا موندم، میخواستم ببینم کیه بعد در رو باز کنم... از دیدن کسی که پشت در بود نزدیک بود قالب تهی کنم، دستم رو جلو دهنم گرفتم تا صدام در نیاد، باز کسی به در کوبید... فهیمه توی چارچوب در ایستاد،بهش اشاره زدم چیزی نگه... اروم برگشتم توی ساختمون و در رو بستم ... فهیمه گفت :چرا باز نکردی؟ چته ؟چرا رنگ به روت نیست خوبی ؟! _بدبخت شدیم یا نه!!! نمیدونم اگه بدونی کی پشت در بود ؟! _کی بود ؟! نگاهی به دو تاشون انداختم و گفتم :شریفه خانم !!! هر دو تا با تعجب گفتن :کییییی؟! _شریفه خانم!!! باور کنید خودش بود با چشههای خودم دیدم .. فریده گفت :شاید اشتباه دیدی، فریده خانم کجا و اینجا کجا ؟! فهیمه اما چیزی نمی‌گفت، ایستاده بود گوشه ای و انگار از اومدن شریفه خانم تعجب نکرده بود، دیگه کسی در نمیزد، انگار پشیمون شده بود از موندن پشت در ، رو به فهیمه گفتم :تو چرا چیزی نمیگی ؟! _چی بگم ؟ _نمیدونم انگار تعجب نکردی ! _من ؟!چرا خیلی هم تعجب کردم !! _یعنی شریفه خانم از کجا فهمیده ما شیرازیم و مهم تر اینکه از کجا فهمیده ما کجا زندگی میکنیم؟! _من چمیدونم ... _فهیمه نکنه توی رفت و آمدهات تو رو دیدن هان ؟! _نه ... _از کجا اینقدر مطمئنی؟ شاید دیدن تو متوجه نشدی ! _اپن دیگه تقصیر من نیست !!! _گفتم اینقدر رفت و آمد نکن، اونم جایی که دو نفر آشنا هستن... ادامه دارد... @qaracheman

تقدیم به بچه های دهه ۴۰ و ۵۰ ✅صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman

هوای بارونی و باصفای قره چمن😍 ✅صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوپنج گفت :خودش میبره خودش میدوزه و تن آدم میکنه پشتش اشکم میریزه !!! من واقعا اون مرد رو دوست داشتم! باهمه خوبی ها و بدیهاش !!! گفت: دعا کن راحله زود برگرده خونه اش _باز قهر کرده ؟! _نه مصیبت بزرگی سر آورده ! گفتم :چرا ؟! _حامله اس.. لبخندی زدم و گفتم :چرا اینجوری میگی؟ مصیبت چیه ؟شاید بچه بیاد زندگیش درست بشه !!! _دلت خوشه ها ،یکی باید اینو جمع کنه، اونوقت این خودش میخواد بچه دار بشه؟!!! شوهرش رفته برای کاری تهران، راحله اومده خونه من، ایشالا که کارش زود تموم بشه و برگرده... _ایشالا ... _خب من برم ،یه سری چی خریدم بازم چیزی لازم بود خودتون بگیرید... _دستت درد نکنه ،بمون ناهار بخور برو .. _نه دیگه برسم خونه بگم سیرم ،هوار میشه سرم، می‌شناسیش که !!! لبخندی زدم و گفتم :اره !!! _خب پس من رفتم... _به سلامت ... اون که رفت ،جعبه ای که داده بود رو باز کردم انگشتر ظریف و قشنگی بود با لبخندی بهش نگاه میکردم.... فهیمه کنارم ایستاد و گفت :نه آقا زحمت هم میکشن!!! _فهیمه ؟! _چشم چیزی نمیگم، چرا رفت ؟! _دخترش خونه اش موندگاره، اومده بود سراغ بزنه و بره ... از اونروز تا دو هفته وضعیت همین بود، راحله خونه حسین علی موندگار بود و اون فقط در حد سر زدن می اومد و می‌رفت .. بعد از دو هفته حسین علی خبر داد که شب میاد خونه، شام خوبی پختم و منتظر نشستم که بیاد، فتانه غر میزد و میگفت :همون نمی اومد بهتر بود، لااقل ما نمی‌خواستیم توی اتاق باشیم !!! حسین علی اونشب خوشحال و خندون اومد البته با دست پر!!! کاری که همیشه انجام میداد شامش رو در کمال آرامش خورد .. لبخندی بهش زدم و گفتم :خدا کنه راحله دیگه برای موندن نیاد ! _امیدوارم، از این بشر هرجا بگی برمیاد. _باز چه کرده ؟! _به شریفه خبر داده که بارداره ،شریفه رو هم که میشناسی چون خودش بچه نداره، دلش برا هر بچه مره، دستور داده خونه خودش نمونه، یا بره خونه شریفه تا حواسش بهش باشه یا بیاد خونه من و شریفه هم بیاد اونجا !!! _با هم آشتی کردید ؟! _من قهرم، اونکه آشتیه!!! کمی من و من کردم و گفتم :الان که آشتی کردید، خوبه ما هم بیایم دیدنش! _نه نه اصلا!!! نباید بدونه شما ها شیرازید، البته فعلا، تا آماده اشون کنم !!! دیکه مطمئن شده بودم که حسین علی تمایلی به این نداره که از اون موش و گربه بازی دست برداره، نخواستم دلخوری پیش بیارم و چیزی نگفتم ... روزهامون می‌گذشت، فتانه سرگرم کتاب‌ها ومدرسه بود، فریده بیشتر مواقع ساکت گوشه ای نشسته بود و فهیمه مدام دلش پر میکشید برای بیرون رفتن، یه روز دیگه از دستش کلافه شدم و گفتم :فهیمه اینقدر میری بیرون چیکار ؟ _بمونم خونه چیکار ؟ _وا همه تو خونه میمونن چیکار؟! نکنه میری سراغ حسن !!!؟؟؟ رنگ به رنگ شد و گفت :نه ..حسن بیچاره که سربازیه و مرخصی نداره ... این و راست می‌گفت... گفتم: خودش نیست،خانواده اش که هستن،نکنه میری سراغ اونا !!؟ _همیشه که نه، ولی گاهی میرم .. عصبانی گفتم :خوب بیخود میکنی، مگه حسین علی نمیگه کسی شماها رو نبینه، تو پا میشی میری محله ای که مغازه محمد علی اونجاست و خونه شریفه خانم !!! _اگه به حسین علی شما باشه ،میگه از این در بیرون نرید ! _فهیمه مسخره بازی در نیار ناراحتی برای من درست نکن !! فهیمه مثل همیشه که همه چی رو فقط می‌شنید و رد میشد، اون روز هم شنید و رد شد و من مطمئن بودم کار خودش رو میکنه! فقط میتونستم امیدوار باشم که اتفاقی کسی رو نبینه .... گذشت ...حسین علی درگیر راحله بود، گویا راحله ساکن خونه حسین علی شده بود و شریفه خانم هم اومده بود خونه حسین علی، از یه طرف ناراحت بودم رفت و آمد حسین علی دیگه آزادانه نبود، گاهی به بهونه مهمونی و سفر می اومد و میموند ،ولی از طرفی هم خوشحال بودم که شریفه خانم توی محله خودش نیست و امکان اینکه اتفاقی فهیمه رو ببینه نیست !!! یه شب که حسین علی با بهونه خونه ما مونده بود گفتم :الان راحله تا پایان 9 ماهگی میخواد خونه شما بمونه ؟! _والا اینجوری بوش میاد... _خب این خیلی بده ... _چیش بده، هر کسی داره زندگی خودش رو میکنه... _حسین علی 4 ماهه من زن توام، اینو نمیدونی؟! والا خودم دارم کلافه میشم !!! _چه فرقی داره ؟ _چه فرقی دارم؟ نمیبینی چه فرقی دارم؟! همه اش با ترس و لرز میای و میری، یه هفته هستی ،دو هفته نیستی... _دیگه چی؟! _پس رسمیش کن.... _به وقتش... _این وقت کی میاد ؟! _میاد نگران نباش، راحله رو میشناسی، بفهمه این قضیه رو قشقرق به پا میکنه میترسم خدایی نکرده اتفاقی برا بچه اش بیفته، اونوقت یقه من رو میگیرن .... _یعنی چی؟! داری علنا میگی تا 5یا6 ماه دیگه خبری نیست، نه ؟! _فردوس والا خسته شدم از این که هر بار پیشت هستم این بحث رو میندازی وسط .. _خیلی ببخشید واقعا !!! ادامه دارد... @qaracheman

🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان زخم دل هجران‌زدگان را تو شفایی درد غم‌ بی‌ نسخهٔ ما را تو دوایی ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ ا
🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان زخم دل هجران‌زدگان را تو شفایی درد غم‌ بی‌ نسخهٔ ما را تو دوایی ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem

AnimatedSticker.tgs0.37 KB

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوچهار روزها می‌گذشت... بچه ها شادتر بودن و زندگیشون راحت می‌گذشت سعی میکردم به مسائل جانبی فکر نکنم و زندگی رو به خودم سخت نگیرم... یکماهی از زمانی که اومده بودیم خونه جدید گذشته بود، یه روز حسین علی تماس گرفت و گفت: یه یکهفته ای نمیتونم بیام ! _چرا چیزی شدی ؟! _نه یه مسافرت باید برم نیستم شیراز، چیزی کم و کسری ندارید ؟! _نه همه چی هست ..فقط... _فقط چی ؟! _هیچی .... نخواستم اوقات تلخی کنم و حسین علی هم پیگیر نشد، تلفن رو که گذاشتم نق زدم :فقط مسافرت باقی بود !!! فریده گفت؛میره سفر ؟! _بله اونم یکهفته !!! _تو چرا دلخوری؟! اینجا هم که بود مگه مدام پیش تو بود ؟ _ول کن فریده .... _ببین آجی من از تو کوچیکترم، میدونم هم خیلی از کارها رو به خاطر ما میکنی، ممنونت هم هستم ،ولی به نظرت این قضیه یه کمی کش دار نشده، دو ماهه عقدشی هی امروز و فردا میکن!!!چطور برای سفر وقت داره برای کارهای عقد وقت نداره ؟! حرفهای فریده منطقی بود، ولی من نمیخواستم به هیچی جز اینکه حسین علی همه چی رو رو براه میکنه فکر کنم، جوابی به فریده ندادم و رفتم دنبال کار خودم!!! خرداد ماه بود.... فتانه پیله کرده بود ببرمش برای ثبت نام مدرسه، اون مدت زیاد بیرون نرفته بودیم، گاهی فهیمه می‌رفت و می اومد، یه روز بهش گفتم :این اطراف مدرسه ای ندیدی ؟! _چرا اتفاقا همین سر خیابون یه مدرسه هست ! فتانه خوشحال گفت :پس بریم ثبت نام کنیم ! _میریم .... یه روز صبح دستش رو گرفتم و باهم رفتیم مدرسه، مدیر مدرسه ما رو که دید گفت:پرونده مدرسه قبلش رو بدید... _راستش پرونده نداره، یعنی تازه میخواد بیاد مدرسه ! _طبق این برگه ای که دادی 9 سالشه ! _بله روستا بودیم، موقعیت مدرسه رفتن نداشته ! _نمیشه، یا باید جهشی بخونه تا برسه به بچه ها، یا اینکه بره شبانه .... _شبانه ؟! _اره یعنی مدرسه ای که مال بزرگسالان هست ... _آخه خیلی که بزرگ نیست ،دو سال دیر کرده، بعدم خوندن و نوشتن رو بلده ! _پس ببرش جهشی امتحان بده برسه به پایه مورد نظر ! _کجا چطوری ؟! _همینجا ثبت نامش کن ،شهریور بیار با تجدیدی ها امتحان بده، برات جفت و جور میکنم که لااقل بره کلاس دوم... _ممنون ... _خواهش میکنم .... فتانه اونقدری ذوق داشت که وقتی از مدرسه اومدیم بیرون تا خود خونه لی لی کنون رفت... چند تا کتاب اون خانم داده بود و من میدیدم فتانه با چه ولعی اونها رو میخونه، گاهی بهش میگفتم :واقعا میتونی امتحان بدی ؟! _میدم اجی، تو نگران نباش و قبول هم میشم قول میدم !!! دلم خوش بود به خوشی بچه ها، به اینکه لااقل امکانات بهتری برای زندگی در اختیار دارن ... یکهفته گذشت و حسین علی از مسافرت برگشت ..توقعم این بود که بیاد برای سر زدن ،ولی تماس گرفت و گفت :راحله اومده اینجا موندگاره انگار، اگه شد فردا طول روز سری میزنم! واقعا روی اعصابم بود ....روز بعد حوالی ظهر بود که اومد، مثل همیشه تر و تمیز و اتو کشیده، بر خلاف من خیلی هم سرخوش و خوشحال بود، سلام علیکی کرد و گفت :چیه چرا سگرمه هات توی همه؟! _چیزی نیست... بچه ها توی اتاق بودن، رفتم سمت اتاق خودمون اونم اومد و باز گفت :چیه فردوس این چه طرز استقبال از شوهرته؟! _چیه میخوای گاو و گوسفند زمین بزنم !!! _اوه چه توپ پری !!!همه اش به خاطر اینه که رفتم سفر ؟! جوابی بهش ندادم که گفت :کاره ، کار !!!ممکنه یک ماه بخوام برم... _برو ،کسی نگفت نرو ... _پس چی ؟! گفتم :چرا برا کار وقت داری، برای عقد رسمی وقت نداری ؟! _آهان حالا معلوم شد اوضاع از چه قراره !!!فردوس هزار بار گفتم بازم میگم، اون کار رو حل میکنم،باید بچه ها رو آماده کنم ... _خب آماده کن .. _مگه الکیه!!! بگم بفرما این زن جای مادرتون، تو بودی قبول میکردی ؟! _به وقتش بدتر از این رو قبول کردم.. یاد روزی افتادم که آقا دست پری رو گرفت آورد ده و گفت :این زنمه !!! اونم به ماها که حتی نون شب نداشتیم!!! گفتم :ببین حسین علی، اگه میخوای واقعا سر کارم بذاری و چند وقت دیگه بگی برو به سلامت، همین حالا این کار رو بکن ! _حرف بیخود نگو فردوس، گفتم کار رو درست میکنم، میکنم دیگه !!!اینقدر بحث نداره،من رو باش یه کاره اومدم ببینمت! ناراحت شده بود، شاید هم من تند رفته بودم نه ؟!شاید توی یه موقعیتی بهتر باید میگفتم ،برای همین گفتم :ناهار خوردی؟!ببین من ... _باشه درموردش حرف نزنیم، خب ولش کن.. دست توی جیب شلوارش کرد بسته ای درآورد گرفت جلوم و گفت :تو کیسه بیرونی خوراکی برای بچه ها هست، اینم سوغات خودت... نگاهش کردم که گفت :چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟! راستش گاهی از خودم بدم می اومد که در موردش اونجوری فکر میکردم ،اون مرد مگه توی همه اوقات به فکر من نبود؟!پس چرا باید بهش بدگمان بودم؟! حسین علی که من رو هاج و واج دید گفت :چیه مگه بار اوله برات کادو میگیرم! _نه.. ادامه دارد... @qaracheman

بریم به روستای با صفای قارقاشا😍

❌لیست قیمت گوشی های اپل، سامسونگ و شیائومی ۲۱ مهر ۱۴۰۵ 🔥همراه با گارانتی شرکتی و رجیستر شده ❌برای خرید یا استعلام قیمت بقیه
+2
❌لیست قیمت گوشی های اپل، سامسونگ و شیائومی ۲۱ مهر ۱۴۰۵ 🔥همراه با گارانتی شرکتی و رجیستر شده ❌برای خرید یا استعلام قیمت بقیه مدلها به آی دی @abolfazl_mrd پیام بدید🙏🌹 ❌کانال موبایل شاپ (سه شنبه بازار) مرجع قیمت موبایل و لوازم جانبی برای عضویت روی لینک بزنید: https://t.me/mobile_shooop

❌یکی از غذاهایی که با گیلدیک درست میکنن تورشیل آش هست برای دیدن طرز تهیه ش روی لینک بزنید: gharacheman.ir/طرز-تهیه-ی-تورشیل-آش/

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوسه یه جورایی بغض کردم !!!رفتم اتاق و گفتم :ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم !چیزی نگفت، منهم با همون بغض خوابیدم... صبح که بیدار شدم حسین علی نبود ،فکر کردن به اینکه با اون حرفها ازم قهر کرده دلخورم میکرد ،مگه من چی گفته بودم ؟!واقعا هم حرفی نزده بودم.. فهیمه من رو که دید گفت :چیزی شده ؟ _نه... _صورتت اینو نمیگه ،نکنه دعوا کردید؟! دق دلیم رو سر اونها خالی کردم و گفتم : تقصیر شماهاست دیگه، هی من رو عصبی میکنید که به پر و پاش بپیچم !! _ما ؟!ما چیکار کردیم ؟! _چمیدونم توی رو قایم میکنه و این حرفا!! _ وا مگه بدت رو میخوایم؟! _خوبم رو هم نخواید !!!وسایلتون رو جمع کنید، چند روز دیگه میریم به خونه دیگه فریده گفت :اگه مزاحمیم میتونیم برگردیم ده ؟! _بسه فریده!! باشه بسه !!!اینقدر از رفتن نگید، اروم و بی دردسر داریم زندگی میکنیم ،چتونه ؟! همه ساکت شدن، میدونستن وقتی عصبانی باشم هر چی بیشتر باهام حرف بزنن بدتره.... دو روز بعد از اونشب که هنوزم حسین علی باهام سرسنگین بود، صبح موقعی که می‌خواست از خونه بره گفت :امشب میریم خونه جدید ،چیزی اینجا جا نگذارید، وسایل خودتم از کمدها جمع کن، چیزی جا نمونه !!! _باشه ... شب، آخرهای شب بود که حسین علی خواست وسایل رو ببریم توی ماشین و بعدم سوارشدیم و راه افتاد ...انگار شبونه میرفت که کسی نبینه ما رو ..دم در خونه ای ایستاد و گفت :اینجاست !!! همه پیاده شدیم و وارد خونه شدیم، یه خونه با حیاط نسبتا بزرگی بود ،درسته به پای حیاط خونه حسین علی نمیرسید ،ولی بازم بزرگ بود ...وارد خونه که می‌شدیم از یه راهرو رد شدیم و رسیدیم به یه هال و چهار تا اتاق که دو طرف هال بود و روبروش دری که آشپزخونه بود.... خونه پر از وسیله بود،یعنی هیچی کم نداشت ، در کل در مقابل خونه حسین علی هیچ بود، ولی برای ماها بهشت !!!!‌‌ حسین علی گفت :اینجا رو کسی بلد نیست ،کسی هم مزاحمتون نمیشه، راحت‌تر میتونید زندگی کنید، فردوس بیا !!! و راه افتاد سمت اتاقی، در رو باز کرد، وارد شدیم اتاق بزرگی بود که پنجره ای به حیاط داشت، تخت توش بود و یکی دو تا کمد گفت :این اتاق ماست !!! نگاهی بهش انداختم و گفتم: هنوز ازم دلخوری ؟! _من؟ نه ! _پس چرا اخمهات توی همه ؟! _نباشه ؟! _مگه من چی گفتم ؟ _اخه یه جوری حرف میزنی انگار من میخوام کلاه سرت بذارم و مثلا سربدواونم تو رو !!! _من بیخودبکنم. _ببین فردوس فعلا شرایط زندگی من اینجوریه، باید یه جوری بچه هام رو اون ور آب و راحله رو اینور آب قانع کنم ،خب زمان میبره ،عجله کردم برای اینکه تو توی اون ده نمونی ،وگرنه میتونستم منتظر بمونم همه که راضی شدن بیام دنبالت، این بد کاریه ؟! جوابی ندادم ...باز گفت :از اون خونه هم اومدیم که زندونی نباشید، اینجا هر کاری خواستید میکنید ،بیرون برید، بیاید، بالاخره راحت‌ تره، ترس اینو ندارید که کسی بیاد .. _درسته ... _به من اعتماد کن خب ؟!همه چی درست میشه .. _باشه تو هم قهر نباش ... _نیستم ... بعدم گفت :شاید گاهی شبا نتونم بیام خب؟ نمی‌ترسید که ؟ _نه، ولی چرا نیای ؟ _بالاخره تو قبلا توی خونه ام بودی، دیدی مهمون دارم ،مهمونی میرم، این یک ماه راحله نبوده ایران ،بالاخره اون میاد و میره، ولی نگران هیچی نباش خب ؟! _باشه ... _بغ نکن دیگه ،ببینمت انگار زیادی من و دوست داری؟! _زیادی !!! کمی پول و دسته ای کلید روی میزی که توی اتاق بود گذاشت و گفت :این پیشت باشه، یه وقت لازم میشه تا مجبور نشدید در رو باز نکنید ،من کلید دارم، اینم کلید برای تو ،تلفن رو جواب بدید ،جز من کسی شماره اینجا رو نداره، دیگه چی ؟! _دیگه سلامتی.... لبخندی زد و گفت :خب من برم شماها جاگیر بشید، فردا شب میام برای شام !! _باشه .. حسین علی که رفت فهیمه گفت :دیگه نمیاد؟! _گفت میاد گاهی ... _یعنی اینجا دربست در اختیار خودمون !؟ _بله ... بچه ها خوشحال بودن ،ولی من ته دلم ناراحت بودم، الان هم که خونه رو عوض کرده بود ،نمیخواستم قبول کنم تا ابد اینجوری میمونه، میگفتم :حسین علی سر حرفش میمونه و عقد و رسمیش میکنیم و به همه میگه که ازدواج کردیم !!! از صبح روز بعد زندگی دیگه ای داشتیم، بچه ها آزادانه تر توی خونه میگشتن ،انگار یه جورایی اختیارشون به خودشون بود... حسین علی هفته ای سه چهار شب می اومد اون خونه، شامش رو می‌خورد و شب هم میموند و صبح میرفت.... شبهایی که نمی اومد تماس میگرفت و احوالی می‌پرسید. باز تنها بودیم، خودمون چهار تا از خرید کردن چیزی برامون کم نمی‌گذاشت و در واقع از بعضی جهات که نگاه میکردم‌ میدیدم وضعیتم بد هم نیست، ولی من چی؟! خود شخص من چی ؟!درسته حسین‌علی از محبت و توجه چیزی برام کم نمی‌گذاشت ،ولی خب یه چیزی توی وجود من خالی بود اونم اینکه حس میکردم حسین‌علی خجالت میکشه من رو به عنوان زنش معرفی کنه!!! ادامه دارد... @qaracheman

🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان دل خستگان غیبت طولانی توایم ديگر نفس نمانده، بیا تا نمرده‌ایم ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الف
🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان دل خستگان غیبت طولانی توایم ديگر نفس نمانده، بیا تا نمرده‌ایم ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem

AnimatedSticker.tgs0.35 KB

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدودو چیزی که توی اون مدت برام مساله بود این بود که از همون اول حسین علی تاکید کرده بود که فعلا بچه نمیخوام... و همین کلمه فعلا، من رو متقاعد می‌کرد شاید در آینده تصمیمی برای بچه دار شدن بگیره، دلم میخواست قضیه عقد رسمی رو پیش بکشم ،ولی روم نمیشد، پیش خودم میگفتم :صبر کن! حتما زمانش نرسیده . توی اون خونه نه تلفنی جواب داده می‌شد و نه دری باز میشد، البته که کسی هم پشت در نمی اومد ،ولی حسین علی گفته بود :از خونه بیرون نرید ،هنوز کسی نمیدونه شماها اینجایید !!! ولی خب اون شرایط هم تا حدی برای ما قابل تحمل بود، مگه می‌شد توی یه خونه زندانی بود.... حسین علی از لحاظ رسیدگی به من و خورد و خوراک خونه چیزی کم نمی‌گذاشت.. کلی لباس برام خریده بود و برای منی که هیچوقت هیچکس به فکرم نبود، همین توجهات کوچیک اونقدر مهم و پررنگ بود که بقیه مسائل رو میگذاشتم توی حاشیه.... یکی از همون شبهایی که شام حسین علی رو داده بودم و سری به بچه ها زده بودم که مطمئن بشم چیزی لازم ندارن، رفتم تو اتاق!!! حسین علی گفت :فردوس شاید مجبور بشیم از این خونه بریم ! سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم و گفتم :چرا ؟! _یعنی منظورم اینه که شماها برید !!!گفتم :یعنی چی ما بریم ؟! _نه اینکه برید!!! جابجا بشید، یه خونه، یه جای دیگه نگران نباش خونه خوب و بزرگیه، همه وسایلی هم توش هست ! _من کاری به بزرگ و کوچیکی ندارم ،چرا باید از اینجا بریم؟! فروختی اینجا رو ؟! _نه نه ببین کسی نمیدونه شماها پیش من هستید، منظورم از کسی محمد علی و شریفه و راحله اس !!! _خب بگو آخرش که چی ؟! _آخرش آره، ولی فعلا وقتش نیست ! _کی وقتش میشه ؟! _نمیدونم ،باید فرصت مناسبی باشه، شما یه مدت اونجا بمونید نگران نباش من میام اونجا، فقط میخوام اگه کسی اینجا اومد،شما نباشید ! حرفی که مدتها میخواستم بزنم رو به زبون آوردم و گفتم :ما ...یعنی وضعیت ما کی درست میشه؟! _چه وضعیتی ؟! _مگه قرار نبود رسمی بشه ... _میشه فردوس!!! فعلا سرم شلوغه باید برم دنبال کارهاش... بعد از کشو جعبه ای بیرون اورد گرفت جلوم و گفت :این برای تو !!! گرفتمش بازش کردم، توش النگوی خوشگلی بود با تعجب گفتم :برای من گرفتی ؟! _پس برای کی گرفتم؟! گفت:تو به هیچی فکر نکن ،فقط به من فکر کن خب؟! همه چی رو درست میکنم ! و من اونقدری از دیدن اون النگو ذوق کرده بودم که اگه بهم میگفتن قله قاف هم برو ،بی برو برگرد میرفتم .....اونشب هم گذشت ...صبح بچه ها النگو رو که دستم دیدن فهیمه گفت :اوووه حسین علی خان ولخرج شده !!! _ناحقی نکن فهیمه، حسین علی خوب خرج میکنه ! _اره خدایی ... خندیدم.. _آجی من میخوام برم بیرون... _کجا ؟! _هر جا !!!خسته شدم از بس توی خونه ،مگه زندانی هستیم ؟! راست می‌گفت ،شرایط من باز خوب بود، ولی اونها باید توی یه اتاق میموندن اکثر مواقع !!!یاد حرف دیشب حسین علی افتادم و گفتم :بشینید یه چیزی بگم ..به زودی شرایط درست میشه و این وضعیت تموم میشه !!! فریده گفت :عقد میکنید ؟! _نه ،یعنی اونکه قولش رو داده ،ولی میگه کارش زیاده فعلا نمیتونم برم دنبال کارهاش .... _تو هم باور میکنی؟! _چرا نکنم؟! فهیمه گفت :پس چه جوری قراره درست بشه ؟! _شاید بخوایم بریم یه خونه دیگه زندگی کنیم ... _همه باهم ؟! _ما اره و حسین علی هم میاد و میره فریده گفت :آجی نمیخوام ناراحتت کنم، ولی متوجه ای داره ما رو از همه قایم میکنه ؟! _اره متوجه ام .... _خب چرا ؟!حالا ما به کنار ،تو رو چرا قایم میکنه، مگه نه اینکه زنشی !!! راست می‌گفت ،ولی من نمیخواستم ذهنم رو مشغول این شکیات کنم، برای همین گفتم :نگران نباش فریده ،به وقتش به همه میگه !!! و رفتم سراغ کار خودم ...ولی حرفهای فریده و پیشنهاد حسین علی عین مته توی سرم صدا میکرد... از یه طرف حق میدادم به فریده که اون حرفا رو بزنه ، از یه طرف هم خودم رو محق میدونستم که به حسین علی شک نکنم ... هر چی بود دو هفته دیگه هم گذشت.. توی اون مدت خبری از بیرون نداشتیم، کسی هم سراغی ازمون نگرفته بود، یه شب موقع شام حسین علی گفت :فردوس وسایل شخصی‌تون رو جمع کنید‌،اخر هفته میریم خونه جدید !! توی اون مدت حرفی نزده بود و من فکر میکردم از صرافت افتاده، قاشق رو توی بشقاب گذاشتم و گفتم:فکر می‌کردم از فکرش بیرون اومدی ! _نه اینجا موندنتون درست نیست، اونجا هم خونه خوبیه ! _بحث خوب و بد بودن نیست ،بحث موش و گربه بازیه!!!! _فردوس غر نزن خب ؟!کاری که بهت میگم رو بکن، وسایلتون رو جمع کنید اخر هفته میریم اون خونه ! _تا کی ؟! _شاید تا همیشه .... بعدم غذاش رو نصفه گذاشت و بلند شد... ناراحت ظرفها رو گذاشتم توی سینک و رفتم توی اتاق چراغ ها رو خاموش کرده بود و خوابیده بود‌... ادامه دارد... @qaracheman

گیلدیک خمیرته قره چمن😍
گیلدیک خمیرته قره چمن😍

این چه بزرگ شده😁
این چه بزرگ شده😁

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدویک ولی خب حسین علی انگار بعد از اینکه حرفهاش رو جلو همه زده بود و جلو همه با ما از روستا خارج شده بود دیگه باور کرده بود که همسر منه!!! آخرین تکه ظرف رو شستم و شیر آب رو بستم که کنارم ایستاد و گفت :تموم شد ؟! _بله ... _پس با من بیا و رفتیم تو یکی اراتاقها و گفت :خیلی خب حاالا یه قولت عمل میکنی! _قول ؟! _امشب عقد میکنیم.. _ولی ... _چیه نمیتونیم اینجوری توی یه خونه بمونیم که !!! _چرا ؟مثل قبل ! _قبل فرق داشت من ازت خواستگاری نکرده بودم؟! اینجوری تصور نکرده بودم، فکر میکردم میایم اینجا بعد یه عقد رسمی میکنیم و کم کم همه چی پیش میره ،نه اینکه به این سرعت و اونم با یه محرمیت!!! راستش توی دلم میترسیدم حسین علی بعدا ولم کنه، یه محرمیت بود دیگه .. چند باری میخواستم اینو به زبون بیارم ولی بعد پیش خودم میگفتم:ادمی که اینهمه وقت دنبال من بوده و پیدامون کرده و اومده سراغم همچین کاری نمیکنه !!! توی افکار خودم بودم که حسین علی گفت :بگو !! _چی بگم ؟! لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت : این شد و گفت :به خواهرات هم تفهیم کن که عقد کردیم، حوصله موش و گربه بازی ندارم.. نمیدونستم چیکار کنم، تویی وضعیت بدی بودم ...صدای فتانه اومد که داشت صدام میزد، از جا بلند شدم و گفتم: بچه ها نمیدونن ! خیلی جدی گفت برو بهشون بگو .. رفتم بیرون، فتانه با تعجب نگاهم کرد ،اون رو بردم توی اتاق، فهیمه گفت :آجی خوبی ؟! _خوبم بشینید باید چیزی بگم !! نمیدونستم چطوری باید بهشون بگم ،خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : حسین علی ازم یه چیزی خواسته و منم قبول کردم .... _چی؟ حتما ما باید از اینجا بریم نه ؟! _نه فهیمه! چرا به محض حرف زدن همه میرید تو فاز اینکه از هم جدا بشیم، همیچین چیزی نیست ! _پس چی ؟! _خواسته تا قبل از عقد رسمی محرم بشم _چیییی؟! فریده گفت : خب چطور محرم میشید؟! وقتی اون طرف داره صیغه میخونه، یهو رسمی کنه.. فهیمه که انگار بیشتر از فریده دوزاریش صاف بود گفت :هیچی جاش عوض میشه !!! صدای حسین علی اومد که صدای زد : فردوس!!! _فهیمه ؟! _چیه خب مگه دروغه؟! _مگه قرار نبود ازدواج کنم هان؟! ما به همین قصد و نیت اومدیم شیراز مگه نه ؟! فریده گفت :راستش نه با این سرعت!!! نمیدونم ولی کاش اول رسمیش میکرد ... _به این چیزا فکر نکنید بخوابید مطمئن باشید زندگی خیلی بهتر از توی ده میشه ! باز صدای حسین علی اومد که گفت :فردوس !!! فریده گفت:بهتره بری، الان میاد دم در اتاق !!! حسین علی گفت:خب گفتی ؟! آره گفتم.... راستش اونشب بر خلاف تصورم خیلی راحت خوابیدم، اروم!!!و از اونشب من وارد مرحله دیگه‌ای از زندگیم شده بودم ،مرحله ای که نمیدونستم چیا سر راهم میگذاره !!! صبح چشم که باز کردم حسین علی جلو اینه ایستاده بود ،من رو که بیدار دید گفت :بیداری!!! لبخندی زدم و گفتم :صبح بخیر ! _صبح بخیر خوبی ؟! _خوبم ... _هنوز میخوای بخوابی ؟! _نه بلند میشم باید صبحانه آماده کنم !!! گفت :دیگه اینجا کار نمیکنی فردوس !!!خانم این خونه ای ،هر جوری خودت دوست داشتی زندگی میکنی خب؟! اینکه باید این کار و بکنی یا نکنی وجود نداره ،در ضمن از خواهرهات هم بخواه کمکت کنن، اونجوری که من می بینم ،تو جور کش اونها هستی!!! _من بزرگترشونم !!! _میدونم، نگفتم رهاشون کن، میگم بذار یه جاهایی هم اونا مسئولیت به عهده بگیرن!!! _باشه .... اروم در رو باز کردم،بغلم شکست.. کی بود دلش نخواد جشن عروسی براش گرفته بشه ،لباس عروس بپوشه و با عزت و احترام راهی خونه بخت بشه...مگه حالت عادی این نبود؟! مگه زندگی عادی این نبود ؟!پس چرا مال من همه چیش فرق داشت؟!! چرا ؟چون مادری نداشتم، چون پدری نداشتم برام پدری کنه؟! هر چی بود دق دلیم رو خالی کردم.. بچه ها هنوز از اتاق نیومده بودن بیرون، ولی صداشون می اومد، داشتم کتری رو آب میکردم که حسین علی شیک و مرتب اومد پایین و گفت :من میرم کار دارم، برای ناهار نمیام ولی شام رو باهم میخوریم، و گفت :فعلا ... اونکه رفت نفس عمیقی کشیدم و رفتم پیش بچه ها، فهیمه من رو که دید با اون لباس‌ها سوتی کشید و گفت :اوهههه واقعا عروس شدی !!! _فهیمه ؟! _خیلی خب بابا چیزی نمیگم !! _یالا بیاید صبحانه .... و از اون روز زندگی ما اونجوری پیش می‌رفت ،حسین علی معمولا ناهار نبود و ما از صبح با بچه ها آزادانه می‌گشتیم و غروب که میشد بچه ها شامشون رو میبردن توی اتاق تا بخورن و من و حسین علی با هم شام میخوردیم و .... گاهی پیش می اومد چند شب چند شب بچه ها و حسین علی همدیگه رو نمی‌دیدند، نه اون تمایلی داشت، نه دخترا و این برای من هم خوب بود ،شاید اگه همدیگه رو میدیدن زد و خوردی بینشون پیش می اومد !!! دو هفته ای بود از ده اومده بودیم و دو هفته بود من زن حسین علی بودم ، ‌ ادامه دارد... @qaracheman

🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem
🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem

AnimatedSticker.tgs0.35 KB

❌ دوشنبه ۲۰ مهرماه مصادف شده با اول ماه قمری عزیزانی که میخوان ختم سوره واقعه بخونن فراموش نکنن بخونید به نیت سلامتی و فرج اع
❌ دوشنبه ۲۰ مهرماه مصادف شده با اول ماه قمری عزیزانی که میخوان ختم سوره واقعه بخونن فراموش نکنن بخونید به نیت سلامتی و فرج اعلیحضرت ولیعصر علیه السلام ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem