ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

سایت قره چمن

سایت قره چمن

Открыть в Telegram

تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: ‏QaraCheman.ir اینستاگرام: ‏https://www.instagram.com/QaraCheman/

Больше
1 576
Подписчики
+124 часа
+97 дней
+1430 дней
Архив постов
شادی روحش فاتحه و صلوات🌹🙏
شادی روحش فاتحه و صلوات🌹🙏

تصاویر ماهواره‌ای نشان می‌دهد موج بارش مستقر در آسمان ترکیه در حال حرکت به سمت غرب ایران است
تصاویر ماهواره‌ای نشان می‌دهد موج بارش مستقر در آسمان ترکیه در حال حرکت به سمت غرب ایران است

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوهشت _دیگه واقعا داره بهمون بر میخوره.. گفت والا منم نمیخواستم اینقدر طولانی بشه، ولی چمیدونستم همین الان این دختر حامله میشه ! _والا بعدش بچه دار میشه تا دوسال هیچی نگیم شیرش خشک میشه !!! _ببین الان مشکل اصلی شریفه اس، یه طوری دست به سرش کن!!! خودتم میدونی اگه پاش باز بشه اینجا، نمیشه دست به سرش کرد ! _پس چه کنم ؟! _نمیدونم ... _تو فعلا یه مدت مدارا کن ،ایشالا که یه شک بوده، بعدم اومده باز نکردید ،تموم شده و رفته !! _ایشالا ... حسین علی رفت و دقیقا دو روز بعدش باز در خونه رو زدن...جمعه بود و فتانه خونه بود ،دویید سمت حیاط، قبل از اینکه برسه به در هال گرفتمش و گفتم : بشین خودم میرم !!! بعد رو به همه اشون گفتم :احتمال داره شریفه خانم باشه، اسمی از حسین علی نمیارید،خودم یه چیزی میگم ،شماها هیچی نگید !!! رفتم پشت در از سوراخ نگاه کردم ،خودش بود... شریفه خانم بود و بدتر اینکه اینبار محمد علی هم بود ...نمیتونستم باز قائم بشم،تا کجا میشد قائم شد؟! اینطور که پیدا بود جای ما رو میدونستن ، نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم....شریفه خانم از دیدن من تعجب کرد، انگار هنوزم امیدی داشت شخص دیگه ای در رو باز کنه، من هم جوری نشون دادم که تعجب کردم و گفتم :سلام ...شما اینجا ؟! شریفه خانم گفت:سلام ،به به فردوس خانم، احوال شما ؟! _ممنون شریفه خانم ،شما خوبید ؟ _به لطف شما ... توی چارچوب در ایستاده بودم، شریفه خانم که دید انگار نمی‌خوام تعارفشون کنم داخل، گفت :همینجا پشت در بمونیم ؟! _ببخشید بفرمایید .... از جلو در کنار رفتم، اومدن داخل در رو که بستم مونده بودم چه کنم ؟! رفتن سمت ساختمون ...فتانه در رو باز کرد و دویید سمت شریفه خانم و گفت: سلام خاله شریفه ... شریفه خانم فتانه رو گرفت توی بغلش و گفت :اوهههه چقدر بزرگ شدی تو این یکسال !!! فریده و فهیمه هم اومدن بیرون و سلام علیکی کردن... وارد خونه که شدیم محمد علی نگاهی به اطراف انداخت ،شاید داشت برای خودش برآورد میکرد چطور اونجا زندگی می‌کنیم؟فهیمه سینی چایی ریخت و تعارف کرد!!! حرفی نمیزدم شریفه خانم به حرف اومد و گفت :خب فردوس جان ،چند وقته برگشتید شیراز ؟! _ما والا حدود 6 ماهی هست ! _6 ماهه اینجایید ،ولی نیومدی سری به من بزنی؟! _نخواستم مزاحمتون بشیم... _ مزاحم چیه دختر ؟! _آخه خودتون ما رو فرستادید ده، نخواستیم باری روی دوشتون باشیم .. محد علی گفت :با کی برگشتید ؟! _با ...با خودمون ! _اینجا تنها زندگی می‌کنید ؟ _بله ... سری تکون داد و گفتم :شما ما رو از کجا پیدا کردید؟! یعنی از کجا فهمیدید اومدیم شیراز و اینجا زندگی می‌کنیم ؟! شریفه خانم فهیمه رو نشون داد و گفت :از طریق این خانم خانما... فهیمه ترسیده گفت :من؟ ...من از کجا؟! محمد علی گفت :خونه حسن، روز مهمونی من رو که دیدی در رفتی ،فکر کردی من ندیدم، نه ؟! _من رو تعقیب کردید ؟ _مجبور بودم، راستش اولش شک کردم خودتی ،ولی وقتی در رفتی مطمئن شدم.. چشم غره ای به فهیمه رفتم و توی دلم گفتم :نمیرفتی مهمونی چی میشد آخه ؟! شریفه خانم گفت :خانواده اتون خبر دارن که اومدید ؟! _بله ،ولی میدونن کجاییم، یعنی ادرسمون رو ندارن ،ولی میدونن شیرازیم.. _آهان، خب !! جوری که از حرفهاشون بر می اومد انگار نمیدونستن که حسین علی توی کاره، شریفه خانم گفت :شوهرت کجاست ؟! گفتم :شوهر ؟؟؟ _آره یه روز دیگه اومدم کسی خونه نبود، به یکی دو تا از اهالی سوال کردم گفتن 4 تا دخترن و مردی گاهی بهشون سر میزنه ،من فکر کرده بودم عمو یا پسر عموتن ،ولی الان میگی آدرست رو ندارن، خب پس حتما ازدواج کردی که تو این خونه ای، ماشالله سرو وضع زندگیتون هم خوبه !!! _نگیم شوهر ...یه آدم خوب مثل شما که کمک حالمونه!!! محمد علی گفت :یه مرد تنها ؟! جواب ندادم شریفه خانم گفت :ببین فردوس، میدونم دختر خوبی هستی و حواست به خودت و خواهرات هست ،ولی نیاز به تذکر که نداره ؟! _خیالتون راحت... چی میگفتم؟! میگفتم حسین علی اون مرده!!! میگفتم غریبه نیست و شوهرمه!! شریفه خانم مدام میگفت :هر کاری داشتید من رو خبر کنید ! و محمد علی اصرار داشت که با اون مرد آشنا بشه... گفتم :چشم هر موقع اومد و شما هم بودید با هم آشنا بشید ! _خب تماس بگیر بیاد ! _همیشه شیراز نیست، گاهی میاد و بهمون سر میزنه .... پیدا بود باور نکرده، ولی خب حرفی هم نزد، اون روز شریفه خانم و محمد علی که رفتن، فریده شروع کرد به غر زدن :واقعا که فردوس، این دیگه چه جوری بود ؟!چرا واقعیت رو نگفتی ،الان میدونی هزار تا فکر و خیال باطل در موردمون کردن اینها؟! _چیکار میکردم ها ؟!میگفتم برادرتونه!!! _میگفتی، چی میشد؟! اینهمه دوز و کلک بازی برای چیه ؟! _وقتش بشه خود حسین علی میگه .. ادامه دارد... @qaracheman

⚫إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ ⚫ مراسم خاکسپاری شادروان هادی قاسمی فرزند مرحوم اصغر قاسمی ساعت ۹:۳۰ روز جمعه ۲۴ مهرماه در بهشت زهرا برگزار میگردد عرض تسلیت خدمت خانواده های معزی، شادی روحش فاتحه و صلوات🌹🙏 ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman

⚫إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ ⚫ درگذشت شادروان هادی قاسمی فرزند مرحوم اصغر قاسمی را به اطلاع همشهریان محترم م
⚫إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ ⚫ درگذشت شادروان هادی قاسمی فرزند مرحوم اصغر قاسمی را به اطلاع همشهریان محترم می‌رساند مراسم خاکسپاری متعاقبا اعلام میگردد عرض تسلیت خدمت خانواده های معزی، شادی روحش فاتحه و صلوات🌹🙏 ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوهفت _خب حالا مگه چی شده ؟!اصلا بفهمن ما باید غصه این رو هم بخوریم که حسین علی خان دروغ هاش رو بشه ؟! بعدم گذاشت و رفت توی اتاق، پشت سرش گفتم : یه چیزی هم بدهکار شدم انگار فریده گفت: تو مطمئنی شریفه خانم بود؟! یعنی میگم صورتش رو دیدی ؟ _فریده خودش بود با همین چشمهام دیدم، این که بیخیال نمیشه امروز باز نکردیم فردا رو چه کنیم؟! ای خدا بگم چیکارت نکنه فهیمه !!! گوشی تلفن رو بر داشتم و شماره حسین علی رو گرفتم، باید خبرش میکردم، خیلی کم اتفاق می افتاد من تماس بگیرم شاید توی اون 6 ماه یک یا دوبار ضروری زنگ زده بودم، زنی گوشی رو برداشت سلام دادم و گفتم : ببخشید حسین علی خان هستن ؟! _خیر شما ؟! _ممنون تماس میگیرم گوشی رو گذاشتم اینم نبودش، همه ترسم این بود شریفه خانم دم در منتظر باشه و فتانه که از مدرسه میاد ببینتش.. اونوقت دیگه نمیشد کاری کرد.. برگشتم حیاط ،از همون سوراخ نگاه کردم کسی نبود خیالم کمی راحت شد که رفته !!! اونروز فتانه که اومد کلی سین جیمش کردم که :کسی توی راه ندیدی؟! کسی باهات حرف نزد ؟!سوالی چیزی نپرسید ؟ و اونم فقط میگفت :نه !!! فهیمه برای خوردن ناهار که اومد بیرون گفت:اروم شدی ؟! _آخه مگه بیخودی ناآروم میشم دختر ؟! _اتفاقا بهتره که شریفه خانم ما رو پیدا کنه ! _بهترش کجاست ؟! _لااقل برادرش رو تحت فشار بذاره عقد رسمی کنه ! _از این ورم شاید مجبورش کنه همین رو هم فسخ کنه، فکر کردی اونوقت باید چیکار کنیم هان ؟! _من ...اگه به خاطر من شده معذرت میخوام... _چیزیه که پیش اومده، باید ببینیم چیکار میشه کرد ،امیدوارم اینبار که دیده کسی در رو باز نکرده ،دیگه برنگرده اینجا فریده گفت :فکر میکنی همچین چیزی بشه ؟! _گفتم امیدوارم !!! اونروز دیگه نه من تماس گرفتم با حسین علی، نه اون تماس گرفت و نه اومد خونه ....دو سه روز بعد هم خبری ازش نشد ...نه از حسین علی خبری بود ،نه از شریفه خانم !!!خوشحال بودم شریفه خانم خبری ازش نیست، ولی حسین علی چرا ازش خبری نبود ؟تماس هم نگرفت ه بود... روز چهارم بود دیگه داشتم نگران میشدم، فهیمه هم مدام میگفت :خب تماس بگیر ببین چه خبره ؟! گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم ،..خدا خدا میکردم خودش برداره و وقتی صداش پیچید توی گوشی نفسی از سر آسودگی کشیدم و گفتم :سلام !! _علیک سلام بفرمایید... میدونستم وقتی رسمی حرف بزنه یعنی کسی پیششه برای همین گفتم :معلومه کجایی چرا سری اینجا نمیزنی؟! _میرسم خدمتتون امروز حتما !!!فعلا با اجازه خدانگهدار.... و گوشی رو گذاشت ...گوشی رو کوبیدم روی تلفن و گفتم :میخوام نرسی!!! عصر بود که از راه رسید.. شاد و خوشحال بود.. انگار از چیزی خبر نداشت، اگه فهمیده بود شریفه خانم بویی برده حتما بازخواستمون میکرد‌... سلام علیکی کرد و گفتم :معلومه کجایید؟! _دنبال بدبختی هام ،راحله حالش خوب نبود، چند روزی بستری بود درگیر اون بودم ... _نمیتونستی خبری بدی !!! _والا شریفه عین چی بالای سرم بوده.. _میتونستی، نخواستی.... حسین‌علی رفت سمت اتاق ،منم دنبالش رفتم نشست و گفت: والا بذار اینجا که میام لااقل غر غر نشنوم.... _والا من حرف عادی هم بزنم، تو میگی غرغره!!! _راستی پسر عموت رو دیدم ! _کجااااا؟! _شانس آوردم همون اطراف خونه داشت می پلکید دیدمش ،وگرنه رفته بود خونه هرچند کسی خونه نبود، ولی خب شانس باهام یار بود ! _چیکار داشت ؟! _چیکار داره ؟!میخواسته احوالتون بپرسه !!!! کمی من و من کردم و گفتم :چند روز پیش یکی در خونه رو زد، رفتم تا در رو باز کنم از سوراخ بیرون رو دیدم فکر میکنی کی بود پشت در؟! _اسفندیار؟! _کاش اون بود... _عموت ؟! _نه ... _دِ فردوس بگو ! _شریفه خانم .. _چیییییی؟! شریفه؟! ...اون ...اون از کجا ؟! _نمیدونم من در رو باز نکردم ولی خب اینجا رو میدونه .... _بازم اومده ؟! _نه 4یا 5 روز پیش اومد.... _بدبخت شدم!!! همون روز راحله حالش بد شده، احتمالا دیگه وقت نکرده بیاد،چرا به من چیزی نگفت اصلا ؟!حتی اشاره ای هم نکرد ...از کجا اینجا رو پیدا کرده ؟! _نمیدونم، واقعا خودم هم نمیدونم... نمیخواستم بگم فهیمه به اون محله رفت و آمد داره و گناه رو بندازم گردن فهیمه ،برای همین گفتم :شاید اسفندیار رفته دم خونه گفته ما با تو اومدیم شیراز... _نه اون نرفته ،شریفه میدونست با من اومدید بازخواستم میکرد مطمئنم !!! _پس چی ؟! _نمیدونم این بار اومد در رو باز کن، ولی اسمی از من نیار، فهمیدی؟! بگو خودتون اومدید کسی خبردار نیست ... گفتم:نمیگه چطور این خونه رو گرفتید ؟! _یه چیزی بگو یه دروغی سر هم کن..... _چرا راستش رو نگم ؟! _فردوس وقتش نیست، راحله حالش خوب نیست، الان اینم بشنوه دیگه هیچ!!! همین که گفتم،هیچی از من نگو به کل ! ادامه دارد... @qaracheman

🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان بر این کویر خشک، باران می‌رسد یک روز بر این تن بی‌روح ما، جان می‌رسد یک روز ❣اَللّهُمَّ عَجِّل
🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان بر این کویر خشک، باران می‌رسد یک روز بر این تن بی‌روح ما، جان می‌رسد یک روز ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem

AnimatedSticker.tgs0.36 KB

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوشش سعی میکردم دلخوریم رو نشون بدم، من واقعا اگه میدونستم قراره این همه مدت طول بکشه ،عمرا اگه قبول میکردم خودم رو اینجوری توی هچل بندازم ،اون گفته بود به زودی رسمی می‌کنیم و من منظورش از زود رو در حد یکی دو هفته میدونستم ،نه 4 ماه !!! روز بعد حسین علی موقع رفتن گفت : فردوس اوقات تلخی نکن دیگه ،بهتره به من اعتماد کنی، همه چی درست میشه !!! _اعتماد نکنم چه کنم؟! توی راهی هستم که نه میتونم جلو برم نه عقب ! _سخت میگیری ‌. _خوشحالت به خدا !!! شهریور ماه شد ...فتانه رفت تا با تجدیهای اون سال امتحان بده و برای سال بعد وارد کلاس دوم بشه، امتحان ها رو میداد و خوب و خوش برمیگشت خونه.... فهیمه چند وقتی بود زیادی شاد و شنگول بود ،یه روز اومد پیشم و گفت : آجی میشه یکی از لباسهات رو بپوشم؟ _لباس من ؟ _اره ... _مگه خودت لباس نداری؟! _دارم، مال تو قشنگ تره ... _قراره جایی بری؟! _نه همینطوری گفتم، بگو نمیدم و خلاص، چرا سین جیم میکنی ؟! _صبر کن ببینم، یه حرفی میزنی و بعدم خودت قهر میکنی، بگو کجا میخوای بری ؟! _حسن سربازیش تموم شده بر گشته ،خونه اشون مهمونیه، مادرش من رو هم دعوت کرده .... _چشم مادرش روشن، فهیمه حواست هست زیاد رفت و آمد میکنی یا نه ؟! _فقط همین یه بار! مهمونیه، همه هستن، تنها که نیستم خواهش میکنم زود برمیگردم ! _باشه فقط قبل از تاریک شدن هوا خونه ای خب؟! _باشه... دویید سر کمد و لباسی پوشید و اومد جلوم و گفت :خوبه ؟! _آره مادر شوهر پسنده... مشتی به بازوم زد و گفت :آجی ؟! _چیه خب ،مگه نمی‌خوای بپسندن؟ مطمئن باش می‌پسندن.. _دلشونم بخواد ... فهیمه رفت و من پشت سرش دعایی خوندم.... دلم میخواست هر سه تاشون سرو سامون بگیرن ،اونم خوب و درست!!! فهیمه بچه زرنگی بود ،از پس خودش بر می اومد و گلیم خودش رو از آب میکشید، از این بابت خیالم راحت بود، ولی نمیخواستم که یه وقت طرف مقابلش فکر کنه بی کس و کاره!!! تصمیم گرفته بودم حالا که حسن سربازیش تموم شده ،اگه دیدارهاش ادامه دار بود با حسن سفت و محکم حرف بزنم !!! دیگه از بحث کردن با حسین علی دست کشیده بودم، 6 ماه بود وضعیت اونجوری بود و حسین علی به گفته خودش راحله ماه پنجمش تموم شده بود روزی که این حرف رو زد گفتم :پس 4 ماه دیگه هنوز بهونه برای دست به سر کردن من داری!!! _یعنی چی این حرف ؟! _هیچی منظوری نداشتم، همینطوری گفتم !!! روزی که فهیمه رفته بود مهمونی خونه حسن، وقتی برگشت بهش گفتم: چه خبر ؟! _سلامتی خبری نبود، مهمونی بود دیگه !!! انگار از اون ذوق قبل از رفتن خبری نبود، گفتم :چیزی شده؟ انگار زیادی خوش نگذشته ! _نه اتفاقا خیلی خوب بود ‌.. _پس چرا سگرمه هات توی همه ؟! _نه خوبم خسته شدم .. _مگه کوه کندی اونجا ؟! سوالم رو بی جواب گذاشت و رفت... اونشب هر چی پا پی شدم فهیمه حرفی نزد، گذاشتم به پای دلخوریهای عادی!!! فتانه مدرسه رو شروع کرده بود و همین که میدیدم یه امیدی داره و با چه حرصی درس میخونه، بهترین پاداش اون سالهام رو میگرفتم !!! نیمه های مهر ماه بود حسین علی همونطور مثل ماه‌های اخیر می اومد و می‌رفت ،یه روز صبح سه تایی توی خونه بودیم که در رو زدن... کم پیش می اومد کسی در خونه ما رو بزنه، کاری با کسی نداشتیم ،فهیمه گفت :کیه یعنی ؟! _میرم ببینم کیه !!! بی صدا وارد حیاط شدم، سوراخ کوچیکی روی در حیاط بود چشمم رو گذاشتم روی سوراخ و بی صدا موندم، میخواستم ببینم کیه بعد در رو باز کنم... از دیدن کسی که پشت در بود نزدیک بود قالب تهی کنم، دستم رو جلو دهنم گرفتم تا صدام در نیاد، باز کسی به در کوبید... فهیمه توی چارچوب در ایستاد،بهش اشاره زدم چیزی نگه... اروم برگشتم توی ساختمون و در رو بستم ... فهیمه گفت :چرا باز نکردی؟ چته ؟چرا رنگ به روت نیست خوبی ؟! _بدبخت شدیم یا نه!!! نمیدونم اگه بدونی کی پشت در بود ؟! _کی بود ؟! نگاهی به دو تاشون انداختم و گفتم :شریفه خانم !!! هر دو تا با تعجب گفتن :کییییی؟! _شریفه خانم!!! باور کنید خودش بود با چشههای خودم دیدم .. فریده گفت :شاید اشتباه دیدی، فریده خانم کجا و اینجا کجا ؟! فهیمه اما چیزی نمی‌گفت، ایستاده بود گوشه ای و انگار از اومدن شریفه خانم تعجب نکرده بود، دیگه کسی در نمیزد، انگار پشیمون شده بود از موندن پشت در ، رو به فهیمه گفتم :تو چرا چیزی نمیگی ؟! _چی بگم ؟ _نمیدونم انگار تعجب نکردی ! _من ؟!چرا خیلی هم تعجب کردم !! _یعنی شریفه خانم از کجا فهمیده ما شیرازیم و مهم تر اینکه از کجا فهمیده ما کجا زندگی میکنیم؟! _من چمیدونم ... _فهیمه نکنه توی رفت و آمدهات تو رو دیدن هان ؟! _نه ... _از کجا اینقدر مطمئنی؟ شاید دیدن تو متوجه نشدی ! _اپن دیگه تقصیر من نیست !!! _گفتم اینقدر رفت و آمد نکن، اونم جایی که دو نفر آشنا هستن... ادامه دارد... @qaracheman

تقدیم به بچه های دهه ۴۰ و ۵۰ ✅صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman

هوای بارونی و باصفای قره چمن😍 ✅صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوپنج گفت :خودش میبره خودش میدوزه و تن آدم میکنه پشتش اشکم میریزه !!! من واقعا اون مرد رو دوست داشتم! باهمه خوبی ها و بدیهاش !!! گفت: دعا کن راحله زود برگرده خونه اش _باز قهر کرده ؟! _نه مصیبت بزرگی سر آورده ! گفتم :چرا ؟! _حامله اس.. لبخندی زدم و گفتم :چرا اینجوری میگی؟ مصیبت چیه ؟شاید بچه بیاد زندگیش درست بشه !!! _دلت خوشه ها ،یکی باید اینو جمع کنه، اونوقت این خودش میخواد بچه دار بشه؟!!! شوهرش رفته برای کاری تهران، راحله اومده خونه من، ایشالا که کارش زود تموم بشه و برگرده... _ایشالا ... _خب من برم ،یه سری چی خریدم بازم چیزی لازم بود خودتون بگیرید... _دستت درد نکنه ،بمون ناهار بخور برو .. _نه دیگه برسم خونه بگم سیرم ،هوار میشه سرم، می‌شناسیش که !!! لبخندی زدم و گفتم :اره !!! _خب پس من رفتم... _به سلامت ... اون که رفت ،جعبه ای که داده بود رو باز کردم انگشتر ظریف و قشنگی بود با لبخندی بهش نگاه میکردم.... فهیمه کنارم ایستاد و گفت :نه آقا زحمت هم میکشن!!! _فهیمه ؟! _چشم چیزی نمیگم، چرا رفت ؟! _دخترش خونه اش موندگاره، اومده بود سراغ بزنه و بره ... از اونروز تا دو هفته وضعیت همین بود، راحله خونه حسین علی موندگار بود و اون فقط در حد سر زدن می اومد و می‌رفت .. بعد از دو هفته حسین علی خبر داد که شب میاد خونه، شام خوبی پختم و منتظر نشستم که بیاد، فتانه غر میزد و میگفت :همون نمی اومد بهتر بود، لااقل ما نمی‌خواستیم توی اتاق باشیم !!! حسین علی اونشب خوشحال و خندون اومد البته با دست پر!!! کاری که همیشه انجام میداد شامش رو در کمال آرامش خورد .. لبخندی بهش زدم و گفتم :خدا کنه راحله دیگه برای موندن نیاد ! _امیدوارم، از این بشر هرجا بگی برمیاد. _باز چه کرده ؟! _به شریفه خبر داده که بارداره ،شریفه رو هم که میشناسی چون خودش بچه نداره، دلش برا هر بچه مره، دستور داده خونه خودش نمونه، یا بره خونه شریفه تا حواسش بهش باشه یا بیاد خونه من و شریفه هم بیاد اونجا !!! _با هم آشتی کردید ؟! _من قهرم، اونکه آشتیه!!! کمی من و من کردم و گفتم :الان که آشتی کردید، خوبه ما هم بیایم دیدنش! _نه نه اصلا!!! نباید بدونه شما ها شیرازید، البته فعلا، تا آماده اشون کنم !!! دیکه مطمئن شده بودم که حسین علی تمایلی به این نداره که از اون موش و گربه بازی دست برداره، نخواستم دلخوری پیش بیارم و چیزی نگفتم ... روزهامون می‌گذشت، فتانه سرگرم کتاب‌ها ومدرسه بود، فریده بیشتر مواقع ساکت گوشه ای نشسته بود و فهیمه مدام دلش پر میکشید برای بیرون رفتن، یه روز دیگه از دستش کلافه شدم و گفتم :فهیمه اینقدر میری بیرون چیکار ؟ _بمونم خونه چیکار ؟ _وا همه تو خونه میمونن چیکار؟! نکنه میری سراغ حسن !!!؟؟؟ رنگ به رنگ شد و گفت :نه ..حسن بیچاره که سربازیه و مرخصی نداره ... این و راست می‌گفت... گفتم: خودش نیست،خانواده اش که هستن،نکنه میری سراغ اونا !!؟ _همیشه که نه، ولی گاهی میرم .. عصبانی گفتم :خوب بیخود میکنی، مگه حسین علی نمیگه کسی شماها رو نبینه، تو پا میشی میری محله ای که مغازه محمد علی اونجاست و خونه شریفه خانم !!! _اگه به حسین علی شما باشه ،میگه از این در بیرون نرید ! _فهیمه مسخره بازی در نیار ناراحتی برای من درست نکن !! فهیمه مثل همیشه که همه چی رو فقط می‌شنید و رد میشد، اون روز هم شنید و رد شد و من مطمئن بودم کار خودش رو میکنه! فقط میتونستم امیدوار باشم که اتفاقی کسی رو نبینه .... گذشت ...حسین علی درگیر راحله بود، گویا راحله ساکن خونه حسین علی شده بود و شریفه خانم هم اومده بود خونه حسین علی، از یه طرف ناراحت بودم رفت و آمد حسین علی دیگه آزادانه نبود، گاهی به بهونه مهمونی و سفر می اومد و میموند ،ولی از طرفی هم خوشحال بودم که شریفه خانم توی محله خودش نیست و امکان اینکه اتفاقی فهیمه رو ببینه نیست !!! یه شب که حسین علی با بهونه خونه ما مونده بود گفتم :الان راحله تا پایان 9 ماهگی میخواد خونه شما بمونه ؟! _والا اینجوری بوش میاد... _خب این خیلی بده ... _چیش بده، هر کسی داره زندگی خودش رو میکنه... _حسین علی 4 ماهه من زن توام، اینو نمیدونی؟! والا خودم دارم کلافه میشم !!! _چه فرقی داره ؟ _چه فرقی دارم؟ نمیبینی چه فرقی دارم؟! همه اش با ترس و لرز میای و میری، یه هفته هستی ،دو هفته نیستی... _دیگه چی؟! _پس رسمیش کن.... _به وقتش... _این وقت کی میاد ؟! _میاد نگران نباش، راحله رو میشناسی، بفهمه این قضیه رو قشقرق به پا میکنه میترسم خدایی نکرده اتفاقی برا بچه اش بیفته، اونوقت یقه من رو میگیرن .... _یعنی چی؟! داری علنا میگی تا 5یا6 ماه دیگه خبری نیست، نه ؟! _فردوس والا خسته شدم از این که هر بار پیشت هستم این بحث رو میندازی وسط .. _خیلی ببخشید واقعا !!! ادامه دارد... @qaracheman

🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان زخم دل هجران‌زدگان را تو شفایی درد غم‌ بی‌ نسخهٔ ما را تو دوایی ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ ا
🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان زخم دل هجران‌زدگان را تو شفایی درد غم‌ بی‌ نسخهٔ ما را تو دوایی ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem

AnimatedSticker.tgs0.37 KB

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوچهار روزها می‌گذشت... بچه ها شادتر بودن و زندگیشون راحت می‌گذشت سعی میکردم به مسائل جانبی فکر نکنم و زندگی رو به خودم سخت نگیرم... یکماهی از زمانی که اومده بودیم خونه جدید گذشته بود، یه روز حسین علی تماس گرفت و گفت: یه یکهفته ای نمیتونم بیام ! _چرا چیزی شدی ؟! _نه یه مسافرت باید برم نیستم شیراز، چیزی کم و کسری ندارید ؟! _نه همه چی هست ..فقط... _فقط چی ؟! _هیچی .... نخواستم اوقات تلخی کنم و حسین علی هم پیگیر نشد، تلفن رو که گذاشتم نق زدم :فقط مسافرت باقی بود !!! فریده گفت؛میره سفر ؟! _بله اونم یکهفته !!! _تو چرا دلخوری؟! اینجا هم که بود مگه مدام پیش تو بود ؟ _ول کن فریده .... _ببین آجی من از تو کوچیکترم، میدونم هم خیلی از کارها رو به خاطر ما میکنی، ممنونت هم هستم ،ولی به نظرت این قضیه یه کمی کش دار نشده، دو ماهه عقدشی هی امروز و فردا میکن!!!چطور برای سفر وقت داره برای کارهای عقد وقت نداره ؟! حرفهای فریده منطقی بود، ولی من نمیخواستم به هیچی جز اینکه حسین علی همه چی رو رو براه میکنه فکر کنم، جوابی به فریده ندادم و رفتم دنبال کار خودم!!! خرداد ماه بود.... فتانه پیله کرده بود ببرمش برای ثبت نام مدرسه، اون مدت زیاد بیرون نرفته بودیم، گاهی فهیمه می‌رفت و می اومد، یه روز بهش گفتم :این اطراف مدرسه ای ندیدی ؟! _چرا اتفاقا همین سر خیابون یه مدرسه هست ! فتانه خوشحال گفت :پس بریم ثبت نام کنیم ! _میریم .... یه روز صبح دستش رو گرفتم و باهم رفتیم مدرسه، مدیر مدرسه ما رو که دید گفت:پرونده مدرسه قبلش رو بدید... _راستش پرونده نداره، یعنی تازه میخواد بیاد مدرسه ! _طبق این برگه ای که دادی 9 سالشه ! _بله روستا بودیم، موقعیت مدرسه رفتن نداشته ! _نمیشه، یا باید جهشی بخونه تا برسه به بچه ها، یا اینکه بره شبانه .... _شبانه ؟! _اره یعنی مدرسه ای که مال بزرگسالان هست ... _آخه خیلی که بزرگ نیست ،دو سال دیر کرده، بعدم خوندن و نوشتن رو بلده ! _پس ببرش جهشی امتحان بده برسه به پایه مورد نظر ! _کجا چطوری ؟! _همینجا ثبت نامش کن ،شهریور بیار با تجدیدی ها امتحان بده، برات جفت و جور میکنم که لااقل بره کلاس دوم... _ممنون ... _خواهش میکنم .... فتانه اونقدری ذوق داشت که وقتی از مدرسه اومدیم بیرون تا خود خونه لی لی کنون رفت... چند تا کتاب اون خانم داده بود و من میدیدم فتانه با چه ولعی اونها رو میخونه، گاهی بهش میگفتم :واقعا میتونی امتحان بدی ؟! _میدم اجی، تو نگران نباش و قبول هم میشم قول میدم !!! دلم خوش بود به خوشی بچه ها، به اینکه لااقل امکانات بهتری برای زندگی در اختیار دارن ... یکهفته گذشت و حسین علی از مسافرت برگشت ..توقعم این بود که بیاد برای سر زدن ،ولی تماس گرفت و گفت :راحله اومده اینجا موندگاره انگار، اگه شد فردا طول روز سری میزنم! واقعا روی اعصابم بود ....روز بعد حوالی ظهر بود که اومد، مثل همیشه تر و تمیز و اتو کشیده، بر خلاف من خیلی هم سرخوش و خوشحال بود، سلام علیکی کرد و گفت :چیه چرا سگرمه هات توی همه؟! _چیزی نیست... بچه ها توی اتاق بودن، رفتم سمت اتاق خودمون اونم اومد و باز گفت :چیه فردوس این چه طرز استقبال از شوهرته؟! _چیه میخوای گاو و گوسفند زمین بزنم !!! _اوه چه توپ پری !!!همه اش به خاطر اینه که رفتم سفر ؟! جوابی بهش ندادم که گفت :کاره ، کار !!!ممکنه یک ماه بخوام برم... _برو ،کسی نگفت نرو ... _پس چی ؟! گفتم :چرا برا کار وقت داری، برای عقد رسمی وقت نداری ؟! _آهان حالا معلوم شد اوضاع از چه قراره !!!فردوس هزار بار گفتم بازم میگم، اون کار رو حل میکنم،باید بچه ها رو آماده کنم ... _خب آماده کن .. _مگه الکیه!!! بگم بفرما این زن جای مادرتون، تو بودی قبول میکردی ؟! _به وقتش بدتر از این رو قبول کردم.. یاد روزی افتادم که آقا دست پری رو گرفت آورد ده و گفت :این زنمه !!! اونم به ماها که حتی نون شب نداشتیم!!! گفتم :ببین حسین علی، اگه میخوای واقعا سر کارم بذاری و چند وقت دیگه بگی برو به سلامت، همین حالا این کار رو بکن ! _حرف بیخود نگو فردوس، گفتم کار رو درست میکنم، میکنم دیگه !!!اینقدر بحث نداره،من رو باش یه کاره اومدم ببینمت! ناراحت شده بود، شاید هم من تند رفته بودم نه ؟!شاید توی یه موقعیتی بهتر باید میگفتم ،برای همین گفتم :ناهار خوردی؟!ببین من ... _باشه درموردش حرف نزنیم، خب ولش کن.. دست توی جیب شلوارش کرد بسته ای درآورد گرفت جلوم و گفت :تو کیسه بیرونی خوراکی برای بچه ها هست، اینم سوغات خودت... نگاهش کردم که گفت :چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟! راستش گاهی از خودم بدم می اومد که در موردش اونجوری فکر میکردم ،اون مرد مگه توی همه اوقات به فکر من نبود؟!پس چرا باید بهش بدگمان بودم؟! حسین علی که من رو هاج و واج دید گفت :چیه مگه بار اوله برات کادو میگیرم! _نه.. ادامه دارد... @qaracheman

بریم به روستای با صفای قارقاشا😍

❌لیست قیمت گوشی های اپل، سامسونگ و شیائومی ۲۱ مهر ۱۴۰۵ 🔥همراه با گارانتی شرکتی و رجیستر شده ❌برای خرید یا استعلام قیمت بقیه
+2
❌لیست قیمت گوشی های اپل، سامسونگ و شیائومی ۲۱ مهر ۱۴۰۵ 🔥همراه با گارانتی شرکتی و رجیستر شده ❌برای خرید یا استعلام قیمت بقیه مدلها به آی دی @abolfazl_mrd پیام بدید🙏🌹 ❌کانال موبایل شاپ (سه شنبه بازار) مرجع قیمت موبایل و لوازم جانبی برای عضویت روی لینک بزنید: https://t.me/mobile_shooop

❌یکی از غذاهایی که با گیلدیک درست میکنن تورشیل آش هست برای دیدن طرز تهیه ش روی لینک بزنید: gharacheman.ir/طرز-تهیه-ی-تورشیل-آش/

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_صدوسه یه جورایی بغض کردم !!!رفتم اتاق و گفتم :ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم !چیزی نگفت، منهم با همون بغض خوابیدم... صبح که بیدار شدم حسین علی نبود ،فکر کردن به اینکه با اون حرفها ازم قهر کرده دلخورم میکرد ،مگه من چی گفته بودم ؟!واقعا هم حرفی نزده بودم.. فهیمه من رو که دید گفت :چیزی شده ؟ _نه... _صورتت اینو نمیگه ،نکنه دعوا کردید؟! دق دلیم رو سر اونها خالی کردم و گفتم : تقصیر شماهاست دیگه، هی من رو عصبی میکنید که به پر و پاش بپیچم !! _ما ؟!ما چیکار کردیم ؟! _چمیدونم توی رو قایم میکنه و این حرفا!! _ وا مگه بدت رو میخوایم؟! _خوبم رو هم نخواید !!!وسایلتون رو جمع کنید، چند روز دیگه میریم به خونه دیگه فریده گفت :اگه مزاحمیم میتونیم برگردیم ده ؟! _بسه فریده!! باشه بسه !!!اینقدر از رفتن نگید، اروم و بی دردسر داریم زندگی میکنیم ،چتونه ؟! همه ساکت شدن، میدونستن وقتی عصبانی باشم هر چی بیشتر باهام حرف بزنن بدتره.... دو روز بعد از اونشب که هنوزم حسین علی باهام سرسنگین بود، صبح موقعی که می‌خواست از خونه بره گفت :امشب میریم خونه جدید ،چیزی اینجا جا نگذارید، وسایل خودتم از کمدها جمع کن، چیزی جا نمونه !!! _باشه ... شب، آخرهای شب بود که حسین علی خواست وسایل رو ببریم توی ماشین و بعدم سوارشدیم و راه افتاد ...انگار شبونه میرفت که کسی نبینه ما رو ..دم در خونه ای ایستاد و گفت :اینجاست !!! همه پیاده شدیم و وارد خونه شدیم، یه خونه با حیاط نسبتا بزرگی بود ،درسته به پای حیاط خونه حسین علی نمیرسید ،ولی بازم بزرگ بود ...وارد خونه که می‌شدیم از یه راهرو رد شدیم و رسیدیم به یه هال و چهار تا اتاق که دو طرف هال بود و روبروش دری که آشپزخونه بود.... خونه پر از وسیله بود،یعنی هیچی کم نداشت ، در کل در مقابل خونه حسین علی هیچ بود، ولی برای ماها بهشت !!!!‌‌ حسین علی گفت :اینجا رو کسی بلد نیست ،کسی هم مزاحمتون نمیشه، راحت‌تر میتونید زندگی کنید، فردوس بیا !!! و راه افتاد سمت اتاقی، در رو باز کرد، وارد شدیم اتاق بزرگی بود که پنجره ای به حیاط داشت، تخت توش بود و یکی دو تا کمد گفت :این اتاق ماست !!! نگاهی بهش انداختم و گفتم: هنوز ازم دلخوری ؟! _من؟ نه ! _پس چرا اخمهات توی همه ؟! _نباشه ؟! _مگه من چی گفتم ؟ _اخه یه جوری حرف میزنی انگار من میخوام کلاه سرت بذارم و مثلا سربدواونم تو رو !!! _من بیخودبکنم. _ببین فردوس فعلا شرایط زندگی من اینجوریه، باید یه جوری بچه هام رو اون ور آب و راحله رو اینور آب قانع کنم ،خب زمان میبره ،عجله کردم برای اینکه تو توی اون ده نمونی ،وگرنه میتونستم منتظر بمونم همه که راضی شدن بیام دنبالت، این بد کاریه ؟! جوابی ندادم ...باز گفت :از اون خونه هم اومدیم که زندونی نباشید، اینجا هر کاری خواستید میکنید ،بیرون برید، بیاید، بالاخره راحت‌ تره، ترس اینو ندارید که کسی بیاد .. _درسته ... _به من اعتماد کن خب ؟!همه چی درست میشه .. _باشه تو هم قهر نباش ... _نیستم ... بعدم گفت :شاید گاهی شبا نتونم بیام خب؟ نمی‌ترسید که ؟ _نه، ولی چرا نیای ؟ _بالاخره تو قبلا توی خونه ام بودی، دیدی مهمون دارم ،مهمونی میرم، این یک ماه راحله نبوده ایران ،بالاخره اون میاد و میره، ولی نگران هیچی نباش خب ؟! _باشه ... _بغ نکن دیگه ،ببینمت انگار زیادی من و دوست داری؟! _زیادی !!! کمی پول و دسته ای کلید روی میزی که توی اتاق بود گذاشت و گفت :این پیشت باشه، یه وقت لازم میشه تا مجبور نشدید در رو باز نکنید ،من کلید دارم، اینم کلید برای تو ،تلفن رو جواب بدید ،جز من کسی شماره اینجا رو نداره، دیگه چی ؟! _دیگه سلامتی.... لبخندی زد و گفت :خب من برم شماها جاگیر بشید، فردا شب میام برای شام !! _باشه .. حسین علی که رفت فهیمه گفت :دیگه نمیاد؟! _گفت میاد گاهی ... _یعنی اینجا دربست در اختیار خودمون !؟ _بله ... بچه ها خوشحال بودن ،ولی من ته دلم ناراحت بودم، الان هم که خونه رو عوض کرده بود ،نمیخواستم قبول کنم تا ابد اینجوری میمونه، میگفتم :حسین علی سر حرفش میمونه و عقد و رسمیش میکنیم و به همه میگه که ازدواج کردیم !!! از صبح روز بعد زندگی دیگه ای داشتیم، بچه ها آزادانه تر توی خونه میگشتن ،انگار یه جورایی اختیارشون به خودشون بود... حسین علی هفته ای سه چهار شب می اومد اون خونه، شامش رو می‌خورد و شب هم میموند و صبح میرفت.... شبهایی که نمی اومد تماس میگرفت و احوالی می‌پرسید. باز تنها بودیم، خودمون چهار تا از خرید کردن چیزی برامون کم نمی‌گذاشت و در واقع از بعضی جهات که نگاه میکردم‌ میدیدم وضعیتم بد هم نیست، ولی من چی؟! خود شخص من چی ؟!درسته حسین‌علی از محبت و توجه چیزی برام کم نمی‌گذاشت ،ولی خب یه چیزی توی وجود من خالی بود اونم اینکه حس میکردم حسین‌علی خجالت میکشه من رو به عنوان زنش معرفی کنه!!! ادامه دارد... @qaracheman

🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان دل خستگان غیبت طولانی توایم ديگر نفس نمانده، بیا تا نمرده‌ایم ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الف
🚩 السلام علیک یا صاحب الزمان دل خستگان غیبت طولانی توایم ديگر نفس نمانده، بیا تا نمرده‌ایم ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem