en
Feedback
کلک Kellck ( شعر و سخن و ترانه )

کلک Kellck ( شعر و سخن و ترانه )

Open in Telegram
1 098
Subscribers
+124 hours
+67 days
+2530 days
Posts Archive
از بایرام لودر تا غلامرضای مادر و عباس خاکپور آدم برفی، ما سال‌ها عادت کردیم که اکبر عبدی را روی پوسترهای جلوی سینما ببینیم. حالا خبر درگذشت این بازیگر بعد از تحمل یک دوره بیماری رسیده. بازیگری که بدون او نمک سینمای ایران کم است... اکبر عبدی بزرگترین کمدین تاریخ سینمای ایران درگذشت، بازیگری که حقیقتاً به ذات بازیگر بود و درون هر نقشی قالب باورپذیر برای چشم مخاطب می‌گرفت و این بزرگترین ویژگیه که یه بازیگر می‌تونه داشته باشه -➣ @kellck
روحش شاد و یادش گرامی🖤

آهندل خودشیفته‌ی کافر مغرور دور است که یادی کند از عاشق مهجور ... می‌گفت: در این شهر، که دلباخته‌ام نیست؟ آنقدر که محبوبم و آنقدر که مشهور گفتم که تو منظور من از اینهمه شعری مغرور، نگاهی به من انداخت که: منظور؟! من شاعر دوران کهن بودم و آن مست آمد به مزار من و برخاستم از گور بار دگرش دیدم و در نامه نوشتم: نزدیک رقیبانی و می‌بوسمت از‌ دور ... بر عاشق دل‌نازک خود رحم نکردی آهندل خودشیفته‌ی کافر مغرور! #سجاد_سامانی •➣ @kellck

این چشم غره های پدر از چیست مادر من اشتباه نکردم که تا چند حرف توبه و استغفار عاشق شدم گناه نکردم که اندوه او نمی رود از یادم من تا همیشه با غم او شادم جز عمر خود که هدیه به او دادم عمر از کسی تباه نکردم که گفتی نظر خطاست قبول اما مه رو اگرچه دور و برم کم نیست هرگز من فک زده جز آن ماه سوی کسی نگاه نکردم که من قصه ی شبانه نمی گویم بیهوده عاشقانه نمی گویم می خواهمش که شعر و غزل گفتم دفتر فقط سیاه نکردم که این چشم غره های پدر از چیست امشب سر نماز دعایم کن اما مخواه توبه کنم مادر عاشق شدم گناه نکردم که ... -➣ @kellck #علیرضانورعلیپور

•➣ @kellck راستی هیچ می‌دانی من در غیبت پر سوال تو چقدر ترانه سرودم چقدر ستاره نشاندم چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم ب
•➣ @kellck راستی هیچ می‌دانی من در غیبت پر سوال تو چقدر ترانه سرودم چقدر ستاره نشاندم چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟! رسید، اما وقتی که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه خواب بازآمدن مسافرِ خویش را نمی‌دید. در غیبت پر سوال تو آشنایان آن همه روزگارِ یگانه حتی هرگز روشناییِ خاطرات تُرا بیاد نیاوردند. در غیبت پر سوال تو آن انار خجسته بر بال حوض ما خشکید. در غیبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هیچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسینِ پنج‌شنبه نرسید. حالا که آمدی، آمدی ری‌را! پس این همه حرفِ نامنتظر از رفتن بی‌مجال چرا؟! #سیدعلی_صالحی

•➣ @kellck ... و تنهایی کلمات بی خانمانی هستند که از چشمان من بر هیاهوی کوچه می چکند در حالیکه عابران بی آنکه از سنگینی سکوتِ
•➣ @kellck ... و تنهایی کلمات بی خانمانی هستند که از چشمان من بر هیاهوی کوچه می چکند در حالیکه عابران بی آنکه از سنگینی سکوتِ پشت پلک هایم آگاه باشند - آرام و سبکبال - روی انبوهی از این ستاره های خاموش قدم می زنند. #سیاوش_خاکسار

من دلم برای آن شب قشنگ من دلم برای جاده‌ای که عاشقانه بود آن سیاهی و سکوت چشمک ستاره‌های دور من دلم برای او گرفته است ... #محمدرضا_عبدالملکیان •➣ @kellck

نبودنت نقشه ى خانه را عوض كرده است و هرچه مى گردم آن گوشه ى ديوانه ى اتاق را پيدا نمى كنم احساس مى كنم كسى كه نيست كسى كه هست را از پا درمى آورد -➣ @kellck #گروس_عبدالملكيان

همه میدانند من سال‌هاست چشم به راهِ کسی، سرم به کارِ کلماتِ خودم گرم است. تو را به اسمِ آب، تو را به روحِ روشنِ دریا، به دیدنم بیا... مقابلم بنشین... بگذار آفتاب از کنارِ چشم‌هایِ کهنسالِ من بگذرد... من به یک نفر از فهمِ اعتماد محتاجم، من از این همه نگفتن بی تو، خسته‌ام، خرابم، ویرانم... -➣ @kellck #سیدعلی_صالحی

بهارِ با تو بودن‌ها چه شد؟ پاییز دلتنگی‌ست کجایی صبح من؟ شامِ ملال‌انگیز دلتنگی‌ست ‌ کجایی ماهیِ آرام در آغوش اقیانوس؟ به من برگرد! این دریایِ غم لبریزِ دلتنگی‌ست ‌ اگر چیزی به دست آورده‌ام از عشق، می‌بخشم غزل‌هایی که خود سرمایۀ ناچیزِ دلتنگی‌ست ‌ در آن دنیا برای دیدنت شاید مجالی شد همانا مرگ، پایانِ سرورآمیزِ دلتنگی‌ست... ‌ نسیمی شاخه‌هایم را شکست و با خودم خواندم: بهارِ با تو بودن‌ها چه شد؟ پاییزِ دلتنگی‌ست ‌‌‌ #سجادسامانی ‌ •➣ @kellck

*نگاهِ من به درِ بسته خیره مانده هنوز و کوچه در تب رفتن تیره مانده هنوز هزار بار تو را در خیال خود دیدم چه عاشقانه حال تو را
*نگاهِ من به درِ بسته خیره مانده هنوز و کوچه در تب رفتن تیره مانده هنوز هزار بار تو را در خیال خود دیدم چه عاشقانه حال تو را از بهار پرسیدم هوای خانه پر از سایه های امید است بیا نفسی تازه کن سپیده نزدیک است میان این همه تکرار سرد بی خبری تو میرسی و از من نمانده هیچ اثری اگرچه به شوق دیدن رویت همیشه خرسندم اگر نبینمت ای جان دگر نمی خندم بیا که بی‌تو زمان رنگِ انتظار گرفت برای دیدن رویت دلم قرار گرفت* #محــسن_شــاه_حسیـــنی •➣ @kellck

مرا ببخش اگر چیزی‌که برای تو ناچیز به‌نظر می‌رسد ...، برای من همه‌چیز است. ‌ #ژوزه_ساراماگو •➣ @kellck
مرا ببخش اگر چیزی‌که برای تو ناچیز به‌نظر می‌رسد ...، برای من همه‌چیز است. ‌ #ژوزه_ساراماگو •➣ @kellck

#دلتنگی_عبادت_است •➣ @kellck

با من حرف بزن… بگو که می‌فهمی همهٔ این‌ها برای توست. بگو که قلبم را می‌شنوی در وجودم که هستی. بگو که داری خاطراتم را در توی س
با من حرف بزن… بگو که می‌فهمی همهٔ این‌ها برای توست. بگو که قلبم را می‌شنوی در وجودم که هستی. بگو که داری خاطراتم را در توی سرم می‌خوانی. بخوان آن همه انتظار و تنهایی، آن همه سال که تو را نمی‌دیدم. بخوان رنجم را محصور در میان آدم‌ها، بی‌آنکه خودم باشم، که همیشه مجبور باشم در جلدی باشم؛ جلدهای ناهمخوان با روانم، نه چون این جلدم، مهمان‌پرست. بخوان اندوهم را شامگاه‌هایی که از این‌جا می‌رفتی به خانه‌ات، و من تنها می‌ماندم با بوی تو پراکنده میان برگ‌های نارنج، خلیده در سایهٔ سرو، و یاد قدم‌هایت بر زمین و سنگ. با من حرف بزن. شرق بنفشه #شهریار_مندنی‌پور •➣ @kellck

چرا دلتنگیِ آدم مثل درخت خشک نمی‌شد؟ چرا نمی‌شد دلتنگی را مثل یک درخت بلوط خشکاند و با تبر افتاد به جانش؟ چرا تبر بر شاخه‌ی خیس زوزه می‌کشید اما صداش بر تنه‌ی خشک، دهان باز می‌کرد؟ یک نیمه این طرف، یک نیمه آن طرف آماده‌ی سوختن نام تمام مردگان یحیاست ‏#عباس _معروفی •➣ @kellck

تظاهر می‌کنم که ترسيده‌ام تظاهر می‌کنم به بُن‌بَست رسيده‌ام تظاهر می‌کنم که پير، که خسته، که بی‌حواس! پَرت می‌روم که عده‌ای خيال کنند اميد ماندنم در سر نيست يا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چيزی، چراغی ...! دستم به قلم نمی‌رود کلماتم کناره گرفته‌اند و سکوت ... سايه‌اش سنگين است، و خلوتی که گاه يادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است. از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بيزارم از خيانتِ همهمه به خاموشی از ديو و از شنيدن، از ديوار. برای من دوست داشتن آخرين دليلِ دانايی‌ست اما هوا هميشه آفتابی نيست عشق هميشه علامتِ رستگاری نيست و من گاهی اوقات مجبورم به آرامشِ عميقِ سنگ حسادت کنم چقدر خيالش آسوده است چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست چقدر ... نبايد کسی بفهمد دل و دستِ اين خسته‌ی خراب از خوابِ زندگی می‌لرزد. بايد تظاهر کنم حالم خوب است راحت‌ام، راضی‌ام، رها ... راهی نيست. مجبورم! بايد به اعتمادِ آسوده‌ی سايه به آفتاب برگردم. #سیدعلی_صالحی •➣ @kellck

پس چه هستی ای فلک، گر دور باطل نیستی؟ چیستی ای عمر، گر زهر هلاهل نیستی؟ زهر نوشاندن هم ای تقدیر بی‌آداب نیست من به قسمت راضی‌ام، امّا تو عادل نیستی در وفاداری ندیدم هیچ‌کس را مثل تو ای غم از حال دلم یک لحظه غافل نیستی گریه کن بر حال خویش ای موجِ از دریا ملول لحظه‌ای دیگر تو در آغوش ساحل نیستی هر که با من بود روزی دل برید از من، تو نیز دل به رفتن می‌سپاری، گرچه مایل نیستی گفت: روزی بازمی‌گردم، فراموشم مکن گفتمش: در بی‌وفایی نیز کامل نیستی! #فاضل_نظری •➣ @kellck

منم آن زنی که تمامِ کشتی‌ها در او غرق گشته و تنهایش گذاشتند و آن‌گاه که هیچ بادبانی جز بال‌هایش برای او نمانده بود آموخت که چگونه از زن بودن رها شود و به پرنده‌ی دریایی تبدیل شود. #غادة_السمان •➣ @kellck

غنیمتی ست تو را داشتن. در این گذار، که بر وحشت است و بر ظلمات، شبِ سترونِ دلگیر از زنجیر می‌گذرد. فدای گیسویت، اما: تو با منی و تو تا با من باشی شب از نوازشِ گیسویت، از حریر می‌گذرد. تو از کدام افق می‌آیی که پاکبازتر از خورشیدی؟ صنوبری چو تو چون می‌روید در پلشتی این لوش و لاشه‌زار؟ خدا را! بگو بدانم کدام گوشه‌ی این خاک پاک مانده نگارا؟ شب از کدام سو می‌وزد که روشنم من و تاریک و از ستاره و غم سرشارم؟ آه! باری! بگذریم… به سوی من چو می‌آیی تمامِ تن تپش و بال می‌شوم چو در تو می‌نگرم زلال می‌شوم سخن چو می‌گویی آفتاب برمی‌آید و می‌پذیرم من که هیچ زشت و دروغ و دغا نمی‌پاید و می‌سرایم با نایی از سکوت که مولوی حق داشت هماره عاشق بودن را هماره بسراید. #اسماعیل_خویی •➣ @kellck

نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش اناری بر لبش گُل کرده سنجاقی به گیسویش قناری‌های این اطراف را بی بال و پر کرده صدای نازک برخورد چینی با النگویش مضاعف می‌کند زیبایی‌اش را گوشوار آن‌سان که در باغی درختی مهربان را آلبالویش کُسوف ماه رخ داده‌ است یا بالابلای من به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟ اگر پیچ امین‌الدوله بودم می‌توانستم کمی از ساقه‌هایم را ببندم دور بازویش تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی یکی با خنده‌ی تلخش یکی با برق چاقویش قضاوت می‌کند تاریخ بین خانِ دِه با من که از من شعر می‌ماند و از او باغ گردویش رعیّت‌زاده بودم دخترش را خان نداد و من هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش #حامد_عسکری •➣ @kellck

•➣ @kellck قیامتی به پا کرده باران، که سهمی از دل‌واپسی رودخانه بود. به چشمه بگو: «غزالی که با چشم‌هایش از گوشه‌ٔ تو آب برمی‌
•➣ @kellck قیامتی به پا کرده باران، که سهمی از دل‌واپسی رودخانه بود. به چشمه بگو: «غزالی که با چشم‌هایش از گوشه‌ٔ تو آب برمی‌دارد، دلش را در کوهستان جا گذاشته. به چشم‌هایش بگو بهار را خواهد دید! بگو مسیر عشق از سنگلاخ‌های مرتفع می‌گذرد.» گاهی پروانه‌ای چرخ‌زنان عاشق قطره‌ای می‌شود؛ در چشم‌های منتظران به زیبایی می‌نشیند. تندبار نباش. آهسته، متین، بر فراز دشت فرو کن حیات را. ببین چگونه رنگ دانه‌ها جان می‌گیرند! قد می‌کشد شاخه‌ای که امیدِپرواز داشت. آن بالا! آن‌جا! که انگشت به اشارت سراغ از نگاه می‌گیرد. آشیانه می‌نشیند به انتظار تا دمی بازدم گیرد؛ فراخ شود این آرزو. چه آوایی سر خواهد داد فاخته؟ —کوکو... —می‌آید. —کو؟ —کو؟ چه سوزی دارد کوهستان! چه نغمه‌ای ساز کرده جنگل! مه، ردِّ پای گرگ‌ومیش را گم کرده است. #مزدک_پنجه‌ای